ای یکّه تاز عرصۀ صبر و رضا حسین                        وی رهنمای قافلۀ کربلا حسین

ای حج نا تمام تو مقبول کردگار                   طی شد به وصف عمرۀ تو عمر ما حسین

احرام بسته ای تو و پوشیده ای کفن                        تا آوری مناسک حج را بجا حسین

راز شناخت در عرفات تو بود و بس                    ای چشمۀ هدایت و فیض و دعا حسین

اصحاب با وفای تو در طواف خیمه ها                        هر دم بجای تلبیه گویند یا حسین

قربانی تو کودک شش ماهه تو بود                      ای سوخته ز ماتم تو جان ما حسین

پر می زند دلم به هوای حریم تو                         آنجا که مستجاب شود هر دعا حسین

مهر تو جان ما بود و هیچ قدرتی                   ما را نمی توان کند از تو جدا حسین

                                    از یاد رفت داغ عزیزان ما ولی

                                    داغ تو کی رود ز دل و جان ما حسین


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 10 بهمن 1395  | 10:54 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

الــــــــــهی بهر قربانی بدر گاهت سر آوردم

نـــــه تنها سر برایت بلکه از سر بهتر آوردم

پـــــــــی ابقاء قَد قامت به ظهر روز عاشورا

بـــــــــــــــــــرای گفتن الله اکبر، اکبر آوردم

علی را در غدیر خم نبی بگرفت روی دست

ولی مــن روی دست خود علی اصغر آوردم

علـــــــــی انگشتر خود را به سائل داد اما من

بـــــــــــرای ساربان انگشت با انگشتر آوردم

پـــــــــــــــی آزادی نسل جوان از بند استعمار

بـــــــــرادر زاده ای چون قاسم فَرّخ فَر آوردم

بــــــــــــرای کشتن دونان بدشت کربلا یا رب

چــــــــــو عباس همایون فَرّ امیر لشکر آوردم

بــــــــــــــرای آنکه قرآنت نگردد پایمال خصم

بـــــــــــــــرای سُمّ مرکب ها خدایا پیکر آوردم

برای آنکه همدردی کنم بـــــــــــــا مادرم زهرا

برای خوردن سیلی سه ساله دختـــــــــر آوردم

اگر با کشتن من دین تو جــــــــــــاوید می گردد

برای خنجر شمر ستــــــــــــــمگر حنجر آوردم

بپاس حُرمت بـــــــــــــــــوسیدن لب های پیغمبر

لبانی تشنــــــــــــه یا رب بهر چوب خیزر آوردم

حسن را گر که از لخت جگر آکنده شد در طشتی

مــــــــــن اینک سر برای زینت طشت زر آوردم


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 10 بهمن 1395  | 10:53 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

زبانحال امام حسین ع

خیمه ی بی کسی ات خواهر من بر پا کن

دیده ات از غم رگهای سرم دریا کن

گر که زد بر سر من نیزه ی آن یاغی را

در جواب لب او خنده ی بر دنیا کن

گر رسد دست تو بر رأس بریدم خواهر

خاک از چهره ی من گیر و مرا زیبا کن

هر دو دست تو ببندند به راه کوفه

و تو آن لحظه فقط یاد غم بابا کن

هر کسی آمد و با نیزه به پهلوی تو زد

کاسه صبر مریز فکر شب فردا کن

گر که با شعله ی آتش به کنارت آمد

لحظه از دست مده، خیمه ی خود را


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 10 بهمن 1395  | 10:53 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اینجا بهشت پربلای یار باشد

نخل بلا در این زمین پر بار باشد

اینجا شهادتگاه جان عاشقان است

قلب زمان از داغ ما غمدار باشد

هر بار گفتم زینبا از دل مکش آه

حقا که گفتی خواهرم  هر بار  باشد

گاهی سرم بر نی شود گاهی به نیزار

منزلگه رأسم تنور نار باشد

آنگه که روی سینه ام دیدی کسی را

شیون مکن ، او چون سگان هار باشد

**********************

اینجا ید عشق و وفا  بیکار گردید

کعب نی و سنگ و سنان پر کار گردید

اینجا به جوی عاشقی سیلی روان گشت

اینجا رقیه از جهان بیزار گردید

در قتلگه افتادم و لب تشنه گشتم

در ظهر عاشورا دو چشمم تار گردید

جسمم کمی بالاتر از گودال افتاد

با نعل تازه جسم من هموار گردید

در گودی عشق و بلا افتاد جسمم

رأسم در این وادی چنان پرگار گردید


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 10 بهمن 1395  | 10:52 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

برگرد اگه دستای زینب و بسته نمی خوای

برگرد اگه پای رقیه رو خسته نمی خوای

برگرد اگه دخترت طاقت سیلی نداره

برگرد اگه می خوای چشمای زهرا نباره

برگرد آخه رباب هزارتا آرزو داره

برگرد آخه بعیده اینجا بارون بباره

برگرد نذار بشكنه اینجا غروره عباس

برگرد آخه دل نگرونه حضرت زهرا

برگرد كه نبینه رو نیزه سرت رو خواهر

برگرد اینا می كشنت ای غریب مادر

برگرد اگه می خوای جوونت زنده بمونه

برگرد اگه می خوای نبینی  كه غرق خونه


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 10 بهمن 1395  | 10:52 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

   سالار زينب حسين جان

تا باد به موي سرت افتاد دلم ريخت

تا اشك ز چشم ترت افتاد دلم ريخت

 

امروز ميان تو و حُرّ ابن رياحي

تا صحبتي از مادرت افتاد دلم ريخت

 

اي آينه ي خواهر خود تا كه غبار ِ

اين دشت به دور و برت افتاد دلم ريخت

 

امروز كه يك مرتبه در موقع بازي

بر روي زمين دخترت افتاد دلم ريخت

 

درباره ي تنهايي و بي ياوري تو

تا زمزمه در لشگرت افتاد دلم ريخت

 

خورشيد من امروز كه اين سايه ي شوم ِ

سرنيزه به روي سرت افتاد دلم ريخت


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 10 بهمن 1395  | 10:51 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

پرسيد از قبيله كه اين سرزمين كجاست؟

اين سرزمين غمزده در چشمم آشناست

اين خاك بوي تشنگي و گريه مي‌دهد

گفتند: «غاضريه» و گفتند: «نينوا»ست

دستي كشيد بر سر و بر يال ذوالجناح

آهسته زير لب به خودش گفت: كربلاست

طوفان وزيد از وسط دشت، ناگهان 
 

افتاد پرده، ديد سرش روي نيزه‌هاست

يحياي اهل بيت در آن روشناي خون 

 

بر روي نيزه ديد سر از پيكرش جداست

توفان وزيد، قافله را برد با خودش 

 

شمشير بود و حنجره و ديد در «منا»ست

باران تير بود كه مي‌آمد از كمان 

 

بر دوش باد ديد كه پيراهنش رهاست

افتاد پرده، ديد به تاراج آمده ست 

 

مردي كه فكر غارت انگشتر و عباست

برگشت اسب از لب گودال قتلگاه 

 

افتاد پرده، ديد كه در آسمان عزاست


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 10 بهمن 1395  | 10:50 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

     يا مظلوم

با احتیاط لاله ي ما را پیاده کن

عباس جان، سه ساله ي ما را پیاده کن

 

با احتیاط بار حرم را زمین گذار

زانو بزن وقار حرم را زمین گذار

 

 


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 10 بهمن 1395  | 10:48 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

کاروان عشیره ی خورشید

وارد قتلگاه خون شده است

کاروانی که محو در معبود

وارد ورطه ی جنون شده است

 

همه ی دشت ساکت و آرام

در تماشای منظری زیباست

دست عمّه درون دست علیست

پلّه ی عمه زانوی سقّاست

 

در همین دشت عاشقی می شد

خیمه هاشان یکی یکی برپا

خیمه ی زینب است پیش حسین

پاسدار حرم شده سقا

 

گوشه ی خیمه دختری کوچک

روی پای حسین خوابیده

ناگهان می پرد ز خواب خوشش

خواب آشفته ای یقین دیده

 

گفت بابا که خواب می دیدم

شامیان معجر مرا بردند

گوئیا در پس همین خیمه

عمّه جان تازیانه می خوردند

 

گوشه ی خیمه ای در آنسوتر

بین گهواره طفلکی خواب است

دخترک خواب دیده که سر او

بر نوک نیزه مثل مهتاب است

 

از سر اضطراب و تشویش و

بی قرارای یکی یکی زینب

می شمارد دوباره تعداد

مردهای قبیله را امشب

 

با وجود تمام مردان و

غیرت آسمانی عبّاس

ترسی از جانب سیاهی ها

اندکی هم نمی شود احساس

 

از پس یکدگر گذشت ایّام

و کنون ظهر روز عاشوراست

آسمان بی قرار و دلتنگ است

در دل اهل این حرم غوغاست

 

رفته بر روی نیزه ها خورشید

پیش چشمان خیس یک خواهر

دم به دم می رسد به گوش پدر

صوت کم جان هق هق دختر

 

دختر فاطمه پریشان است

خیمه ها گَر گرفته واویلا

دختری که کبود سیلی هاست

روضه می خواند از دل زهرا

شاعر : وحید محمدی


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 10 بهمن 1395  | 10:48 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 16 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید