ای وای از آن دمی که آیینه ها شکستند
وقتی دل شما را در کربلا شکستند
وقتی که بیعت خود تنها برای درهم
یک عده کوفیان آدم نما شکستند
ای وای از آن دمی که پهلوی اکبرت را
از روی بغض و کینه با نیزه ها شکستند
ای وای از آن دمی که -آقا- سر ابوالفضل
با ضربه ی عمودی در نینوا شکستند
آن قدر بر دهانت با پا زدند که ای وای
آقای نازنین ام فک تو را شکستند
در زیر دست و پای مشتی سگ جزامی
دستان تو حسین جان از جند جا شکستند
ای وای سینه ات را در زیر سم مرکب
یک عده نطفــة الحیض بی حیا شکستند
ماندم پس از قتالت بازار کوفه و شام
دندان تو حسین جان دیگر چرا شکستند؟؟
شاعر: عليرضا خاكساري
ادامه مطلب
دشمن مجال پا زدنت را گرفت و برد
یعنی حسین های تنت را گرفت و برد
دزدی ز ره رسید...خدا را نمیشناخت
عمامه و پیرُهنت را گرفت و برد
مردی به شیوه ای وقیحانه آمدو...
ته مانده های بدنت را گرفت و برد
نوبت به ساربان رسید و دم غروب
انگشتریِ یمنت را گرفت و برد
دندان...زبان...لبت...و خلاصه سنان پست
شیرازه های دهنت را گرفت و برد...!
شاعر: سيد صادق موسوي
ادامه مطلب
مرد میخواهد به پای روضه بنشیند ، که شد
صحبت از جسمی تکیده ، لحظه های آخرش
نیزه و شمشیر وتیر و سنگ باشد جای خود
چکمه ای بر سینه و رگهای خشک حنجرش
پای خود را روی زخم سینه اش جا کرده ای؟
باشد اما این تکانهای شدیدت بهر چیست؟
او که دیگر جان ندارد، پس چه میخواهی از او
قاب گشته ماجرا در چشم خیس خواهرش
ضربه هایی بر گلویش زد ولی پاره نشد
آخر اینجا وعدگاه بوسه های مادر است
با لگد جسم غریبش را که بر گرداند...وای
حتما این ها رسم بوده بهر ذبح پیکرش
از قفا سر را بریدن در کدامین مذهب است
ای که با بغض علی شمشیر خود را ساختی
لا اقل دور و برت را کن نگاه ای نانجیب
پر شده در کل صحرا ناله های مادرش
شاعر: قاسم افرند
ادامه مطلب
شمر آهسته صدا زد: جگرت می سوزد?
عضو عضو بدنت، بال و پرت می سوزد
خس خس سینه که نه ، زمزمه ای از پاییز
برگ ریزان شده از پا به سرت ، می سوزد
تیر از سینه تو رد شده گویا ، که چنین
با تکان دادن دستت ، کمرت می سوزد
سر خونین تو را بر نوک نیزه زده ام
تا ببینی که چگونه ثمرت می سوزد
................
وای..در تیر رس چشم حرامی دیدم
معجر دخترکان حرمت می سوزد
شاعر: قاسم افرند
ادامه مطلب
قلم به دست گرفتم روان شوم تا سر
به نام حضرت معشوق، اسم انشا؛ سر
مسیر روضه از این جا به سمت شش گوشه ست
فرات ، علقمه، گودال، دست سقا، سر
نوشتم از سر خط با مداد قرمز رنگ
به جای جمله ی سرمشق؛ «آب بابا سر»
به روی خاک خرابه نوشت یک جمله:
«رقیه! گریه نکن جان عمه! امضا؛ سر»
چه حکمتی ست در این قتلگاه یا الله!
که بوی چادر خاکی گرفته سرتاسر
(و کاف ؛ کوچه و ها؛ هرم آتش و یا؛ یاس
و عین و صاد؛ علی، صبر بعد زهرا، سر)
چه اشتراک عجیبی که این پدر وَ پسر
به سوی فاطمه رفتند هر دوتا با سر
□
تمام شد غزل و من دوباره می بینم
که باز آمدم اینجا؛ درست بالاسر!
شاعر : پیمان طالبی
ادامه مطلب
يا الله
به من نگو برو از دور ِ قتلگاه برو
به من اشاره مکن سوی خیمه گاه برو
شکستگیِّ من از اين دویدنم حاکی ست
شبیهِ صورت تو مویِ خواهرت خاکی ست
بگو چه کار کنم تا تو را خلاص کنم؟
به شمر رو بزنم یا که التماس کنم؟
بگو چه کار کنم دور ِ خیمه صف نکشند؟
به زور ِ نیزه تنت را به هر طرف نکشند
صدایِ خنده يِ کوفی، صدایِ خنده ي شمر
صدای بد دهنی کردنِ زننده ي شمر
صدای هلهله و بانگِ طبل می آید
صدای تق تق تعویض نعل می آید
ببين اراذل و اوباش کوفه آمده اند
برای روسری پاره پاره آمده اند
کسی که گوشه ی گودال سنگ می انداخت
به روسری من از پشت چنگ می انداخت
(جواد پرچمي)
ادامه مطلب
يا مظلوم
اتحادِ هزار سرنيزه
بدنش را چه نامرتب كرد
كمك بوريا و مردم دِه
پيكر ِ شاه را مرتب كرد
***
آن طرف در هياهويِ غارت
دختري زير دست و پا ميماند
اين طرف زير ِ تيغ، مظلومي
زير ِ لب "يا غياث" را ميخواند
***
بي هوا نيزه اي به پهلو خورد
نفسش رفت و برنگشت اي واي
جلويِ خواهرش چهل تا نعل
از تن ِ شاه ميگذشت اي واي
***
دختران آه ميكشند، آخر
آهِ اين كودكان اثر دارد
همه گويند جايِ بابا كاش
رويِ ما شمر چكمه بگذارد
***
اي كه شيب الخضيب افتادي
اي كه خَدُّالتَريب افتادي
خواهرت زودتر بميرد كاش
تا نبيند غريب افتادي
***
مادري در طواف قربانگاه
هِي "بُنَيَّ بُنَيَّ" ميگويد
تشنه اي زير ِ نيزه، گه مادر
گه "اُخَيَّ اليَّ" ميگويد
***
آنقدر تشنه بود لبهايش
دست آخر به شمر هم رو زد
نفسش را عجيب بند آورد
نيزه اي كه سنان به پهلو زد
***
شمر آماده يِ بريدن شد
خنجر اما نميبرد اي داد
عاقبت با دوازده ضربه
سر ِ شاه از تنش جدا افتاد
***
جايِ گريه حسين ميبيني؟
خون ز چشمانِ خواهرت جاريست
وقت مغرب رسيده از گودال
همه رفتند شمر ول كن نيست
***
يك طرف مادري حزين ميگفت:
"آنون اولسون" حسين و مي افتاد
يك طرف خواهري صدا ميزد:
"باجون اولسون" حسين و مي افتاد
(هاني امير فرجي)
ادامه مطلب
یاسمین صباغیان طوسی
امام حسین(ع)-مناجات، مصائب و شهادت-بحر طویل
مانده از روضه وُ از هیأت وُ از مجلس وُ از سینه زنی،
آمده ام کنج اتاقم،
به دلم پرچم مشکی زده وُ شال عزایم به کف وُ دست به دامان تو گشتم
که تو اربابی و من بنده ی هرجاییِ جامانده ازینجا و از آنجایم و امروز دلم گشته هوایی و نشستم به امید کرمی از طرف شاه عزایم که شمایی !
بگو از عطشُ و از جگر سوخته و از رخ افروخته و از طف صحرا و بگو از "علی" و از "علی" وُ از غم لیلا و بگو از ید سقا و بگو با من دلخسته از اندوه دل زینب کبرا و امان از دل زهرا و امان از دل زهرا ...
بگو با من مجنون ، بخدا حسرت داغی به دلم مانده که از داغ شما بشکنم امروزُ و بسوزم که دگر نشنوم این روضه ی جانسوز که: ای اهل حرم میر و علمدار نیامد ...
و دگر نشنوم امروز که خم گشته قد کوهیُ و رودی به لب آورده رشیدی ... چه رشیدی ! همان راز رشیدی که لبِ رود رسیدُ و نرسید آب به لب هاش ...
همان راز رشیدی که عمودی ...
بگو ! روضه بخوان شاه غریبم تو بخوان بر من جامانده ازین قافله ی اشک، که با نام تو آمیخته این اشک و خوشا اشک !
خوشا اشک ! خوشا گریه بر این داغ، خوشا گریه بر این درد
خوشا گریه، نه این گریه ! خوشا گریه ی یعقوب که نور بصرش رفت چو روزی پسرش رفت ...
خوشا قصه ی یعقوب ! که گرگان بیابانی و پیراهن خونین عزیزش همه کذب است ...
خوشا چاه ! همان چاه که یوسف به سلامت ز درش باز درآمد و نه یک قطره ی خون ریخت در آنجا و نه انگشت کسی گم شده آنجا و کنارش نه تلی بود نه تپه ! وَ یعقوب ندیده است دمی یوسفِ در چاه !
خوشا قصه ی یعقوب ! که گودال ندارد وَ آه از دل آن خواهر غمدیده که از روی تلی دیده که « الشّمر ...»
عجب مجلس گرمی شده اینجا ، همین کنج اتاقم که بجز من وَ بجز روضه ی ارباب ،کسی نیست وَ انگار که عالم همه جمعند همینجا! وَ انگار که این پنجره و فرش و در و ساعت و دیوار ،گرفتند دمِ حضرت ارباب : حسین جان ، حسین جان ، حسین جان ، حسین جان ...
ادامه مطلب
انگار که ختم غائله می کردند
با حکم امیر ولوله می کردند
باچکمه و یاکه اسب تازه نفسی
بر روی تن تو هروله می کردند
یک عده ی هرزه ، لاابالی ، رقاص
بالای سر تو هلهله می کردند
یک عده که از فرات بر میگشتند
آب تعارف شمر و حرمله می کردند!
یک عده ی بی شرف ، لجن ، بی ناموس
ناموس تو را به سلسله می کردند
کعب نی و تازیانه و سر نیزه
آماده برای قافله می کردند
ای کاش برای حفظ حرمت ها هم
تعیین حدود فاصله می کردند
در شام کسانیکه سرت چرخاندند
از شمر تقاضای صله می کردند
شاعر : علیرضا خاکساری
ادامه مطلب
مصیبت، طاقتش را سر می آورد
که با خود یک دل پرپر می آورد
از آن تن های غرق خون! بمیرم
هزاران تیر باید در می آورد
تنت خورشیدِ دشت کربلا بود
نه غسل و نه کفن در خون رها بود
بگو ای زینت دوش پیمبر
کجا شایسته ي تو بوریا بود؟
چه باید کرد با این خون جاری
تن خورشید و صدها زخم کاری
به روی خاک گفتم صورتت را ...
الهی من بمیرم سر نداری
یوسف رحیمی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


