خجالت می کشم

خجالت می کشم مولا بگویم   رسیده کاروانت بی رقیه
سه ساله دختر نازت فدا شد  شبانه در خرابه حال گریه
چه ها بر ما گذشته در اسارت   امان از ظلمت آل امیه
******
به شهر غربـت و شام اسیـری
بلا از هر طـرف باریده می شـد
به سنگ و چوب و ضرب تازیانه
صفوف کودکان پاشیده می شـد
چو می دیدم کسی قصـد رقیّـه
نمـوده با دو دسـت وحشیـانـه
سپـر می کردم آنجـا پیکـرم را
که طفلت لحظه ای نادیده می شد

چه ها بر ما گذشته در اسارت   امان از ظلمت آل امیه
خجالت می کشم مولا بگویم   رسیده کاروانت بی رقیه
******
به هرشهری که وارد می شدیم ما
زبانِ طعنـه وا می شـد دوبـاره
یکیشان خارجی می خوانده مارا
یکی با چشم  بد می شد نظـاره
به جز ضجّـه نمی آمد به گوشم
میان سنـگ و چوب نیـزه داران
به آغوشـم پنـاه می دادم آنجـا
رقیـه مثـل طفلی شیره خـواره

چه ها بر ما گذشته در اسارت   امان از ظلمت آل امیه
خجالت می کشم مولا بگویم   رسیده کاروانت بی رقیه
******

شبـی در کنـج یک مخروبه امـا
مواجه با سری غرقاب خون شد
سـرت را تا درون تشـت زر دید
صدای گریه اش ازحد فزون شد
بهانه می نمـود و گریه می کـرد
زبانـم چـارة دردش نمـی شـد
به چشمـم دیدم آخـر عاشقانه
ز پیکر مرغک جانـش برون شد

سه ساله دختر نازت فدا شد  شبانه در خرابه حال گریه
خجالت می کشم مولا بگویم   رسیده کاروانت بی رقیه
******
به وقـت رفتـن و هنگام پیکـار
سپـردی کودکانت را به خواهـر
بـه اوج سـروری بنـد اسـارت
گشـودم تا تـو را بینـم بـرابـر
خجالت می کشـم چون بی رقیه
به پابوسـت رسیدم دست خالی
امـانتـدار خوبـی مـن نـبـودم
ببخشـا خـواهـرت را ای بـرادر

سه ساله دختر نازت فدا شد  شبانه در خرابه حال گریه
خجالت می کشم مولا بگویم   رسیده کاروانت بی رقیه




ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 10 آبان 1396  | 12:01 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

 خيز اي لب تشنه
خيز اي لب تشنه آب آورده ام
ارمغان اين دُرّ ناب آورده ام
بهرت از شام خراب آورده ام
در دو چشمانم  گلاب آورده ام
******
اربعینست روی دوشم مشک آب آورده ام
ارمغان در کربلا این درّ ناب آورده ام
بهر گفتن شرح دردی بی حساب آورده ام
(خيز اي لب تشنه از بهر تو  آب آورده ام)
(چشم گريان بهرت ازشام خراب آورده ام)
خيز اي لب تشنه آب آورده ام
******
آمدم با شور و شوق و با نهاني غصّه زا
در عطش آباد جانكاهي  به نام كربلا
همره‌م آب روان دارم به ياد تشنه ها 
(آبياري تا كنم گلهاي پرپر گشته را)
(اشكبار و خسته چشمي پُر سحاب آورده ام)
خيز اي لب تشنه آب آورده ام
******
اربعيني طي شد و بر دوش  مانده كوه درد
همدم روز و شبانم بوده اشك و آه سرد
خود بخوان اندوه و ماتم را  از اين رخسار زرد
(خواهي اََر داني كه داغت با دل زينب چه كرد)
(قامتي خم گشته از  بهر جواب آورده ام)
خيز اي لب تشنه آب آورده ام
******
دل غمين از جور نامردان پست و فاسدم
داغ جان سوزت أخا آخر ز پا اندازدم
در تمام لحظه ها غم بوده يار و قاصدم
(بسكه محنت ديده ام ديگر كسي نشناسدم)
(سينه اي ريش و دلي از غم كباب آورده ام)
خيز اي لب تشنه آب آورده ام
******
روزگار افکنده داغ جانگزائي بر جبين
خيزد از نايم دمادم ناله هاي آتشين
سوزم از دل همنوا با گريه هاي عابدين
(مو سفيد و رُخ كبود و قدكمان و دل غمين)
(اين همه سوغات از شام خراب آورده ام)
خيز اي لب تشنه آب آورده ام
******
شد رقيّه والة ديدار رأس انورت
در دل ويرانه غوغا كرد طفل مضطرت
جان سپرد در پيش رأس خفته بر تشت زرت
(اشك مي بارم ز داغ آن سه ساله دخترت)
(گر چه پرپر شد گلت امّا گلاب آورده ام)
خيز اي لب تشنه آب آورده ام
******
سوز حرمان مي گدازد ساحت گلدسته را
بي انيسي مي زند آتش دل بشكسته را
رنج بي آبي بسوزد غنچة  لب بسته را 
(از ره دور و دراز اكنون رباب خسته را)
(تا بگويد بهر اصغر  ذكر خواب آورده ام)
خيز اي لب تشنه آب آورده ام
******
با زبان حيدري در مجلس بزم شراب
حيلة دنيا پرستان را نمودم نقش آب
دست حق آخرگشود از چهرة ظلمت نقاب
(خوش فرستادي مرا درشام بهر انقلاب)
(پرچم پيروزي ازاين انقلاب آورده ام)
خيز اي لب تشنه آب آورده ام
******
این شعر تضمینی از شعری است که سراینده اش را نمی شناسم

 

شاعر : محمدرضا سروری




ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 10 آبان 1396  | 12:01 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

 کو دخترم
خواهرم کو دخترم کو دخترم؟
کو رقیّه نور چشمان ترم؟
آن سه ساله نونهال احمرم
کودک شیرین زبان مضطرم 
******
کو رقیّه دخترم     نور چشمان ترم
نونهال احمرم     لالة ناز حرم
زینبم دردانۀ خیر النسا
اسوة صبر و صفابخش وفا
خواهرم خوش آمدی در نینوا
دیدن آلاله های سر جدا
کو رقیّه زینت گلخانه ام
دختر معصومۀ دردانه ام
تا نهم بار دگر بر شانه ام
آن عزیز بی قرین بی ریا
کودک شیرین زبان مضطرم
خواهرم کو دخترم کو دخترم؟
******
کو رقیّه دخترم     نور چشمان ترم
نونهال احمرم     لالة ناز حرم
السلام ای نور چشم مصطفا
میوۀ بستان سبز مرتضا
بار دیگر شد نصیبم کربلا
دیدن آلاله های سر جدا
آمدم با چشم تر در مقتلت
شرمسارم ای برادر از دلت
با چه دل گویم فدا شد نوگلت
در دل ویرانة شام بلا
خاک ماتم زین عزا شد بر سرم
خواهرم کو دخترم کو دخترم؟
******
کو رقیّه دخترم     نور چشمان ترم
نونهال احمرم     لالة ناز حرم
زینبم زینت گر گلدسته ام
کو رقیّه شاخة نورسته ام
غنچۀ مه پارۀ شایسته ام
آن صفابخش وجود خسته ام
خواهر آزادة فرخنده خو
باعث ویرانی کاخ عدو
از رقیّه نوگل باغم بگو
با خبر بنما دل بشکسته ام
آن سه ساله نونهال احمرم
خواهرم کو دخترم کو دخترم؟
******
کو رقیّه دخترم     نور چشمان ترم
نونهال احمرم     لالة ناز حرم
ای عزیز ربّ و درگاه ودود
در خرابه کودکت پر وا نمود
گوی سبقت از من شیدا ربود
بال و پر تا آسمان دل گشود
تا به کوی معرفت پرواز کرد
گاه عشق و سروری آغاز کرد
عشق پاکش را چنین ابراز کرد
شعر آزادی بهای جان سرود
مرغ جانش پر گشود اندر برم
خواهرم کو دخترم کو دخترم؟
******

 

شاعر : محمدرضا سروری




ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 10 آبان 1396  | 12:00 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

 مزار پدر
مزارت را پدر با گریه می بوسم
به لب دارم نوای آه و افسوسم
ببین آهِ نهان و اشک محسوسم
******
مزارت بوسه باران می کنم بابا
کنارت یاد یاران می کنم بابا
هوای نی سواران می کنم بابا
به دل یاد هَزاران می کنم بابا

دلم از غصه لبریز است    اسیر دست پاییز است
دو چشمانم هنوزم در غمت خونابه ریز است
ز خصم کینه توز من     چه ها آمد به روز من
برآرم ناله های سینه سوزم     به دل داغ تو را دارم هنوزم
مزارت را پدر با گریه می بوسم
******
رسیدم یادم آمد قتلگاهت را
به نایت تیغ خصم روسیاهت را
نوای حنجر آزاده خواهت را
وداع دیدگانم با نگاهت را

چهل روز و چهل شب غم     فغان و گریه و ماتم
یتیمی و اسیری ، بی کسی طی گشته با هم
شده با غصه روزم شب     کنار عمّه ام زینب
برآرم ناله های سینه سوزم     به دل داغ تو را دارم هنوزم
مزارت را پدر با گریه می بوسم
******
کلامت روز و شب ها آبرویم بود
نگاهت شوق ناب گفتگویم بود
سرت بر نی اگر چه روبرویم بود
ولی دیدار خاکت آرزویم بود

به صد شوق آمدم سویت     رسیدم عاقبت  کویت
که بوسم تربت پاک و مزار لاله بویت
شده طی بی تو با سختی     چه تقدیر و عجب بختی
برآرم ناله های سینه سوزم     به دل داغ تو را دارم هنوزم
مزارت را پدر با گریه می بوسم
******
ببینم بر مزارت ردّ پای عشق
به فخر و سروری برپا لوای عشق
رسد بر گوش جان و تن نوای عشق
وزد بر دل نسیم آشنای عشق

مرا گر اشک خونین است     غمت تندیس بالین است
تو را نازم پدر خون تو احیابخش دین است
توئی بابا صفا بخشم     به کوی دل جلا بخشم
برآرم ناله های سینه سوزم     به دل داغ تو را دارم هنوزم
مزارت را پدر با گریه می بوسم
******

شاعر : محمدرضا سروری




ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 10 آبان 1396  | 12:00 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

 از راه شام بلا
زینـب از راهِ  شـام بـلا آمد
اربعیـن دلخون در کربلا آمد
ای وای  ای وای  ای وای
بر سر قبرِ شاهِ ، سر جدا آمد
آمده زینـب با شیون و زاری
تا کنـد برپا بـزم عـزاداری
کی دهد او را این لحظه دلداری
ای وای  ای وای  ای وای
بر سر قبرِ شاهِ ، سر جدا آمد
بسته برچهره با خاک غم زیور
داده دل را برلب تشنة بی سر
مانده حیران این دُردانة حیدر
ای وای  ای وای  ای وای
بر سر قبرِ شاهِ ، سر جدا آمد
نوحه خوان زینب باشد درآن محفل
ناله اش بُرده از آل زهـرا دل
سر زده از غم بر چوبة محمل
ای وای  ای وای  ای وای
بر سر قبرِ شاهِ ، سر جدا آمد
دم بدم بر لب نام حسین گوید
تربتـش با آبِ دیده می شوید
با رباب قبر ششماهه می جوید
ای وای  ای وای  ای وای
بر سر قبرِ شاهِ ، سر جدا آمد


507
زینـب از راهِ  شـام بـلا آمد
اربعیـن دلخون در کربلا آمد
ای وای  ای وای  ای وای
بر سر قبرِ شاهِ ، سر جدا آمد
بانگ واویلا هردم به گوش آید
خونِ سکینه زین غم به جوش آید
رفته از هوش و شاید به هوش آید
ای وای  ای وای  ای وای
بر سر قبرِ شاهِ ، سر جدا آمد
تشنه لب رفته تاساحل علقم
گریه پاشیده شیرازه اش ازهم
گوشه ای دیده مشک و خَمِ پرچم
ای وای  ای وای  ای وای
بر سر قبرِ شاهِ ، سر جدا آمد
سـروری برگو از زینب کبرا
چون محرم در ماه صفـر آوا
اربعیـن جای یاران بُوَد پیدا
ای وای  ای وای  ای وای
بر سر قبرِ شاهِ ، سر جدا آمد
آمده زینـب با شیون و زاری
تا کنـد برپا بـزم عـزاداری
کی دهد او را این لحظه دلداری
ای وای  ای وای  ای وای
بر سر قبرِ شاهِ ، سر جدا آمد

شاعر : محمدرضا سروری




ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 9 آبان 1396  | 11:17 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

 بعد چهل روز

غم جدایی شده دردآور  بعد چِهِل روز ندارم باور

دگر نمانده برایم یاور  بعد چِهِل روز ندارم باور

کرانة غم شده پهناور  بعد چِهِل روز ندارم باور

غمت بریده امان خواهر بعد چِهِل روز ندارم باور

******

تو رفتی و غم نصیب ما شد

بنایِ اندوه به سینه جا شد

توان دوری به تن  نمانده

نهال قدّم به غصه تا شد

 

در این چِهِل روز به عینه مُردم

چو بار داغت  به سینه بُردم

چه طعنه ها از عدو شنیدم

چه غصه ها مخفیانه خوردم

 

چشم من و اشک به خون نشسته

داغ تو و این کمرِ شکسته

امان امان از غم بی  نوایی

یک زن و یک قافله دستِ بسته

غم جدایی شده دردآور  بعد چِهِل روز ندارم باور

******

به کوفه و شام چه ها کشیدم

چگونه گویم هرآن چه دیدم

خبر ز حالم مگر نداری ؟

که بی تو ای با وفا بُریدم

گهی پیاده پِیِ صغیران

گهی تسلّا گرِ اسیران

به حدّ عمری بلا کشیدم

به شهر کوفه به شام ویران

 

قلب من و داغِ تو این چِهل روز

می شکَنَد زین غم  آشیان سوز

خون تو با تیغ کلام زینب

گشته به شمشیر  زمانه پیروز

غم جدایی شده دردآور  بعد چِهِل روز ندارم باور

******

تو رفتی و من  اسیر ماتم

خمیده گشتم به زیر ماتم

به هر کرانه به شهر غربت

نثار دل شد  مسیر ماتم

به روی لب ها نشسته نامت

به عمق جانم گُل کلامت

فدای رأسِ بریدة تو

به اشک دیده دهم سلامت

روی لبم نام تو حک نمودم

گریه به دنبال  کتک نمودم

شبی که در تشت طلا نشستی

به رفتن رقیه شک نمودم

غم جدایی شده دردآور  بعد چِهِل روز ندارم باور

******

به یادم آید ز قتلگاهت

به گریه کردم فقط نگاهت

به پیش رویم به خون تپیدی

امان ز جلادِ  رو  سیاهت

دلم گرفته نمانده نایی

به جسم و جانم از این جدایی

به هر کجایی که غصه دیدم

صدا زدم یا حسین کجایی ؟

اگر نمُردم ای حسین به پایت

شوق تو بود و غمِ غنچه هایت

سروری هم مثل تمام شیعه

کرده دل و دیدة خود سرایت

غم جدایی شده دردآور  بعد چِهِل روز ندارم باور

******

شاعر : محمدرضا سروری




ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 9 آبان 1396  | 11:16 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

 بغض دل

اربعین غصه فراوان دارم
در درون خاطر یاران دارم - ماتم خسرو خوبان دارم - هر دمی دیدة گریان دارم
در دو چشمم نم باران دارم- داغ هفتاد و دو عطشان دارم- غصه در سینة سوزان دارم

******
اربعین بغض دلم وا می کنم
گریه بر اولادِ زهرا می کنم

مثل عاشورا دوباره بزم غم
در درون سینه بر پا می کنم
 
(عاشقان را عشق فرمان می دهد)
عزم بر تحریر غم ها می کنم

با قلم بر برگ دیوانِ عزا
نوحه ای پر غصّه انشا می کنم

بار دیگر چون محرم روی لب
شعر غمبارِ عزا جا می کنم

با عزادارِ حسینی  هم نوا
بانگ واویلا  واوی لا می کنم

عشق خود بر زادة ام البنین
با دو بیت  تازه افشا می کنم

خطِّ دفتر را به نامِ باوفا
ساقیِ لب تشنه  امضا می کنم

مثل هر دلبسته ای بر دست یاس
یادِ مشک واشک سقّا می کنم

بعد از آن با یادِ طفلانِ حسین
در دل بشکسته غوغا می کنم

اربعین غصه فراوان دارم

یادِ  آن شش ماهة پرپر شده
خونِ حلق و دستِ بابا می کنم

لحظه ای هم با ربابِ خونجگر
گریه برگل های زیبا می کنم

با رقیه گریه ها از سوزِ دل
نیمه شب ها بهر مولا می کنم

یا که مانندِ سکینه دم به دم
ناله ها با سوز و آوا می کنم

یادِ اکبر شیرِ میدانِ بلا
لالة زیبای لیلا  می کنم

شورِ محشر می شود از نو پدید
داغ  های کهنه احیا می کنم

اشک هایم را در این دفتر نثار
بر شهیدِ اِرباً اِربا می کنم

خطِّ شعرم سمتِ مولا می رود
تا نگاه بر سوی بالا می کنم

یادِ مظلومیّت خونِ خدا
یک تنِ بی سر به صحرا می کنم

اربعین غصه فراوان دارم

یک سرِ ببریده را بر روی نِی
با دو چشمِ دل  تماشا می کنم

ناخود آگاه بعد از این تصویر غم
یادِ یک  بانویِ تنها می کنم

زینب و انبوهِ غم های گران
واژه های داغ پیدا می کنم

بی کس و تنها ولی مانندِ شیر
وصف یک زن بینِ اعدا می کنم

هر چه اندوه بوده گشته سهم او
سینه را با غم  مصفّا می کنم

بیت قاسم را به ارواح "وحید"
نوحه خوان رفته اهدا می کنم

چون جوان مُرده به یادِ آن جوان
دیدگانم رنگِ دریا می کنم
 
(یادِ یارانِ سفر کرده به خیر)
تا ادب این گونه معنا می کنم

شعرهایم را در این ماهِ عزا
یک به یک تقدیمِ آنها می کنم

از حسین گفتن سرودِ سروریست
دردهایم را مداوا می کنم

از خدا خواهم مرا یاری کند
بعد هر بیتم خدایا می کنم

جوششی در سینه ام برپا شود
فکر شعری نو ز فردا می کنم

تا به پایان آورم  این شعر غم
قافیه تعویض با  آه می کنم

آه می آید پیاپی بر زبان
اشک را با آه همراه می کنم

شاعر : محمدرضا سروری




ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 9 آبان 1396  | 11:16 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

 پس چرا گریانی

زینبم آمده ای مهمانی  ،  پس چرا گریانی؟
تو که احوال مرا می دانی ، پس چرا گریانی؟
بر تنِ زار یتیمان جانی ،  پس چرا گریانی؟
نام عباس به لب می خوانی  ،  پس چرا گریانی؟
آبرو دار ره یارانی ،  پس چرا گریانی؟
******
بی قراری  دل فگاری  کن رها ای خواهرم  این خون نگاری
ای حزینه بی قرینه پیش چشمان سکینه  کم نما افغان و زاری

تو که مهمان برادر شده ای
جانشین دل مادر شده ای
پرچم عشق مرا بر شانه
مثل عبّاس  دلاور شده ای

غم مخور ناله مکن در برِ من
که بسوزد غم تو پیکر من
بر سر و سینه مزن جان حسین
پیش چشمان تر دختر من

زینبم آمده ای مهمانی  ،  پس چرا گریانی؟
******
ای انیسِ دلِ بی یار حسین
اربعین آمده  دیدار حسین
شال غم از سر و رویت بگشا
بر سر تربت خونبار حسین

خواهرم صبر و شکیبایی کن
نفست گرم و  مسیحایی کن
ناله و شیون و اندوه منما
فکر گلخانة زهرایی کن

ای تسلّای دل بی تابم
قوّتِ قلب همه  اصحابم
بر تسلّای صغیرانم کوش
که یتیم داریه ارث بابم

زینبم آمده ای مهمانی  ،  پس چرا گریانی؟
******
بی قراری  دل فگاری  کن رها ای خواهرم  این خون نگاری
ای حزینه بی قرینه پیش چشمان سکینه  کم نما افغان و زاری

تو که خود سنگ صبور همه ای
مرهم قلب بنی فاطمه ای
اشک خونین مفشان از دیده
در حرمگاه علی قائمه ای

به همان حد که زدند بر سقا
نیزه و تیر و سنان از هرجا
بر تو ای دختر زهرا و علی
تازیانه زده اند  بی پروا

زینبم آمده ای مهمانی  ،  پس چرا گریانی؟
******
دانم این درد و بلایایت را
غم پنهانی و پیدایت را
صبرکن پیشه که صبّاری تو
من بنازم دل شیدایت را

من که از رفتن خود دلشادم
بهر آزادگی ام سر دادم
مثل  بابای شهیدم حیدر
بندة  عشقم و عاشق زادم

سروری از غم زینب بسیار
گفته بودی بسی اما اینبار
از لب شاه شهیدان گفتی
با نگاه دگری  در اشعار

زینبم آمده ای مهمانی  ،  پس چرا گریانی؟
******

شاعر : محمدرضا سروری




ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 9 آبان 1396  | 11:16 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

 تربت برادری
گریان نشسته خواهری ، بر تربت برادری
به دیدة از خون تری ، به یاد خشک حنجری
گوید به سروِ  بی سری ، به آه سینه زائری
حسین غریب مادری ، قتیل تیغ و خنجری
******
رسیده بشکسته دل از این سفر
کسی ندارد از دل او خبر
به هر کجا که می نماید نظر
عزا شود به دیده اش جلوه گر
امیر عشق و عاطفه
سفیر عشق و عاطفه
گل سرای حیدری
عقیلة  پیغمبری
گریان نشسته خواهری ، بر تربت برادری
******
هوای دیده اش بهاری بُود
به لب نوای آه و زاری بُود
سرای سینه غم نگاری بُود
نمای چهره بی قراری بُود
قافله سالار ادب
وارث مردان  عرب
گل سرای حیدری
عقیلة  پیغمبری
گریان نشسته خواهری ، بر تربت برادری
******
زبان شکوه وا نموده بسی
بنالد از زمانة بی کسی
هم از فراق یار و بی مونسی
هم از شراره های دلواپسی
عزیز جان فاطمه
بدون ترس و واهمه
گل سرای حیدری
عقیلة  پیغمبری
گریان نشسته خواهری ، بر تربت برادری
******
تداعی فراق  گلعذاران
ربوده تاب این گل بهاران
بریزد اشک خون مثال باران
به روی قبر شاه و خاک یاران
امید و عشق ذاکرین
به وعده گاه آخرین
گل سرای حیدری
عقیلة  پیغمبری
گریان نشسته خواهری ، بر تربت برادری
******

 

شاعر : محمدرضا سروری




ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 9 آبان 1396  | 11:15 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

 خدا را شاکرم
خدا را شاکرم بعد از اسارت  رسیدم کربلا دیدم مزارت
نمودم ای پدر غسل زیارت   نشستم گریه کردم در جوارت
خـدا را شکر  می گویم سراسر
که بعد از روز و شبهای غم آور
نمُـردَم قبـر تو دیـدم بـرابـر
زیارت کردمـت  بابای بی سـر
کنـارِ تـربـت پاکـت نشستـم
نه لب هایم  نه چشمانم نبستم
برایت گفتـم و بر سینه دستـم
زدم بُغض دلم با خون شکستم
خدا را شاکرم بعد از اسارت  رسیدم کربلا دیدم مزارت
از آن روزی که رفتم تا به امروز
به یادت بوده ام  بابا به هر روز
به دور از مردمانـی کینه افـروز
بـرآوردم ز سینـه آه جـانسوز
نگـاه کـردم نگـاه آتـشیـنـی
تورا دیدم به حـالِ نِی نشینـی
که احـوال مـرا با گریـه بینـی
بـرای کـودکانـت دل غمینـی
خدا را شاکرم بعد از اسارت  رسیدم کربلا دیدم مزارت

 

629
خدا را شاکرم بعد از اسارت  رسیدم کربلا دیدم مزارت
نمودم ای پدر غسل زیارت   نشستم گریه کردم در جوارت
کنـارِ عمـه می سـوزم دمـادم
سـرایِ ما شـده لبـریـز ماتـم
شـده بزم عـزا هـردم فراهـم
به رنـگ غم شده گلزار خاتـم
زیارت نامه ای خوانـدم برایت
به پا کـردم ز نو بـزم عـزایت
به یاد حنجـرِ خشکیـده نـایت
زدم بر سینه و سر  بی نهـایت
خدا را شاکرم بعد از اسارت  رسیدم کربلا دیدم مزارت
شـده آیینـة من غصـه مـادام
دلِ بی کینـه ام تصویر غم فام
چه گویم تا نمایـد سینـه آرام
سکینـه را رهـا  گـردانـد آلام
سرود سـروری باز هم عزا شد
به عشـاق حسینـی هم نوا شد
هـوایِ اربعیـن در کـربـلا شد
به هرمحفل دوباره غم به پا شد
خدا را شاکرم بعد از اسارت  رسیدم کربلا دیدم مزارت

 

شاعر : محمدرضا سروری




ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 9 آبان 1396  | 11:15 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 47 ::         38   39   40   41   42   43   44   45   46   47  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید