يا زينب كبري(س)
نكند كوفه تو را پير كند
زير ِ پا چادر ِتو گير كند
نكند خنده به غمهات كنند
سر ِ بازار تماشات كنند
نذر كردم كه نريزد پَر ِ تو
دست گردان نشود معجر ِتو
(علي اكبر لطيفيان)
ادامه مطلب
یا زینب (س)
ای کاش کوچه کوچه ی کوفه فراخ بود
بخت بدم ببین که زمین سنگلاخ بود
هرآنچه ریخت مادر او جمع کرده است
از گوش و گوشواره و پهلو و زخم دست
این کوچه ها چقدر شبیه مدینه است
دیواره های آن به سینه قرینه است
یارب مگر دوباره پیمبر ظهور کرد
ای وای سنگی از سر زینب عبور کرد
زنها که سنگ در کف و درتاب و در تبند
شاگردهای مکتب قرآن زینبند
محمل میان پشته ای از سنگ مانده بود
در کوفه سنگ تمام شد و ننگ مانده بود
صمد علیزاده
ادامه مطلب
عطرسیب از روی نی مدهوش میسازد مرا
بوسه از لعل لبت خاموش میسازد مرا
منکه بودم در بر زهرا و حیدر تا کنون
گوشه ی ویرانه ای آغوش میسازد مرا
پرده ی محمل اگرچه رخ نمایی می کند
خون پیشانی به رخ روپوش میسازد مرا
قاری قرآن من بنگر که از بالای نی
هر هجای تو سراپا گوش میسازد مرا
دخترت دارد گله بابا ببین هر لحظه ای
دست سنگین عدو بی هوش میسارد مرا
کاش این دیده نیفتد بر فراز نیزه ها
زلف بربادت دل مخدوش میسازد مرا
هم دعای من همی دردانه باشد اینچنین
جانمان گردد فدای دلبر نیزه نشین
ادامه مطلب
عاشقی از نسل زهرا روی نی
می رود صحرا به صحرا روی نی
آیه های عشق را بی حنجره
می کند همواره نجوا روی نی
می کند آشفته خواب کوفه را
صوت صاد و قاف و طاها روی نی
کرده طی شیب و فراز عشق را
از میان قتلگه تا روی نی
هر دو عالم تشنه و خونین رَوَد
در کویر خشک دریا روی نی
هر کجا باشد خدا را دلرباست
روی دوش مصطفی یا روی نی
بوده عمری روی دامان بتول
این سری که رفته حالا روی نی
تر شده صحرا از اشکش، شد مگر
جای سقا مَشک سقا روی نی
می شود مجنون او هر عاقلی
تا که بیند ماه لیلا روی نی
شیرخوار کوچکی گم می شود
گاهگاهی بین سرها روی نی
کاروان بسته به بانویش امید
او که داده عشق خود را روی نی
شاعر: ابراهیم کریمی
ادامه مطلب
عاقبت، آن دلبر دلخواهم از دستم گرفتي رهنما و رهبر و همراهم از دستم گرفتي
يادگار مرتضي و، جانشين مجتبي را يار همراز و، دليل راهم از دستم گرفتي
در جوار مدفن زهرا، چه خوش آسوده بودم جان پناه و، آن عبادتگاهم از دستم گرفتي
مسکن خود ساختم، در کربلا چون خيمه اي را باز هم، آن خيمه و خرگاهم از دستم گرفتي
ياد بود احمد از ديدار اکبر تازه مي شد ليکن آن شبه رسول اللهم از دستم گرفتي
نقش سيماي حسن، بر چهرة قاسم عيان بود حق نما، آئينة دلخواهم از دستم گرفتي
تيره شد روز من و، شام سياهم شد نمايان در کنار علقمه، چون ما هم از دستم گرفتي
ز آن عزيزانم، نماند آخر بغير از اصغر من تا به دست حرمله، او را هم از دستم گرفتي
اي ستمگر، هستيم را، گر همه تاراج کردي کي جلال و اقتدار و، جاهم از دستم گرفتي
نيست اشکم، تا بگريم، نيست آهم تا برآرم بسکه دادي غصه، اشک و آهم از دستم گرفتي...
نام شاعر:حبيب چايچيان
ادامه مطلب
آتش چقدر رنگ پریده ست در تنور
امشب مگر سپیده دمیده ست در تنور
این ردّ پای قافله ی داغ لاله هاست؟
یا خون آفتاب چکیده ست در تنور؟
این گل خروش کیست که یک ریز و بی امان
شیپور رستخیز دمیده ست در تنور؟
چون جسم پاره پاره ی در خون تپیده اش
فریاد او بریده بریده ست در تنور
از دودمان فتنه ی خاکستری، خسی
خورشید را به شعله کشیده ست در تنور
جز آسمان ابری این شام کوفه سوز
خورشید سر بریده که دیده ست در تنور
دنبال طفل گمشده انگار بار ها
با آن سر بریده دویده ست در تنور
امشب چو گل شکفته ای از هم، مگر گلی
گلبوسه از لبان تو چیده ست در تنور؟
در بوسه های خواهر تو جان نهفته است
جانی که بر لب تو رسیده ست در تنور
آن شب که ماهتاب تو را می گریست زار
دیدم که رنگ شعله پریده ست در تنور
شاعر: محمد علی مجاهدی
ادامه مطلب
روشنگر است ناله پشت شرارها
چون آفتاب در همه روزگارها
روشن تراست ازهمه ی روزها شبش
شب دیدنی ست جلوه شب زنده دارها
خاک رهش بلند که شد"تربت" ش کنید
فرقی نمی کنند تراب نگارها
این است معجزش که دمی معجزه نکرد
ازهیچ خلق سرنزد اینگونه کارها
این شانه را به هیچ نبی ای نداده اند
که بارها بلند شود زیربارها
یک ذره ازتلالو خورشید کم نشد
ذره کجا و جلوه پروردگارها
این دشت بااراده زینب اداره شد
دردست جبر اوست همه اختیارها
زینب سواره است اگرچه پیاده است
اینها پیاده اند، همین ها،سوارها
واکرده است فکرکنم بال خویش را
بیهوده نیست اینهمه گرد و غبارها
آهش تمام لشگریان رامچاله کرد
از او گرفته اند نسب ذوالفقارها
زینب چنان نهیب زد و نورماه را
برداشتند از سر معجر ندارها
گیسو اگر شتاب کند گیر می کند
یعنی به نفع نیست همیشه فرارها
ادامه مطلب
يا عقيلة العرب
آورده ام در شهرتان خاكسترم را
آيات باقيمانده ي بال و پرم را
آورده ام اي كوچه هاي نا مسلمان
مؤمن ترين فرياد هاي حنجرم را
ديشب مراعات حسينم را نكرديد
در كوفه وا كرديد پاي مادرم را
من آيه هايي در حجاب نور هستم
خالي كنيد اي چشم ها دور و برم را
نذر سر اين كعبه ي بالاي نيزه
در شهرتان خيرات كردم زيورم را
من يك نفر در دو تنم،اما دو روز است
از دست دادم نيمه اي از پيكرم را
يك نيمه ام را روي دست نيزه برديد
در محمل بي پرده نيم ديگرم را
اما به توحيد نگاهم روي نيزه
زيباتر از هر روز ديدم دلبرم را
(علي اكبر لطيفيان)
ادامه مطلب
از قافله جا ماندم و تنها بودم
افتادم و كل بدنم خاكي بود
دشنام و كتك ، پدر نمي دانم زجر
از چه ز من و تو و عمو شاكي بود
مصطفي شالباف
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


