
مسلم بن عقیل
کی می شود سحر، شب تنهاییم حسین
کس نیست آگه از دل شیداییم حسین
پایم ز راه مانده و دستم به ریسمان
درکوچههای کوفه تماشاییم حسین
من را نشان دهند به انگشت کوفیان
عشقت کشیده است به سوداییم حسین
از بسکه خون گریستهام از فراق تو
از دیده رفته قدرت بیناییم حسین
غم نیست گر بود به تن من هزار زخم
زخم زبان ربوده شکیباییم حسین
در زیر تیغ عشق چوگل خنده میکنم
بالای دار گرم دل آراییم حسین
اینجا سخن ز نیزه و از جسم اکبر است
دلخون بیاد آن گل لیلاییم حسین
اینجا سخن زکودک و از گاهواره است
از دور من به نغمه لالاییم حسین
اینجا سخن ز سیلی و طفل سه ساله است
من هم بیاد صورت زهراییم حسین
ادامه مطلب
.jpg)
مسلم بن عقیل
می ریزد اشک غربت از هر دو چشم مهمان
دیوار و درگرفته امشب سرم بدامان
هر سو اگر ببارد سنگ جفا وکینه
من میزنم حسین جان سنگ تو را به سینه
ای سایه سر من باشد سرم به دیوار
با دست بسته رفتم امشب بسوی بازار
من غیر سایه خود یاری دگر ندارم
امشب طناب دارم باشد در انتظارم
جانا نهام کجائی جانم شود فدایت
با این لب پر از خون من میکنم دعایت
جانانهام کجائی جانم رسیده بر لب
هنگام کوچه گردی هستم بیاد زینب
من راکند تماشما امشب طناب دارم
بالای دارم اما دل از تو بر ندارم
تا شد دل پر از خون لاله كردم
چون تازیانه دیدم یاد سه ساله كردم
كوفه دلش لبالب از كینه حسین است
صحبت ز سم اسب و از سینه حسین است
سر بسته گویم امشب ای بر شبم ستاره
از گوش دخترانت وا كن تو گوشواره
ماندم چسان بگویم امشب چها شنیدم
بر دست اهل كوفه تیر سه شعبه دیدم
ادامه مطلب

مسلم بن عقیل
در چشمها طراوت باغ ترانه نیست
ا ینجا نگاه آینه هم صادقانه نیست
وقتی درختها همه سرنیزه می شوند
برگی برای ساختن آشیانه نیست
پشت سر عدا لت من حرف می زنند
این طایفه تشهدشان مومنانه نیست
ازکارگاه رونق آهنگران شهر
پرسیده ام ز عاطفه اینجا نشانه نیست
پوسیده است بیعت چوبین مردمش
قابل برای تعارف بر موریانه نیست
هم پشت بام شهر مرا سنگ می زنند
هم اعتماد تکیه به دیوار خانه نیست
این دستهای سخت و خشن راکه دیده ام
دندانه های کندن کیسوست، شانه نیست
ادامه مطلب

مسلم بن عقیل
در میان كوچه صیدی بی پرم
شهر هم فهمیده من بی یاورم
خون دل ها می خورم وین ارث را
جای بابا از عمویم می برم
چشم های سنگی دیوارها
خنده می بارند بر چشم ترم
در میان اشك من سیمای توست
اشك من آیینه ی فردای توست
آه از سرنیزه ها ، شمشیرها
گام ها ، شلاق ها، زنجیرها
گم شدن در یك بیایان بی كسی
كودكان ، سربازها ، تعزیرها
صوت قرآن ، هلهله ، پرتاب سنگ
كاروان اشك را تفسیرها
پشت دروازه ، دف و تنبور و رقص
روسری ها ، چشم ها ، تصویرها
قاب دست كودكان و عكس ها
خواب ها ، در خواست ها ، تعبیرها
صحبت آیینه ها اینجا ریاست
دست بر شمشیر و بر لبها "بیا" ست
صبح بیعت ، دوستی ، درخواست بود
فكر كردم نامه هاشان راست بود
من اسیر دست كوفه تو غریب
دعوتت كردم ولی خوردم فریب
قاصد دردانه پیغمبرم
من سفیر جانشین حیدرم
گرچه از پیغام خود شرمنده ام
گرچه یك تن نیست اینجا یاورم
صد هزاران شكر من هم تشنه ام
صد هزاران شكر من هم بی سرم
ادامه مطلب

مسلم بن عقیل
بر باد دادهام همه آرزوی خویش
آواره کردهام حرمی را به سوی خویش
شرمندگی گرفته نفس را به سینهام
مرثیه خوان کوچه تنگ مدینهام
واماندهام چگونه شبم را سحرکنم
ای دل بگو مراکه چه خاکی به سرکنم
چون چاره نیست تکیه به دیوار می زنم
زانو بغل گرفتهام و زار میزنم
میخوانمت دوباره از این سرزمین درد
تنها ستاره شب این همنشین درد
این کوفه نیست معرکه دشمنان توست
خانه به خانه قتلگه کودکان توست
از هر درخت نخل در این شهرکینه خیز
هر ساقه نیزه ای شد و هر شاخه تیر تیز
هر پاره آهن از هنر دست این دیار
یا نعل تازهای شده یا تیغ آبدار
شوری به پاست بر سر پیر و جوان شهر
صف بسته اند بر در آهنگران شهر
اینجا تمام قافله را سنگ می زنند
حتما اسیر سلسله را سنگ می زنند
با پنجههای زبر و حشن شانه میکنند
زلف یتیم را در هر خانه میکشند
میترسم ازگلی که تنس خیزرانی است
ازکودکی که چهره او ارغوانی است
اینجا سلام را ز سر بام می دهند
ناموس راکتک زده دشنام می دهند
ادامه مطلب

مسلم بن عقیل-شهادت
کارش میان معرکه بالا گرفته بود
شمشیر را به شیوه مولا گرفته بود
تنها میان مردم بیعت فروش شهر
انبوه کینه دور و برش را گرفتهبود
دلواپسی غریبی امروز خود نبود
اما دلش به خاطر فردا گرفتهبود
دیدی که از ارادت دیرینه حسین
یک کوفه زخم در بدنش جا گرفتهبود
با سنگ پای بیعت او مهر می زدند
باور نكرد از همه امضا گرفتهبود
این شهر خواب بود و ندانست قدر او
هو شب بوای مردمش احیا گرفتهبود
جرمش چه بود؟ نسبت نزدیک با علی
أن شعلهها برای همین پاگرفته بود
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت مسلم(ع)-شهادت
با اضطراب و دلهره از روی بام ها
باشد از این سفیر به آقا سلام ها
در رو به روی دارالعماره ز کینه ها
باشد برای کشتن من ازدحام ها
حال و هوای شهر پر از بی وفایی است
بیعت شکسته اند همه بی مرام ها
این کوفیان بی خرد و تابع هوس
شرمی نکرده اند ز روی امام ها
اسفند توی کورۀ آهن بریختند
تا بوی کسب تازه رسد بر مشام ها
برخی برای گندم و برخی برای زر
حاضر شدند تا شکنند احترام ها
چندین هزار نامه برایت نوشته اند
بوی فریب می رسد از آن پیام ها
"مولا میا به کوفه" فقط ذکر مسلم است
شاید رسد به تو همۀ این کلام ها
« من سر بریدۀ سر دارالعماره ام »
پس جان من فدای لب تشنه کام ها
ادامه مطلب
.jpg)
جان ختم المرسلین در کوفه جا دارد ندارد
بهتر از روح الامین در کوفه جا دارد ندارد
افسر جانباز حق در کوفه سرگردان و بی کس
نایب سلطان دین در کوفه جا دارد ندارد
مسلم بی خانمان در کوچه ها می گردد امشب
یک جهان ایمان و دین در کوفه جا دارد ندارد
امتحان حق نگر ازآن مسلمان و مسلم
مسلم است ای مسلمین در کوفه جا دارد ندارد
ادامه مطلب

حضرت باقر کُشته از زهر جفا شد (2)
مُسلم سر نورانیش از تن جدا شد
مدینه غوغاست ، محشر کبراست
آه و واویلا ، آه واویلا (2)
امشب بقیع خاموش و کوفه گشته خاموش
زهـــرا برای باقر و مسلم سیه پوش
مسلم بـــــــــــــه کوفه ، غریب و تنهاست
آه و واویلا ، آه و واویلا (2)
[ احمد صالح ]
ادامه مطلب

حضرت باقر کُشته از زهر جفا شد
مُسلم سر نورانیش از تن جدا شد
مدینه غوغاست ، محشر کبراست
آه و واویلا ، آه واویلا (2)
امشب بقیع خاموش و کوفه گشته خاموش
زهـــرا برای باقر و مسلم سیه پوش
مسلم بـــــــــــــه کوفه ، غریب و تنهاست
آه و واویلا ، آه و واویلا (2)
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


