وقطره قطره آب ازمشک،کم شد
دوبازوی جوانت تاقلم شد
ازآن شرمی که برروی توافتاد
دوبیتی شورشعرمحتشم شد...
ادامه مطلب
خجالت می کشدگرچه عمورا،
زده آتش لبان خشک اورا،
ولی دستان عباس(ع)دلاور
برای ماخریده آبرورا...
ادامه مطلب
کاروانی کهکشانی غرق نور
در بیابان سمت باران میرود
ابرهای تیره را پس میزند
با چراغ عشق و ایمان میرود
..
میرود تا عشق را معنا کند
دشت را با خون خود دریا کند
عزم حج کردست تا در کربلا
قبله ی شش گوشه ای برپا کند
.
نور میبخشد علی بر آسمان
با نگاهش دُبّ اکبر روشن ست
کهکشان راه شیری آمده
آسمان با نور اصغر روشن ست
.
در فرات افتاده عکس ماه عشق
آسمان علقمه مهتابی ست
آب را با عکس خون پیوند زد
چون که رنگ عاشقی سرخابی ست
.
در دلش خورشید میسوزد ولی
خاک اینجا بوی باران میدهد
قطره قطره آب میشد آفتاب
قطره قطره بوی قرآن میدهد
.
تکه تکه کهکشان آیینه شد
تکّه هایش انعکاس نور داشت
کربلا پایان راه او نبود
پس قدم در راه تازه میگذاشت
ادامه مطلب
زانو شکست و سینه زنان گفت علقمه
چشم از خروش با هیجان گفت علقمه؛
این حالت همیشگی روضه ی من است:
مردی نشست و گریه کنان گفت علقمه
...ناگاه تا که دید صدایی نمی رسد
مکثی نمود و دل نگران گفت علقمه.
دیروز دختری- به گمانم سه ساله بود-
با گریه گفت مرثیه خوان گفت علقمه
ای کربلا چه دسته گلی داده ای به آب
خورشید با تمام توان گفت علقمه
« از هرچه می رود سخن دوست خوش ترست»
این جمعه هم امام زمان گفت علقمه
ادامه مطلب
آرامش چشم مست، دیدن دارد
این چهره ی هر که هست، دیدن دارد
آن روز به جای لافتی حق می گفت:
عباس (ع) علم به دست دیدن دارد
*******
از حیرت مشک خشک، تر چشمانم
در اوج بلا فاطمه را می خوانم
یا فاطمه یا فاطمه یا فاطمه یا...
ناگاه صدا رسید: جانم جانم ...
ادامه مطلب
امام زمان(عج)-مناجات-حضرت عباس(ع)
می برم نام تو را تا ببری نام مرا
پر کن از جام لب خویش همه جام مرا
خاک هم گاه گداری بدهد طعم عسل
بوسه از خاک رهت کرده عوض کام مرا
خاطرم نیست چه شد بر تو گرفتار شدم
پهن کردی سر گیسوی خودت دام مرا
هر نفس بی تو شده مردن تدریجی من
رنگ و بویی بده این گردش ایام مرا
اگر این سر به سر راه تو افتد زیباست
به شهادت بنما ختم سرانجام مرا
نذر کردم که دگر سمت گناهی نروم
شرطش این است حمایت کنی اقدام مرا
دل من ظرف بلوری ست پر از خون جگر
کنج میخانه مبین گریۀ آرام مرا
به خدا کرببلایی شدنم دست شماست
جان عباس فراموش مکن نام مرا
به پریشانی گیسوی سر ام بنین
دیگر امضا بنما برگۀ اعزام مرا
روضه خوان گفت حسین بوی حرم شد احساس
وعدۀ ما سحری پای ضریح عباس
قاسم نعمتی
ادامه مطلب
کاش اشکم آبروداری کند
کاش مشکم خیمه را یاری کند
میزنم از بین نخلستان به راه
تا ببندم راه رزم این سپاه
این علم را میکشم بر دوش خود
مشک را چون طفل در آغوش خود
وعده دادم از سکینه تا رباب
میرسانم در حرم یک جرعه آب
نا امید از لطف ایزد نیستم
او سبب سازی کند من کیستم
حال یا رب گر دو دستم شد جدا
کی کنم از دست، مشکم را جدا
عهد بستم با همه اهل حرم
مشک را اینک به دندان میبرم
هر چه بارد تیرهای بیشمار
می کنم با تیر مژگانم شکار
آه یا رب شد امیدم نا امید
بشکند دستی که مشکم را درید
بشکند تیری که فرقم را شکافت
بشکند پایی که بر قتلم شتافت
جان به خاکِ پای مادر میدهم
یا اخا ادرک اخا سر میدهم
ادامه مطلب
حضرت زهرا(س) و حضرت ام البنین(س)-مصائب
شبی از خویشتن سفر کردم
سیـر کــردم جهـان بـالا را
بین قصری ز باغهای بهشت
دیـدم امّالبنیـن و زهــرا را
آن یکی بود رکن شیر خدا
دگــری بـود مــادر شهدا
عجبـا! نـام هـر دو فاطمه بود
ذکرشان شمع محفل همه بود
نگــه آن دو مهربــان مــادر
گه به گودال و گه به علقمه بود
هر دو را اشک و خون روان ز دو عین
بهـر عبـاس بـود و بهـر حسین
گفت امالبنین به دخت رسول
کی سلام خدا به جان و تنت!
ای هــزاران هـزار عباسم
بـه فـدای حسیـن بـیکفنت
دادهام در رهش چهار شهید
کاش بـودی مرا هزار شهید
گفت زهرا که ای بلند اقبال
گلبــن چــار لالـۀ پـرپـر!
چار فرزند تـو عزیـز مناند
بلکـه هـر چـار را منم مادر
پسـران تـو، نـور عیـن مناند
مثل عباس تـو حسین مناند
بـاغبــان چهــار لالــۀ یـاس!
پسـرانـت تمــام اشجـع نـاس
دوست دارم من ای ستوده خصال
تـو برایم بگویی از عباس
از علمـداری و وفـاداریش
ادب و غیرت و فداکاریش
گفـت: بـیبـی از آن سـرافـرازم
که شد عباس من فدای حسین
این که اشکم ز دیدگان جاریست
میکنم گریه از برای حسین
گر چه عباس رفته از دستم
من شریک غم شما هستم
فاطمه گفت: مادر عباس!
من تـو را نیـز یار و هم دردم
تو نبودی، ولی به جای تو من
بهـر عبــاس، مـادری کردم
پـــدرم آب بهـــر او آورد
او به عشق حسین آب نخورد
اشک امالبنین به رخ جاری
گفـت ای مـادر فــداکـاری
از حسینت بگــو بـه امّبنین
آن چه خود دیدی و خبر داری
با من از حنجرِ بریده بگو
قصـهای از سر بریده بگو
گفـت بــر پیکــر مطهـر او
زخمهــای دوبـاره را دیـدم
لب خشکیده چشم از خون تر
حنجـر پـارهپـاره را دیــدم
گاه، ذکـرش علـی و فاطمـه بود
گاه چشمش به سوی علقمه بود
تـو نبـودی ببینـی عبــاست
تیر بر دیدهاش چگونه نشست
وقتی عباس اوفتـاد بـه خاک
کمر زینب و حسین شکست
کمری که شکسته شد ز ملال
باز از سـم اسـب شــد پامال
روز محشر که میشود، عباس
بـا چنین غیـرت و فـداکاری
بـاز هـم مثـل روز عــاشورا
بـر حسینـم کنـد علمـداری
او کـه بـر آل فاطمـه یار است
در صف حشر هم علمدار است
غلامرضا سازگار
ادامه مطلب
حضرت عباس(ع)-شهادت
نوشته روی پرچم عزا ابالفضل
خوشا چنین نوشته ای! خوشا ابالفضل!
حسین را نخوانده جز به لفظ مولا
برادر همیشه با وفا ابالفضل
نمی کشد ز دامن امام خود دست
اگر چه دست او شود جدا ابالفضل
نه دست برده با خودش نه چشم و سر را
چنین شتاب کرده تا خدا ابالفضل!
شنیده ام که بر لب فرات بودی
چرا هنوز تشنه ای چرا ابالفضل؟!
غم تو با دل برادرت چه کرده
که دست بر کمر گرفته یا ابالفضل
میلاد عرفان پور
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


