الآن انكسر ظهري
از آب دگر بر لب دختر سخنی نیست
بعد از تو در این معرکه بر من وطنی نیست
از ناز دو چشمان تو خواندم که برادر
در رفتن مهتاب دگر آمدنی نیست
یک لحظه شنیدم که صدای تو عوض شد
در آینه ي چهره نمایت دهنی نیست
رحمت به همان گرگ بیابانی صحرا
بر پیکر کوچک شده ات پیروهنی نیست
تکرار شده واقعه ي اکبر لیلا
وقتی که از آن قامت رعنا بدنی نیست
آن کهنه عبا شد کفن اکبر صد چاک
شرمنده که در سور و بساطم کفنی نیست
ماندم چه کنم وای خدایا تو کمک کن
انگار معمای تنش حل شدنی نیست
(خادم الزهرا)
ادامه مطلب
يا كفيل زينب يا قمرالعشيره
وقتي گدايي را پناهي نيست ديگر
جز كوچه ي چشم تو راهي نيست ديگر
جز تو به حاجت ها الهي نيست ديگر
اين جذبه ها خواهي نخواهي نيست ديگر
تو شمعي و گرماي تو پروانه پرور
مشكت به دوشت بود و اشكم را گرفتي
ماهي و از خورشيد هم غم را گرفتي
بي شك يداللهي كه پرچم را گرفتي
دادي دو دستت را دو عالم را گرفتي
تا كه بريزي زير پايِ شاهِ بي سر
جنگاوريت را ز بابا ميشناسي
اُمّ البنين را عبد زهرا ميشناسي
وقتي برادر را تو آقا ميشناسي
از هر كسي بهتر خودت را ميشناسي
باب الحوائج ميشوي تا روز محشر
آمد سكينه از عمويش خواهشي داشت
اشكش شبيه دستِ گرمش لرزشي داشت
اي مردِ طوفاني نگاهت بارشي داشت
كم كم كه موج ِسينه ات آرامشي داشت
در فكر دريا رفتي و لبهاي اصغر
گفتي به آقايت چو خون است آخر كار
ليلايِ من فصل جنون است آخر كار
انا اليه الراجعون است آخر كار
حالا كه ميدانم چون است آخر كار
اول به دستم تيغ ميدادي برادر
از تشنگي گرچه نگاهت تيره ميشد
اما همينكه سمت لشگر خيره ميشد
با تار و مار ِ تير مژگان چيره ميشد
اين منزلت بايد برايت سيره ميشد
تا كه كسي چشمش نيفتد سوي خواهر
شق القمر شد كه سرت بر شانه افتاد
انگار از فرق اناري دانه افتاد
از روي اسبت پيكرت مردانه افتاد
يعني سه پَر در چشم پُر پيمانه افتاد
با صورت افتادي زمين بر پاي مادر
اي كاش چشم ِدرهمت درهم نميشد
پشت حسين و خيمه ي تو خم نميشد
ديگر به معجرها گره محكم نميشد
گيسوي سُرخت روي ني پرچم نميشد
(محمد امين سبكبار)
ادامه مطلب
درعلقمه آه از دل ِ ریش نکش
آرامش خیمه را به تشویش نکش
این تیرسه شعبه مخبرحرمله است
انقدر تو حرف مشک را پیش نکش!
وحيد قاسمي
ادامه مطلب
ناز این دلبر خوش چهره کشیدن دارد
نمک عشق اباالفضل چشیدن دارد
تیغ کافیست، ترنج از سر راهم بردار
مات یوسف شدن انگشت بریدن دارد
راضی ام! زلف بیفشان و زمین گیرم کن
صید تو ظرفیت درد کشیدن دارد
هروله سعی وصفا، یاد تو انداخت مرا
صحن بین الحرمین ست دویدن دارد
حق بده، دست به سوی کمرش بُرد حسین
داغ تو داغ بزرگی ست،خمیدن دارد
اضطراب حرم ازتشنگی مشک تو نیست
بی علمدارشدن، رنگ پریدن دارد
سربازار نباید به تو می خندیدند
جگر گریه گریبان دریدن دارد
اشکهایت سرنی حرف دل زینب بود
مگر این چادر پر وصله خریدن دارد!؟
شاعر: وحيد قاسمي
ادامه مطلب
در علقمه صدا به صدا هم نمي رسد
آخر چرا اميد و پناهم نمي رسد
بيرون خيمه منتظرش مانده ام ولي
باور نميكنم به نگاهم نمي رسد
اين جا به روي من همه شمشير مي كشند
وقتي به داد و ناله و آهم نمي رسد
دشمن به فكر حمله فتاده است تا شنيد
عباس من به جمع سپاهم نمي رسد
گفتم به زينبم كه زمان اسارت است
ديگر به خيمه ها گواهم نمي رسد
كم كم غروب روز دهم مي رسد ز راه
اما زمان رويت ماهم نمي رسد
من گريه ميكنم همگي خنده مي كنند
در علقمه صدا به صدا هم نمي رسد
شاعر: محمد حسن بيات لو
ادامه مطلب
این موجِ عظیم ، چون که برخاسته است
دریـایِ دلِ من ، چه خــوش آراسته است
چون جـزر و مـدِ ، قشنگِ چشمانِ تو که
از ارزشِ رویِ مــاه هــم ، کـاسـته است
شاعر: حمید رضا نوری
ادامه مطلب
هر دل كه به عشق ، پاي بندش كردند
با مِهر حسين ، ارجمندش كردند
بر پاي علمدار ، چو بر خاك افتاد
با نام " ابوالفضل " بلندش كردند
محمد جواد غفورزاده
ادامه مطلب
ذکر شب و روز آسمانها: عباس
وقتی به بهشت میروی با: عباس
از معرفت و بزرگی اش معلوم است
دارد چه شباهتی به مولا عباس
شاعر: هدیه ارجمند
ادامه مطلب
من راوی شور و مستی و احساسم
دیوانه ی نام حضرت عباسم
من غیرتی ام مثل ابوالفضل علی
از کودکی ام به سیب سرخ حساسم
علیرضا خاکساری
ادامه مطلب
زبانحال حضرت زینب (س) با علمدار کربلا
بلند شو برادر بگو مرا نبرند
بگو مرا به کنارت به خاک غم سپرند
عموی خوب رقیه بلند شو مگذار
که گوشهای لطیف سه ساله را بدرند
مُخدرات همه بی حفاظ و بی معجر
پناهگاه جهانند و خویش در به درند
رخی که دیده مهتاب و آفتاب ندید
ببین که لشگر دشمن چه خیره می نگرند
برای آنکه به هر عده قسمتی برسد
سر بریده تان را چه خوب می شمرند
سر ، سر تو برادر عجب هیاهوئیست
تمام لشگر کوفه پی سر قمرند
گمان کنم که از امروز تا به چندین ماه
زنان کوفی و شامی دگر طلا نخرند
به هر بهانه بگویند ناسزا بر ما
چو از کنار صف دختران ما گذرند
بس است دعبل و فکر دل پیمبر کن
که عرشیان ز غمش غرق ناله و شررند
شاعر: مجيد خضرايي
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


