اشعار شب تاسوعا – یوسف رحیمی
شفاعت
هرم عطش ميان حرم پا گرفته بود
با مشک تشنه اي ره دريا گرفته بود
مي رفت تا که زنده کند موج مرده را
روز نبرد هيبت سقا گرفته بود
لبهاي تشنه اش ز ادب لب نزد به آب
اوج وفا و عاطفه معنا گرفته بود
باران سرخ نيزه و شمشير و سنگ و تير
کارش ميان معرکه بالا گرفته بود
مي آمد از شريعه و زخم سه شعبه اي
در چشمهاي مشک و عمو جا گرفته بود
آبي که ريخت قطره به قطره به روي خاک
از او تمام دلخوشيش را گرفته بود
او دست داده بود و به جايش در آن عروج
بالي به وسعت همه دنيا گرفته بود
اما بپرس از همة نيزه دارها
بر روي نيزه اي سر او جا گرفته بود ؟
گلدشت علقمه که پر از بوي ياس شد
آن روز عطر چادر زهرا گرفته بود
مادر براي روز قيامت به روي دست
اسبابي از شفاعت فردا گرفته بود
آه اي فرات روز عطش نوش حادثه
با من بگو دل تو هم آيا گرفته بود ؟
يوسف رحيمي
ادامه مطلب
اشعار شب تاسوعا – هادی جانفدا
چند آسمان ورای تمنای ابرها
فریاد میزنند که مولای ابرها
بی تو قرار نیست ببارند غیر خون
این سرنوشت حتمی فردای ابرها
باران ! که چون نرفتن تو غیر ممکن است
لختی بمان به روی حرم جای ابرها
اطفال صف کشیده که بر شانه ات روند
چون دیدنیست دشت زبالای ابرها
از شرم آب شد بدنت تا بخار شد
از جسم توست تک تک اجزای ابرها
اینگونه شد که راز فراوانی غمت
پیوند میخورد به معمای ابرها
یک ماه گمشده ! به تمنای آب نیست
منظور خواهرت ز تماشای ابرها
در امتداد آبی سیر نگاه تو
پا میگذاشت قافله جا پای ابرها
برخیز چون به علقمه مه گرفته ات
خیره شده خدای تو از لای ابرها
هادی جانفدا
ادامه مطلب
اشعار شب تاسوعا – محمد رضا ناصری
تن زخمی مشک
هیچ دانی که امید همه عالم شده ای
در نفس های همه سینه زنان دم شده ای
همه دم ذکر تو بر روی منابر بر پاست
نه فقط شورش شب های محرم شده ای
من از این بوی گل علقمه هم دانستم
تو پسر خوانده نبوده که پسر هم شده ای
با نگاهی به تن زخمی این مشک پر آب
گوشه ی علقمه چون چشمه ی زمزم شده ای
دشمنت چوب علم دید و به پیش همه گفت
تو فدایی سرافرازی پرچم شده ای
زینب از چشم پر از خون حسینش پرسید:
نکند رفته برادر که چنین خم شده ای
باورم نیست که این صحنه به تصویر کشم
بعد تو گردن طفلان غل و زنجیر کشم
محمد رضا ناصری
ادامه مطلب
غلام رضا سازگار-حضرت عباس علیه السلام-مرثیه
آب از خجـالت لـب خشک تـو آب شد
دریا ز اشک سرخ تو رویش خضاب شد
وقتـی کـه آب را بــه روی آب ریختـی
در آتـش دلـت دل دریــا کبــاب شـد
آب فــرات آبــرو از دســت داده بــود
وقتی چکیـد اشـک تو در آن گلاب شد
هر موج، پیش چشم تـو چون کوه آتشی
هـر جرعه یک تلظـی طفـل ربـاب شد
در پیش تیرهـا چو کمان قامتت خمید
از بسکـه پیکرت سپـر مشـک آب شد
وقتـی بـرای غـربت تو مشک گریه کرد
مـاننــد دود در نظــرت آفتــاب شــد
آخـر نـه منـع آب ز مهمـان بــود گناه
چون شد که این گناه به کوفی ثواب شد؟
«میثم!» بریز خون دل از دیده بیحساب
زیرا بـه اهـلبیت، ستـم بیحسـاب شد
ادامه مطلب
مهدی رحیمی
حضرت عباس(ع)-شهادت
نه آب آمده نه آبرو گذاشته اند
حدود دین خدا را فرو گذاشته اند
نماز خون خدا با تیمم و این قوم
چقدر مشک برای وضو گذاشته اند
عمو از این همه مشکی که آمده خیمه
از اصغر است همان را که رو گذاشته اند
هنوز شانه به دست است دختری در پشت
مردّد است برای تو مو گذاشته اند؟
چه قدر تیر که از جنگ با علی اکبر
ذخیره کرده برای عمو گداشته اند
چگونه داد زدی که برادرم دریاب
مگر برای تو اصلا گلو گذاشته اند؟
ادامه مطلب
محمد سعید میرزایی
حضزت عباس(ع)-شهادت
دیگر نداشت ساقی لب تشنه مست، دست
یعنی که شسته بود وفا را، ز دست، دست
آن مشک تیر خورده به دندان چنان گرفت
انگار نیست زخمی و انگار هست، دست
از رود و چشمه ناله روان شد که آب! آب!
از سنگ و صخره بانگ برآمد که دست! دست!
هر دست او به گوشهای افتاد و مرد را
حتی به دست دیگر خود دل نبست، دست
میگفت داغ خجلت این مشک پاره را
بر تن اگر که بود کنون، میشکست، دست
عمری به روی سینه به نزد حسین بود
حالا به خاک پای برادر نشست، دست
در کار عشق، عرض طلب، بیوسیله است
کز دست شسته بود، به بزم الست، دست
بیدست، خوشتر است شهید ره وفا
در عاشقی مگر که ز پا کمتر است، دست؟
در بزم عشق، محرم ساقی نمیشود
از هست و نیست تا نکشد میپرست، دست
دستی طلب که بال بهشتی شود تو را
آسان به راه عشق نیاید به دست، دست
سقای کربلایی و ساقی است، نام تو
تا آب هست و آینه باقی است نام تو
ادامه مطلب
محسن کاویانی
حضرت عباس(ع)-شهادت
شعرم شده سرشار شمیم حرم تو
با خاطره ها دلخوشم و با کرم تو
با خاطره هایی که شده دار و ندارم
دارد همه ی کودکیم بوی غم تو
انگار که از کوچه ی ما می گذرد باز
سنج و کتل و پرچم و طبل و علم تو
این بوی خوش کندر و اسفند و گلاب است
از آه دم دسته ی لبریز دم تو
ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
سقای حرم سید و سالار نیامد
رد شد همه ی دسته از این کوچه و انگار
یک عمر شدم عاشق و بیمار و گرفتار
برسینه زنان، مویه کنان رد شد و، کارم
افتاد به دستان ابالفضلِ علمدار
غیر از من و هم دین من و ایل و تبارم
عالم همه محتاج نگاهش شده بسیار
دیوار حسینیه شده محتشم او
اصلاً شده انگار طنین در و دیوار:
ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
سقای حرم سید و سالار نیامد
ادامه مطلب
محسن کاویانی
حضرت عباس(ع)-شهادت
شعرم شده سرشار شمیم حرم تو
با خاطره ها دلخوشم و با کرم تو
با خاطره هایی که شده دار و ندارم
دارد همه ی کودکیم بوی غم تو
انگار که از کوچه ی ما می گذرد باز
سنج و کتل و پرچم و طبل و علم تو
این بوی خوش کندر و اسفند و گلاب است
از آه دم دسته ی لبریز دم تو
ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
سقای حرم سید و سالار نیامد
رد شد همه ی دسته از این کوچه و انگار
یک عمر شدم عاشق و بیمار و گرفتار
برسینه زنان، مویه کنان رد شد و، کارم
افتاد به دستان ابالفضلِ علمدار
غیر از من و هم دین من و ایل و تبارم
عالم همه محتاج نگاهش شده بسیار
دیوار حسینیه شده محتشم او
اصلاً شده انگار طنین در و دیوار:
ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
سقای حرم سید و سالار نیامد
گلواژه ی اشعار خدا بود ابالفضل
اسطوره ی احسان و وفا بود ابالفضل
چشمان نجیبش حرم پاک دلان شد
شاه ادب و حجب و حیا بود ابالفضل
میدان همه در سیطرۀ چشم علی بود
در کشمکش معرکه تا بود ابالفضل
وقتی که پدر آمد و دستش به کمر بود
در قلب حرم هروله ها بود: ابالفضل
ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
سقای حرم سید و سالار نیامد
دریا شده دیوانه و محو ادب او
ای جان به فدای ترک روی لب او
فهمیده ام از شور همه ارمنیان که
افتاده به دل های جهان تاب و تب او
فرزندِ علی، جانِ علی، ماهِ قبیله
پنهان شده در برق نگاهش نَسَب او
شرمنده شده و دخترکی... آه بمیرم
آب آوریش کاش نمی شد لقب او
ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
سقای حرم سید و سالار نیامد
این آخر دلداده گی و آخر دین است
یک مشک و دوتا دست که بر روی زمین است
حالا همه ی دشت شده قبضه ی عباس
یک دشت که نه، قبضه ی او عرش برین است
حالا منم و نیمه شب و دفتر شعرم
شعری که اگر خوب، اگر بد همه این است
حالا منم و نیمه شب و عطر گل یاس
حالا منم و نم نم باران که چنین است
ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
سقای حرم سید و سالار نیامد
ادامه مطلب
موسی علیمرادی
حضرت عباس(ع)-شهادت
صدایی آمد از دریا كه مردی بر زمین افتاد
وبر رخسار زرد مادری در خیمه چین افتاد
زدند آنقدر سویش تیرهای بی هوا اما
نیفتاد از نفس تا این که مشکش بر زمین افتاد
چنان بر آن چناری که جهان درسایه سارش بود
تبر زد بارها دشمن که از بالا چنین افتاد
به جای دست تیری که به چشمش بود شد حائل
زمانی که به روی خاک ها از صدر زین افتاد
فلک وقتی رکاب خالی اش را دید زد فریاد
که از انگشتریِ آسمان هایم نگین افتاد
ادامه مطلب
قاسم صرافان
حضرت عباس(ع)-شهادت
رفتی و این ماجرا را تا فصل آخر ندیدی
عبّاس من! دیدی امّا مانند خواهر ندیدی
آن صورت مهربان را، محبوب هر دو جهان را
وقتی غریبانه می رفت بی یار و یاور ندیدی
آری در آوردن تیر بی دست از دیده سخت است
امّا در آوردن تیر از نای اصغر ندیدی
حیرانی یک پدر را با نعش نوزاد بر دست
یا بُهت ناباوری را در چشم مادر ندیدی
شد پیش تو ناامیدی تیر نشسته به مشکت
مثل من اطراف عشقت انبوه لشکر ندیدی
بر گودی سرد گودال خوب است چشمت نیفتاد
چون چشم ناباور من دستی به خنجر ندیدی
مجنونی امّا برادر مجنون تر از من کسی نیست
آخر تو بر خاک صحرا لیلای بی سر ندیدی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


