حضرت عباس(ع)-شهادت
لحظه ای غفلت از ارباب حرام است اینجا
لغزشی در دل اصحاب حرام است اینجا
سجده بر نیزه به تسبیح خدا مشغولم
دوری از مسجد و محراب حرام است اینجا
در دل شب که نگهبان خیامت هستم
نور افشانی مهتاب حرام است اینجا
بانوان تا که در آسایش کامل باشند
به دو چشمان ترم خواب حرام است اینجا
تا که ششماهه ات از سوز عطش می نالد
به لب خشک من این آب حرام است اینجا
آب بر وحشی و درنده حلال است حلال
از چه بر دختر بی تاب حرام است اینجا ؟
تا قرابت به تو دارم ز پدر، سرور من !
فخر بر دیگر انساب حرام است اینجا
ادامه مطلب
مهدی چراغ زاده
حضرت عباس(ع)-شهادت
وقتی کنار علقمه سقا دلش شکست
دیگر بهانه داشت که دریا دلش شکست
درخیمه دیده بود عطش موج می زند
حس کرد تا کمی خنکا را دلش شکست
دریا برای بوسه ز لب هاش تشنه بود
یک لحظه، یک امید، نه، دریا دلش شکست
مشکش پر آب کرد و روان شد به خیمه ها
اما چه شد چه دید خدایا دلش شکست
از بس که کرده بود تمنا ز مشک، تا-
-تیری رسید، مشک هم آنجا دلش شکست
ناگه عمود آمد و بر فرق او نشست
سقا سرش شکسته و زهرا دلش شکست
چشم حسین بر ره و این صحنه را که دید
آیا قدش شکست خدا یا دلش شکست
یک لحظه خوب زینب خود را نگاه کرد
یا یاد روزهای مبادا دلش شکست
ادامه مطلب
مرتضی امیری اسفندقه
حضرت عباس(ع)-شهادت
اگر چه مادر تو، دختر پیمبر نیست
کسی حسینِ علی را چنین برادر نیست
حسین، پیش تو انگار در کنار علی ست
کسی چنان که تو، هرگز شبیه حیدر نیست
زلال علقمه، در حسرت تو میسوزد
کنار آبی و لبهای تفته ات، تر نیست
به زیر سایه ی دست تو مینشست، حسین
چه سایه ای و چه دستی! شگفتآور نیست؟
حدیث غیرتت آری شگفتآور بود
که گفته است که دست تو، آبآور نیست؟
شکست، بعد تو پشت حسین فاطمه، آه!
حسین مانده و مقتل، علی اکبر نیست
حسین مانده و قنداقه ی علی اصغر
حسین مانده و شش ماهه ای که دیگر نیست
نمانده است به دست حسین از گلها
گلی پس از تو، دریغا! گلی که پرپر نیست
هزار سال از آن ظهر داغ میگذرد
هنوز روضهی جانبازیَت، مکرّر نیست
قسم به مادرت امّ البنین! امامی تو
اگر چه مادر تو، دختر پیمبر نیست
ادامه مطلب
جودی خراسانی
حضرت عباس(ع)-مدح و شهادت
قربان عاشقی که شهیدان کوی عشق
در روز حشر رتبۀ او آرزو کنند
عباسِ نامدار که شاهان روزگار
از خاک کوی او طلب آبرو کنند
سقای آب بود و لب تشنه جان سپرد
می خواست آب کوثرش اندر گلو کنند
بی دست ماند و داد خدا دست خود به او
آنانکه منکرند بگو روبرو کنند
گردست او نه دست خدائی است پس چرا
از شاه تا گدا همه رو سوی به او کنند
درگاه او چو قبله ی ارباب حاجت است
باب الحوائجش همه جا گفتگو کنند
ادامه مطلب
سید محسن حسینی
حضرت عباس(ع)-شهادت
دلبر کسی به مثل تو پیدا نمی شود
دردی بُود مرا که مداوا نمی شود
دریا بُود گواه که از اشک دیده ام
یک لحظه نیست دیده چو دریا نمی شود
از ره رسیده ای که تماشا کنم تو را
افسوس این دو دیده دگر وا نمی شود
نه مشک مانده باقی و نه دست و نه علم
سقا دگر برای برای تو سقا نمی شود
از بسکه تیر آمد و بر پیکرم نشست
تیری دگر به پیکر من جا نمی شود
یاسم و لیک زائر یاس مدینه ام
کس مثل من که زائر زهرا نمی شود
ادامه مطلب
علی انسانی
حضرت عباس(ع)-شهادت
علمدار سپاهم، چه کردی علَمَت را
علم کو؟ که ببوسد، دو دست قلمت را
لب خشک تو دارد، ز عشق تو سخن ها
تویی روح فُتوّت، تویی جان مُروَّت
پس از این همه ایثار، شده ختم، اُخوَّت
لب خشک تو دارد، ز عشق تو سخن ها
ز بعد رفتن تو، شود به من جسارت
شود عَمّۀ سادات، مهیای اسارت
لب خشک تو دارد، ز عشق تو سخن ها
اگر تیر به چشمت، عدوی تو نشانده
پی دیدن طفلان، دگر دیده نمانده
لب خشک تو دارد، ز عشق تو سخن ها
ادامه مطلب
علی انسانی
حضرت عباس(ع)-شهادت
در این غوغای بی آبی، که خشکیده همه گل ها
به اَمر تو شدم، سقّا، منم عبد و تویی مولا
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
علمدارم چه غم دارم، که از دستم علم افتد
مباد از دفتر عشقت، به نام من قلم افتد
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
خدای کعبه جز رویت، نداده قبله ای یادم
نماز آخرم بود، و به سر بر سجده افتادم
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
ببین از بادۀ عشقت، به میدان مستی افتاده
مگر دامان تو گیرد، به راهت دستی افتاده
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
امیر لشگرت بی دست، میان لشگری مانده
بیا بنگر ز پروانه، فقط خاکستری مانده
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
به تو شرط وفاداری اگر بر جا نیاوردم
کمک کن تا که برخیزم، به دور مادرت گردم
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
ببین احسان یک بانو، سرم بگرفته بر زانو
به چشمِ پر ز خون دیدم، گرفته دست بر پهلو
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
گل ام البنین عباس، به دریا تشنه لب پا زد
به دریا پا نهاد اما، لبش آتش به دریا زد
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
ادامه مطلب
غلامرضا سازگار
حضرت عباس(ع)-مدح و شهادت
خطری می کنم از فتنه ی شیطان احساس
خطر خار جحیمی به روان گل یاس
در دل آل پیمبر همه افتاده هراس
شمر آورده امان نامه برای عباس
زین مصیبت حرم پاک علی میلرزد
گوییـا مـلک خـدای ازلــی میلرزد
کیست عباس؟ امید دل خیرالناس است
کیست عباس؟ شرف عشق، ادب احساس است
شیشه را قصد شکار جگر الماس است
پاسدار حرم الله اگر عباس است
به نگاهیش عدو در سقر آواره شود
جگر شمـر و امان نامـه ی او پاره شود
باز دنیا به سوی حیدر کرار آمد
به سراغ قمر از راه، شب تار آمد
دل شب سوی حرم، شمر ستمکار آمد
به شکار دل عباس علمدار آمد
گفت: عباس! ببین! بخت، تو را همراه است
کـه امـان نامه ی تــو خـط عبیــد الله است
چشم عباس که بر شمر ستمکار افتاد
پای تا فرق چو آهی که برآید ز نهاد
گفت: ای کار تو بر آل پیمبر بیداد
به تو و خطّ و امان نامه ی تو نفرین باد
دور شو! این همه افسانه مخوان در گوشم
بـه دو عـالم پسـر فاطمــه را نفــروشم
گفت ای لعل لبت تشنه، دلت دریایی
تا به کی پای تو در سلسله ی تنهایی؟
به تو زیبنده بود سروری و آقایی
حیف از قدر و جلالت که کنی سقایی!
تو امیری ز چه رو عبد برادر باشی؟
نزد مـا آی که فرمانده ی لشکر باشی
گفت روزی که اذان بر در گوشم خواندند
همگی بر رخم از اشک، گلاب افشاندند
مات و مبهوت به دیدار جمالم ماندند
همه دور پسر فاطمه ام گرداندند
تا فـدای پسـر فاطمـه گردد هستم
پدرم اشکفشان بوسه زده بر دستم
گفت ما بوسه گذاریم به خاک پایت
تو یل ام بنینی و قمر، سیمایت
چه نیازی به حسین و به بنی الزهرایت؟
حیف باشد که ز هم قطع شود اعضایت!
عوض آنکه حسین، اشک برایت ریزد
باش با ما که زر سـرخ به پایت ریزد
گفت: خاموش که این بندگی ام، آقایی ست
مشک بر دوش گرفتم، شرفم سقایی ست
باخبر باش که عباس، بنی الزهرایی ست
جگرم سوخته و چشم و دلم دریایی ست
باشد از اسب، زمین خوردن من پروازم
هرچـه هستم به حسین بن علی سربازم
من جدا لحظهای از آل پیمبر گردم؟
بهر حفظ سر و جان دور ز دلبر گردم؟
پسر شیرخدا نیستم ار بر گردم
عشقم این است که دور علی اصغر گردم
نیست بازیچه ی ماننـد تویی احساسم
دور شو! دور! زنا زاده! که من عباسم
ای فدای شرف دین و مرامت عباس!
کوثر از جام نبی باد به کامت عباس!
از ولادت به تو بالیده امامت عباس!
تا قیامت ز رُسل باد سلامت عباس!
تو به شهر دل یک خلق، امامت کردی
سربلند است قیامت کـه قیامت کردی
نه ز شمشیر نه از تیر، تو را واهمه بود
از ازل مرغ دلت شیفته ی علقمه بود
زائر پیکر صد پاره ی تو فاطمه بود
آب را با تو به دور حرمت زمزمه بود
کای شرار عطشت در جگر آب، عباس!
آب از شـرم لـب تشنه ی تو آب عباس!
آب ها تشنه ی داغ لب عطشان تواند
نخلها سوخته و سر به گریبان تواند
اشکها وقف تو و زخم فراوان تواند
دستها تا ابدالدّهر به دامان تواند
چه شـود تـا ز گنـه، نامـه ی او پاک کنند
«میثم» دلشده را در حرمت خاک کنند
ادامه مطلب
محمد جواد غفورزاده
حضرت عباس(ع)-شهادت
دوست دارم داد دل از چرخ بازیگر بگیرم
گر در این عالم نشد در عالم دیگر بگیرم
دوست دارم نام من باب الحوائج باشد اما
پنجۀ مشکل گشا آنگه من از داور بگیرم
دوست دارم دستم از پیکر جدا گردد خدایا
تا که همچون جعفر طیار بال و پر بگیرم
دوست دارم آنقدر لب تشنه باشم تا بمیرم
تا مگر آب حیات از ساقی کوثر بگیرم
دوست دارم جان نثار مکتب توحید باشم
تا مدال افتخار از دست پیغمبر بگیرم
دوست دارم تیر آید چشم من در خون نشاند
تا مدال افتخار از بانوی محشر بگیرم
دوست دارم چون تنم پامال سم اسب گردد
بر سرم زهرا بیاید زندگی از سر بگیرم
ادامه مطلب
محمد جواد غفورزاده
حضرت عباس(ع)-شهادت
دوست دارم داد دل از چرخ بازیگر بگیرم
گر در این عالم نشد در عالم دیگر بگیرم
دوست دارم نام من باب الحوائج باشد اما
پنجۀ مشکل گشا آنگه من از داور بگیرم
دوست دارم دستم از پیکر جدا گردد خدایا
تا که همچون جعفر طیار بال و پر بگیرم
دوست دارم آنقدر لب تشنه باشم تا بمیرم
تا مگر آب حیات از ساقی کوثر بگیرم
دوست دارم جان نثار مکتب توحید باشم
تا مدال افتخار از دست پیغمبر بگیرم
دوست دارم تیر آید چشم من در خون نشاند
تا مدال افتخار از بانوی محشر بگیرم
دوست دارم چون تنم پامال سم اسب گردد
بر سرم زهرا بیاید زندگی از سر بگیرم
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


