السلام علیک یا عباس بن علی (ع)
تا امر امام منتخب می آید
عباس علی «چشم به لب» می آید
انگار نه انگار برادر هستید
آقا! به شما چقدر ادب می آید
ادامه مطلب
السلام علیک یابن ام البنین (س)
تو آینه علی نمایی عباس!
اوصاف تو یک به یک خدایی عباس!
تو شعر بلند مادر با ادبت
در مدح علی مرتضایی عباس!
ادامه مطلب
سرسلسله عشق حسين(ع) است ابالفضل(ع)
1. سـرسلســلة عشـقِ حُسـين(ع) است ابالفضل(ع) فـرزنــدِ يَـــلِ بَــدر و حُنِـــين است ابالفضل(ع)
2. سقّـا و علمــدارِ سپــاه است و بـه يــاري... ثِـقــلي ز بــــراي ثَقَـلِيــــن اســت ابالفضل(ع)
3. آبآورِ طفــلان و نگهبــــانِ حريـــم است قـامت ز غــمِ آب چـو «غِيــن» است ابالفضل(ع)
4. در شــطِّ زمـان است روان، نـــامِ نكــويش خود چشمه و رود است، چو عِين است ابالفضل(ع)
5. خورشيــد يكـي، مــاه يكـي بــوده همـاره از ضـربتِ كيـن چـون قَمَــرِين است ابالفضل(ع)
6. چـون هُـور بتـابـد بـه همـه نـور ز لطفــش بـر گـردنِ مــا صــاحبِ دِيــن است ابالفضل(ع)
7. هـان! كربُبَــلا قطعـهاي از خُلـد بريـن است خـاكش گُهــر و سُــرمة عِيـــن است ابالفضل(ع)
8. بـر گمشـدگان در ظلمــات است بشـــارت بينــــائي و نــــور بَصَـــرِيــن است ابالفضل(ع)
9. يك مسجد و دو قبله كه ديده است؟ بگوييد؟ يك قبـــلة بيـــنالحَــرَمِيـــن است ابالفضل(ع)
10. بـر ديـدة كمسـويِ دلِ خـويش گُـذاريد... نـامش، كــه شفـا، نـور دو عِيـن است ابالفضل(ع)
عليرضا عليسليماني
ادامه مطلب
ماه هاشم دشت را مهتاب مي كرد
مشك را با اشك چشمش آب مي كرد
مثل دريا دستهايي با سخاوت
خيمه ها را با تنش سيراب مي كرد
كودكان را ظهر عاشورا چه زيبا
روي دستان بريده خواب مي كرد
مربع
نحر ميدان باز مي راند عطش را
مثل اينكه حمله بر مرداب مي كرد
موج بر مي دارد از رويش فرات
چون كه عكسش آب را بي تاب مي كرد
.....
.....
مجتبي اصغري فرزقي -مشهد
ادامه مطلب
حضرت عباس (ع)
آنکه دارد احترام یاس را
می شناسد حرمت « عباس » را
در طریق عاشقی دلداده است
دست بیعت با برادر داده است
چشم عالم واله و شیدای او
می درخشد ماه از سیمای او
او علمدار سپاه کربلاست
معنی و مفهوم و مصداق وفاست
درشجاعت او یلی نام آور است
از شراب وصل جانان ، مست مست
همچو کوهی سرافراز و استوار
آشنا با رمز و راز کارزار
دشمن از نامش هراسان می شود
شیرمرد رزم و میدان می شود
لرزه افکنده طنین گام او
درمیان دشمنان ، پیغام او:
« گر شود با خون من ، دین استوار
بر من ای باران خنجرها ، ببار
گر شود دستم جدا از پیکرم
برندارم دست من از دلبرم»
چشم دل بگشا ، که بینی عزم او
می شکافد قلب شب را رزم او
از شجاعت پرچمی افراشته
لرزه بر جان عدو انداخته
در هواداری از مولای عشق
گه علمدارست و گه سقای عشق
کودکان لب تشنه اند و آب نیست
از عطش برچشم آنان خواب نیست
تا دهد بر خواهش طفلان جواب
می رود با مشک خالی سوی آب
در مسیر عشق این معنا خوش است
تشنه مردن بر لب دریا خوش است
در حقیقت ، اّبروی آب ، اوست
در طریقت ، رهروی بی تاب ، اوست
با شجاعت خط دشمن را شکافت
تاکه راهی سوی شط آب یافت
بردلش آواز و فریاد عطش
جان او ، خشکانده بیداد عط
تاکند درمان دل بی تاب را
برد نزدیک لبانش آب را
آب ها را ریخت برروی زمین
رسم عاشق ، این چنین است ، این چنین
اونگاه دیگری بر آب کرد
مشک را از آب شط سیراب کرد
بی خیال از نغمه ی زیبای آب
تشنه برمی گشت از دریای آب
در میان نخل ها ، شیادها
در شکارش ، منتظر، صیادها
بسته از هر سو به رویش ، راه را
درحصار خویش برده ، ماه را
می نشیند نیزه ها بر پیکرش
رد صد زخم است بر دست و سرش
می چکد خون از تن و دستان او
می نشیند تیر بر چشمان او
درهجوم کرکسانی این چنین
ماه ما افتاد برروی زمین
دشمنان از شوق بلوا می کنند
در شکار عشق ، غوغا می کنند
درچنین حالی ، نوایی آشنا
می زند نام برادر را صدا
وای من ! سوی برادر می رود
سوی آن یار دلاور می رود
دید ، غرق خون فتاده در فرات
آنکه هستی در وفایش مانده مات
نخل را لب تشنه ، روی خاک دید
بادلی محزون ، در آغوشش کشید
نقش صدها زخم بر روی تنش
لاله ها گل کرده در پیراهنش
بوسه زد بر چشم خون افشان او
بوسه زد از درد بر دستان او
غرق نجوا شد برادر با حسین
گفت ای جانان مادر ، یا حسین :
«من دلی دارم پر از اندوه و غم
مشک بی اب است ومن شرمنده ام
من شدم سقا که آب آور شوم
کودکان تشنه را یاور شوم
گو به طفلان ، دست شستم از حیات
تشنه برمی گردم از شط فرات .
جان زهرا آبرویم را بخر
پیکرم را سوی طفلانت نبر»
اشک در چشمان مولامان نشست
رفتنش پشت برادر را شکست
سوی خیمه چون قدم برداشت او؟!
من نمی دانم چه حالی داشت او؟!
لیک می دانم که با سوزی تمام
داد با اندوه « زینب » را سلام
خواهرم ! پشت و پناهم رفت ، رفت
شیر میدان سپاهم ، رفت ، رفت
ادامه مطلب
نذر اباالفضل للعباس(ع)
نوشتم ردیفی که آخر نیفتد
که با این بهانه دلاور نیفتد
اگر واژه ی سنگ هم باشد آن را
به نوعی بگویم کبوتر نیفتد
که این ماجرا را از اول؟ از آخر؟
چگونه بگویم برادر نیفتد؟
دو دستش برید و از اسبش زمین خورد
چگونه بگویم که با سر نیفتد؟
چرا این ردیف آخرش این چنین شد؟
چرا سرنوشت غزل بر "نیفتد"
نگاه زنی از بلندی به گودال
الهی که چشمش به خنجر نیفتد
نبینم که اینگونه افتاده باشی
تو برخیز... تا اینکه دختر نیفتد
از اسبش زمین خورد و با خود دعا کرد
که چشمش به چشمان مادر نیفتد
گذشتم از این شعر و تکرار آن... چون
فقط خواستم او مکرر نیفتد...
سید علی رضایی
ادامه مطلب
"انا ابن الرسول " پاسخ داد:
"انا ابن علی ولی الله"
"انا ابن البتول" ... پاسخ نیست!
در گلوی تو آه حلقه زده
انا ابن الرسول ابن بطول
انا ابن الخدیجه الغَرّاء
انا ابن علی ولی الله
اشک در چشم شاه حلقه زده
"السلام علیک یا مولا
کاش می شد که آب شد اینجا"
تیر در چشم و مشک بر دندان
ابر بر روی ماه حلقه زده
شب به بازو نشانه می گیرد
مشک را مه به شانه می گیرد
آب و آتش زبانه می گیرد
دور شط ذولجناح حلقه زده
در شریعه شریعت است ادب
پاسدار امامت است ادب
تشنه لب مست حیرت است ادب
دل برین خانقاه حلقه زده
پیکرم را به خیمه ها نبرید
شرم دارم ز خواهران شهید
با همین چشم خون فشان قلبم
بر درخیمه گاه حلقه زده
بچه ها بچه ها خدا حافظ
غنچه های دعا خدا حافظ
شاه آمد به سمت بازویت
سمت زخم کمان ابرویت
تا شب بی قرار گیسویت
دور چشم سیاه حلقه زده
دستهایت کجاست ماه حسین
چشمهایت چه شد سپاه حسین
کو علمدار و تکیه گاه حسین
غم در این قتلگاه حلقه زده
کمر شاه را شکسته غمت
رونق ماه را شکسته غمت
انت ابن البتول یا عباس
اشک در چشم شاه حلقه زده...
نغمه مستشارنظامی-1391
ادامه مطلب
معنیِ عبٌاس (ع)
عبٌاس ، یعنی چون قمر ، در ساحت کربِ بلا
عبٌاس ، یعنی بِخردی ، مجذوب در عینِ وِلاء
سقٌاء ، علمدار و مَطَر، پاک از نژاد و از گهر
ایثار چون صدهانفر ، اسطوره در دشت بلا
عبٌاس ، یعنی عاشقی ، دلدادگی ، مهر و وفا
عبٌاس ، یعنی معتضد در صحنه ی «حول ولا..»
باب الحوائج ، بوالفضل، با مشک خود در مُحتمَل
بوی نسیم وی گهر ، خاک قدم هایش طلا
عبٌاس یعنی مشتعل ، در شور و شهدِ وصلِ وی
شیعه شده مدیونِ او ، خلقی به عشقش مبتلا
فریادِ حقٌ وی : صلا! ، عشقش دهد ما را جلا
راه گریزی نیست چون ، از پیروی از این علاء
در یک کلام : اسطوره یِ خدمت به این خلقِ خدا
درس است ، درس کربلا ، درس است درس کربلا...
ادامه مطلب
نذر رخ ِ زیباتر از ماه ِ اباالفضل
عباس لب رود و لبش تشنه ترین است
این مرد به انگشتر خورشید نگین است
او کاشف اندوه حسین است! اباالفضل...
به به! چه وقاری! عجب این مرد متین است
او سرو بلندی ست که در محضر ارباب
چشمان درشتش به ادب سوی زمین است
یا حضرت عباس... ! مراد همه دلهاست
آن خال که در صورتتان گوشه نشین است
هی دست بیفشان و سر انداز و پر از خون
لبخند بزن! شیوه ی عشاق همین است
تو می روی و مشک تو بر دوش، علمدار!
ای سرو قد ...ای ماه قبا پوش...علمدار
تو آن قمری آنکه غلام ات شده هستی
مسحور تو و سحر کلام ات شده هستی
محکم تری از کوه ... شکستت نتوان داد
تسلیم بلندای قیام ات شده هستی
قحطی وفا آمده و عشق! اباالفضل...
لب تشنه ی یک جرعه مرام ات شده هستی
دریای ادب! کوه وفا! صخره ی ایمان!
دلبسته ی موسیقی نام ات شده هستی
پایان تو زیباست! چه زیبایی محضی!
درگیر همین حسن ختام ات شده هستی
پیشانی تو خانه ی ماه است اباالفضل
در خیمه کسی چشم به راه است اباالفضل
شد آب خجالت زده از روی تو عباس
میریخت عرق از لب گیسوی تو عباس
اخم تو به هم ریخت چو سامان زمین را
افتاد جهان در خم ابروی تو عباس
زیبایی تو خیره کننده ست اباالفضل!
زیباتر از آن خلق تو و خوی تو عباس
آب است که از داغ لب ات تشنه ترین است
زانو زده در محضر زانوی تو عباس
ماه آمده تا روی سرت نور بریزد...
خورشید سرانداخته در کوی تو عباس
روشن شده چشمان فرات از قدم تو
از دست تو ای کاش نیفتد علم تو
تو می روی و کار به بن بست نداری
ترسی تو از این طایفه ی پست نداری
چون کوهی و بر قله ی تو راز سپیدی ست
باکی ز سیاهی ِ فرو دست نداری
محتاج لب توست لب آب، ولی نه...
تو میل به چیزی که سراب است نداری
از " عشق " فزونی و زیادی ز " تعقل "
هوشیارترینی و کم از مست نداری
از چشم تو ترسیده چنان لشکر کفار
انگار نه انگار که تو دست نداری
من آمده ام، دست دلم را تو بگیری
من لال شدم بلکه قلم را تو بگیری
ادامه مطلب
میان دشت پرخون یاس یعنی...
دودست و یک سر و احساس یعنی....
تو باید مرد مرد مرد باشی
بفهمی حضرت عباس یعنی...
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


