
در کـــــــوفه غریبم من و کاشانه ندارم گوئی بـــــــروم خانه ولی خانه ندارم
گر تکیه بدیوار تو کردم ز غریبی است در شــــــهر شما خانه و کاشانه ندارم
یک شهر پر از دشمن و من یکه و تنها چـــــون طایر دور از چمنم لانه ندارم
بــــــــــــی جایم و مأوا نبرم راه بجائی چون شمع همی سوزم و پروانه ندارم
بهـــــــــر پسر فاطمه چون نامه نوشتم غیـــــر از غم آن خسرو فرزانه ندارم
جـــــز کُشته شدن در ره حق هیچ تمنا از مـــــــردم از حق شده بیگانه ندارم
ادامه مطلب

خیز و بپــــا کن، عزای حضرت مسلم اشک بریز از برای حضرت مسلم
خنده کند روز حشر، هر که ز اخلاص گــریه کند در عزای حضرت مسلم
کرد فـــــدای حسین، جان و سر خویش جـــــــان جهانی فدای حضت مسلم
مشکلت آســـــــان شود، اگر که بگیری دامن مشــکل گشای حضرت مسلم
ادامه مطلب

مـــظلومی آل مرتضی پیدا شد در کوفه دوباره محشری بر پا شد
مهمان غریب کوفه را در یابید زیـــــــــــرا که اسیر فتنۀ اعدا شد
ادامه مطلب

ای خدا شب شده و من چه کنم؟ یکتــــن و این همه دشمن چه کنم؟
اهل کوفه همــــــه پیمان شکنند خود نمک خوار و نمکدان شکنند
صبح بــــا من همـــگی پیوستند شب در خــــــــــــانه برویم بستند
صبح من شـمع و هـــمه پروانه شب بیگانــــــــــــــه تر از بیگانه
صبح بــــــر دامن چنــگ زدند شام از بـــــــــــام مرا سنگ زدند
صبح بر دامن من چنــگ زدند شام از بام مــــــــــــرا سنگ زدند
طوعه امشب تو مرا خــانه بده مرغ پــــــــــــــر بسته ام و لانه ده
ادامه مطلب

کوفه ای کـــــعبۀ جانبازی من کـــوفه ای سنگر سربازی من
کوفه تـــــو خاطرۀ عشق منی تــــــو نمایشگر سر مشق منی
کـــــــوفه ای شاهد شمع ازلی شــــــاهد سوز و مناجات علی
سرخ محراب تو از خون خداست کــــــــــوفه بام تو مرا کوی مناست
کوفه اهـــل تو مرا چون دیدند دستــــــــم اول همگی بوسیدند
جملـــــــه گفتند که مهمان آمد نائب مظهـــــر قــــــــــرآن آمد
لیـــــک پیمان ز جفا بشکستند شب درِ خــــــــانه برویم بستند
کوفه یک تن برُخم در نگشود و آنکه بگشود بجز طوعه نبود
کــــوفه ای کاش عزیز زهرا نــــــکند رو سوی این قوم دغا
ادامه مطلب

نمی دانم چـــــرا حیرانم امشب ز دست کوفیـــــــان پنهانم امشب
همه رفــــــــتند سوی خانه خود من بیچــــــــاره سرگردانم امشب
شب تـاریک و دشمن در کمینم رَسَد از غصه بر لب جانم امشب
پنـــــــاهم میبرم بر طوعه شاید کند در خــــانه اش مهمانم امشب
ز مرگ خویشتن بــــاکی ندارم بـــــــرای شاه دین گریانم امشب
نوشتم نــــــــــامه تا آید به کوفه ولی خود بی سر و سامانم امشب
عجب روزی و تحفه روزگاری چه شد آن عهد و آن پیمانم امشب
خــداوندا در این شهر پر آشوب بـــه که بسپارم این طفلانم امشب
ز فکـــــــــــر کودکان بی پناهم نیــــــاید خواب بر چشمانم امشب
برو بـــــــــــاد صبا سوی مدینه بــــــــه نزد خسرو خوبان امشب
بگــــــــو سر حلقۀ قربانیان را کــــــــــــه من آمادۀ قربانم امشب
کـــه من دیروز امیر کوفه بودم اسیر فـــــــــــــرقه عدوانم امشب
حسینــــی رو سوی کرببلا کرد بگفتـــــــــــــا تشنۀ احسانم امشب
(حسینی)
ادامه مطلب
.jpg)
مسلمم کبوتر نامه بر شه ولا
آخرین سفیر عشق خامس آل عبا
در هر خونه میرم درا به روم بسته میشه
دل من ز بی وفایی زار و بشکسته میشه
یا حسین غریب مادر مهربون برادرم
مردمش برا حسین نامه نوشتن که بیا
حالا شمشیر کشیدن برای کشتن آقا
روی دار کوفه اما التماس و شور وشین
برو ای باد صبا بگو میا کوفه حسین
یا حسین غریب مادر مهربون برادرم
صحبت مردم کوفه شده از قحطی آب
نقل بزمشون شده کودک دلبند رباب
میون حرفای مردم ارباً اربا شنیدم
توی دست یک نفر تیر سه شعبه می دیدم
یا حسین غریب مادر مهربون برادرم
یا حسین شنو توسر بسته سخن ز نوکرت
گوشواره وا کن و از گوش سه ساله دخترت
روی دار کوفه ام با التماس و شور و شین
با لبای پر زخون میگم میا کوفه حسین
یا حسین غریب مادر مهربون ارباب من
من بمیرم از برای قلب زینب صبور
آخه حرفایی شنیدم از سر و کنج تنور
اینجا مردمانش از عجب و ریا لبالبن
دامناشون پر سنگ و چشم به راه زینبن
عده ای نقشه برای خیمه ها کشیدن
عده ای با نیزشون فکر سر بریده ان
روی دار کوفه ام با التماس و شور و شین
جون هر کسی که دوست داری میا کوفه حسین
یا حسین غریب مادر مهربون برادرم
فاطمه اومده گودال دیدن نور دو عین
اومده زیارت پیکر پر خون حسین
تا حسین و غرق خون دید
ناله زد وای پسرم
خنجر رو نکش رو حنجر
آخه من یه مادرم
ادامه مطلب

به مناسبت شهادت حضرت مسلم بن عقیل (ع)
در شهر کوفه مردی ، غمگین نماز می کرد
با خالق دو چشمش ، راز و نیاز می کرد
افشاء برای دیوار، در کوفه راز می کرد
لب را برای شکوه، از کوفه باز می کرد
ای شهر بی وفایی، ای مردم منافق
بهر دو روز دنیا، دلبستگان عاشق
با نامه های بسیار، من را فریب دادید
حکم از برای مرگ، خدّالتّریب دادید
رفت و کنار بیتی، بنشست چون یتیمان
از تشنگی لبانش، خشکیده شد فراوان
ناگه زنی ز خانه، آمد برون و پرسید
ای خسته از زمانه، اینجا چرا نشستید؟
گفتا که من غریبم ، دشمن نِیَم حبیبم
بر درد دین مردم، حقا که من طبیبم
برخیز ای مسلمان، بگذار پا بدیده
برخیز کز دو چشمم، بهر تو خون چکیده
لب تشنه بود مسلم، آورد بهر او آب
جسمش ز تشنه ماندن ، دیگر نبود در تاب
امّا ز دردِ ارباب، بسیار دیده تر کرد
از داغِ عشق او هم، شب را به گریه سر کرد
ادامه مطلب

بعد از نماز صبح دلش را مرور کرد
صدها هزار غصه و غم جفت و جور کرد
سر را به مصاف مهر در سجده گذاشت
دل شد همه تن زان همه ماتم عبور کرد
ادامه مطلب
.jpg)
شـــب هم چو قلــب مردم ایـنجا ســیاه نیـست
حال ســفیر بی کـس تــو رو بـــه راه نـــیست
جـــز مـــکــر از اهـــالی اینـــجا نــدیــــده ام
دیــوار هــم سفیر تــو را تــکــیه گـاه نیــست
آوارگــی مـــن بـــه تـــماشـــا کشـــیده اســت
در ایـــن دیار بهـــر غــریــبان پنــاه نـیــست
تـــرسم بود کـــه ســاقی تان را نــظر زنــنـد
چشـــــمی برای دیـــدن رخـــسار مــاه نیست
این قدر گویمت که در این شهر خون پرست
مــُـثــــله نـــمودن تـــن کشـــته گـــناه نـیست
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


