حضرت عباس (ع) - دوبیتی - رباعی
سردار رشید و با شهامت، عبّاس
پرورده ی گلشن امامت، عبّاس
یار ولی و روشنی چشم حسین
الگوی وفا و استقامت، عبّاس
شاعر: زهرا طاهرزاده فرد
ادامه مطلب
يا كاشف الكرب عن وجه الحسين (ع)
جانم فداي تو به فداكاري ات قسم
بر خونِ از دو چشم تر و جاري ات قسم
دستت قلم شده ست به فكر علم نباش
من از تو راضي ام به علمداري ات قسم
ماهِ قبيله ام ز چه شق القمر شدي؟
حرفي بزن به زخم ِ سر ِ كاري ات قسم
من غُصه ي تو و تو غم ِ مشك ميخوري؟
كافيست حرفِ آب به غمخواري ات قسم
حتي اگر به دشت لبت آب ميرسيد
حرفي نميزدم به وفاداري ات قسم
اي باوفا فداي وفايت ز جا مخيز
افتاده نيز ياوري، بر ياري ات قسم
(هاني امير فرجي)
ادامه مطلب
الآن انكسر ظهري
در علقمه صدايِ دو مادر به تو رسيد
شرمندگي من دوبرابر به تو رسيد
باب الحوائج ِ همه يِ خيمه هايِ من
سقايي حريم ِ پيمبر به تو رسيد
من تشنه يِ دوباره برادر شنيدنم
حالا صدا بزن كه برادر به تو رسيد
از دست دادنِ تو مرا ورشكست كرد
باشد، ولي شفاعت محشر به تو رسيد
فهميده اند كشتن تو كشتن من است
بيهوده نيست اينهمه لشگر به تو رسيد
نذرت قبول، خوب فدايِ علي شدي
هر كينه اي كه ماند ز خيبر به تو رسيد
فرقَت عمود خورد، عمودِ حرم شكست
ارثِ سر ِ شكسته يِ حيدر به تو رسيد
وقتي سر ِ تو بند نشد رويِ نيزه ها
بي معجري به خيمه و معجر به تو رسيد
قبر تو كوچك است، گناهِ رباب چيست؟!
ميگشت در پي ِ علي اصغر به تو رسيد
وقتي شهيدها سرشان رو به نيزه شد
تنها سر ِ تو بود به پهلو به نيزه شد
ادامه مطلب
جودی خراسانی-حضرت عباس علیه السلام-مدح
عشاق چون به درگه معشوق رو کنند
با آب دیدگان ، تن خود شستشو کنند
قربان عاشقی که شهیدان کوی عشق
در روز حشر رتبۀ او آرزو کنند
عباسِ نامدار که شاهان روزگار
از خاک کوی او طلب آبرو کنند
سقای آب بود و لب تشنه جان سپرد
می خواست آب کوثرش اندر گلو کنند
بی دست ماند و داد خدا دست خود به او
آنانکه منکرند بگو روبرو کنند
گردست او نه دست خدائی است پس چرا
از شاه تا گدا همه رو سوی به او کنند
درگاه او چو قبله ی ارباب حاجت است
باب الحوائجش همه جا گفتگو کنند
ادامه مطلب
حضرت عباس (ع) - دوبیتی - رباعی
تا علقمه ها سیب و فدک ها یاس اند
باید همه قدر عشق را بشناسند
امواج فراتند به سر می کوبند
یا سینه زنان هیأت عباس اند!؟
شاعر: علی فردوسی
ادامه مطلب
حضرت عباس (ع) - دوبیتی - رباعی
شق القمری ست در سماوات شده
چشم همه ی ستاره ها مات شده
ماهی که به خاطر خسوفش خورشید -
کارش همه شب نماز آیات شده
شاعر: علی فردوسی
ادامه مطلب
حضرت عباس (ع) - غزل
درست مثل بهاری... ربیع تر حتّی
بلند! هم قد افرا! رفیع تر حتّی
به یک اشاره تو از خلق می بری دل را
به یک اشاره ی کوچک!... سریع تر حتّی
به آب طعنه زدی و عطش به لب بردی
شدی به وسعت دریا... وسیع تر حتّی
چه کرد با تو سپاه حقیر ابن زیاد
تو تکّه تکّه شدی نه! فجیع تر حتّی
تو را شفیع قمرها و شمس ها کردند...
تو شافعی چو برادر... شفیع تر حتّی
شاعر: وحیده افضلی
ادامه مطلب
مهدی حسینی-حضرت عباس علیه السلام-مرثیه
پيچيده در فضاي حرم بانگ آب، آب
بسته چو خصم بر حرم بوتراب، آب
در وادي عطشزده، دريا خروش داشت
اما به چشم تشنه لبان شد سراب، آب
آواي العطش به ثريا رسيده بود
از سوز قصه آمده در پيچ وتاب، آب
فرياد استغاثهي طفلان بلند بود
از روي تشنگان ز خجالت شد آب، آب!
عباس، اين شرار عطش را کند خموش
در خيمهها رساند اگر با شتاب، آب
آن ماه هاشمي چو به دريا نهاد پاي
الماس نور سفت از آن ماهتاب، آب
در التهاب داغ عطش بر لب فرات
از حنجري فسرده شنيد اين خطاب، آب:
اي روسياه! حنجر خشکيدهي حسين
ميسوزد از براي تو و، شد کباب آب!
پژمرده نوگلان حسيني ز تشنگي
از روي تشنگان حرم رخ متاب، آب!
اين خيل تشنگان همه از آل کوثرند
فردا چه ميدهي تو به زهرا جواب، آب؟!
بيرون شد از فرات، ابوالفضل با شتاب
رو سوي خيمههاست، بر او همرکاب، آب
آنجا که تير خصم، تن مشگ را دريد
ساقي فسرده گشت و گرفت اضطراب، آب
با آنهمه اميد، دگر نااميد شد
ساقي چو ديد ريخت از آن مشگ آب، آب
با ياد کام تشنهي طفلان در حرم
لب تشنه داد جان و نخورد آن جناب، آب
در دشت کربلا گذري کن، هنوز هم
پيچيده در فضاي حرم بانگ آب، آب
ادامه مطلب
حضرت عباس (ع) - غزلوی
ای در رهای گیسوانت، باد درمانده!
در بیستونِ سینه ات، فریاد درمانده!
سرّی درون خاندانت هست بی تردید
هر کس به فکر وصفتان افتاد، درمانده
ای وسعت هر قطره از خون تو عالمگیر
همواره همچون ماه مجنون تو عالمگیر
در انتظارت کودکان تشنه بی تابند
این طفل ها دیگر غمت را بر نمی تابند
این تشنه بودن ها جزای بی گناهی نیست
پاسخ به مهمان بودن آخر بی پناهی نیست
تنها، به دور از خیمه، قدری در میان بگذار
حرف دلت را با فرات اکنون که چاهی نیست
خود با لبانی تشنه مشکت را به دندان گیر
دیگر نمی بینی ولی تا خیمه راهی نیست
در طالعت افتاده هفتاد و دو غم انگار
امّا نمی افتد به ابروی تو خم انگار
بین فرات و خیمه ها، سعی تو با مشکت
یاد صفا و مروه می اندازدم انگار
از اسب می افتی، زمین از اصل می افتد
یک کهکشان بعد از تو می ریزد به هم انگار
خورشید هم گاهی بدون وقفه می بارد
تا این که سر بر شانه های ماه بگذارد
بی شک خدا ی کربلا هم خوب می دانست
باید علم را تا ابد، دست که بسپارد
دست تو آغاز تمام غصّه خوردن هاست
این دست ها انگیزه ی از گریه مردن هاست
یک عالم از دست تو روزی آب خواهد خورد
مشک تو روزی کوفه را در آب خواهد برد
شاعر: امیر توانا املشی
ادامه مطلب
گر تیغ. تیغ ناز توست. دست تو
عالم تمام کشته ی چشمان مست تو
مقصد بایمال جفا و ستم شود
بیچاره ای که شیشه جانش به دست توست
در حیرتم که وصف جمال تو چون کنم
گر افتاب و ماه و بگویم شکست تو
حاجت به باده نیست که مستیه عاشقان
از چشم مست و لعل و لب می برست تو
با دین مرا چه کار که در کیش عاشقی
امروز و حق به جانب چشمان مست تو
یا ابوالفضل
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


