محمود ژولیده

خروج کاروان از مکه به سمت کربلا

 

حج از حجاز عازم دشت بلا شده

حاجیّ عشق راهی کرب و بلا شده

این حاجیان سلاله ی زهرای اطهرند

یک کاروان نور، سفیر خدا شده

اینها فدائیان تولّای حیدرند

ذبح عظیم، راهی دشت منا شده

پنهان کنید از عرفه خیمه گاه را

این خیمه گاه بازدِهش نینوا شده

نور خدا به ظلمت شب بار بسته است

یعنی که وقت هدیه ی خون خدا شده

ای مَحرمان رکاب بگیرید عمّـه را

زینب پیمبـر سفـر کربـلا شـده

رؤیت شده ستاره ی دنباله دار عشق

از آسمان به سوی زمین راه وا شده

اطفالِ خردسالِ زبان بسته را ببین

حالا زبانشان به عمو آب وا شده


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 9 بهمن 1395  | 10:51 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

غلامرضا سازگار

خروج کاروان از مکه به سوی کربلا

 

حاجیان حج خون، دست الهی یارتان

حیف! آخر مکه شد محروم از دیدارتان

سعی‌تان از مکه تا صحرای خونین بلا

طوف‌تان در خون تپیدن حجتان ایثارتان

حج‌تان مقبول بادا سعی‌تان مشکور باد

وعدۀ دیدارتان با خالق دادارتان

حلۀ احرامتان خـون گلوتــان می‌شود

خونتان تا صبح محشر آبروتان می‌شود

در مسیر حجِ خون چون یاد پیغمبر کنید

اشک ریزید و تماشای علی‌اکبر کنید

آبرو دارید اما باز کسب آبرو

در حضور یار از خون علی‌اصغر کنید

حاجیان خود در منا سر می‌تراشند و شما

موی خود رنگین زخون سازید و ترک سر کنید

پای بفشارید ای اصحاب و انصار حسین

بوسـه برداریـد از دست علمدار حسین

ای همای بخت، حسرت برده بر اقبال‌تان

خوش برون رفتید از مکه خوشا بر حال‌تان

زخم شمشیر است فردا مرحم زخم شما

مقتل خون است تنها کعبۀ آمال‌تان

اشک ختم الانبیا سازد شماره بدرقه

فاطمه در کربلا آید به استقبال‌تان

خـاک گـردد خلعت انـدام عریان شما

بحر نوشد آب از لب‌های عطشان شما

از حسین امشب سفر کردید با هم تا حسین

هر نفس در قلب‌تان گردیده ذکر یاحسین

تا به خون خویشتن گیرید در این حج وضو

راه بسپارید ای چابک‌سواران با حسین

در مسیر کعبۀ خون ذکرتان باشد همین

واحسینا واحسینا واحسینا واحسین

روز را از دود آه خویش همچون شب کنید

لحظه‌لحظه گریـه بـر تنهایی زینب کنید

ای زمین کربلا! بر آل عصمت یار باش

میهمان، رو از حجاز آورده مهمان‌دار باش

بر عزیز فاطمه آغوش جان را باز کن

مهربان با خاندان احمد مختار باش

خارهایت را ز پای لاله‌ها بیرون بکش

عصر عاشورا بر آن آوارگان غمخوار باش

بـر تـن بی‌تــاب اولاد پیمبــر تــاب ده

 سرشک چشم «میثم» تشنگان را آب ده


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 9 بهمن 1395  | 10:50 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

میرسد بر گوش بانگ قافله

نیست حرفی از جدایی فاصله

دست دختر وصله ی دست پدر

بی خبر از درد پا و آبله

لحظه زیبا میگذشت اما چه سود

دست هایی در کمین حیله بود

شوکت زینب محیا بود و بس

سایه ی عباس بر پا بود و بس

شبه پیغمبر به روی مرکبش

در مصاف اربا اربا بود و بس

ناگهان بغضی گلویی را گرفت

رشته ی هر گفت و گویی را گرفت

با نگاهش دیده ای تر شد ولی

چهره ای حیران و مضطر شد ولی

شایدم راز نهان کودکی

بر غم این غصه بستر شد ولی...

کربلا فصل کبود زینب است

درکی از عمق شهود زینب است

میرسد کم کم زمانی که کمان

میرود مردی به جان بازی جان

اکبرش کو اصغرش کو ناگهان

دیده شد هفتاد و دو سر بر سنان*

خیمه بازاری مثال شام شد

هتک حرمت ها همه انجام شد....

* سنان : نیزه


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 9 بهمن 1395  | 10:49 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی انسانی

ورود کاروان به کربلا

 

من به پای دوست در این سرزمین سر می دهم
در ره یار آنچه دارم خشک یا تر می دهم
همره من سالخورد و شیرخوارست و جوان
پاکبازم در وفا هستی سراسر می دهم
من طَلایه دارم و از بهر اِحیای قیام
پرچم تبلیغ را تحویل خواهر می دهم
گر که رنگین شد رُخم با خون سر از سنگ ها
در عوض بر چهره ی دین رنگ دیگر می دهم
گر تنم را دست باطل پاره پاره کرد باز
بانگ حق را از سر نی با سرم سر می دهم
گر ز مهمان و پذیرایی کسی گیرد خبر
من پیام خویش بر دختر ز حنجر می دهم


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 9 بهمن 1395  | 10:48 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مجتبی روشن روان

کاروان در مسیر کربلا

 

 من کیم یک بینوای ناشکیب

بیقرار روضه‌های پر نشیب

می‌رود تا کربلای عاشقی

کاروانی خسته آرام و غریب

در میان قافله خوبان عشق

کاروانسالار آقائی نجیب

هر کسی مشغول با ذکری جمیل

بر لب بانو نوای یا مُجیب

با پریشانی میان محملش

زمزمه دارد که یا نعم‌الحبیب

دست بالا می‌برد بنت‌الهُدیٰ

وه که دارد واقعاً حالی عجیب

با دل تبدارِ بی‌بی می‌کند

یک نگاه دلبرش کار طبیب

بغض می‌گیرد گلویش را ولی

باز می‌گوید که یا نعم‌الحبیب

نغمه‌ای از هاتفی آید به گوش

می‌رود این کاروان و عنقریب

مرگ می‌آید به دیدار همه

از علی‌اصغر گرفته تا حبیب

دم گرفته حضرت روح‌القُدُس

می‌رود عینی به بالای صلیب

قدسیان در حیرت از امر خدا

وای این آقا شود خَدُ التَّریب

این همان ماه زمینیِ خداست

شُهرتش در آسمان شَیبُ‌الخَضیب

نام او پیچیده چود در آسمان

پر شد عرشِ کبریا از عطر سیب


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 9 بهمن 1395  | 10:48 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سعید توفیقی

ورود کاروان به کربلا

 

امروز آقا شور و حالت بی بدیل است

انگار هنگام نزول جبرئیل است

سرشار از انّا الیه الرّاجعونی

آیات استرجاع تو بانگ رحیل است

یعنی بدان زینب که این پایان خط است

چون وعده ی من با خدا بین دو شطّ است

از ذوالجناح آن عرش پیما مرکب خود

بر خاک نازل گشتی و در زیر لب خود

هذا قریر العین می گفتی پیاپی

انگار که دل کنده ای از زینب خود

یعنی بدان زینب که این پایان خط است

چون وعده ی من با خدا بین دو شطّ است

جبریل آمد تا رکابت را بگیرد

شاید که یک کم از شتابت را بگیرد

گفتم که این امّن یجیب از چیست؟ گفتی

شاید دعایم اضطرابت را بگیرد

یعنی بدان زینب که این پایان خط است

چون وعده ی من با خدا بین دو شطّ است

در مَنظر چشمان دل نازک ترین ها

یعنی به پیش دیده ی محمل نشین ها

دِرهم عطا کردی و ملک خود خریدی

از مستجرهای خودت در این زمین ها

یعنی بدان زینب که این پایان خط است

چون وعده ی من با خدا بین دو شطّ است

مانند باران تا که شر شر می زنی تو

بر شیشه ی قلبم تلنگر می زنی تو

حس می کنم که چادرم در دست باد است

در این زمین وقتی که چادر می زنی تو

یعنی بدان زینب که این پایان خط است

چون وعده ی من با خدا بین دو شطّ است

در خواب دیدم نیزه ها روی تن توست

در دست من یک تکّه از پیراهن توست

فهمیدم از اشک تو و دلشوره ی خود

تعبیر خوابم کربلایی گشتن توست

یعنی بدان زینب که این پایان خط است

چون وعده ی من با خدا بین دو شطّ است


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 9 بهمن 1395  | 10:47 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علیرضا شریف

ورود کاروان به کربلا

    

کاروانی با دو صد سوز و گداز

عزم شهر کوفه کرده از حجاز

کاروانی از فراسوی بهشت

غرق گل از باغ بانوی بهشت

کاروانی بی مثل در عالمین

کاروانی بسته بر موی حسین

کاروانی از امیرالمومنین

آل هاشم حلقه و زینب نگین

کاروانی غرق احساس آمده

با علمداریِ عباس آمده

کاروانی خسته اما از ستم

کامده بیرون دل شب از حرم

کاروانی بر غم و محنت قرین

مرگ، ایشان را نشسته در کمین

کاروانی مانده در چنگ بلا

لاجرم منزل زده در کربلا

کاروان رشک ثریا گشته است

خیمه های عشق بر پا گشته است

این رباب است و علی اصغرش

اکبر است این با رقیه خواهرش

وان خروش و اشک آل فاطمه است

زینب کبری دلش در واهمه است

بین خیمه راه می پوید حسین

زیر لب این گونه می گوید حسین

این زمین معراج ما تا کبریاست

این زمین پیمانه ی قالوا بلی ست

این زمین از عرش اعلی برتر است

این زمینِ لاله های بی سر است

این زمین دریای احمر می شود

مهد خواب سرخ اصغر می شود

اکبر این جا ارباً اربا می شود

فاطمه در خون هویدا می شود

قاسم این جا غرق زخم از تیغ کین

پیش چشمش می کشد پا بر زمین

این زمین غرق مَلالَم می کند

در غم عباس دالم می کند

این زمین در خاک و خونم می کشد

تا الیه راجعونم می کشد

رنگ می گیرد ز خون آیینه ام

می نشیند شمر روی سینه ام

بر سر نی روح مکتب می شوم

سوره ی والفجر زینب می شوم


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 9 بهمن 1395  | 10:46 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی انسانی

ورود کاروان به کربلا

 

ای سرزمین کربلا ای کوی جانانم
بنگر به پیر و کودک و خیل جوانانم
حاجت به قربانی نباشد ای مِنای من
آورده ام قربانیان عید قربانم
چون باغبان هم لاله و هم یاسمن دارم
یک باغِ گل نه، صد گلستان گل به دامانم
پُر گُرگ اگر صحرا شود عباسِّ من شیرست
آب آورست او از برای تشنه طفلانم
من قامت خود پیش دشمن خَم نمی سازم
آزاده و پَروَرده زهرا روی دامانم


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 9 بهمن 1395  | 10:45 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سعید توفیقی

ورود کاروان به کربلا

 

لااقل شیهه بکش کاری کن

حرکت کن وَ مرا یاری کن

سر خود را به دل خاک مکش

کمتر از دیده گُهر جاری کن

آسمانی به چه وابسته شدی؟

ایستادی نکند خسته شدی؟

زودتر رو ره ما طولانی ست

و تَرَک خوردن شیشه آنی ست

خواهرم میل به گریه دارد

حرکتی کن که هوا بارانی ست

ظرف ما پر شد و جان از لب ریخت

قدمی زن که دل زینب ریخت

نکند ملزم زنجیر شدی!

که در این خاک زمین گیر شدی

پر جبریل به پایت پیچید؟

یا پیام آور تقدیر شدی؟

وحی تو، آیه ی استرجاع است

زینب آشفته از این اوضاع است

ارجعی از همه جا می آید

خبر از خوف و رجا می آید

این چه خاکی ست که از هر وجبش

تاله ای با سه هجا می آید

زنی انگار عزادار شده

نکند لحظه ی دیدار شده؟

ناگهان عالم امکان لرزید

تن خاک از تن طوفان لرزید

خاک بر روی عبایم گره خورد

جگر پرده نشینان لرزید

وحی آمد که خدایی شده ایم

همگی کرب و بلایی شده ایم


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 9 بهمن 1395  | 10:44 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

    وروديه

هنوز زينب كبري كنار دلبر هست

هنوز عمه ي سادات با برادر هست

 

هنوز رَخْتِ اسيري به تن ندارد كس

هنوز ناله ندارد عمو به دادم رَس

 

هنوز قاسم و اكبر هنوز عبدالله

هنوز ساقيِ تشنه كنار ثارالله

 

هنوز خيمه ي ارباب غرق احساس است

هنوز دور ِحرم رَدِّ پاي عباس است

 

هنوز آنچه زياد است در حرم آب است

كجا ز سوز عطش شيرخواره بي تاب است؟

 

هنوز صيد نگشته ست بچه آهويي

و تازيانه نخورده ست هيچ بانويي


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 9 بهمن 1395  | 10:42 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 16 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید