رحمی کن آتشی به سراپای ما مریز
یا لا اقل به صورت مینای ما مریز
آتش بیار معرکه بس کن دوباره باز
خاری به پای کوچک زهرای ما مریز
با کعب نی و یا ته نیزه و یا غلاف
برگ و بر صنوبر رعنای ما مریز
از روی بام خانه ی خود سنگ پشت سنگ
برچشم زخم خورده ی سقای ما مریز
وقت عبور قافله خاکستر تنور
روی سر پیمبر عظمای ما مریز
با سوت و رقص شادی و با هلهله ، نمک
بر روی زخم عمه ی تنهای ما مریز
ته مانده ی شراب خودت را حیا کن و
روی سر بریده ی بابای ما مریز
علیرضا خاکساری
ادامه مطلب
اشعار مصیبت شام - مهدی رحیمی
خیال کن سر نی آفتاب هم باشد
نگاه زینب تو بی نقاب هم باشد
خیال که رقیه چه میکشد بی تو
سوال هاش اگر بی جواب هم باشد
به قول طشت طلا؛ باز هم چو خورشید است
سر حسین اگر در حباب هم باشد
جنون آتش و آب است و در دل زینب
کباب هیچ اگر که شراب هم باشد
کباب هیچ، شراب به جام ها هم هیچ
خیال کن که به مجلس رباب هم باشد
شراب، پشت کباب و طناب دست رباب
و آخر همه توزیع آب هم باشد
ادامه مطلب
اشعار مصیبت شام - علی اکبر لطیفیان
خنده بر پاره گریبانی مان می کردند
خنده بر بی سرو سامانی مان می کردند
پشت دروازه ی ساعات معطل بودیم
خوب آماده ی مهمانی مان می کردند
از سر کوچه ی بی عاطفه تا ویرانه
سنگ را راهی پیشانی مان می کردند
هر چه ما آیه و قرآن و دعا میخواندیم
بیشتر شک به مسلمانی مان می کردند
شرم دارم که بگویم به چه شکلی ما را
وارد بزم طرب خوانی مان می کردند
بدترین خاطره آن بودکه درآن مدت
مردم روم نگهبانی مان می کردند
هیچ جا امن تر از نیزه ی عباس نبود
تا نظر بر دل حیرانی مان می کردند
علي اكبر لطيفيان
ادامه مطلب
شعر مرثیه شام و کوفه
یا الله
ای کاش بریده می شد از تن سر من
می تاخت هزار اسب بر پیکر من
ای وای به من که پیش چشمان ترم
بستند سرت به نیزه با معجر من
ادامه مطلب
وحید قاسمی
حضرت زینب(س)-در مسیر كوفه و شام
چکیده قطره ی خونی ز چشم سلسله ای
شکسته بغض گلوگیر تلخ آبله ای
میان خنده ی قابیلیان چه مظلوم است
صدای ضجّه ی جانسوز زنگ قافله ای
تمام آینه ها را به نیزه ها زده اند
عجب جماعت خوش ذوق و اهل حوصله ای
دم غروب که یک آینه زمین افتاد
وزید باد عجیبی، گرفت زلزله ای
به روی ناقه نشسته زنی کبود آسا
خمیده مثل رکوع بلند نافله ای
فقط نظاره گر انعکاس آینه هاست
بدون هیچ شکایت و شِکوه یا گله ای
در امتداد نگاهش مدینه معلوم است
هنوز مانده به ذهنش وقوع غائله ای
ادامه مطلب
سیدحبیب نظاری
حضرت زینب(س)-در مسیر كوفه و شام
به یاد سرپناه خود بیفتد
کنار خیمهگاه خود بیفتد
متاب ای ماه بر دستان زینب
مبادا یاد ماه خود بیفتد
***
نداری دستِ از پیکر جدا تو
نمیگیری علم بر شانهها تو
تو هم بر خیمهها میتابی اما
کجا ماه بنیهاشم کجا تو؟
ادامه مطلب
شعر مرثیه شام و کوفه _ علیرضا شریف
هلالِ يك شبه بر نيزه دلبري داري
به شهرِ كوفه ظهوري پيمبري داري
چقدر زخمي و خاكستري شدي پيداست
عجيب دردِ سر از نورِ سروري داري
طلوعِ مغربِ خون بي خبر كجا رفتي؟
در اين سه روزه نگفتي كه خواهري داري؟
چه ديده اند كه دست از تو بر نمي دارند؟
جز اين سرِ سرِ ني، چيزِ ديگري داري؟
خروش أمْ حَسِبَت كوچه كوچه را پُر كرد
چه بغضِ خسته اي و گريه آوري داري!
دلم هواي دمي روضه خوانيت كرده
اگر هنوز سرِ نيزه حنجري داري؟
دراين تجمع شادي و هلهله با من
براي سينه زدن خسته مادري داري
ز طاقِ گيسويت آياتِ نور مي ريزد
به دامنم تبعاتِ تنور مي ريزد
ادامه مطلب
شعر مرثیه شام و کوفه _ علیرضا شریف
مي رفت و زيرِ ماه دلي را پسند كرد
در كُنجِ دِيرِ، سرزدهاش در كمند كرد
خوش كرده بود دل ببرد پيرمرد را
از سجدههاي پايِ صليبش بلند كرد
زُنّار و روح و اِبن و اَبش را گرفت و بعد
از فيضِ نورِ فاطمياش بهرمند كرد
ذكرِ شهادتينِ لبِ زخمياش چشيد
گوئي دهانِ خويش پُر از حَبّه قند كرد
مي برد رشكِ تازه مسلمانيش، مسيح
آن شب سري بريده رهايش ز بند كرد
چه عزّتي براي حسين انتخاب شد
كاهي كه داده بود ، به كوهي حساب شد
اي ماهِ خون گرفته كه از در درآمدي
اي عرشِ نِي به دامن من با سر آمدي
من مِثلي اي عزيزِ خدا وقتِ ديدنم
بر بالِ اشك، مادرِ نيلوفر آمدي
بر مَقدمِ تو مژدهي طوبي لَكُم رسيد
شَيب الخضيب گشتهترين، دلبر آمدي
بر چهرهي تو اين همه ابرو چه مي كند؟
از زيرِ پايِ غارتِ لشكر در آمدي؟
عيسي براي غربتِ تو لطمه مي زند
آه اي گلو بريده كه يحييتر آمدي
اين گيسوانِ سوخته نه، درخورِ تو نيست
مي شويمت كه از دلِ خاكستر آمدي
اعجازِ خشكيِ لبِ روحاني توام
از اين به بعد مستِ مسلماني توام
ادامه مطلب
شعر گودال قتلگاه _ علیرضا شریف
شمشير و تيغ و نيزه ي خود را گذاشتند
خورشيد را مُقَطَّعُ الاَعضا گذاشتند
وحشي شدند و موقع تقسيمِ غارتش
بر مُصحَفِ شريفِ تنش پا گذاشتند
چرخي زدند با سرِ بر نيزه رفته اش
داغي عجيب بر دلِ زهرا گذاشتند
ديگر به نعلِ تازه زدن احتياج بود
جايي براي تاختن آيا گذاشتند؟
از قتله گاه راضي و دستِ پُر آمدند
سهمي برايِ زينب كبري گذاشتند؟
لرزيد عرشِ اعظم و بارانِ خون چكيد
آتش مگر به گيسوي حورا گذاشتند؟
زينب به گريه گفت عَلیكُنَّ بِالفِرار
با ترس و لرز پاي به صحرا گذاشتند
شمشير كعبِ نِي و سَنان تازيانه شد
بي داد كينه را به تماشا گذاشتند
حتي فرشته دست به شيون گرفت و سوخت
تا دست رويِ چادر زنها گذاشتند
از روسري گرفته و تا گوشواره را
در خيمه ها به مَعرضِ يغما گذاشتند
خورجين به دست ها سرِ يك ذره بيشتر
حتي ميانِ خود سرِ دعوا گذاشتند
مستِ غرور لشكرِ عشرت عقب كشيد
و ما بقيِ ظلم به فردا گذاشتند
شب را برايِ آن همه نيلوفري شده
يك خيمه نيمِ سوخته را جا گذاشتند
دلهاي سوخته شان تازه گُر گرفت
بر گِردِ آب روضه ي سقا گرفت
ادامه مطلب
شعر مرثیه شام و کوفه _ علیرضا شریف
اي آيه هاي فجرِ من از آسمان بگو
از زخمِ بي شماره ات اي بي نشان بگو
معراجِ ارجعي تو در خون چسان گذشت
در ازدحامِ آن همه تيغ و سنان بگو
من شرح مي دهم غمِ تاراجِ خيمه را
از خنجرِ شقاوت و اين ساربان بگو
سرداده اند قهقه وقتي كه خواندمت
از حنجرِ شكسته ات اين بار جان بگو
دارند مي برند در اين عصرِ بدرقه
پشتِ سرِ مسافرِ كوفه اذان بگو
اوّل زنِ اسيرِ بني هاشمي شدم
تا انتهاي رفتنِ در ريسمان بگو
عباسِ غيرتي من از نيزه پاسخي
بر طعنه هاي حرمله ي بد دهان بگو
قامت ببند و ماهِ شب تارِ من بمان
در كوچه هاي زجر هوادارِ من بمان
اشكِ فراق چشمِ ترم را گرفته است
خنجر كشيده غم جگرم را گرفته است
از تو بگو چگونه خداحافظي كنم؟
بُغضي گلويِ نوحه گرم را گرفته است
ترسم كه پاي دختر تو لِه شود در اين
زنجيرها كه پاي حرم را گرفته است
از خيمه هاي سوخته هر قدر مانده است
چادر كه رفته روي سرم را گرفته است
تا چشمِ پاسبانِ وِقارم ز حدقه ريخت
هر چشمِ هَرزه دور و برم را گرفته است
نيزه ز نبشِ قبرِ كسي حرف مي زند
ناله وجودِ شعله ورم را گرفته است
هفده سرِ به نيزه مرا اوج مي دهد
حالا كه كعبِ نيزه پَرم را گرفته است
اينان كه دورِ آينه ديوار مي كِشند
از تازيانه ها چقدر كار مي كِشند
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


