یا ابالفضل العباس ع
سر و جانم فدای جان سقا
فدای آن لب عطشان سقا
به من از ماه این عالم نگویید
مَهَم باشد رخ تابان سقا
کند روشن تمام عالمین را
سپیدی سر دندان سقا
درون هیئت ارباب عالم
شدم من ریزه خوار خان سقا
چه می شد مثل اشک یک سه ساله
شوم چون قطره ی باران سقا
به زیر بارش باران دعا کن
مرا از خویش ای سقا رها کن
سروده جعفر ابوالفتحی
ادامه مطلب
علمدار حسين(ع)
ماهتابِ حرم بنفسي اَنت
تاج ِ روي سرم بنفسي اَنت
تا تو هستي رقيه ميخندد
دلخوشيِّ حرم بنفسي اَنت
من عَليِّ جمل ، تو سردارم
مالكِ اشترم بنفسي اَنت
همه يِ لشگر ِمني عباس
يك تنه لشگرم بنفسي انت
(سيد پوريا هاشمي)
ادامه مطلب
فرات از لحظه هایش ، یاس می ریخت
کنارش مشکی از احساس می ریخت
درون خیمه های بی علمدار
ز چشمان حسین ، عباس می ریخت
***مرتضی صفرپور***
(شیروان)
ادامه مطلب
سقا به مشك آب براي حرم نداشت
افتاده روي خاك و به دستش علم نداشت
از بس كه تير بر تن او بوسه داده بود
جايي براي بوسه ز سر تا قدم نداشت
تا بود زنده روز عدو همچو شام بود
خواب خوشي ز بعد فراقش حرم نداشت
بس بود از وفا لب خشكش نشانه اي
گيرم به ديده تيرو دو دست قلم نداشت
جسمش ز تير و تيغ عدو بود چاك چاك
مشكي كه داشت از بدنش دست كم نداشت
از پا نمي فتاد گر آنجا خداي شرم
با مشك خشك روي شدن در حرم نداشت
دستش جدا ز پيكر و تيرش به چشم ليك
جز ياد تشنگي حرم ليك غم نداشت
ادامه مطلب
آنکه افتاده به دام تو منم
آنکه شد عبد و غلام تو منم
آنکه گشته مست جام تو منم
می دهد هر جا سلام تو منم
ای صفای دل سلامت می کنم
حل هر مشکل سلامت می کنم
السلام ای لاله ی ام البنین
السلام ای عبد صالح در زمین
السلام ای ماه ای ماه آفرین
السلام ای صاحب خلد برین
مدح تو بس باشد آقایم همین
زور بازوی امیر المومنین
بی عصا اعجاز موسی می کنی
با نگاهی کار عیسی می کنی
زیر و رو دنیا و عقبا می کنی
کربلای ما تو امضا می کنی
دست ما دامان تو عباس جان
سائل احسان تو عباس جان
تو مسیح عیسی مریم شدی
باعث بخشیدن آدم شدی
جان نثار حضرت خاتم شدی
دستگیر آدم و عالم شدی
کاشف کرب حسین و زینبی
تا ابد همواره روی این لبی
ساقی اهل حرم اعجاز کن
دختران نازدانه ناز کن
خم ز ابروی حسینت باز کن
رفتنت سوی فرات آغاز کن
مشک بر دوشت بنه ای مهربان
قطره آبی رسان بر کودکان
علقمه رفتی کمی آب آوری
ذره ای از دٌر نایاب آوری
مرحمی بر زخم ارباب آوری
بر علی اصغرش تاب آوری
علقمه رفتی دل زینب شکست
داغ روی داغ بر قلبش نشست
ای امیر عشق ای اصل کرم
علقمه رفتی تو ای صاحب علم
ولوله افتاده در اهل حرم
شد عمو عباس دستانش قلم
گشته عطر آگین فضای علقمه
آمده بالین ساقی فاطمه
ای که عالم از طفیلت شد وجود
می دهد مهدی تو را هر دم درود
باعث افتادنت بوده عمود؟؟
یا که کردی بر بزرگی تو سجود؟!!
از سویدای دلت یاهو زدی
از برای فاطمه زانو زدی؟
داده پیغامی که برگردی عمو
آب کی خواهیم ما از این عدو
دیدنت باشد برایم آرزو
می شود آواره بعدت کو به کو
بعد تو سیلی امانم می برد
زجر با سیلیش نازم می خرد
شاعر : روح الله گایینی
ادامه مطلب
حضرت عباس(ع)-شهادت
علت رحلت ارباب کهنسال اینجاست
پی گودال مگردید که گودال اینجاست
علقمه منطق تاریخ به هم می ریزد
روضه ی خنجر و گودال از امسال اینجاست
کودکان در پی همبازی خود می گردند
برسانید خبر ساقی اطفال اینجاست
ضربه بر فرق عمو منشاء تاریخ عزاست
اولین مرحله ی غارت خلخال اینجاست
بعد عباس، حرم امنیتش کامل نیست
موسم ریختن کعبه ی آمال اینجاست
هر کسی تکه ای از قامت او را برده
فقط از آن قد چون سرو دو تا بال اینجاست
گرچه افتاده ای از اسب، برادر برخیز
فاطمه مادرمان خسته و بی حال اینجاست
عباس احمدی
ادامه مطلب
آن زمان که کار عشقم با شما مأوا گرفت
باز دم چون آه سوزانی ره بالا گرفت
تا که عکست بر کف آیینه ی قلبم نشست
مثل دجله جزرو مدی پهنه ی دریا گرفت
باز هم کردم هوایت ساقیا بنما نما
شوق دیدارت به این بیچاره ی رسوا گرفت
زیر شمس آن نگاه تو نشستم مدتی
تشنگی آمد سراغم طاقتم یکجا گرفت
از تو ساقی کاسه آبی طلب کردم ولی...
یادم آمد مشک تو نامردی دنیا گرفت
مشک بود و اشک بود و دشنه بود و دشمنان
گرز فرشی بود و جا روی سر عنقا گرفت1
صحنه را دنیا بدید و با تمام هیبتش
باز کم آورد و درجا حالتی چون تا گرفت
فزت رب الکعبه گفت و چون پدر در خون تپید
بر لبانش سبح اسم ربک الاعلی گرفت
خون سرخش بال فترس را جلایی تازه داد
از همانجا رنگ خونین باده ی صهبا گرفت2
کار او از آن ازل چون با شراب و باده بود
نام او را حضرت یزدان خودش ســــقا گرفت
شاعر : سعید رمضانی
ادامه مطلب
ای دل امشب هوشت از سر رفته است
جام صبرت گوییا سر رفته است
ای قلم! امشب ز تو خون میچکد
ای نی! امشب از تو افسون میچکد
نبضم امشب سخت دل دل میزند
قلـبم اللهم عجل میزنـد...
... بشنوید ای عاشقان این باب را
داستــانِ خـوابِ نـابِ آب را:
خواب دیدم خواب هستم، خوابِ خواب
خواب دیـــدم: آب هسـتم؛ آب؛ آب...
خواب دیدم آبم اما تشنه ام
مثلِ کامِ مـردِ سـقا تشنهام
آب میخواهم ولی از دســت او
مستِ اویم، مستِ اویم، مستِ او
خواب دیدم: ماه، مهمانم شده
مهــرِ او آمیــزه جــانم شـده
خواب دیدم ماه را در خویشتن
عکسِ او در من، نگاهِ او به من
با شتاب آمد سوی من، مستِ مست
آمد آمـد تا لبِ چشــمم نشســـت
عکسِ او در سینه من، جان گرفت
سایه در آییـنه مـن، جـان گرفـت
عشق را در قاب هرگز دیدهای؟
ماه را در آب هـرگـز دیـدهای؟
گفتمش: «خوش آمدی ای خوشلقا
آمـــدی جــانم ولـی حـالا چــرا؟»
گفتمش: «ای بر جبینت جای مُهر
آمدی؛ امـا چـرا این وقتِ ظُـهر؟»
ماه، ناگَــه لب به دردِ دل گشـود...
لب؛ چه گویم یک گلِ سرخ کبود...
با دو چشمِ خیسِ خیس از سیلِ اشک،
با لبــانی خشــکتر از کــامِ مشــک،
گفت: « ای آب! ای روان! ای جانِ جان!
ای جهـــان زنـده به تــو! ای میـزبـان!
میـهمـانِ خویـش را آبـی بده
نیمه جان خویش را آبی بده...»
او سخن می گفت و من محو نگاه
او سخن از آب... من از روی مــاه
او سخن میگفت از " آتش" از "عطش"
مــن سخــن میگفتـم از روی مهـَـش
او به من مشتاق و من مشتاقِ او
چشـــمِ مـن بر ابـروانِ طـاقِ او
او برایـم از صفـای دل ســرود
از عطش، از آتشِ ساحل سرود
ماه گفت: « ای آب! خورشید آن طرف
منتظر مانده است در صحـرای طف.»
من از او پرسیدم: « این خورشید کیست؟
تشنـه است آیـا؟ چرا؟ منظور چیست؟ »
اشـک، چشمان قشنگش را گرفت
بغـض هم حلقومِ تنگش را گرفت
مــاه نـاگـاه آه از دل برکشیــد
قطرههای اشک او بر من چکید
اشک شورَش در دلم شوری فکند
نور رویــش در دلـم نوری فکنـد
گفت: «خورشید آن طرفتر تشنه است
دور او یـک فوج کـفتـر، تشنـه اســت.»
گفت: «فرزندانِ زمــزم تشـنـهانـد.»
گفت: «حتی مشکها هم تشنهاند.»
گفتمش: «این تشنه، آخر کیست؟ هان؟
قصه خورشیـد و کفتـر چیست؟ هـان..؟»
ماه گفت: «ای آب! بس کن حرف را
خستـهام؛ پـر کـن برایـم ظــرف را
ناگهان ماه آمد و نزدم نشست
آستین بالا زد او از ساقِ دست
مُشتی از من برگرفت او بهر خود
دسـت او از بوسه من ســرد شد
مُشت خود را چون سبـو پـر آب کرد
یک طرف او تشنه، یک سو آبِ سرد
یک نفس تا بوسه بر لب مانده بود
ماه اما دست من را خوانده بود...
ناگهـان انگشــت های او گسیــخت
"آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت"
یاد کرد از کفترِ تشنه به آب
از لبِ خورشید و هُرمِ آفتاب
لحظهای آهی کشید و رخ نهفت
آب را بر صورتم پاشید و گفت:
«کفتران در فکر اینکه با شتاب
آورد از چاه نخشب، ماه، آب
وانگهی من آب نوشم خوشخیال؟
کفتران را وا نهم بشکستهبال؟
های! هیهات ای لب خشکیدهام
گر گذارم آب نوشی از کفم
آب کم جو، تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست»
این بگفت و آب را از دست ریخت
مشک را پرآب کرد آنگه گریخت
شد سوار اسب، ماه چارده
مست افتاد از سرش طرف کُـلَه
کردمش از دور با حسرت نگاه
مدّ من شد جزر و موجم شد تباه
ناگهان دیدم که دیوی روسیاه
با کمان و تیر، آمد سوی ماه
تیر او ناگه ز بند چله جَست
بر دل مشک مه زیبا نشست
اسب را شد خیس، زین و پشت و یال
ماه، از اندوه، خم شد چون هلال
تا قمر طی کرد منزلها ز بیم
خم شد و برگشت عرجون قدیم
ماه حیران ماند و عالَم در خسوف
آن طرف، خورشید هم شد در کسوف
دیو زشت دیگری آمد ز راه
بست راه ماه را بر خیمهگاه
تیغ خشم و کینه را بیرون کشید
دستهای میهمانم را برید
ماه گویی باز اما جان گرفت
مشک را این بار با دندان گرفت
ناگهان تیر سوم از ره رسید
چشم زیبای مه من را درید
زخم چشمش، چهره را در خون کشید
تیر را با زانوان بیرون کشید
تیرباران شد تمام پیکرش
همچو رگبار شهابی بر سرش
دیو پست دیگری از ره رسید
گرز او بر تارک آن مه رسید
ناگهان دیدم میان آن سپاه
گرز را بر فرقِ قرصِ ماه... آه
دیدم آن دم با همین چشمانِ سر
چشـمه ای از معجـز شق القمـر...
,
ماه من از اسب بر خاک اوفتاد
گوییا از عرش، افلاک اوفتاد
یک سپاه از دیوهای زشت و پست
جملگی شمشیرهای کین به دست
دوره کردند از همه سو ماه را
خرد کردند استخوان شاه را
پیکر صدچاک هرگز دیدهای؟
ماه را بر خاک هرگز دیدهای؟
پاره پاره شد تنش از خشم و کین
صد ستاره ریخت بر روی زمین
پیکرش گرچه دونیم افتاد، آه
بدرِ کامل میشود در نیمه، ماه
ماه اما در پی خورشید بود
چشم باقیمانده هم در خون غنود
صورتش را کرد رو به خیمه گاه
گفت: خورشید! ای تمام نور ماه!
ناگهان مهتاب، رد الشمس کرد
چشم او دستان من را لمس کرد
گوییا یاد کسی افتاده بود
آب، مَهر مادر خورشید بود
دشت ناگه پر ز عطر یاس شد
حوض کوثر، مادر عباس شد
دیدمش فردای آن روز، ای دریغ
مـاه را بــر روی نی، در زیر تیـغ
میهمان خویش را در زیرِ پی
ماهمان خویش را بر روی نی
میهمان را بر سرِ نی دیدم... آه
ماهمان را بر سر نی دیدم... آه
راستی سرنیزه دیدن مشکل است
ماه را بر نیـزه دیدن مشـکل است
با خودم گفتم: « دریغا... ای دریغ...
ماه را دیــدی میـان تیـر و تیـغ...
میهــمان تشنـه را بـردی زِ یاد
خاک و آتش بر سرت ای آب؛ باد
ای دلِ من! تا ابـد رویت سیـاه...
دیدی اینها را و تاب آوردی؟ آه...
ماه من، بیجان شد اما جان گرفت
مثنوی در نیمهره پایان گرفت
شاعر : حامد شیخپور
ادامه مطلب
عید امسال پر از بوی گل یاس شده است
و پر از خاطره ی گندم و دستاس شده است
همه ی دشت گواهند که با بوی بهار
عطر یک خانه ی آتش زده احساس شده است
چینش سفره امسال تفاوت دارد
سین هر سفره ، سلامی است که بر یاس شده است
روضه ی چادر خاکی همه جا پیچیده
سیب ها طعم خوش کوثر و اخلاص شده است
ابر ،در هیات یک مستمِع مداحی است
بس که می گرید و دل نازک و حساس شده است
....
جان گل های جهان پیشکش یاسی که
زخمی سیلی باد و ستم داس شده است...
ادامه مطلب
ای بسته به دست تو دل پیر و جوانها
ای آنکه فرا رفته ای از شرح و بیانها
تا عطر تو آمد غزلم بال در آورد
آزاد شد از قید زمانها و مکانها
میرفت فرات از عطش عشق بمیرد
بخشید نگاه تو به خونش جریانها
مست تو فقط خیمه ی بی آب نبوده است
از دست تو مستند همه مرثیه خوانها
مشک تو که افتاد دل فاطمه لرزید
خاک همه عالم به سر تیر و کمانها
این گوشه عمو آب شد ، آن گوشه سکینه
این بیت چه باید بکند در غم آنها
ای هر چه امان نامه ببینید و بسوزید
این دست رد اوست بر این گونه امانها
شاعر : محمد رضا سلیمی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


