يا قمر العشيره

مَپسَند ای امید من و میر لشگرم

دونان کشند بانگ شعف در برابرم

 

پشتم شکست و رسته امید من گسست

هرگز چنین شکست نمی بود باورم

 

گر آب مشک ریخت، چه غم؟ آبرو به جاست

بین اشک دیده گان من ای آب آورم

 

سقایی تو گشته محول به چشم من

مشکی ز اشک دارم و در خیمه می برم

 

از من صدای گریه به گوش حرم رسید

آگه شدند داغ چه آورده بر سرم

 

روح ادب، تو بودی و در عمر خویشتن

نشنید گوشم از تو که خوانی برادرم

 

خواندی مرا برادر و، دانستم از جنان

پیش ازمن آمده به سراغ تو مادرم

 

گفتی تن تورا نبرم سوی خیمه ها

اما، تنی نمانده ز تو پاره پیکرم

(حاج علي انساني)  


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 1 تیر 1396  | 12:29 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

يا قمر العشيره

شنیدم دستهایت را بریدند

شنیدم چشم نازت را دریدند

چوطفلان این سخنهارا شنیدند

همه از هم خجالت می کشیدند

(شاعرش را نميشناسم)


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 1 تیر 1396  | 12:28 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

يا قمرالعشيره

چشم ها قبله گاه دريا شد

صف مژگان دوست تا واشد

همه ديدند خيل مژگان را

چشم خيمه پر از تماشا شد

تا كه بالا روند از دوشش

بين طفلان دوباره دعوا شد

دشمن از دور هم نظر ميكرد

بسكه حيران قدّ و بالا شد

دست بر دامن كرامت او

همه ي آبهاي دنيا شد

 

صاحب جود و تيغ و مشك و علم

آبروي تمام اهل حرم

 

تيغ تا در مصاف بر دارد

آسمان هم شكاف بردارد

نيست ممكن كه در برابر خصم

ذرّه اي انعطاف بر دارد

بدن او زره نمي خواهد

تيغ را بي غلاف بر دارد

چه مهيب است نعره اش كه ترك

سينه ي كوه قاف بر دارد

بوسه از خاك پاي او جبريل

لحظه هاي طواف بردارد

 

تك يل كربلا اباالفضل است

باب حاجات ما اباالفضل است

 

گره در بين ابروان افتاد

رعد و برقي در آسمان افتاد

كيست اين مرد غيرت طوفان

كه سپاهي نفس زنان افتاد

به گمانم علي جوان شده است

آتشي بين كهكشان افتاد

از افق تا افق تمامي خلق

پيش اين دست پر توان افتاد

 

گر اراده كند در اين صحرا

ميبرد تا به خيمه دريا را

 

اين صدا از هجوم يك شير است

ناله ي دشمني زمين گير است

كوفيان آمده امير حسين

واي بر ما زمان تسخير است

همگي قبر خويش را بكنيد

كه علمدار گرم تكبير است

چه قد و قامتي چه بازويي

طاق ابرو ببين كه شمشير است

مشك بر روي دوش آورده

آب در پاي او سرازير است

اين اگر مرتضاست واويلا

چقدر هيبتش نفس گير است

 

رجزش دشنه بر جگر بزند

واي از ماه اگر كه سر بزند

 

كودكان تشنه اند اما رفت

خبر آمد كه باز سقا رفت

گره بر معجر سكينه زنيد

كه پناه حرم از اين جا رفت

ناله ميزد رباب در خيمه

طفلم از دستم اي خدايا رفت

در كنار شريعه بر سر او

سر سرنيزه ها به بالا رفت

ز سر پيكري كه بي دست است

قد كمان ، قد شكسته زهرا رفت

 

باز بانوي خسته اي آمد

به سر سر شكسته اي آمد

 

اي كه افتاده غرق خون به برم

سر به دامان من بنه پسرم

سر به زانوي من بذار و بخواب

خاك غربت دوباره شد به سرم

من كنار تو دست بر پهلو

و تو بي دست پيش چشم ترم

كاش ميشد ز خاك برخيزي

كاش ميشد تورا به خيمه ها ببرم

گر تنت را ز خاك بردارم

به خدا تير ميكشد كمرم

 

گرچه سعي و تلاش خود كردي

بعد تو خيمه ماند و نامردي


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 1 تیر 1396  | 12:28 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

يا قمرالعشيره

آسمان جلوه اي اگر دارد

از نماز شب قمر دارد

شب ميلاد تو همه ديدند

نخل ام البنين ثمر دارد

آمدي و حسين قادر نيست

از نگاه تو چشم بر دارد

كوري چشم ابتران حسود

چقدر فاطمه پسر دارد

اي رشيد علي نظر نخوري

شهر چشمان خيره سر دارد

 

باب حاجات ، كعبه ي خيرات

بر تو و قدو قامتت صلوات

 

اي نسيم پر از بهار علي

ماه در گردش مدار علي

چقدر مشكل است تشخيصت

تا كه تو مي رسي كنار علي

با تو يك رنگ ديگري دارد

شجره نامه ي تبار علي

دومين حيدر ابوطالب

صاحب غيرت و وقار علي

به شما ميرسد ذخيره ي طف

همه ي ارث ذوالفقار علي

 

اي علمدار و سر پناه حسين

حضرت حمزه ي سپاه حسين

 

كاشف الكربي و تمنا من

دستهاي هميشه بالا من

تو بر اين خاكها بكش دستي

اگر اين خاك زر نشد با من

سر سال است مرد مسكينم

مكش از دست خاليم دامن

چقدر فاصله است اي دريا

از مقام ظهور تو تا من

تو بزرگ قبيله ي آبي

تو غديري ، فراتي اما من

 

خشكسالم ، كوير بي آبم

روزگاري است تشنه ميخوابم

 

كمرت جايگاه شمشير است

لب تو جايگاه تكبير است

سر ما رابزن همين امروز

صبح فردا براي ما دير است

هيچ كس روبه روت نيست مگر

آن كسي كه ز جان خود سير است

سيزده ساله حيدري كردي

پسر شير بيشه هم شير است

گيرم افتاده است روي زمين

دست تو باز هم علمگير است

 

پسر شاه لافتي عباس

اي جواني مرتضي عباس

 

از نگاه كبوتري وارم

به مقام تو غبطه ميبارم

سر من را اگر بگيري باز

به دو ابروي تو بدهكارم

ارمني هم اگر حساب كني

دست از تو بر نميدارم

بده آن مشك پاره ي خود را

تا براي خودم نگهدارم

بي سبب نيست گريه ي چشمم

حسرت صبح علقمه دارم

 

با تمامي شور و احساسم

آرزومند كف العباسم

 

زلف ما را ز مشك وا نكيند

لب ما را از آن جدا نكنيد

پاي ما را به جان خالي مشك

در حريم فرات وا نكنيد

دست بر زيرتان نمي آرد

آبها اينقدر دعا نكنيد

تيرها روي اين تن زخمي

خودتان را به زور جا نكنيد

تازه طفل رباب خوابيده

جان آقا سر و صدا نكنيد

 

تا كه از مشك پاره آب چكيد

رنگ از چهره ي رباب پريد


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 1 تیر 1396  | 12:27 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

يوسف اگر هست خريدار توست

چند صباحي است كه بارانيم
در به در كوچه ي حيرانيم
سر به بيابان بگذارم دگر
خسته از اين شهر بيابانيم
دست كسي هست به دادم رسد
من كه دگر روي به ويرانيم
دور و بر كوچه ي معشوق خود
روز و شبان گرم غزل خوانيم
كاش كه از دست قضا لحظه اي
دور سر يار بگردانيم


دور سر ماه بني هاشمي
نذر قدوم قمر فاطمي

صحن دله شهر چراغان شده
عشق در اين باديه مهمان شده
هوش و حواس همه ي عرشيان
جمع به يك زلف پريشان شده
شمع شب خانه ي خورشيد ها
جلوه ي يك ماه درخشان شده
دامنه ي دامن ام البنين
با گل رويش چو گلستان شده
پاي به سر كودكي حيدر است
اين كه در اين مهد نمايان شده


قند دل مادر او گشت آب
تا پدر عباس نمودش خطاب

آمدي اي نور كه پيدا شوي
ماه شب چارده ي ما شوي
آمدي اي چشمه ي خورشيد تا
روشني چشم مسيحا شوي
ساقي لب تشنه ي كرببلا
آمده اي تا كه تو دريا شوي
آمدي از صلب امير عرب
تا پسر حضرت زهرا شوي
كودك شيرين علي آمدي
تا نمك سفره ي مولا شوي
ما همگي تشنه لبان توايم
زودتر اي كاش تو سقا شوي


ما همگي كاسه به دست توايم
تشنه ولي يكسره مست توايم

يوسف اگر هست خريدار توست
نرخي اگر هست به بازار توست
بردن دل از همه ي اهل بيت
كار كسي نيست فقط كار توست
هر كه فقط خواب تو بيند به خواب
تا ابد الدهر گرفتار توست
هفت بهشتي كه خدا گفته است
باغچه اي در پس ديوار توست
مادر من داده مرا دست تو
گفته ابوالفضل نگهدار توست


ذكر مدام دل من صبح و شام
حضرت عباس عليه السلام

اي پسر شير خداوندگار
وي خم ابروت خم ذوالفقار
در صف صفين زدي كآن چنان
روز به چشم همه شد شام تار
بازي در كودكي ات بود و شد
لشكري از بازي تو تار و مار
ميمنه تا ميسره ي شام بود
يكسره در ناله اي أين الفرار
زاده ي «شعثا» كه همه گفته اند
يك تنه او هست خودش صد هزار
با پسرانش به درك رفته اند
با لب شمشير تو اي تك سوار


گر بروي ميمنه تا ميسره
كار سپاهي بشود يكسره

سوره ي خورشيد اگر مي رسد
در پي آن شأن قمر مي رسد
عاقبت از جلوه ي اين مهر و ماه
ظلمت ما نيز به سر مي رسد
همت و هميّت خون پدر
هر چه كه باشد به پسر مي رسد
تا كه علم بر سر دوش تو هست
كي به سوي خيمه خطر مي رسد
اي پدر مشك به اشكت قسم
زخم غم تو به جگر مي رسد
قبل رسيدن به كنار تنت
دست برادر به كمر مي رسد
قد تو طوبي است چرا اينقدر
قبر تو كوچك به نظر مي رسد


اي علم افراشته در عالمين
اكشف يا كاشف كرب الحسين
(شاعرش را نميشناسم)


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 1 تیر 1396  | 12:27 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
حمید رمی

حضرت عباس(ع)-مدح و شهادت

 

 

 

رسیدی از پسِ پرچینِ قلب دوران ها

 

چكیدی از نفسِ ابر، مثل باران ها

 

رسیدی از دلِ دریای عشق و آوردی

 

نشانه های ادب را برای انسان ها

 

نسیمی از نَفَست را ستاره تا حس كرد

 

سریع رفت سوی جرگه ی درخشان ها

 

شب از نگاه زلال شما سحر شده است

 

خودت شروع نمودی تمام پایان ها

 

برای توست ركوع و سجود نرگس ها

 

نشسته اند به پایت در اوج عرفان ها

 

نَفَس كشیدی و عالم پُر از مسیحا شد

 

نگاه كردی و هر یوسفی زلیخا شد

 

قمر شدی كه بگویی برای خورشیدی

 

برای قلب حسین بن عشق تابیدی

 

ندیده چشم فلك باوفاتر از دستت

 

خودت بگو كه برادرتر از خودت دیدی؟

 

مسافری كه تو را داشت با یقین رفته

 

دلیلِ روشنیِ جاده های تردیدی

 

تو ماه بودی و همكار ابرها بودی

 

بر این كویرِ بدون بهار باریدی

 

تو مست جام حسینیّ و مست جانانی

 

شراب عشق خود از دست دوست نوشیدی

 

ابوالفضائلی و هم اَبَاالاَدب شده ای

 

خوشا به حال تو كه حیدری نَسَب شده ای  

هلال ماه بُوَد آن كمان ابرویت

 

تمام میكده ها مست عطر گیسویت

 

چو دید روز، كه در شب رخ تو جلوه كند

 

فروخت دار و ندارش به دیدنِ رویت

 

نگاه می كنی و مرده زنده می سازی

 

تمام عیسَویان محو چشم جادویت

 

امید من همه این است با شما باشم

 

دو عالمی بفروشم به تاری از مویت

 

هوای تیغِ تو می كشت دشمنانت را

 

بنازم آن دَم شمشیر و صید بازویت

 

تو منحصر به خودت بوده ای، تو الماسی

 

میان هاشمیان هم فقط تو عبّاسی

 

تمام آینه ها غرق در تماشایت

 

به حق كه در عظمت رفته ای به بابایت

 

میان طاق دو ابروت جای بوسه ی كیست؟

 

كه جبرئیل شده محو چشم شهلایت

 

برای عرض ارادت به ساحتت دیدند

 

كه عرش بوسه زده بر تمام اعضایت

 

دفاع می كنی از رهبر و ولیّ زمان

 

همان زمان كه شود مادری سراپایت

 

فدای زلزله ی اِن قَطَعتُمُوی شما

 

تمام دشت سراسیمه از رَجَزهایت

 

به وقت رزم چو شیران بدون واهمه ای

 

به حق كه تو پسر حیدریّ و فاطمه ای

 

میان قافله هر كس غم تو را دارد

 

برای روضه ی تو خیمه ای به پا دارد

 

هر آن قَدَر كه ستایش كنم تو را آقا

 

به جان حضرت زهرا هنوز جا دارد

 

قلم تحمّل وصفت نداشت می دانم

 

توان مدح شما را فقط خدا دارد

 

میان فصل زمستان چشم هایم، دل

 

 (اسیرِ) اشك شده ، حرف با شما دارد

 

دوباره طاقتم از دست می رود ، آری

 

دلم هوای سفر تا به كربلا دارد

 

هوای روضه ی مشك و علم ، هوای خودت

 

رسیده نوبت روضه فقط برای خودت

 

علم به دست دلیرانه مشك را برداشت

 

«عجیب حال و هوای نبرد در سر داشت»

 

دوباره اشك قدم زد میان رخسارش

 

همین كه نیم نگاهی به حال اصغر داشت

 

رسید تشنه و سیراب كرد دریا را

 

دو دست پُر كَرَمش را هنوز باور داشت

 

رسید لحظه ی افتادنش به روی زمین

 

از این طرف یَمِ خون، آن طرف برادر داشت

 

به سوی علقمه می آمد و نفس می زد

 

رسید بر بدنی كه عمود بر سر داشت

 

میان خیمه ی عشّاق نوحه خوانی شد

 

به جای آب رسانی، عمو رسانی شد


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 1 تیر 1396  | 12:26 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
غلامرضا سازگار

حضرت عباس(ع)-مدح و شهادت

 

 

 

چشم و دست و دل و بازوی علی داری تو

 

حیدری یا پسر حیدر کراری تو؟

 

گر چه ماهند به رخسار، همه هاشمیان

 

قرص ماه همه در قلب شب تاری تو

 

دستگیر همۀ عالمی و بی‌دستی

 

بلکه بازوی علی در صف پیکاری تو

 

ای فدای تو و آقایی و سقایی تو

 

کز عطش در دل دریا، شرر ناری تو

 

پای تا سر عطش استی و محال است محال

 

که به دریا سر تسلیم فرود آری تو

 

ای همه خلق به زیر علمت یا عباس

 

علمت سبز که عباس علمداری تو

 

نه فقط کرب و بلا و نه فقط عاشورا

 

تا قیامت به حسین‌ بن‌ علی یاری تو

 

پاسدار حرم و ساقی و سردار سپاه

 

شمع جمع شهدا کیست تویی آری تو

 

مادرت امّ‌بنین است و خدا می‌داند

 

که به فرزندی زهرا تو سزاواری تو

 

در ره دوسـت بریـده ز همـه هست شـدی

 

روز میلاد تو روزی است که بی‌دست شدی 

با وجودی که ز تن در قدم دوست جداست

 

دست تو دست علی، دست علی دست خداست

 

هم علمداری و هم بین شهیدان علمی

 

روز محشر شرف و قدر تو فوق شهداست

 

من کی‌ام تا که کنم سجده به خاک حرمت

 

زائر تربت تو هر شب جمعه زهراست

 

بعد طوف حرم محترم ثارالله

 

انبیا را به مزار تو سلام است و دعاست

 

اثر سجده به پیشانی نورانی تو

 

سند مستند ارث پسر از باباست

 

پسر شیر خدایی و خدا می‌داند

 

که در آیینۀ روی تو محمّد پیداست

 

قرن‌ها آب به دور حرمت می‌گردد

 

تا صف حشر خجل از لب خشکت دریاست

 

هر چه گشتیم به دور حرمت می‌دیدیم

 

که مزار تو همان کرب و بلای دل ماست

 

گر ملک چهره به درگاه تو ساید چه عجب؟

 

به طـواف حـرمت کعبـه بیایـد چه عجب؟

 

آب آتش شده از داغ لب عطشانت

 

موج هم دست توسل زده بر دامانت

 

خوب‌تر از همه خوبان جهانی آقا

 

سر و جان همه خوبان جهان قربانت

 

تو یدالله حسینی به خدا نیست عجب

 

که یدالله ببوسد عوض قرآنت

 

ادب و صبر تو آتش به دل دریا زد

 

آب زانو زد و گردید عطش حیرانت

 

آب از دست پیمبر نگرفتی دم مرگ

 

ای فدای لب خشک و جگر عطشانت

 

حاجت خلق به دست تو روا می‌گردد

 

همه هستند رهین کرم و احسانت

 

در همان دم که سرت بود به دامان حسین

 

حضرت فاطمه در علقمه شد مهمانت

 

گر دو صد بار سر و دست و جبینت شکند

 

این محال است که یک دم شکند پیمانت

 

تا صف حشر کمند دل دیوانۀ ماست

 

بند مشکی که گرفتی به سر دندانت

 

از دل «میثم» و از سینۀ سوزان فرات

 

به وفا و ادب و حنجر خشکت صلوات


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 1 تیر 1396  | 12:26 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

  يا قمرالعشيره

صحنه را چشم خدا غمزده رؤیت میکرد

دشت را حال تو صحرای قیامت میکرد

 

ماه ، از بسکه سراپای تو بوسیدن داشت

تیر با تیر سر بوسه رقابت میکرد

 

در مصاف تن بی دست تو هرکس که رسید

کاش تنها به دو سه ضربه قناعت میکرد

 

جهلشان تا به کجا بود که هر ملعونی

پیش از ضربه زدن نیت قربت میکرد

 

زخم یک دو سه و صدها و هزاران،آنقدر

که تنت داشت به درد همه عادت میکرد

 

آب در داغترین روز ازل تا به ابد

به ترک های لبت داشت حسادت میکرد

 

از همان خیمه تو دستور اگر می دادی

که:به این سمت بیا،آب اطاعت میکرد

 

ساقی مشک به دوشي به دل آب زده!

تشنه جان دادنت از عشق دلالت میکرد

 

داغت آنقدر بزرگ است که کم آوردیم

کاش اینبار خدا ذکر مصیبت میکرد

(علي اصغر ذاكري)


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 1 تیر 1396  | 12:26 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

يا قمر بني هاشم

مزارت عشق را بي تاب كرده

فلك را بنده ي سرداب كرده

گواهي ميدهد اين قبر كوچك

كه مردي را خجالت آب كرده

(حيدر توكل)


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 1 تیر 1396  | 12:26 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

    يا قمرالعشيره

صحنه را چشم خدا غمزده رؤیت میکرد

دشت را حال تو صحرای قیامت میکرد

 

ماه ، از بسکه سراپای تو بوسیدن داشت

تیر با تیر سر بوسه رقابت میکرد

 

در مصاف تن بی دست تو هرکس که رسید

کاش تنها به دو سه ضربه قناعت میکرد

 

جهلشان تا به کجا بود که هر ملعونی

پیش از ضربه زدن نیت قربت میکرد

 

زخم یک دو سه و صدها و هزاران،آنقدر

که تنت داشت به درد همه عادت میکرد

 

آب در داغترین روز ازل تا به ابد

به ترک های لبت داشت حسادت میکرد

 

از همان خیمه تو دستور اگر می دادی

که:به این سمت بیا،آب اطاعت میکرد

 

ساقی مشک به دوشي به دل آب زده!

تشنه جان دادنت از عشق دلالت میکرد

 

داغت آنقدر بزرگ است که کم آوردیم

کاش اینبار خدا ذکر مصیبت میکرد

(علي اصغر ذاكري)


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 1 تیر 1396  | 12:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 88 ::         30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید