آب،بابا،بغض
پر کرده تمام آسمان را بغضی
سنگین شده در گلوی دنیا بغضی
پر کرده از آب دست لرزانش را
لبخند به لب نشانده اما بغضی...
او می دود و می شکند هر گامش
در سینه ی آن دختر تنها بغضی
شمشیر به دست و چشمهایش بر اوست
یا دست خودش می شکند یا بغضی
او مانده و مشکی که به دندان دارد
مشکی که در آن نمانده الا بغضی
ای کاش...و ای کاش کمی فرصت داشت
اندازه ی یک گریه و حتی بغضی
حالا که بروی خاک آن ماه افتاد
بالای سرش نشسته زهرا،بغضی-
-نشکست که نشکند دل مادر را
لبخند به لب نشاند، اما بغضی...
در گوش تمام آسمانها امروز
پیچید صدای یا اخا با بغضی
-
مشق شب بچه ها همین است، همین:
برگرد عمو و آب...بابا...بغضی
حسن اسحاقی
ادامه مطلب
حضرت عباس(ع)-شهادت
بیا ای دست دست حق، برون کن تیرم از دیده
همان چشمی که چشم دشمن از بیمش نخوابیده
دو دستم شد یکی قاب و در او یک عکس کوچک بود
به من لبخند می زد غنچه با لب های خشکیده
به دور خیمه ای گشتم که در آن خیمه زینب بود
منم ماهی که شب دُور سر خورشید گردیده
جدا دست و دوتا فرق و تهی مشک و به چشمم تیر
ببین عاشق برای تو بساط عاشقی چیده
به هر سمتی که می غلتم فروتر می رود پیکان
شده عباس، یاسی که لباس از خار پوشیده
ادامه مطلب
حضرت عباس(ع)-شهادت
بیا ای دست دست حق، برون کن تیرم از دیده
همان چشمی که چشم دشمن از بیمش نخوابیده
دو دستم شد یکی قاب و در او یک عکس کوچک بود
به من لبخند می زد غنچه با لب های خشکیده
به دور خیمه ای گشتم که در آن خیمه زینب بود
منم ماهی که شب دُور سر خورشید گردیده
جدا دست و دوتا فرق و تهی مشک و به چشمم تیر
ببین عاشق برای تو بساط عاشقی چیده
به هر سمتی که می غلتم فروتر می رود پیکان
شده عباس، یاسی که لباس از خار پوشیده
ادامه مطلب
السلام علیک یا دریا
موج در موج تا کجا دریا
موج در موج می خوری پیوند
با نگاه خود خدا دریا
آسمان تکیه داده است به تو
ای وسیع بی انتها ! دریا !
ای تمام امید واری دشت!
ای تمام امید ما ! دریا
چشم ها تشنه تشنه می جوشند
نرو از پیش چشمه ها دریا !
وای آن روز ناگهان آن روز
آه آن ظهر کربلا دریا
توچرا سوی رود می رفتی؟
رود ها می روند تا دریا
***
بی دو دست تو بر زمین می ریخت
مشک ها اشک بی صدا دریا...
ادامه مطلب
محمدعلی قاسمی
ای شب، ای شاهدِ غم، روشنیِ یار چه شد؟
مـاهـــتابِ ســـحرآســایِ شـبِ تــار چــه شد؟
ای نسیــــمِ ســحری آب اجابت نرسید
ساقیِ تشنه لبِ قافله سالار چه شد؟
یـوسف گـمشدهء فتحِ فُراتم چه شده ست
بوی پیراهنِ آن عشقِ سبکبار چــه شـــد؟
نازم آن یـار کـــه از آب حـذر کـــرده و گـفت:
پس عطشناکیِ گلهای عطشبار چه شد؟
هفت اقلیم عطش بر لب ات آوار شده ست
انعکاسِ غم و پــژواکِ تـــو اینبار، چه شـــد؟
یاس ها در تبِ دیــدارِ تو پرپر زده اند
بوی باران زدهء ابرِ سبکبار چه شد؟
ارغــوانــی شــــدنِ روز و شب ام را بـــنگــر
تا بدانی که دلم بی تو در این کار چه شد؟
لشکرِ تیرهء شب از همه سو آمده است
آن جوانــمردِ بخون خفتهء پیکار چه شد؟
کس بـه پــابـــوسِ غــریــبانـهء آن دل نــرسید
خون و خاکسترت ای عشق گرانبار چه شد؟
آن طنینی که پُر از صوتِ صنوبر شده است
دیــدی آخــر بــه لبِ لالهء خـونبار چـه شد؟
ای فدایِ تــو دلِ تـا بــه اَبـــد مـــنتظرم
قامتِ سرو و سپیدارِ علمدار چه شد؟
ادامه مطلب
نصرا... مردانی
به طاق آسمان امشب گل اختر نمیتابد
بنات النعش اکبر بر سر اصغر نمی تابد
به شام کربلا افتاده در دریای شب ماهی
که هرگز آفتابی اینچنین دیگر نمی تابد
به دنبال کدامین پیکر صد پاره می گردد
که از گودال خون خورشید بی سر درنمی تابد
به پهنای فلک بعد از تو ای ماه بنی هاشم
چراغ مهر دیگر تا قیامت برنمی تابد
فرات مهربانی تشنه ی لب های عطشانت
تو آن دریای ایثاری که در باور نمی تابد
کنار شط خون دستی و مشکی پاره می گوید
که عباس دلاور از برادر سر نمی تابد
ز خاک تیره هفتاد و دو کوکب آسمانی شد
که بر بام جهان نوری از این برتر نمی تابد
ادامه مطلب
پانته آ صفایی
نگیر از شب من آفتاب فردا را
نبند روی من آن چشم های زبیا را
تو گاهواره ی ماه و ستاره ها هستی
خدا به نام تو کرده ست آسمان ها را
تو در ادامه ی هاجر به خاک آمده ای
که باز سجده کنی امتحان عظما را
خدا سپرده به دستت چهار اسماعیل
که چشمه چشمه گلستان کنند دنیا را
چه کرده ای که به آغوش مهربانی تو
سپرده اند جگرگوشه های زهرا را
بگو چه بر سر بانوی آب آمده است
که باز می شنوم رود رود دریا را
تبر چگونه شکسته است شاخ و برگ تو را
چطور خم شده ای بر زمین سپیدارا؟!
بخوان! دوباره بخوان با گلوی مرثیه ها
حدیث تشنه ترین دشت های صحرا را
آز آسمان به زمین آمده ست گیسویت
که سر بلند کند دختران حوا را
ادامه مطلب
داوود ناقور
یه صنوبر لب یک آب
قد کشیده قد آفتاب
روی پاهاش بوسه ماه
روی شونش سر مهتاب
چند تا قمری هراسون
بودن از طوفان گریزون
توی قلبش خونه کردن
شد صنوبر جون پناشون
باد نامرد بی امون بود
قمریا هم تشنشون بود
برای چیکه آبی
به صنوبر چشمشون بود
دید که برکه رفته تو خواب
شاخه اش و زد به دل آب
چند تا قطره روی یک برگ
واسه قمری آی بی تاب
یهو پیچید باد ولگرد
دور شاخه مثل یک درد
شاخه می شکست و انگار
از تن افتاد دست یک مرد
همه شاخه ها شدند خرد
قامتش هم تاب نیاورد
رو زمین شکست و طوفان
قمری ها رو با خودش برد
یکی داد و یکی بیداد
قصه شونم نرفته از یاد
بوده مردی از صنوبر
بود نامردی ام از باد
ادامه مطلب
رضا محمدی
نذر سقای تشنگان
دستی بزن به زبری روی زبان مشک
خـالیست از فــرات و ترنم دهـان مشک
دیگـر امید روشـنی از سـوزشش مگیر
سـرخ است وبی ستاره سو دیدگان مشک
داغ طلـوع چـهـره ی بی رحــم تشنگـی
پر بود از کـویر وســراب آسمــان مشک
در آســـتان خـشـک گـلـو اسـتخـوان مشک
درآن نگاه یکسـره هر لـحظه می نشست
تیری به قـلـب تشــنه لبی از کـمان مشک
دســتی رسـید وخـلـوت او را بلـند کـرد
در ازدحــام آیـنـه هـا رفـت جـان مشک
گـردی بلند شـد و سواری زپشت نخل...
پر شـد زعـطـر یاس و سـپیده نهان مشک
یک ناگهـان و عـلقـمـه و نـور آفـتـاب
شـرمـنده بـود مـاه از آن ناگـهـان مشک
ادامه مطلب
زينب چوقادی
پیچیده به شط مسأله ی دستانت
پیوسته به خون قافله ی دستانت
آنقدر کریمی که جهان می گنجد
بی واسطه در فاصله ی دستانت
...
شب بود و هزار خیمه از خاکستر
یک شام که از هزارو یک شب ، شب تر
بر نیزه طلوع کرد زیبا و بلند
ماهی که محاق خون گرفتش در بر
...
نه پرسش و نه شاید و امایی بود
خورشید برایشان معمایی بود
معنای طلوع را نمی فهمیدند
و "شام" چه اسم با مسمایی بود
...
ای در عطش برادری افسانه
دستانت که شد از تنت بیگانه
وقتی به حسین زل زدی می جوشید
از چشمانش هزار سقاخانه
...
بی تاب در آرزوی رودی می رفت
دریایی که به سوی رودی می رفت
از مشکی که به روی شن ها افتاد
انگار که آبروی رودی می رفت
...
ای در عطش هزار دریا جاری
تشبیب قصیده های بی تکراری
در دشت رها شدند دستانت تا
اینطور سبکبال علم برداری
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


