يا باب الحوائج

هرچند رويِ دستِ من از دست ميرود

از شوق ِ وصل ِ دوست چه سرمست ميرود

 

اين كهكشانِ عشق و سپهر ِ شرافت است

با دستِ جور ِ حرمله يِ پست ميرود

 

مردانه ايستاده به پايم ولي دريغ

بر حنجرش سه شعبه كه بنشست ميرود

 

با آن كه كوچك است خدايا تو شاهدي

از كف تمام ِ آنچه مرا هست ميرود

 

نامش علي ست، عالي ِ اعلايِ عالم است

كودك نه اين پير ِ زمانه ست ميرود

 

او ميرود كه بماند الي الابد

پيمان چو با خدا ز ازل بست ميرود

(رضا فراهاني)


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 خرداد 1396  | 12:27 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

او صدا میزد ولی سقا خجالت میکشید

از نگاه زینب کبری خجالت میکشید

او صدا میزد امان نامه گرفتم قوم و خویش

اوصدا میزد بیا... آقا خجالت میکشید

او صدا میزد که باجان خودت بازی نکن

حیدر کرببلا... اما خجالت میکشید

یوسف ام البنین با کوهی از شرمندگی

در کنار یوسف زهرا خجالت میکشید

هضم این مطلب برایش سخت بود - از بچه ها

تاغروب روز عاشورا خجالت میکشید

تشنه بود اما به روی خود نمی آورد - خب

هرچه باشد از غم فردا خجالت میکشید

بچه ها از تشنگی در خیمه لَه لَه میزدند

ساقی آب آور تنها خجالت میکشید

فکر وذکرش بود پیش طفل معصوم رباب

روزوشب با نغمه ی لالا... خجالت میکشید

هَمُّ غَمَّ اش بود تا آب آورد در خیمه ها

غصه اش این بود از مولا خجالت میکشید

***

مشک سویی دست سویی پیکرش سویی دگر

از صدای خنده ی اعدا خجالت میکشید

تا صدا زد "یا اخا ادرک اخا..." ، آقا رسید

اوخجل گردیده بود آنجا خجالت میکشید

شاعر: عليرضا خاكساري


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 خرداد 1396  | 12:27 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

     يا قمر العشيره

جلوه کن در دلِ شب صورت مهتاب بکش

خَم بیانداز به ابرویت و محراب بکش

 

فکر ما نیز بکن، شانه مزن مویت را

عاشقان را به سر ِ دار ِ پُر از تاب بکش

 

مادرت گفت که تا آخر عمرت عباس

مِنّتِ خادمی ِ محضر ِ ارباب بکش

 

دست در رود ببر، آب رویِ آب بریز

باز سقایی ِ خود را به رُخ ِ آب بکش

 

بین ِ بیداری و رویا، به سر ِ انگشتت

قطره‌ای رویِ لبِ کودکِ در خواب بکش

 

تو نگفته همه يِ حرف مرا می دانی

سحری پایِ مرا نیز به سرداب بکش

(محمد رسولي)


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 خرداد 1396  | 12:27 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

    دخيل يا ابالفضل(ع)

آینه آینه آب است که افتاد، شکست

موج در حالِ شتاب است که افتاد، شکست

 

 

چه صدایی ست که از خیمه به صحرا پیچید؟!

دلِ یک خانه خراب است که افتاد، شکست

 

 

چیست این سرخی ِ از مشک تراویده به خاک؟!

لابد این جام شراب است که افتاد، شکست

 

 

چیست این چیست که بر دیده گذارد ارباب؟!

لوح ِ آیاتِ کتاب است که افتاد، شکست

 

 

بی سبب نیست که دستی به کمر دارد او

چشم ِ زیبای تو را بست که افتاد، شکست

 

 

این که بی آب شده، پاره شده، مشک که نیست

شیشه يِ عُمر ِ رباب است که افتاد، شکست

 

 

دختری آمد و پرسید: علم کو بابا؟

پاسخش این دو جواب است که: افتاد، شکست

(محمد رسولي)


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 خرداد 1396  | 12:26 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

نامت بر دهان شهد مصفاست ابالفضل

لب تشنگیت شهره ی دریاست ابالفضل

قندیل دو چشمان تو زیباست ابالفضل

زیبنده ی بر نام تو سقاست ابالفضل


دیگر به حرم تابش انوار نیامد

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد


این آه جگر سوخته از قلب رباب است

زینب دلش از گریه ی شش ماهه کباب است

بر تلخی لبهای علی خنده ی ناب است

این عنچه فقط تشنه یک جرعه ی آب است


این صحنه خوشایند سپهدار نیامد

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد


این بار به چشمان تو پاییز دگر بود

بر زخم دل شاه نمک ریز دگر بود

در رفتنتان سوز غم انگیز دگر بود

مقصود تو از این سفرت چیز دگر بود


انفاس خوشش بر حرم یار نیامد

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد


چون باد رسیدی به نظر تا خود دریا

میدید ترکهای لبت را خود دریا

این بار رجز های تو شد با خود دریا

از شرم تلاطم زده یکجا خود دریا


تکرار تو در واژه ی ایثار نیامد

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد


از علقمه بار سفرت را که تو بستی

تیر آمد واین بار غریبانه نشستی

ای وای دگر نیست نه چشمی ونه دستی

رفتی ودل از حضرت ارباب شکستی

 

دیگر به حرم یار وفادار نیامد

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد


از داغ جگر سوز تو خورشید خمود است

حذف تو از این دایره ی معرکه زود است

ای وای که بر فرق تو امضای عمود است

در علقمه دیدار تو با یاس کبود است


دیدار تو آن خواهر خونبار نیامد

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد


انگار برادر به لبش زمزمه می خواند

در بین همان ولوله وهمهه می خواند

دستی به کمر می زد و در علقمه می خواند

شاید به کنار پسرش فاطمه می خواند


سقای حسین سید وسالار نیامد

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 خرداد 1396  | 12:26 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دست بوست گرچه آمد از هوا تیری سه پر

 

دید چشمت سوی خیمه می دود آنجا نشست

حلقه زد خون دور چشمت تا نبینی بعد را

که چگونه استخوان سینه مولا شکست

***

 

آه آری قسمت این بوده نبینی خیمه ها

بعد تو در لابه لای دست آتش سوختند

یا همانهایی که قبل از تو چو موشی بوده اند

بعد تو شیری شده چشم به ......دوختند

***

 

از مسیر علقمه تا قتلگاهت ای امیر

بس که تیرو نیزه بر روی زمین افتاده است

شکر میگویند این نامردمان : که ای خدا

تیرهامان شد تمام، از روی زین افتاده است؟

 

***

تازه فهمیدم چرا جسمت چنین پاشیده شد

آمدندو نیزه هاشان را به نوبت کاشتند

مطمئن گشتند دیگر بر نمی خیزی و بعد

گوشواره ، روسری ، چادر ، ... چه بغضی داشتند


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 خرداد 1396  | 12:26 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت ام البنین (س) - ترکیب بند

غروب ديگري بود و بقيع آشفته تر مي شد

گلوي تشنه اش آتش فشاني شعله ور مي شد

كسي طرح دو دست آب آور مي كشيد آنگاه

به خاك تشنه از هنگامه اي شق القمر مي شد

سپر بر روي دستش يادگاري كربلايي بود

در آن آيينه بي تاب رجزهاي پسر مي شد

غمش با خاطرات غربت زهرا گره مي خورد

پياپي چشم هايش خون فشان ميخ در مي شد

رباعي مي سرود و پاي نخلي تشنه لب مي خواند

به گوش خاكِ عاشق بيت هاي منتخب مي خواند

 

كشيد آنگاه تصوير ضريح ماه را بر خاك

مجسّم كرد بين گريه، ثارالله را بر خاك

شنيد از خيمه ها تا گريه هايي تشنه پي در پي

پريشان رسم كرد آن غربت جانكاه را بر خاك

سرش را بر عصايش تكيه داد و آن طرف تر ديد

حرم تا علقمه، عكس تمام راه را بر خاك

شنيد از دور، آواز "اخا ادرك" سراسيمه

كشيد آن اضطراب و ضربت ناگاه را بر خاك

عصا از دستش افتاد و دو چشم خون فشانش باز

تماشا كرد طرح ناتمام آه را بر خاك

شكست امّا به آهنگ بلند يا علي برخاست

كه ياد آورد شب هاي غريب چاه را بر خاك

دلش لرزيد امّا با شكوه حيدري حس كرد

احاديث ظهور آخرين خون خواه را بر خاك

هنوز امّا به گوش نخل ها هنگامه اي باقي ست

بقيع ناله اي، زخم مصيبت نامه اي باقي ست

 

زيارت نامه مي خوانم به آهنگي حزين اينجا

خدايا بقعة الصبرست يا عين اليقين اينجا؟

بقيع اينجاست اي مردم كدامين سمت مي گرديد

خبر هايي ست از عاشق ترين سمت زمين اينجا

غروب و زایران روضه هايش بي صدا خواندند

به آهنگي حجازي شروه هايي آتشين اينجا

كجاي مقتلم بردي كه بر پيراهنم ديدم

وزش هاي گلاب از روضه ي امّ البنين اينجا

همين ديروز بود انگار چاووشي غريب آمد

كسي سر داد از ني نامه بند آخرين اينجا

بشير! اينجا درنگي كن كه آوازي غريب آمد

كسي اين جاده را دلواپس گل هاي سيب آمد

 

دلت آمد به او داغ پسرها را خبر دادي؟!

به روي نيزه، چرخاچرخ نيزه را خبر دادي

روايت كردي آتش را به باغ ارغوان هايش

در آتش گريه ي خونين جگرها را خبر دادي

به روي شانه ی اندوه جهان را ناگهان حس كرد

چهل منزل مگر شرح سفرها را خبر دادي

نگاهش رفت تا رود كف آلود و سلامي داد

كه از دست علمدارش خبرها را خبر دادي

چهل منزل شهادت نامه را خواندي تو پي در پي

سپس هنگامه ي خوف و خطر ها را خبر دادي...

..........................................................

..........................................................

 

شاعر: محمدحسین انصاری نژاد


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 خرداد 1396  | 12:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دشمن از خوف به خود میلرزید

علت این بود اگر پنهان شد

تیر بر دیده پاکت چو نشست

کار دشمن به نظر آسان شد

دستهایت به فدای مشکت

بهر طفلان حسین احسان شد

تیر بر مشک اصابت کرد و

غم عالم به دلت مهمان شد

عطر کوثر به مشامت چو رسید

زخمهای بدنت درمان شد

بذنت روی زمین پخش شد و

قطره قطره مَثَل باران شد

رفتی و بعد تو ای سرو رشید

پیکر پاک حسین عریان شد

 

شاعر : جواد قدوسی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 خرداد 1396  | 12:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

زلف خوش بوی تو بر هم چقَدَر پیچیده

چشم و ابروی تو بر هم به نظر پیچیده

بر سرت شانه زدی یا که عمودت زده اند

سر تو پهن شده شانه به سر پیچیده

نفست پیچیده ، برگ و برت پیچیده

نکند از بدنت عضو دِگر پیچیده

ادبت کشت مرا باش سر جای خودت

کمی آرام شو ای دلبر سر پیچیده

دست تو قطع شدو باز به دور علم است

خیره خیره به یدت چشم قمر پیچیده

از سرت تا کف پایت تمامت تیر است

یکی از این همه تیر تا تهِ پر پیچیده

چقَدَر دور و برت بوی گل یاس دهد

نکند بازوی تو به میخ در پیچیده ؟

قد تو در نظرم مثل قد قاسم شد

غم اکبر ، غم تو ، زخم جگر پیچیده

بچه ها فکر کنم کار عمو یکسره شد

بین طفلان من این گونه خبر پیچیده

تو که پاشیده شدی وضع حرم معلوم است

کار و بار خواهرم وقت سفر پیچیده

 شاعر: عليرضا عنصري


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 خرداد 1396  | 12:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

با قدي مثل كوه از سر زين

قمر از عرش خورد روي زمين

تير در چشم و دست هم كه نبود

چه كشيد، آه ،آن غريب ترين

**************

او زمين خورده و كسي از ترس

يك قدم سوي او نمي آمد

تا كه آن مردك جسور لعين

به سرش با عمود آهن زد

**************

حمله ي گرگ ها شروع شده بود

هر كه يك تكه از قمر مي برد

بخت بد هرچه نيزه مي آمد

به شكاف عميق سر مي خورد

**************

هر كه شمشير داشت با شمشير

هر كه هم نيزه داشت  بد مي زد

وآنكه نيزه نداشت يا شمشير

چكمه پوشيده با لگد مي زد

**************

زير آماج ضربه ها سقا

فكر لب هاي خشك طفلان بود

زخم بسيار ديده بود اما

او براي رقيه"س" گريان بود

**************

شاه عالم چو ديد اوضاع را

بر سر او دوان دوان آمد

سوي نهر از خيام با عجله

با شتاب و نفس زنان آمد

**************

شاه با گريه اينچنين مي گفت:

خيمه ها منتظر به راه تو اند

كودكان آب هم نمي خواهند

همگي تشنه ي نگاه تو اند

**************

خيز و بنگر ميان گريه ي من

خنده هاي پليد لشگر را

اي علمدار من، بگو تو به من

جه دهم من جواب اصغر"ع" را

**************

خواستم تو را به خيمه برم

پيكرت ريخت در برابر من...

كاش اصلا تكان نمي دادم

نامرتب شدي برادر من...

**************

بس كه شمشير خورده بر بدنت

شده اي مثل يك گل پرپر

اختلافي نمانده اي سقا

بين قد تو و علي اصغر"ع"...

  شاعر: محمد هاشم مصطفوي


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 خرداد 1396  | 12:24 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 73 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید