اشعار مسیر کوفه تا شام – مهدی رحیمی
چقدر سرخ و سپید و نجیب میخندد
چقدر سرخ و... ولیکن عجیب میخندد
زمان گریه دو چشمش دو ابر بارانی
زمان خنده به شکلی غریب میخندد
زمان گریه، اناری است دانه دانه زلال
زمان خنده، درختی که سیب میخندد
شمال تا به جنوب، از حدود غرب به شرق
دهان گشوده شبیه صلیب میخندد
همین که گریهی خود را به خنده میافتد
دهان آیهی امّنیجیب میخندد
به روی پیکر خود، چون سری است سر در خود
به روی نیزه چهسان دلفریب میخندد
به روی خاک چه ردّالطریق مجنون است
به روی نیزه چه «شیب الخضیب» میخندد
چو عاشقی که دهان تا چگونه از خنده است
چو عاشقی که به روی حبیب میخندد
رسیده است به محبوب خود ولی انگار
هنوز هم به زبانی غریب میخندد
مهدی رحیمی
ادامه مطلب
جواد محدثی-تنور خولی
شب بود و من به مطبخ آن خانه آمدم
مطبخ نه،سوى راز نهانخانه آمدم
ديدم كه نور مىزند از دخمهاى برون
دل خستهام كشاند به دنبال رد خون
خون در ميان نور چه مىكرد؟يا على
خورشيد در تنور چه مىكرد؟يا على«ع» (1)
تا جهان باشد و بوده است،كه داده است نشان
ميزبان خفته به كاخ اندر و مهمان به تنور
سر بى تن كه شنيده استبه لب سوره كهف؟
يا كه ديده استبه مشكات تنور آيت نور (2)
---------------------------------
1-نادر بختيارى
2-نير تبريزى
ادامه مطلب
اشعار مسیر کوفه تا شام - حضرت رقیه(س) - مهدی رحیمی
گوش کن تا دردهایم را بگویم بیشتر
گیسوان غرق خونت را ببویم بیشتر
در بیابان بودم و ترسیده بودم بارها
هر قدر از پشت سر ، از روبرویم بیشتر
هر قدر از دست تازیانه اش کردم فرار
آن سیاهی باز می آمد ، به سویم بیشتر
هر چه کمتر گریه کردم هرچه کمتر گم شدم
هی تبسم کرد و زد سیلی به رویم بیشتر
من به خود گفتم می آید بچه ها گفتند نه
ریخت از عباس آنجا آبرویم بیشتر
بعد از آن روزی که من از قافله جا ماندم
عمه دقت میکند هر شب به مویم بیشتر
مهدی رحیمی
ادامه مطلب
غلامرضا سازگار
حضرت زینب(س)-کوفه-حرکت به سوی شام
آفتاب است و زمین آتش سوزنده شده
کوفه مرده است ولی فتنه در آن زنده شده
دیگــر از حــد گذراندند ستمکاری را
رذلی و پستی و نامـردی و بیعاری را
بانــوان حــرم وحــی اسیرنـد اسیـر
کفـرکیشـان ستمپیشـه امیرنـد امیـر
کوفیـان اشـکفشـانند ولـی ننگزده
دست بـر دامـن نامردی و نیرنگ زده
پیشباز آمده، پاداش بـه حیـدر دادند
نـان و خرمـا بـه عزیزان پیمبـر دادند
آل خورشیـد اسیـر سپـه شـب بودند
شهـدا منتظـر خطبــۀ زینـب بـودند
کوفه با وسعت خود صحنۀ محشر شده بود
محمل دخت علی منبر حیدر شده بود
شهر، با اُسکتوی زینب، خاموش شـده
سـر شـاه شهـدا بر سر نی گوش شده
اشک شوق است که جاری شده از چشم حسین
پای تا سر شده زینب شرر خشم حسین
قلب بیدادگـران یکسـره در تیررسش
خون جوشان خدا موج زند در نفسش
****
اهل کوفه! که به نامردی ضربالمثلیـد
دم ز توحیـد زده، بنـدۀ لات و هبلیـد
بسکه در عهد شکستن همگان مشهورید
پیـش نامـردترینــان جهـان منفـورید
بـا لـب تشنـه امــام شهــدا را کشتید
پسـر خـون خـدا خـون خدا را کشتید
سر بریدید ز مهمان به چه جرمی آخر؟
سم اسب و تن عریان به چه جرمی آخر؟
نیم روزی چـه بـه اولاد پیمبـر کردید
هیجـده لالـۀ او را همـه پـرپـر کردید
زخمهـا بـر جگـر عتـرت اطهار زدید
کعـب نـی بـر بدن طفل عزادار زدید
به ستمکاری و بیرحمی، فردید شما
که به ششماهۀ ما رحم نکردید شما
پاسخ آب کـه آب دم شمشیـر نبـود
حق طفلی که ننوشیده لبن، تیر نبود
بـار دیگـر حـرم فاطمـه را سوزاندید
تـن اطفـال مصیبـتزده را لـرزاندید
گرگهـا بـر جگـر آل علـی چنگ زدند
کافران! چنگ زدید، از چه دگر سنگ زدید؟
****
خواست در حنجرۀ کوفه شود حبس نفس
ناگهـان سیّـد سجّـاد نـدا داد کـه بس
گفت ای بر همه استـاد و ندیـده استاد
صبـر کـن شـام بـلا داد سخن باید داد
صبر کن عمّـه که ما نهضت دیگر داریم
کـاخ بیـداد و ستـم را ز میـان برداریم
صبـر کن عمه، که با صبر، ظفر میآید
صـوت قــرآن دلانگیــز پـدر مـیآید
لب فرو بست ولی بـود شرارش به نهاد
چشم بگشود و نگاهش به سر نی افتاد
جگرش پاره، دلش خون، ولی آرامآرام
به مه یک شبهاش بر سر نی داد سلام
ای هلالـم سـر نـی نورفشان گردیدی
چقدر دیـر عیـان، زود نهـان گردیدی
از چه ای مشعل انـوار خـدا! آیتِ نور!
میدرخشی و نقاب تو شده خاک تنور؟
اشک در چشم گهربار تو پیداست حسین!
هفده زخم به رخسار تو پیداست حسین!
صوت قـرآن تـو شـد عقدهگشـای دل من
وحی تازه است که نازل شده بر محمل من
****
کوفیان، گرگصفت بر بدنت چنگ زدند
به چه تقصیر بـه پیشانی تو سنگ زدند؟
تا بگیـرم بـه بـر و توشـه ز رویت گیرم
بوسه از صـورت و رگهای گلویت گیرم
کاش چون قامت من نیزۀ تو خم میشد
کاش این فاصله بین من و تو کم میشد
کاش شرح شب بگذشته به من میگفتی
کاش بـا فاطمـۀ خویش سخن میگفتی
دل به دنبال سـر و دیـده سوی قتلگهم
نگهم کن! نگهـم کن! نگهـم کن! نگهـم
نگهم سخت گره خورده به روی تو حسین!
ساربانم شده رگهای گلوی تو حسین!
عازمـم تـا کـه بـه دروازۀ شـامم ببری
دوست داری به سوی مجلس عامم ببری
پیش حکم تو کجا جای درنگ است حسین؟
تنم آمادۀ کعب نی و سنگ است حسین!
بـار بستـم کـه سـوی شـام بلایم ببرند
با سرت پـای همان تشت طلایـم ببرند
مـن که پیغـامبر خون شهیدان تواَم
قصّه کوتاه؛ فقط گوش به فرمان تواَم
ادامه مطلب
مهدی نظری
حضرت زینب(س)-در مسیر كوفه و شام
باران سنگ صاعقه تا زد سرت شکست
سنگی زدند روی لبت گوهرت شکست
در ازدحام و هلهله دختران شهر
دیدم غرور شیشه ای دخترت شکست
یادت که هست رفتن عباس را حسین
با رفتنش ستون همه لشکرت شکست
یادم نمی رود ته گودال رفتی و
با ضربه های چکمۀ دشمن پرت شکست
حالا ببین که مثل خودت بین کوچه ها
بال و پر و سر و کمر خواهرت شکست
ما را به نام خارجیان تا صدا زدند
دیدم به چشم خود که دل مادرت شکست
وقتی که سوی اکبر تو سنگ می زدند
در شهر کوفه حرمت پیغمبرت شکست
در مجلسی که روی لبت چوب می زدند
دیدم هزار بار دل همسرت شکست
ادامه مطلب
میثم مؤمنی نژاد
حضرت زینب(س)-کوفه و شام
ای کوه صبر محمل تو نور طور داشت
یعنی خدا به بزم غم تو حضور داشت
بر بال جبرئیل امین بوده ای سوار
بر کعبه ای که پرده ز گیسوی حور داشت
ای مادر مصیبت و غم مادر تو هم
دیشب عزا کنار ضریح تنور داشت
ای سر شکسته بهر ملاقات تو سری
با پای نیزه پیش نگاهت عبور داشت
با خطبه ات ملائکه هم گریه می کنند
پس شام از چه بود که روز سرور داشت
ادامه مطلب
سید حبیب نظاری
حضرت رقیه(س)-در مسیر کوفه و شام
گلی دور از چمن بر شانه ی توست
بهاری بی وطن بر شانه ی توست
کمی ای نیزه! امشب مهربان باش
سر بابای من بر شانه ی توست
ادامه مطلب
سعید بیابانکی
حضرت زینب(س)-در مسیر كوفه و شام
فراز منبر نی قرص ماه می بینم
خدای من! نكند اشتباه می بینم؟
بتاب یوسف من! بوی گرگ می شنوم
بتاب، راه دراز است و چاه می بینم
نظاره می كنم از راه دور سرها را
جوان و پیر سفید و سیاه می بینم
به آیه های كتاب غمت كه می نگرم
تمام را به «كدامین گناه...» می بینم
به احترام سرت به مهر می سایم
و قتلگاه تو را قبله گاه می بینم
ادامه مطلب
شعر مرثیه شام و کوفه _ محسن عرب خالقی
یک دم میان این همه صوت مهیب بود
آیا شنیدهاید؟ صدایی عجیب بود....
یا ظرف قلب خواهری افتاد و خرد شد
یا که نسیم آیهی مردی غریب بود
گل کرده بود طبع صدای خدا به نی؟
یا در لباس آیه سرایی مجیب بود؟
میخواند آیه آیه و میخورد سنگ سنگ
در آن میانه چوبهی محمل طبیب بود
جانی گرفت دختر صبر از نگاه سرخ
ورنه به خواب رفتن او عنقریب بود
از ناقه خواست ماه بچیند برای خود
اما چه سود زحمت او بینصیب بود
سیراب گشته قافله از چشمهای او
این هم کرامتی ز نگاه حبیب بود
راه نجات دخترکان زیر بار چشم
تنها به لطف بازوی امَّن یُجیب بود
غارت که کرد آفت شمشیر باغ داغ
سهم لبان نیزه فقط خون سیب بود
آیا حنا به موی سپیدش گذاشتند؟
یا که امام قافله شیبالخضیب بود؟
ادامه مطلب
اي دلاور که برسر ني سواره مي آيي
ماه زينب که بين 17 ستاره مي آيي
بار ديگر توان بده قلب زار خواهر را
با لب خشک خود بخوان آيه هاي کوثر را
هلالم کردي اي هلال من
نگاهي کن به روز و حال من
اي که دل ميبري ز هر دلبري به بوي خود
مي کشي با نگاهي و مي کشي به سوي خود
يوسف من که رو به بازار کوفيان کردي
کوفه ديوانه شد چه ها بر سر من آوردي
هلالم کردي اي هلال من
نگاهي کن به روز و حال من
گر چه سر بر بدن نداري عزيز جان من
مي درخشي هميشه چون مه در آسمان من
اي مه من که غرق خوني به ابر شمشيري
از چه رويي نتابي و دست من نمي گيري
هلالم کردي اي هلال من
نگاهي کن به روز و حال من
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


