مسلم فدایی
لبهای تشنه تو چرا جُم نمی خورند
از آب چشمه های ترنم نمی خورند
بر قایق طلایی لبخندها سوار
دیگر نمی شوند و تلاطم نمی خورند
یک قطره از طراوت باران اشک ها
یا نانی از تنور تبسم نمی خورند
مثل گلوی تشنه موسی چرا کمی
از سفره های باز تکلم نمی خورند
لب باز کن به زمزمه هنگام ربناست
افطار را بدون تو مردم نمی خورند
حتی اگر گرسنه بمانند در کویر
شن می خورند بی تو و گندم نمی خورند
در زیر ضربه های سم مست اسبها
لبهای تشنه تو چرا جم نمی خورند
ادامه مطلب
چشم وا کردم در این دنیا تو را دیدم حسین
می شود کاری کنی از بهر تمدیدم حسین؟
آمد آخر بر سرم از آن چه ترسیدم حسین(۱)
دلشکسته از حریمت دور گردیدم حسین
"بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا
بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا"
روز اول کآمدم آقا گرفتارت شدم
شاهدی که باعث گرمی بازارت شدم
مدتی حس میکنم گویا که سربارت شدم
کهنه و بی رنگ و رو گشتم دل آزارت شدم(۲)
غم نخور فکری به حال و روز زارت می کنند
با ضریح نو حسین جان نو نوارت می کنند
یاد ایامی که من هم رنگ و رویی داشتم
یاد ایامی که با تو آبرویی داشتم
روز و شب از اشک زوارت وضویی داشتم
نیمه شب با زائرینت گفتگویی داشتم
نیمه شب ها با زبان بی زبانی ، با وفا
روضه میخواندم برای زائرین کربلا
روضه میخواندم زگودال بلا... یادش بخیر
از هجوم تیرو تیغ ونیزه ها... یادش بخیر
روضه میخواندم که شمر بی حیا... یادش بخیر
گیسویت را میکشید و از قفا... یادش بخیر
روضه میخواندم به روی نی سرت را برده اند
پیرهن ، عمامه و انگشترت را برده اند
روضه میخواندم من از درد و بلای زینبت
روضه میخواندم ز اوج گریه های زینبت
روضه میخواندم ز نای نینوای زینبت
روضه میخواندم ز خستگی پای زینبت
روضه های باز و مکشوف تو آبم کرده بود
بی تعارف ، مادرت -آقا- جوابم کرده بود؟؟؟
شاعر: عليرضا خاكساري
ادامه مطلب
سالار زينب(س)
از بس تورا زدند سرم تير ميكشد
از غُصه ي تو چشم ترم تير ميكشد
قاتل دويد و خواهر تو بيشتر دويد
از بس دويده ام كمرم تير ميكشد
---------------------------------------------------------------------------------------------
بال و پرت كشيده شده روي خاك كه
از ديدنِ تو بال و پرم تير ميكشد
مثل كوير ِ خشك ترك خورده اين لبت
از خشكيِ لبت جگرم تير ميكشد
آمد علي ز عرش ببين اي برادرم
زخم ِ رويِ سر ِ پدرم تير ميكشد
(علي قديمي)
ادامه مطلب
سالار زينب(س)
بلند مرتبه شاهم چه آمده به سرت؟!
چقدر نيزه نشسته به رويِ بال و پرت!
يكي يكي ز بلنديِّ تَل شمردم تا...
هزار و نهصد و پنجاه زخم بر جگرت
--------------------------------------------------------------------------------------------------
فقط تو از سر ِ زين بر زمين نيفتادي
هزار مرتبه من را زمين زده خبرت
غروب نيست، هوا روشن است، اما تو
تمام دشت شده مثل دود در نظرت
تويي كه زينت دوش پيامبر بودي
چرا به آخر گودال ختم شد سفرت؟!
-----------------------------------------------------------
ادامه مطلب
اولي سنگ بر سر و رو زد
قبضه يِ دشنه را به ابرو زد
دومي نيزه اي به پهلو زد
پيرمردي عصا به بازو زد
چقَدَر دوره كرده اند تورا
چند صد قطعه كرده اند تورا
----------------------------------------------------------------------------------------
قامتِ من خميده شد اي واي
يا غياثت شنيده شد اي واي
پيكر ِ تو دريده شد اي واي
سرت از تن بريده شد اي واي
تا كه يك نيزه بر دهانت خورد
مادرت دست را به پهلو بُرد
گرگها ريخته اند رويِ سرت
همه زوزه كشان به دور و برت
لخته خون ميچكد ز بال و پرت
يكنفر هم نشسته بر كمرت
پشت و رويت نموده چندين بار
خنجرش كُند ميبُرَد انگار
بُرد انگشتر ِ تورا خولي
زرهِ پيكر تورا خولي
تا به كوفه سر ِ تورا خولي
معجر ِ خواهر تورا خولي
تا به گودال دلبرم جان داد
همه يِ چشم ها به من افتاد
تا كه صد تير در تنت جا شد
باز از دور شمر پيدا شد
ارباً اربا دوباره معنا شد
بر سر ِ غارت تو دعوا شد
نيزه داران مقابلت هستند
پلك نيمه باز ِ تورا بستند
پيكرت بود و يك جهان نيزه
از زمين تا به آسمان نيزه
حرمله تير زد سنان نيزه
ميخورد بر لب و دهان نيزه
نامرتب شده ست اعضايت
خس خس افتاده در نفسهايت
(سيد پوريا هاشمي)
ادامه مطلب
سالار زينب(س)
شعله بر جان زده اي يعني چه؟
حرف هجران زده اي يعني چه؟
----------------------------------------------------------------------------------------------
تو كه اينگونه اسيرم كردي
زنده از معركه بر ميگردي؟!
مَپَسَند تا به من ِ افسرده
همه گويند برادر مُرده
دل ندارم كه ز دل وا كُنَمَت
شمر بر سينه تماشا كُنَمَت
تابِ اين منظره را كِي دارم
از دهان ، خونِ تو بيرون آرم
واي اگر خواهر ديرينه ي تو
نيزه بيرون كِشَد از سينه ي تو
ادامه مطلب
سالار زينب(س)
چند لحظه اي گذشت كه از من جدا شدي
در اين زمانِ كم چقدر جا به جا شدي
يادش به خير جاي تو بر سينه ي نبي
حالا به روي خاك پُر از رَدِ پا شدي
از بس فشار ِ نعل تورا پخش كرده است
در خاكِ كربلا تو بي انتها شدي
تقصير نيزه شد كه صدايت نميرسد
راهِ گلو گرفته شده بي صدا شدي
منبع: مذهبیون
ادامه مطلب
سالار زينب(س)
قدری آهسته برو؛...حرف نگاهم این بود
قصه ی چشم تـر و... ناله و آهم این بود
گفته بودم؛ که تو هرجا بروی می آیم
خاطرت نیست مگر؟! شرطِ نِکاحم این بود
رفتـی و... هِی به دلم بود بگویم برگرد
به نظر آنچه که میخواست خدا هم این بود
آتش و سنگ و سر و چادرم و.... کوفه و شام
آنچه از رفتن تو گشت فراهم این بود
چندتا طفل یتیم و عطش و غربت و آه...
دشمنانت همه بودند و سپاهم این بود
رویِ دستم رَدِ شلاق اگر هست،... کسی
همه را میزد و ناچار... پناهم این بود
مانده بودم به رقیه چه جوابی بدهم؟
تا خودِ شام، همه سختی راهم این بود
باغ از رنج من و خـون تو، آخر گُل داد
داستانِ پدر و مادر ما هم این بود
تا رسیدن به تو ، من پیر شدم،...طوری نیست
عاشقت بودم و انگار... ،گناهم این بود
(مهدي نور قرباني)
ادامه مطلب
همان ها که علی را پیر کردند
به پای کودکان زنجیر کردند
همان هایی که از قرآن بریدند
تنت با نیزه ها تفسیر کردند
شاعر : محسن داداشی
ادامه مطلب
سقا که رفت...ساقی آب آوری که نیست آتش گرفته میکده را ...ساغری که نیست
بوی لباس سوخته میآید از نسیم باید که فکر کرد به آن معجری که نیست
رد غروب روی زمین رنگ خون کشید عطر مدینه میوزد و مادری که نیست
با نعل تازه بر نفس دشت سُم زدند یک دشت نیزه ماند ...وَ آن پیکری که نیست
قاری بخوان برای دلم سورهی جنون از نینوای سرخ همان حنجری که نیست
با تازیانه داغ تو را شعله دادهاند آتش گرفته خیمه و خاکستری که نیست
یک دشت اضطراب زمین را گرفته است با گریه های خسته آن دختری که نیست
از بوسه ای که روی رگ آفتاب ماند معلوم میشود که دگر خواهری که نیست
با اشکها دخیل به گهواره بستهاند بابالحوائج است علی اصغری که نیست
تا صبح عمه بود و بیابان و خارها... وقت اذان رسید و علی اکبری که نیست
بر نیزه هم به روی شما سنگ می زنند بر گونه شماست رد خنجری که نیست
حالا هزار و چارصدو چند سال بعد... من آمدم شبیه همان کفتری که نیست
از سمت زیر پای شما گریه میشوم تا پیش روی ضلع ششم، محشری که نیست
فطرس شدم به شوق شما آه میکشم بالی نمانده است برایم ... پری که نیست
از شش جهت شکسته شدم در حضورتان در بهت لحظه ماندم و چشم تری که نیست
حالا ضریح عشق تو را تازه میکنند حالا پر از سکوتم و بالاسری که نیست
شاعر : حامد حجتی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


