
یا قاسم ابن الحسن (ع)
آنقدر آمد و رفت و جگرش تیر کشید
تا که دو واقعه را خوب به تصویر کشید
گاهی از دور شبیه حسن و گاهی هم
مثل حیدر ز کمر قبضه ی شمشیر کشید
سه حرامی و پدر را پسر شیر جمل
با علی گفتن خود زود به زنجیر کشید
همه ی اهل حرم لحظه ای آرام شدند
ز جگر داری او کار به تکبیر کشید
چهره ی شاه شهیدان ز چه رو درهم شد
نعره ای زد که عمو ناله ی دلگیر کشید
زود میخواست خودش را برساند که نشد
ازدحامی شده که کار به تاخیر کشید
دید قاسم بدنش زیر سم اسبان است
پیکرش را پسر فاطمه از زیر کشید
بدنش له شده، هم قد عمویش شده است
کار این مصحف صدپاره به تفسیر کشید
سینه بر سینه ولی پا به زمین است چرا؟
مادرش خواب بدی دید و به تعبیر کشید
فاطمه همسر او گوشه ی خیمه میگفت
آه که زندگی ام زود به تقدیر کشید
پوریا باقری
ادامه مطلب
.jpg)
ترسی از تیر ندارد زره اش پیرهن است
بند نعلین اگر پاره شود باکی نیست
داغی خاک برایش همه مثل چمن است
دست خطی حسنی داشت که ثابت می کرد
سیزده سال به دنبال حسینی شدن است
جان سر دست گرفت و به دل میدان برد
خواست با عشق بگوید که عمو جان من است
ناگهان از همه سو نعره کشیدند که آی …
تیرها ! پر بگشایید که او هم حسن است
نه فرات و نه زمین ، هیچ کسی درک نکرد
راز این تشنه که آماده ی دریا شدن است
مثل زنبور بر او تیر فرو می ریزد
هر که را این همه کندوی عسل در دهن است
مشتری های فراوان فراوان دارد
هر کسی نقره – طلا ، هر که عقیق یمن است
ادامه مطلب
.jpg)
خورشید تیره با رخ او زرد می شود
یک کوه نار پیش رخش سرد می شود
رنگ تمام جنگ جمل دیده های دشت
با گفتن انا بن حسن زرد می شود
پیروز رزم بی شک و تردید قاسم است
وقتی که دشت ماریه پر گرد می شود
تا تیغ را بروی سرش برد عمه گفت:
دارد گل برادر من مرد می شود
در این میان بگوش صدای عمو رسید
ذکر حسین فاطمه برگرد می شود
ناگه در این حماسه ی زیبا و پر خروش
فریاد های فاطمتا می رسد بگوش
سنگ عدو به گوشه ی ابرو گرفت و بعد…
یک نیزه جا به داخل پهلو گرفت و بعد…
باران تیر ها به تن او شدید شد
از تیر لاله های تنش بو گرفت و بعد…
مثل ضریح،جسم مشبَّک مشبَّک است
با سم اسب پیکر او خو گرفت و بعد…
همچون پرنده های شکاری به او رسید
ارباب عشق دست به زانو گرفت و بعد…
قاسم بروی دامن سلطان کربلا
از هرچه جز عموی خودش رو گرفت و بعد…
در لحظه ای به پیش عمو بود و هیچکس
او روی دامن پدر افتاد از نفس
ادامه مطلب
ای بادۀ وصال تو اَحلی مِنَ العسَل
بشتاب ای عمو که بگیری مرا بغل
خوشحال باش ،اَزرَقِ شامی،شکست خورد
دیگر نمانده بِین شجاعان کوفه یَل
حیرت گرفته،چشمِ دلیران کوفه را
هَل مِن مبارزَم شده همچون یلِ جمَل
صفین پیشِ چشم من آمد دقایقی
تا نهروان زدم به همه کوفیان بَدل
لشگر که امتدادِ اَنابن الحسن شنید
جا خورد از صَلابتِ این جنگ و این جدَل
بس افتخار در رهِ تو آفریده ام
دیدند اهلبیتِ تو را شاد از این عمل
با هم سپاه کوفه همه هم قسم شدند
تا هُرمِ بُغضِ خود بنشانند لااَقل
یک کوچه باز شد،پس از آن در محاصره
این سینه ام شکست و به زهرا شده مثَل
شد شَرحه شَرحه،پیکر رعنای قاسمت
لبریز شد ز کُنج لبم شهدِ این عسل
یکدَم اگر که دیر بیایی، سرم روَد
خواهم بخوانم از غمِ تو آخرین غزل
چشمِ حسن به سوی حسین است،تا روَد
رأسِ تو روی نیزه و زینب به روی تَل
پیر و جوان ز نیَتِ من فیض میبرند
باقیست این مبارزه در خاطرِ مِلل
ادامه مطلب
.jpg)
بنویسید غزل افتاده
جلوه ی حُسن ازل افتاده
بنویسید که از عرش خدا
سیزده ظرف عسل افتاده
بنویسید که از پشت فرس
حسنِ جنگ جمل افتاده
بنویسید سر کشتن او
چقدر بحث و جدل افتاده
نوجوان است ولی بر جانش
چقدر دست اجل افتاده
ننویسید سرش دعوا شد
خاک زیر بدنش دریا شد
ننویسید که زیر سم اسب
سیزده مرتبه جسمش پا شد
ننویسید که پهلویش چون
پهلوی فاطمه ی زهرا شد
ننویسید که قدّ قاسم
به بلندی قد سقّا شد
با اشاره بنویسید فقط
باز هم قامت آقا تا شد
ادامه مطلب
.jpg)
قد کشیدی چهقَدَر مرد شدی در سختی
مرد آن است که غالب بشود بر سختی
از عسل شیرینتر لحظهی آرامش توست
شادی از اینکه رسیدهست به آخر سختی
هر چه زد زخم زبان تیغ صبوری کردی
که نشانم بدهی چون پدرت سرسختی
تیر... شمشیر... سم اسب... تو میخندی باز!
تلخ کامت نکُند دغدغهی هر سختی
زد نمک داغ تو بر داغ غریبی حَسن
میکِشم از غمِ داغت دو برابر سختی
هر کسی گشت سبکبارتر این وادی را
میبرد بیشتر آسایش و کمتر سختی!
**
نسل در نسل همین قسمت موروثی ماست
سهم دنیا شده بر آل پیمبر سختی
ادامه مطلب
.jpg)
فرش خون پهن شده بر بدنت
غارت نیزه شده پیرهنت
پاره پاره پیکری مانده ز تو
دانه دانه شده تسبیح تنت
***
بدنت نیزه بی جا خورده
قامت کوچک تو تا خورده
اسب ها رو به تنت اوردند
چقدر صورت تو پا خورده
***
دور تو بزم به پا گردیده
تنت اماج جفا گردیده
بس که با سنگ جوابت دادند
بدنت سنگ نما گردیده
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت قاسم ع
دارد به رویِ چشمِ خود اَبرویِ حسن را
جانم،چقدر میدهد او بویِ حسن را
اینقدر عقیله به سری شانه نمیزد
بر شانه ی خود ریخته گیسویِ حسن را

ادامه مطلب
.jpg)
مثل يك ديوار كه با در نمى آيد بهم
اين سر پاشيده با پيكر نمى آيد بهم
ارباً اربا شد درون پيكرم ديگر نگو
كه تن من با على اكبر نمى آيد بهم
نه تو عمامه درآور، و نه عمه روسرى
زخم كارى با نخ معجر نمى آيد بهم
رخت دامادى بماند پيش زهرا در بهشت
اين لباس و اين بدن ديگر نمى آيد بهم
مثل اخلاقم تمام استخوان ها نرم شد
چوب و سنگ و خلق پيغمبر نمى آيد بهم
پشت لب هاى يتيمى مثل من كه سبز نيست
نعل مركب با چنين جوهر نمى آيد بهم
مصحف من سيزده قسمت شده بر روى خاك
با چنين شيرازه كه دفتر نمى آيد بهم
اى عمو شرمنده ام بد دست و پا گيرت شدم
اين تن پاره از اين بهتر نمى آيد بهم
من گريز روضه هاى كوچه هستم حيف كه
دست من با چادر مادر نمى آيد بهم
ادامه مطلب
.jpg)
به زمین افتاده ای و درد مفرط میکشی
خوب معلوم است که داری مصیبت میکشی
درد پهلویت گرفت آخر نفسهای تورا
یک نفس را قاسمم درچند ساعت میکشی
آنقدر شکل حسن بودی تو را نشناختند
هر چه داری میکشی ازاین شباهت میکشی
دست و پا راحت بزن فکر عمویت را نکن
باحیای من!چرا داری خجالت میکشی؟
یاعلی گفتی و دیدم که تو را حد میزنند
سنگ هارا یک به یک داری به سویت میکشی
داری ای ابن الکریم من کریمی میکنی
نیزه داران را به پای یک ضیافت میکشی
یا ببند این چشمهارا یا که بازش کن عمو
پلکهایت نیمه باز افتاده اذیت میکشی
من صدایت میکنم اما تو ناله میزنی
درجواب گریه هایم آه حسرت میکشی
عاقبت جوشن برای پیکرت اندازه شد
خوب داری نوجوانم قد و قامت میکشی
لحظه های احتضارت آمده آرام باش
باهمین اوضاع داری باز زحمت میکشی
از عسل شیرینتر من چون عسل کش آمدی
کار خود را کردی آخر با سفارش آمدی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


.jpg)
