.jpg)
مسلم بن عقیل(ع)
مسلم اسیر زلف کمند شما بوَد
در بند کوفه نه! که به بند شما بوَد
این خسته جانِ بی رمق کوچه گردِ شهر
دل خوش به یک بگو و بخند شما بوَد
دارم امیـــد کز افــق کوفــه مغربم
در ســایه سار قــدّ بلنــد شمــا بوَد
گفتم بیا بیا، عجلــه کن به آمــدن
دل شوره ام ز شور روند شما بوَد
اصلاً بیا، نیا نه به وسع دهان ماست
ما تابعیم هر چه پسند شما بوَد
اما، اگر، اگر چه مرا ذکر هر شب است
جای حسین ذکر لبم، شور زینب است
گر چه تنم اسیر هزاران جراحت است
درد دل شکسته ی من بی نهایت است
هر چند سنگ کینه سرم را شکسته است
ممنونم از خدا سر ساقی سلامت است
گفتــم به باد تا که به زلفت خبر دهــد
این شهرِ بی ستاره نه جای اقامت است
هر دست و پنجه ای که گلوی مرا فشرد
خط بدون فاصله ی دست بیعت است
تغییر کوفه امر محــالی است ای عــزیز
کوفی هنوز هم به خدا بی مروت است
گرمی دست بیعتشان زود سرد شد
یعنی پسر عموی شما کوچه گرد شد
گر پا نهی به مرکز حیله چه می شود
تکلیف بانوان جلیله چه می شود؟
بادی نمی وزد که خبر دارتان کنــم
ای ربّ چاره ساز وسیله چه می شود؟
آه از جگر کشیدم و گفتم به ناله وای
ای مسلم عقیل، عقیله چه می شود؟
دردی شبیه مصرع بعدی کشنده نیست
ششماهه ی عروس قبیله چه می شود؟
آقا ببخش هر غزلم صد قصیده داشت
یادم نبود قافله ات نو رسیده داشت !
ادامه مطلب
.jpg)
مسلم بن عقیل(ع)
سردار سر شکسته ی دار العماره ام
آیـــد اذان مغربِ غم از مناره ام
گفتم بیا حسین زبانم بریده باد
با این گناه لایق نــار و شراره ام
با دست های بسته مگر می شود چه کرد؟
شوریده وار منتظر راه چـاره ام
شاید نسیم حرف دلم را به او رساند
شاید تمام شد هدف نیمه کاره ام
شد دانه های اشک غرور جریحه دار
تسبیح یکــصد و دهمین استخــاره ام
تاریخ مصرفم، دو سه روزی گذشته است
در موزه نـــگاه همه سنگ واره ام
وقت حسین گفتن من کوفیان چرا؟
با مشت می زنید به لب های پاره ام
عاشق ترین سفیرم و در حیرتم چرا؟
در آسمان شهر شما بی ستاره ام
کوری چشم تان سر دروازه، روی دار
زخمی ترین بدون سر خوش قواره ام
حرف صریح من به دلی کارگر نشد
دنبـال یـک ربــاعی پر استعاره ام
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت مسلم(ع)
شهر در زیرِ قدم هاش پریشان شده بود
لاف آقایی و مردی زدن آسان شده بود
شهر لبریز سکوت است سکوتی مبهم
کوچه در کوچه دل آینه حیران شده بود
میهمان داری این قوم فقط با سنگ است
سنگ بارید سوی آینه، باران شده بود
شهرِ تنهاییِ مردان خدا این شهر است
شهر با آتش نمرود چراغان شده بود
مردم این جا همگی عاشق مهمان هستند...
گرم، بازار همه نیزه فروشان شده بود...!
ادامه مطلب

حضرت مسلم(ع)
مسلم! دوباره پشت سرت را نگاه کن
برگرد و خوب دور و برت را نگاه کن
کوفی که مرد نیست بماند به پای تو
با چشم باز همسفرت را نگاه کن!
این خاک فتنه خیز و زمین غریب را...
این آسمان بی قمرت را نگاه کن
دیروز دیدی آن همه امضا و مُهر را...
حالا سپاه بی نَفَرت را نگاه کن
مسلم! به چشم های عمویت علی قسم!
برگرد و باز پشت سرت را نگاه کن...
فردا ز بام دارالاماره... ز چشم هات
خورشید می دمد...سحرت را نگاه کن...
ادامه مطلب

مسلم بن عقیل
در این دیار هوای نفس کشیدن نیست
برای هیچ پری فرصت پریدن نیست
خدا به داد دل لاله های تو برسد
به ذهن این همه گل چین به غیر چیدن نیست
هزار سرو روان در پی ات روانه شدند
بلند قامتشان حیف قد خمیدن نیست!
در این کویر خود ساقی آب می گردد
برای نو گل تو وقت قد کشیدن نیست
لطیف تر ز گل یاس کودکان تواند
که حقشان به دل خارها دویدن نیست
به التماس بگویم بیا که بر گردیم
دل لطیف مرا تاب زخم دیدن نیست
ادامه مطلب

مسلم بن عقیل
دشمنان نقشه کشیدند و تفکر کردند
تا مرا در به در و غرق تأثر کردند
کی گذارم که شود نقشۀ آنان عملی
گرچه بسیار درین باره تدبر کردند
م یکنم زیر و زبر دولت پوشالیشان
تا که بر عکس شود آنچه تصور کردند
من سفیرم که فرستاده مرا ثار الله
از ره جهل به من فخر و تکبر کردند
گفتۀ ما، همه احکام خدا بود و رسول
حرق حق را نشنیدند و، تمسخر کردند
میهمان را که به زنجیر گران می بندد؟
شامیان خوب پذیرائی در خور کردند
چون که غربت زده و خاك نشینم دیدند
با زر و زیور شان، ناز و تفاخر کردند
پیش چشم من غارت زده، همسالانم
زینت گوش خود آویزه ای از در کردند
آستین کرده ام از شرم، حجاب رویم
پیش آنان که به سر، معجر و چادر کردند
دست در دست پدر، گشته تماشاگر من
چشمم از غصه، پر از اشک تحسر کردند
لحظه ای داغ عزیزان، نرود از یادم
خوب، از غصه دل کوچک من پر کردند
همه آسوده بخفتند به کاشانه خویش
بستر از خاکم و، بالین من آجر کردند
ای خوش آنان که (حسان) یار عدالت گشتند
یا به اهل ستم اظهار تنفر کردند
ادامه مطلب

حضرت مسلم(ع)
دل این شهر برای نفسم تنگ شده
جان من کوفه میا کوفه دلش سنگ شده
خوب گشتم همه جا را خبری نیست میا
همه شادند دوباره خبر جنگ شده
آب و جارو شده این شهر برای سر تو
کوچه هاشان همه پاکیزه و کم سنگ شده
همه جا صحبت از غارت اموال شماست
به خدا بیعتشان حقه و نیرنگ شده
به گمانم که نمی بینمت و می میرم
اشک من با شرر خنده هماهنگ شده
دو سه شب پیش به دروازه دو قلاب زدند
که نگاهش به تماشای شما تنگ شده
دم مغرب همه رفتند و مرا دور زدند
حرمت نائب بی یار تو کمرنگ شده
ادامه مطلب

حضرت مسلم(ع)
شبی که دیدۀ خود پر ستاره می کردم
برای غربت دل فکر چاره می کردم
به دانه های چو تسبیح اشک در دستم
برای آمدنت استخاره می کردم
نماز عاشقی من شکسته شد اما
سلام بر تو از دارالعماره می کردم
من از محلۀ آهنگران بی احساس
گذر نمودم و دل پر شراره می کردم
یکی سفارش تیر شعبه ای می داد
دعا برای سر شیر خواره می کردم
غریب تر ز دلم روزگار چون می خواست
به کودکان غریبم اشاره می کردم
ادامه مطلب

مسلم بن عقیل(ع)-روضه حضرت زهرا(س)
صبح شد یک طرف سرم افتاد
یک طرف نیز پیکرم افتاد
از روی پشت بام افتادم
با علیک السلام افتادم
بدن من شکست خوشحالم
سر راهت نشست خوشحالم
بی سبب نیست این که خوشحالم
زن و بچه نبود دنبالم
آی مردم سپاه بی نفرم
صبح خالی نبود دور و برم
حرفی از زخم با پرم مزنید
این همه سنگ بر سرم مزنید
آی مردم گناه من عشق است
بهترین اشتباه من عشق است
آی مردم کمی حیا بد نیست
بی وفاها کمی وفا بد نیست
سنگ خوردم شکست گونه ی من
غصه خوردم شکست روزه ی من
نفسم را اسیر کردم و بعد
وسط کوچه گیر کردم و بعد ...
کوچه هایی که تنگ و باریکند
روز هم چون شبند تاریکند
بدی کوچه های تنگ این است
می شود هر طرف رهت را بست
مثلا کوچه ای که زهرا رفت
از تنش تازیانه بالا رفت
مثل این مردمی که بی عارند
مثل این ها مدینه بسیارند
مثل این ها مدینه هم بودند
دور بیت الحزینه هم بودند
تو نبودی مدینه را گفتی؟
قصه ی داغ سینه را گفتی؟
تو نگفتی خوشیم مادر بود
مادرم دختر پیمبر بود؟
تو نگفتی صداش می لرزید
پدرم تا که کوچه را می دید؟
تو نگفتی هنوز غمگینی
فکر پرتاب دست سنگینی؟
تو نگفتی نگات پژمرده
مادرت بارها زمین خورده؟
من که کوچه نشین شدم مردم
یا که نقش زمین شدم مردم
کوچه بود و زمان چیدن بود
به خداوند فاطمه زن بود
جان به راه حسین می بازم
تا کند مادر حسن نازم
ادامه مطلب
.jpg)
مسلم بن عقیل(ع)
من کوفه را چون مردگان بی درد دیدم
نامردهاشان را به شکل مرد دیدم
این ناسپاسان جمله اشباه الرجالند
خصم رسول و حیدر و قرآن و آلند
اینان به آن دستی که با من عهد بستند
عهد من و فرق مرا با هم شکستند
تنها نه در کوفه مرا آواره کردند
قلبم دریدند و لبم را پاره کردند
این شهر را پیوسته نامردی به من بود
ای قوم تنها مردشان یک پیر زن بود
زن ها ز نامردان کوفه وا نماندند
از بام ها بر فرق من آتش فشاندند
من جان نثار عترت خیر الانامم
صید به خون غلطیده بالای بامم
وقتی که خود را از عطش بیتاب دیدم
عکس لب خشک تو را در آب دیدم
در موج خون دریای لا را دیدم امروز
از بام کوفه کربلا را دیدم امروز
انگار می بینم جراحات تنت را
خونین به چنگ گرگ ها پیراهنت را
انگار بینم لاله های پرپرت را
پاشیده از هم عضو عضو اکبرت را
انگار می بینم که بعد از قتل یاران
هم تیر باران می شوی هم سنگ باران
انگار می بینم ذبیح کوچکت را
زخم گلوی شیر خواره کودکت را
انگار می بینم که با اشک دو دیده
داری به روی دست خود دست بریده
انگار بینم غرق خون آیینه ات را
جای سم اسبان و زخم سینه ات را
انگار بینم شمر می آید به گودال
انگار بینم می زنی در خون پر و بال
****
...انگار دیدم جان شیرینت فدا شد
زهرا نگه کرد و سرت از تن جدا شد
من بهترین مهمان شهر کوفه هستم
مهمان قصابان شهر کوفه هستم
لب تشنه از پیکر جدا گردد سر من
آویزه گردد بر قناره پیکر من
تنها نه این نامرد مردم می کُشندم
در کوچه
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


