اصحاب امام حسین(ع)-جناب حر ریاحی

 

بی دام و آب و دانه كبوتر گرفته ای

از پَـر شكسته آمده ای پَر گرفته ای

نگذاشتی كه مـن برسم، پیش آمدی

دستِ مرا بـه دستِ مُطّهر گرفتـه ای

برداشتی ز گردنِ من چكمه­های شرم

اشكِ مرا همان جلویِ در گرفتـه ای

این خواب نیست، درست دیده­ام، حسین

حُرّ را به سینه مثلِ برادر گرفتـه ای؟

نا خوانده ام اگر چه، ولی حُرمتِ مرا

مهمان نواز، به چنـد برابرگرفتـه ای

با لشكری گرفتم اگر راهتـان، شـمـا

با یـك نگاه، راه بـه لشكر گرفتـه ای

یك بـار هم نـشد كه برویـم بـیاوری!

ایـن مِـهرِ عـاشقانه ز مادر گرفتـه ای

بـا اینكه راه بستـم و بَـد دردِ سر شدم

بـا من چـه گفته و در بـر گـرفتـه ای

سنـگِ تمـام گذاشتی، آقـا سـرِ مـرا

بـر زانـویت به لحظه­ی آخر گرفتـه ای

ایـن عاقبـت بخیـریِ زیبـا بـرای حُرّ

از مُصحـفِ رضایـتِ خـواهر گرفته ای

حالا كه رویِ زخـمِ سرم دستمالِ توست

دلشوره­ی مرا به عرصه­ی محشر گرفته ای

 

علیرضا شریف


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 آذر 1395  | 8:21 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دلی که مست نگار است پر نمی خواهد

تنی که وقف عزیز است، سر نمی خواهد

اگر به حاجت توبه ، به این در آمده ای

بخواه از خود ارباب ، در نمی خواهد

رسیدن به حقیقت نخست از ادب است

ادب نهایت راه و سفر نمی خواهد

اگر که حُر شده باشی به یک نگاه رحیم

دگر زخیمه مستان حذر نمی خواهد

و حُر به مرحله جویان توبه ثابت کرد

نجات ، جز ادب و چشم تر نمی خواهد

و توبه ، حاصل حب به آل فاطمه اسست

از این مسیر ، مسیر دگر نمی خواهد

فدای مرحمت خانواده زهرا

که بازگشت به آنها خبر نمی خواهد

همین که آمده ای زیر خیمه غم او

برای توبه مسیر دگر نمی خواهد

شاعر:محمد علي رضاپور


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 آذر 1395  | 8:20 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

عشق شه تا در دل حر ریاحی خانه کرد
ان یل مرد افکن ضرغام را دیوانه کرد
پرتوی افتاد تا از عشق ان شه بر دلش
بر دلش کرد ان چنان که شمع با پروانه کرد
همچو شیری شد جدا از جبهه ی ظلم وستم
روبه سوی اشنا و پشت بر بیگانه کرد
گفت ای فرمانده ی نیروی حق در کربلا
ای که زهرا گیسوان مشکبویت شانه کرد
بهر جان بازی تو لبریز از روز ازل
از شراب عشق تو ساقی مرا پیمانه کرد
حر سر راه تو را بگرفت ای سلطان دین
توبه اکنون خسرو ا از فعل بی شرمانه کرد
شاه دین گفتا تو ازادی چنان که مادرت
نام نامی تو را حر ای یل فرزانه کرد
سوی میدان شد روان با اذن ان سالار عشق
خویشتن را زنده از ان عشق جاویدانه کرد
ای (رضایی)دعوی ازاد مردی می سزد
ان که هم چون حر به عالم همت مردانه کرد

 

عبدالحسین رضایی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 آذر 1395  | 8:19 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

من حبیب پسر فاطمه ام، یار حسینم
بنده ام بنده ولی بنده ی دربار حسینم
درس آزادگیم داده از آغاز، معلّم
که رها گشته ام از خویش و گرفتار حسینم
دل بریدم زهمه عالم و او برد دلم را
دیده بستم زهمه، عاشق دیدار حسینم
سر و جان طرفه کلافی است به بازار محبت
که به این هدیه ی ناچیز خریدار حسینم
شرر تشنگی و تابش خورشید، حلالم
که جگر سوخته ی اشک علمدار حسینم
این تن خسته و این فرق سر، این صورت خونین
همه وقف قدم یار که من یار حسینم
به ولای علی و مالک و عمار رشیدش
من در این دشت بلا، میثم تمارِ حسینم
آب دریا چه کند با جگر سوخته ی من
که پر از سوز دل و آه شرربار حسینم
تاجر عشقم و کالای محبت همه هستم
سر به کف دارم و آشفته ی بازار حسینم
میثم این گفته ی آن پیر حسینی است که گوید
که حبیبم من و سرباز فداکار حسینم

غلامرضاسازگار


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 آذر 1395  | 8:17 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اسدی، حبیب عترت! گل باغ آشنایی!
چه سعادتی از این به، که شدی تو نینوایی
تو حبیب پاکبازی، تو هماره سرفرازی
به ولایت حسینی، به محبت خدایی
تو اسیر زلف یاری، همه عمر بی قراری
تو شدی ز نوجوانی، به هوای ما هوایی
که در این سیاهی شب، ببرد خبر به زینب
که حبیب، پیر کوفه، شده پیر کربلایی
زکرامت سرشتت، همه بوده سرنوشتت
که به پای عشق جانان، سر و جان کنی فدایی
به خدا قسم حبیبی، که تو یاور غریبی
چه خوش است با غریبان، شب غربت آشنایی
چو مرا غریب دیدند، همگان زمن بریدند
منم ودیار غربت، منم و غم جدایی
شده چشم هاجرانم همه چشمه های زمزم
به جز العطش ندارد لب خشکشان صدایی
شده قسمتت سعادت، زهی از چنین عبادت
که کند عذار سرخت، زحسین دلربایی
زمحبت تو میثم، به عنایتت زند دم
شب و روز، فکر و ذکرش شده منقبت سرایی

غلامرضاسازگار


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 آذر 1395  | 8:16 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اصحاب امام حسین(ع)-جناب حبیب بن مظاهر

 

گر چه پیرم عاشقت هستم حسین

من ز جامِ عشقِ تو مستم حسین

در ركابت جانفشانی می كنم

وقتِ پیری هم جوانی می كنم

همچو قلب تو غریبم یا حسین

عاشقت هستم حبیبم یا حسین

عشق خود در دل پدید آورده ام

نزد تو موی سپید آورده ام

دم به دم زینب سلامم می دهد

شهد عشقت را به كامم می دهد

آمدم تا من شوم مهمان تو

تا شود جان و تنم قربان تو

یا حسین ای حضرت عشقِ حبیب

بر جمیع غصه هایم شو طبیب

یا حسین پیرم ولی هستم دلیر

از ازل بودم به چشمانت اسیر

یا حسین ذكرِ لبم نام تو است

آهوی  وحشیِ دل رامِ تو است

یا حسین اكنون تو فرمانم بده

یا حبیبی اذن میدانم بده

یا حسین گویم بدون واهمه

می روم اكنون به نزدِ فاطمه

یا حسین میرِ شهامت گشته ام

تشنه ی وقتِ شهادت گشته ام

یا حسین بن علی روحی فداك

من حبیبم سینه چاكِ سینه چاك

با نگاهت قهرمانم كرده ای

پیر بودم تو جوانم كرده ای

 

حسن لطفی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 آذر 1395  | 8:16 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دست در دستِ باد می ریزد

به روی شانه گیسوان سپید

موج در موج می تراود نور

از دو چشمش ، دو چشمه ی خورشید

 


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 آذر 1395  | 8:14 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

این شنیدم چون به دشت کربلا

خیمـه زد سـرحلقـۀ اهـل ولا

بــر حبیب‌بن‌مظاهـر نامـه داد

نامـه نه! یـک کوه آتش از نهاد

 


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 آذر 1395  | 8:13 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اصحاب امام حسین(ع)-جناب حبیب بن مظاهر

 

حبیبـم مـن حبیبـم مـن حبیب آل طاهایم

محبت سیل خون گردید و جاری شد به سیمایم

نه تنها لاله‌گون کردم ز خون خود محاسن را

کمر بستم که از خون شست‌وشو گردد سراپایم

حبیبم من حبیبم من که از محبوب خـود باشد

هـزاران زخـم تیـر و نیـزه و خنجـر تمنـایم

حبیبم من حبیبم من به شوق مرگ می‌خندم

که می‌غلتم به خون خـویش، پیش چشم مولایم

حبیبم من حبیبم من که دیشب دختر زهرا

دعایـم کـرده تـا صـورت ز خون سر بیارایم

حبیبم من حبیبم من که چون پروانۀ عاشق

نباشـد لحظــه‌ای از آتـش سوزنـده پروایـم

حبیبم من حبیبم من غلام یـوسف زهرا

کـه آقایی بـه خلـق عالـمی بخشیـده آقایـم

حبیبم من کـه مولایـم برایـم نامـه بنـوشته

که جان و سر بگیرم بر کف و بر یاری‌اش آیم

حبیبم من حبیبم من که گیرم دست «میثم» را

به این اشعار جان‌سوزش شفیعش نزد زهرایم

 

غلامرضا سازگار


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 آذر 1395  | 8:12 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

در عشق بازی از طفولیت نجیب است

یار غریبی های مولای غریب است

یک بار هم در کودکی جان داده بهرش

او زنده با انفاس یار و بوی سیب است

این پیر میدان دار مستان در حقیقت

بیمارعشق است و حسین اورا طبیب است

او مزه مردن برایش را چشیده

حالا چنین بر کنج میدان بی شکیب است

موی سفیدش تشنه خون است آری

او دومین تصویر از شیب الخضیب است

پیراست اما شیر، پیرش هم شجاع است

این عاشق دلداه عنوانش حبیب است

در کوی رندان پیش افتاده است در عشق

در سر هوای یاری خدالتریب است

خونین شدن در مسلخ دلدار عشق است

بی جامه بودن حسن یک جسم سلیب است

از بین زوار حریم شاه او هم

از این شکوه عشق بازی با نصیب است

شاعر: محمد علي رضاپور


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 آذر 1395  | 8:11 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 28 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید