طلوعی گیلانی
طفلان زینب(س)
زینب آمد دست طفلانش به دست
کز تو ام با آنچه ام در دست است
این دو از بهر فنا آماده اند
دو غلام تو، نه خواهر زاده اند
دستشان از کار چون کوتاه شد
ناله شان تیری به قلب شاه شد
در بر آن دو بی روان پیکر گرفت
وآن دو بی جان را چو جان در بر گرفت
در حرم آورد و بنهاد و نشست
هر که بُد از مرد و زن از جای جست
غیر زینب کز مصیبت صبر کرد
مُرد امّا خیمه بر خود قبر کرد
نامد از خیمه در آن ساعت برون
تا نگردد محنت آن شه فزون
ادامه مطلب
محمد علی شهاب
طفلان زینب(س)
در خیمه ماندهام من، تا یادگار زهرا
حال مرا نبیند، شرمی نگیرد او را
یک کاروان دل خون، کردم ز خیمه راهی
گلهای خود ببینم، از پرده با نگاهی
این دو فدای یارند، آن یار بی قرارم
من ماندهام خدایا، طاقت دگر ندارم
ای کاش میشد ای دوست، من هم روم به میدان
تا جان دهم به جانان، ای کعبه ی غریبان
اندوه غربت تو، بوده توان زینب
خواهد که پر بگیرد، این جان مانده بر لب
عون و محمد من، هر دو شده کفن پوش
آنها میان خون و، من بین خیمه مدهوش
دانم که عاقبت ای، مهر نهفته در دل
تو میروی سر نی، من در پیات به محمل
ادامه مطلب
مقصود کرمانی
طفلان زینب(س)
بود زینب را دو مه سیما پسر
کز فروزان چهر هر یک چون قمر
هر دو از رخشندگی بدری تمام
وز دو گیسو لیلهٴقدری تمام
شد به سوی خیمه بانو با شتاب
با دلی پر آتش و چشمی پر آب
با سرشک افشاند گرد از مویشان
شانه زد بر عنبرین گیسویشان
هر دو را بر بست تیغی بر میان
و آن گه ایشان را بسان ارمغان
نزد شه آورد و بوسیدش قدم
گفت کای شاهنشه گردون خَدم
تو سلیمان و من آن مور ضعیف
واین دو فرزند من آن ران نحیف
تحفهٴاین مور اگر ناقابل است
مشکن اش دل زآن که او را هم دل است
تحفهٴناقابلش را کن قبول
تا نگردد مور هم از غم ملول
آن قدر افشاند سیلاب از دو عین
تا مرخص کرد ایشان را حسین
مادر آنان را چو جان در بر گرفت
وز دهان شان توشه با لب بر گرفت
گفت ای قربانتان جان و تنم
وی ضیاء دیده های روشنم
رو ز جان سازید قربان حسین
تا که گردم سر فراز عالمین
هر دو را با داغ و سوز و اشک و آه
شاه دین آوردی اندر خیمه گاه
بر زنان شور و قیامت در گرفت
هر زنی یک طفل را در بر گرفت
هر زنی آمد پی دیدارشان
بوسه زد بر چهرهٴخون بارشان
غیر زینب کز حرم نامد برون
بلکه اشکش هم نزد سر از جبون
تا برادر را نیفتد در خیال
که ز غم زینب شده افسرده حال
ادامه مطلب
وصال شیرازی
عبدالله بن الحسن(ع)
دردم، ز کودکی است که با روی هم چو ماه
آمد برون، به یاری آن شاه بی سپاه
بی تاب چون دل از بر زینب فرار کرد
آمد چو طفل اشک روان، در کنار شاه
کای عمّ تاج دار، به خاک از چه خفتهای؟
برخیز از آفتاب بیا تا به خیمه گاه
نشنیدهای مگر سخن عمه را چو من؟
تنها ز خیمه آمدهای نزد این سپاه
هر کس که آب خواست دهندش به تیغ، آب
باز گرد سوی خیمه و آب از کسی مخواه
میگفت و میگریست، که دژخیمی از ستیز
تیغی حواله کرد به آن ماه دین پناه
آن طفل، دست خویش سپر کرد پیش تیغ
دست اوفتاد از تن معصوم بی گناه
بیدست، جان سپرد به دامان عم خویش
چون ماهیِ به لجّهی خون مانده در شناه
میداد جان به دامن شاه الغیاث گوی
میکرد شاه تشنه به حیرت بر او نگاه
ادامه مطلب
وحید قاسمی
عبدالله بن الحسن(ع)
عمو رسیدم و دیدم؛ چقدر بلوا بود!
سر تصاحبِ عمامه ی تو دعوا بود
به سختی از وسط نیزه ها گذر كردم
هزار مرتبه شكر خدا كمی جا بود!
ثواب نَحر گلویت تعارفی شده بود
سرِ زبان همه جمله ی - بفرما- بود
عمو چقدر لبِ خشكتان ترك دارد!
چه خوب می شد اگر مشك آب سقا بود
زنی خمیده عمو رد شد از لبِ گودال
نگاه كن؛ نكند مادر تو زهرا بود
برای كشتن تان تیغ و نیزه كم آمد
به دست لشگریان سنگ و چوب حتی بود!
تمام هوش و حواس سپاه كوفه و شام
به فكر جایزه ی بردنِ سر ما بود
بلند شو؛ كه همه سوی خیمه ها رفتند
من آمدم سوی گودال، عمه تنها بود
ادامه مطلب
حضرت عاطفه لطف تو اگر بگذارد
دل آیــینه ای ام قصــد تقــرب دارد
آسمانم همه ابری است ، تماشایش کن
«نه» نگو چون به تلنگر زدنی می بارد
حرفم این است که لطمه به غرورم نزنی
دست رد بر جگــر تنگ بلــورم نزنی
مهلتی تا که کنــار تو تلالــؤ بکنم
با دل سوخته ات بیعتی از نو بکنم
نذر کردم که به اندازه ی وسعم آقا!
همه هستی خود نذر سر تو بکنم
دو پســر نزد تو با چشـــم ترم آوردم
دو جگر گوشه ز جنس جگرم آوردم
هر دو بر گوشه ی دامان شما ملتمس اند
بر در خانه ی احساس شما ملتمس اند
در دل کوچکشان عشق شما می جوشد
تا که گردند به قربان شما ملتمس اند
هر دوتا شیر مرا با غم تو نوشیدند
از شب پیش برای تو کفن پوشیدند
حضرت آینه بگذار سرافراز شوم
در شعاع کرمت بشکُفم و باز شوم
طپش ام کند شده مرحمتی کن آقا!
تا به پایان نرســم بازهم آغاز شوم
این حریصان شهادت ز پی نان توأند
هر دو از روز ازل دست به دامان توأند
پیش از آنی که بیایند تفّأل زده اند
عطر بر پیرهن و شانه به کاکل زده اند
یک دهه فاطمیه گریه به زهرا کردند
تا که بر دامن تو چنگ توسل زده
ادامه مطلب
مایل نمی شوم که زمن راه کج کنی ما را امام زاده کنی میل حج کنی
یک بار رو زدم به تو این است پاسخت حیف از تو نیست با من دل خسته لج کنی
زینب بسا ط کرده تو چیزی از او بخر بهتر که رفع این همه عسر و حرج کنی
آه ضعیف زود اثر می کند بترس با رد من چگونه به کارت فرج کنی
هر چند عین و کاف تو دیگر نمی شوم سر کش تر از تو ام که مقر ر نمی شوم
پنجاه و چهار سال بزر گت نمو ده ام انصاف ده برای تو مادر نمی شوم
خواهر نبود ه ای که ببینی چه می کشم حال مرا بپرس که بهتر نمی شوم
گر زندگی دوباره بیا بم به دهر دون سو گند بر برادر خواهر نمی شوم
من هر چه هست دختر زهرای اطهرم با من بگو به نجمه برابر نمی شوم
من در نیابت از جگر اخضرم هنوز یادت بماند که تو را مادرم هنوز
من ذوالفقار دارم و حیدر شما یلم یعنی دل دو نیم بود تیغ کاملم
با دست رد به سینه زینب مزن حسین من نامه نیستم که زنی مهر باطلم
جعفر اگر دو بال فضیلت گشوده است من با دو با ل خویش به اوج فضا ئلم
اصلا چرا به روزه شک دار رو کنیم میدان نرفته ذبح کن این جا مقا بلم
راحت کنم تو را پسر مادرم حسین من بر گدایی بر رخ تو سخت قائلم
من زینبم که بر جگرم هست آذرم من از خلیل در صف قربان جلو ترم
موسی منم که سینه سینا سینه ام موسایم جبین به سر و پای دلبرم
عیسا یم که با تو به معراج می روم حسین شایسته است گر ز سر عرش بگذرم
بر چادرم ز کشته هر کس نشا نه ای است از اکبر و قاسم و هم عون و جعفرم
ادامه مطلب
از وقتی به دنیا آمدند، با عشق مادر به حسین شیر خوردند، با مادر دنبال حسین بودند، تربیت کننده آنها حسینه، گر چه عبد الله ابن جعفر هست، بین راه به امام پیو ستند، نامه عبدالله را دادند به دایی عزیزشان، امام حسین تشکر کرد از عبدالله و از خواهر گرامش ، روز عا شورا با لباس رزم، شمشیر حما یل ،خدمت دایی سلام کردند، فرمود :بروید مادر را بیا ورید، مادر گفت قبو لتان نکرد من می دان چه کار کنم
گیرم که رد کنی دل ما را خدا که هست باشد محل نده قسم مر تضی که هست
وقتی قسم به معجر زینب قبول نیست چادر نماز حضرت خیر النسا که هست
آیا فقط سعادت زینب اضا فی است بیرون مکن مرا تو از این خانه، جا که هست
از درد گریه تکیه مده سر به نیزه ات زینب نمرده شانه ، دارالشفا که هست
قر با نیان خواهر خود را قبول کن گیرم که نیست اکبر تو، طفل ما که هست
امیری حسین و و نعم الا میر
گفتی که زن جهاد ندارد برو برو لفظ برو چه داشت برادر بیا که هست
خون را بیا به دست دو قر بانیم بکش تو خون مکش به دست برادر حنا که هست
گفتی مجال خدمتشان بعد از این دهم از سر مرا تو باز مکن کربلا که هست
ادامه مطلب
گلهای خواهر ، گردیده پرپر شد هدیه هایی ، بهر برادر
تنها نه گلها ، بلکه فدایت دارو ندار هستی خواهر
مظلوم حسینم ، مظلوم حسینم
از پشت پرده ، در خیمه دیدم آید ز میدان، ای پور حیدر
بر روی دستت ، چون دسته گل گلهای سرخم، در خون شناور
مظلوم حسینم ، مظلوم حسینم
بگرفتی از چه ، سر را به پایین هرگز نبینم ، شرم تو دیگر
گفتم نیایم ، از خیمه بیرون تا که نباشد ، شرمنده دلبر
مظلوم حسینم ، مظلوم حسینم
یا رب نگردد ، از مَحرم خود شرمنده یک تن، تا روز محشر
روزی مدینه ، با حال خجلت دیدم پدر را ، در پیش مادر
مظلوم حسینم ، مظلوم حسینم
آن مام خسته ، پهلو شکسته این دستت بسته ، سردار خیبر
این با طنابی ، رو سوی مسجد آن پشت در بود در خون شناور
مظلوم حسینم ، مظلوم حسینم
آن ضربه ها که ، دشمن بر در زد در کربلا هم ، گشته مکرر
اینجا دوباره گردید نیلی گلهای یاس آل پیمبر
مظلوم حسینم ، مظلوم حسینم
گرچه برادر ، نیلو فرانم گشته فدایت ، در پیش لشکر
مظلوم حسینم ، مظلوم حسینم
ادامه مطلب
ای برادر جان شوم من بلا گردان تو
دسته گلهایم شوند جملگی قربان تو
جان زهرا رد احسانم مکن ای برادر دل پریشانم مکن
یا اخا یاحسین یا حسین (2)
در میان دشمنان بس که دیدم غربتت
جای دستم دسته گل آورم بر بیعتت
روز عاشورا کنم یاد غدیر بهر یاری دسته گلهایم بگیر
یا اخا یا حسین یاحسین (2)
جسم گلهای مرا آورید از قتلگاه
می کشد روی زمین پایشان تا خیمه گاه
من نمی آیم برون از خیمه ها تا نگردی شرمسارم اخا
یااخا یا حسین یا حسین (2)
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


