زینب آئینه ی جلال خداست
چشمه ی جاری كمال خداست
ردّ پایش مسیر عاشوراست
خطبه هایش سفیر عاشوراست
مثل كوهِ وقار برگشته
وه چه با افتخار بر گشته
غصّه و ماتم دلش پیداست
رنگ مشكی محملش پیداست
پشت دروازه خواهری آمد
خواهر بی برادری آمد
خواهری كه تنش كبود شده
رنگ پیراهنش كبود شده
نیمه جانی كه كاروان آورد
با خودش چند نیمه جان آورد
كاروانی كه شیر خواره نداشت
گوش هایی كه گوشواره نداشت
گر چه خورشید عالمین شده
چند ماهی ست بی حسین شده
چند ماه است دیده اش ابری ست
بر سرش سایه ی برادر نیست
آسمان بود و غم اسیرش كرد
خاطرات رقیه پیرش كرد
رنگ مویش اگر سپیده شده
بارها بارها كشیده شده
بهر اُمّ البنین خبر آورد
از ابالفضل یك سپر آورد
از حسینش فقط كفن آورد
چند تا تكّه پیرهن آورد
شاعر : استاد علی اکبر لطیفیان
ادامه مطلب
مدینه زمان جدایی شده،دل لاله هایت خدایی شده
وَ مرثیه ی عترت فاطمه،خدایی شده کربلایی شده
به گلزار رحمت،رسد بوی مکه،شبانه حسینت،رود سوی مکه
واویلا واویلا واویلا واویلا...
به لب نغمه ی ربّنا می برد،دل عالمی تا خدا می برد
اگر میرود سوی دشت بلا،بگو اصغرش را کجا می برد
رود کربلا آن،همه هست بابا،زند دست و پا بر،روی دست بابا
واویلاواویلا واویلا واویلا...
عیان چهره ی کفر اعدا شود،جدا از جفا دست سقا شود
به صحرای غم در هجوم ستم،تن اکبرش ارباً اربا ًشود
به گوش دو عالَم،رسد آه نیزه،مدینه حسینت،شود ماه نیزه
واویلا واویلا واویلا واویلا....
ادامه مطلب
به ناله آن عترت بی قرینه
می رود از کرببلا مدینه
بود علمدار دین ، سید الساجدین
عازم بُود به شور و احساس
قافله بی حسین و عباس
واویلا واویلا واویلا
******
نور دل فاطمه بنت الحیدر
قدش خمیده از غم برادر
بانوی عالمین ، دیده داغ حسین
عازم بُوَد به دیده ی تر ، به تربت مخفی مادر
واویلا واویلا واویلا
شاعر : حاج امیر عباسی
ادامه مطلب
مدینه کاروان از ره رسیده
غریب و بیکس و مهنت کشیده
تماشا کن که زینب بی حسین است
رسیده از سفر قامت خمیده
دم پیری بی یاور شد ، عزادار برادر شد
دو چشمانش از غم تر شد
زدم ناله ، خودم دیدم ، غم دلبر
زدم بوسه ، به قدی خم ، بر آن حنجر
وای حسین وای
******
برای جد خود روضه بخوانم
نما گریه بر آن قد کمانم
کنار قتلگه کردم صدایت
شدم من روضه خوان آنجا برایت
دمی که سینه سنگین شد ، محاسن از خون رنگین شد
جسارت بر همه دین شد
نمی گویم ، چه شد از آن ، همه غوغا
همین پیراهن از او مانده یا جدا
وای حسین وای
******
انیس سینه ام آهی حزین است
به یاد علقمه قلبم غمین است
دگر سوغاتیم یک مشک پاره
برای مادرم ام البنین است
کجا بودی ام البنین ، که با عمود آهنین
شده سقا نقش زمین
ز بعد او ، عدو رویش ، به ما وا شد
شبیه خارجی ها با ، حرم تا شد
وای حسین وای
شاعر : قاسم نعمتی
ادامه مطلب
صدای بانگ جرس ، کاروان مهیّا شد
دل تمام عوالم گرفت و غوغا شد
حسین فاطمه راهی کربلا شده و…
دو چشمِ زینب کبری ، شبیه دریا شد
مدینه شهر نبی بود ، شهر خوبی ها
ولی چه عرصه ی تنگی برای آقا شد
رسید جای بلندی که شهر پیدا بود
نگاه کرد و دلش بی قرار زهرا شد
وداع کرد و ، روانه به سوی وادی عشق
عزیز فاطمه راهی کوه و صحرا شد
نگاه کرد به اصغر ، به روی دختر خود
دلش شکست و گرفتار کار دنیا شد
در این میانه ، زنی پشتشان دعا میخواند
نگاهِ امّ بنین خیره بر پسرها شد
خدا کند که دوباره حسین برگردد
دعای مادری اش پشتِکار سقّا شد
خبر نداشت که گودال کربلا روزی ،
سَر عبا و عمامه ، چقدر دعوا شد…
پوریا باقری
ادامه مطلب
پنهان ز خواهر می کنی چشم ترت را
شاید ندیدی اشک های خواهرت را
بار سفر بستی مدینه شعله ور شد
در یاد دارم آن نگاه آخرت را
ام البنین روی سرت قرآن گرفته
تا پر کند یکبار جای مادرت را
گریه طبیعی بود هنگامی که بردی
نوزاد چندین روزه ات را همسرت را
اما نفهمیدم چرا آهی کشیدی
وقتی نظر کردی قد آب آورت را
فقدان پیغمبر دوباره می شد احساس
وقتی که می بردی علی اکبرت را
یا که بگو آوردن خلخال ممنوع
یا که درآور گوشوار دخترت را
از چشم های عمهء سادات پیداست
آماده کرده بوسه های حنجرت را
من آرزو دارم فقط زینب نبیند
روزی سر و موی پر از خاکسترت را
مهدی مقیمی
ادامه مطلب
نشسته بود ببیند مگر جوانان را
و داشت زیر نظر پهنه ی بیابان را
سپاه زینب کبری که می رسید از دور
بلند شد بتکاند غبار دامان را
بشیر بود که قبل از همه جلو آمد
بشیر بود که آورده بود طوفان را
رسیده بود که با یک خبر بلرزاند
دل گرفته ی این مادر پریشان را
خبر چه بود که ام البنین ز پا افتاد
چرا درید به یکباره او گریبان را؟
حسین گفت و زمین خورد و روی سر میزد
به آه و گریه درآورد هر مسلمان را
رسید زینب و از چشمهای یوسف گفت
رسید زینب و سوزاند قلب کنعان را
رسید و گفت که بر روی نیزه می بردند
سر بریده ی آن آفتاب تابان را
نشست از علم و مشک ودست سقا گفت
شنید حضرت ام البنین که جریان را-
رسید نوبت سوغات کربلا ی حسین
بلند شد که ببیند متاع پنهان را
خلاصه اینکه سپر را گرفت از زینب
چه بوسه ها به سپر زد چنان که قرآن را
زمان گذشت و کمی بعد مادری تنها
کشیده بود به چشم مدینه باران را
به ضجه های غریبانه اش فلک می سوخت
چنان که روی زمین ریخت اشک مروان را
دوباره باز رباب و سکینه و زینب
نشانده بود کنارش زنان حیران را
غروب مادر عباس روضه خوان میشد
که تا مرور کند کودکان عطشان را
غروب روضه به گودال می رسید آخر
به خاک و خون که کشیدند شاه عریان را
شاعر : سید حجت بحرالعلومی طباطبایی
ادامه مطلب
مظلوم ترین یار ولی را کشتند
سبط نبی لم یزلی را کشتند
غافل نشوید اول ماه ربیع
با ضرب لگد طفل علی را کشتند
در چاه به حبل بی سوادی نرویم
دنبال ره مردم عادی نرویم
تا هشت ربیع ما سیه میپوشیم
در محسنیه سراغ شادی نرویم
این سینه زداغ فاطمه غمگین است
انکار عزای محسنش توهین است
تبریک نگویید عزیزان الحق
این روضه که مستوره شده سنگین است
مهدی علی قاسمی
ادامه مطلب
وسعت ملک خدا عرصه جولان توست آب حیات حیات در لب خندان توست
بس که به شوق وصال سینه گشودی به تیغ سینۀ مجروح تو چاک گریبان توست
تاج سر عرشیان خاک ره زائرت . مهر نماز ملک خاک بیابان توست
خون گلو آب غسل خاک بیابان کفن زخم بدن پیروهن بر تن عریان توست
گرچه قیامت پر از نالۀ یا فاطمه است فاطمه هم ناله اش بر لب عطشان توست
گشته ز روز ازل خون تو تقدیم دوست ورنه همه تیغ ها گوش به فرمان توست
خواست ببندد عدو لعل لبت را به چوب تا صف محشر بلند نغمۀ قرآن توست
ذکر همه عمر ما زمزمۀ یا حسین اشک شب و روز ما خون شهیدان توست
****
ای شهید کربلا تشنۀ دشت بلا زده در میان خون نغمۀ قالوا بلی
خاک نعلین تو به همه درد دوا دین و دنیای من پسر مرتضی
من کفن پوش توأم من سیه پوش توأم حلقه در گوش توأم من قدح نوش توأم
****
السلام یا شاه با وفا
ارباب حسین در یاب مرا
پرپر میزنم با سینه زنا
له له میزنم تا کرب و بلا
مظلوم حسین ارباب حسین
اشک فاطمه اشک زینبین
می باره کفِ بین الحرمین
گرم هروله کل عالمین
از علقمه تا مقتل الحسین
ادامه مطلب
شب جمعه کنار شش گوشه
دل من حالت عجیبی داشت
می شنیدم صدای قلبم را
چشم من حس بی شکیبی داشت
حرمش از ملائکه پر بود
انبیا در طواف شش گوشه
و ثواب هزار حج را داشت
به خدا هر طواف شش گوشه
شب جمعه ضریح اطهر او
غرق نور حضور فاطمه بود
به خودم آمدم و فهمیدم
بر لبم این نوا و زمزمه بود:
«شب های جمعه فاطمه ، با اضطراب و واهمه
آید به دشت کربلا ، گردد به دور خیمه ها
گوید حسین من چه شد ، نور دو عین من چه شد ... »
سمت پائین پا که می رفتم
ناگهان چشمهای من تر شد
آنقدر اشک ریخت تا آخر
روضه خوان علی اکبر شد
یک به یک گفت روضه ها را تا
پای ششگوشه از نفس افتاد
آه گویا کنار پیکر او
حضرت عشق ناله سر میداد:
«جوانان بنی هاشم بیایید
علی را بر در خیمه رسانید ...»
از نگاه پر از تلاطم من
زمزم عشق و اشک جاری شد
آه از خیمه تا کنار فرات
عطش و داغ مشک جاری شد
خنکای شریعه هم میخواند
دم به دم از غریبی سقا
هم نفس با صدای موج فرات
مادری دم گرفته بود آنجا:
«سقای دشت کربلا اباالفضل
دستش شده از تن جدا اباالفضل ... »
آن طرف تر نگاه میکردم
شکوه و اشک و ناله و گله را
می شنیدم کنار غربت تلّ
دم به دم ضجه های سلسله را
ناگهان در حوالی گودال
محفل گریه های زینب شد
زینب آمد کنار ششگوشه
کربلا کربلای زینب شد
رفت قلبم کنار بالا سر
آه انگار سر به پیکر نیست
همهي کائنات میلرزند
گوش کن این صدای خواهر نیست؟
«این کشتهي فتاده به هامون حسین توست
این صید دست و پا زده در خون حسین توست ... »
بانگ ندبه مرا به خود آورد
صبح جمعه رسیده بود از راه
دل من داشت «العجل» می خواند
در کنار ضریح ثارالله
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


