رها کرد
یک دست بر تن، دست دیگر را رها کرد
آن دست هم افتاد و پیکر را رها کرد
مردی که از دستان خود دل کند، ناچار
تنها امید قلب دختر را رها کرد
بابا در آنسو روی دستش برد بالا
در دشت شاهین ها کبوتر را رها کرد
پشتش به خیمه بود و پاهایش مردد
هی دور شد هی رفت، خواهر را رها کرد
خواهر دوید اما چه با چشمان خود دید
قاتل که می لرزید و خنجر را رها کرد
چشمش به لبهای برادر روی نی خورد
این شد که رفت و جسم بی سر را رها کرد
مردی به بابا دست داد و دست بابا
انگشت را همراه انگشتر رها کرد
می گفت دختر: عمه جان مردی مرا زد
اما خدا را شکر معجر را رها کرد
شاعر که آمد از جسارتها بگوید
خودکار را انداخت، دفتر را رها کرد
حسن اسحاقی
ادامه مطلب
نماز می خواند
روح قرآن نماز می خواند
خود ایمان نماز می خواند
رود کوثر به جوش آمده است
در بیابان نماز می خواند
دشمنان با کنایه می پرسند:
نا مسلمان نماز می خواند؟!
تیرها مثل ابر می آیند
زیر باران نماز می خواند
داغ دارد، عجیب نیست که با-
لب خندان نماز می خواند؟!
گفته تا پای مرگ می ماند-
سر پیمان، نماز می خواند
***
شب شده، خواهری نشسته و در-
شام هجران نماز می خواند
حسن اسحاقی-
ادامه مطلب
شعر گودال قتلگاه _ علیرضا عنصری
اثری نیست و یک پیروهنی نیست شده
تکه های بدن پاره تنی نیست شده
آنقدر داد زدم این پسر دخت نبی ست
بین جنجال صدای سخنی نیست شده
نیزه بر پهلو و بازو و بدن معمولی ست
نیزه جا دادن و حلق و دهنی نیست شده
دیدم از دور یکی هست به روی تن او
بعد از آن مرد عقیق یمنی نیست شده
دیدم او جان به بدن داشت ولی اسب ولی ...
ضرب نعل آمد و شکل بدنی نیست شده
شَبهی از تن او در ته گودال ولی ...
ساقه و برگ گل یاسمنی نیست شده
ادامه مطلب
يا مظلوم
عدو بدون وضو پنجه ميزند در مو
خدا به خير كند زينب و صداي گلو
بيا به ياري خواهر كه تار ميبينم
به روي خاكِ زمين پشت كرده اي يا رو؟
گمان كنم كه براي النگويش آمد
دويد دختر ِ نازت به اين سو و آن سو
(شاعرش را نميشناسم)
ادامه مطلب
تو را در ابتدا از حال بردند
سپس با نیزه در گودال بردند
همین که سر جدا شد از تن تو
ز پای دخترت خلخال بردند
محمد حسن بیاتلو
ادامه مطلب
داد و بيداد...
نرفته از نظرم ذوالجناح بر ميگشت
كه رفته رفته صدايت ضعيف تر ميگشت
ز بس كه بر بدنت زخم هاي كاري بود
كه زخم ِ تازه اگر بود بي اثر ميگشت
در ازدحام حرامي و نيزه هايِ بلند
شكافِ زخم ِ تنت باز و بازتر ميگشت
ميان حلقه ي نامحرمان خودم ديدم
كه شمر با سرت از قتلگاه بر ميگشت
غروب بود و ربابَت ميانِ آتش و دود
هنوز بين ِ مزاري پي ِ پسر ميگشت
ادامه مطلب
يا مظلوم
از بسكه خورد بر بدنش نيزه و خَدَنگ
شد پيكرش شكفته، چو گلهاي سرخ رنگ
از تير غم، چو ابر بهار آسمان گرفت
باران خون، به گلشن او داد، آب و رنگ
هر دم به يك طرف، بدنش داشت گردشي
تا چرخ بر نشانه زند تير ِ بي درنگ
ميجُست راه ترك قفس، مرغ جان او
تير بلا ز بسكه نمود آشيانه تنگ
لبريز شد، چو از بدنش چشمه هاي خون
برگرد او بچيد فلك، ظالمانه سنگ
پوشيده شد عذار حسين از غبار و خون
آئينه ي جمال خدائي گرفت زنگ
قرآنيان، به پيكر قرآن، كشيده تيغ
اسلاميان، گرفته عجب، شيوه ي فرنگ
دشمن در انتظار و مهياي غارت است
تا گوشوار و معجري آرد مگر به چنگ
پر شد حرم، ز غلغله ي وامحمدا
شد همصدا به زينب غمديده طبل جنگ
طبع حسان چگونه دهد شرح ماجرا
اينجا كه پاي فكر سبك سير، گشته لنگ
(حبيب چايچيان"حسان")
ادامه مطلب
امان از دل زينب(س)
باز شور ِ تو در سرم افتاد
اشك از ديده يِ ترم افتاد
خود به خود تشنه ميشوم چونكه
تشنه بر خاكِ دلبرم افتاد
***
دلِ من بي هوا، هوايي شد
زينبي گشت تا خدايي شد
اين دلِ بي قرار و آلوده
ناله اي كرد و كربلايي شد
***
گوش ِ من پُر شد از صداي كسي
در نمي آيد از كسي نفسي
قافله آمده مُهيا شد
سعي كن به كاروان برَسي
***
خواهري خسته دل غمين آمد
صاحبِ نطق آتشين آمد
كاروان آمد و قيامت شد
محشر عالم اربعين آمد
***
از شترها تمام افتادند
مثل ِ صيدي به دام افتادند
بين ِ گرما خاكِ تفديده
رويِ قبر امام افتادند
***
هركسي رويِ قبر دلبر ِخود
بر رويِ خاك مينهد سر ِ خود
آه از آن لحظه اي كه خواهر ها
شِكوه كردند با برادر ِ خود
***
شور ِمحشر دوباره بر پا شد
لبِ زينب به روضه ها واشد
اي برادر بلند شو از جا تا
به تو گويم چه ها كه با ما شد
***
كوفه رفتم ولي علي بودم
غرق ذكر سينجلي بودم
بين نامحرمان كه جايم نيست
بين نامحرمان ولي بودم
***
ابر خونبار ِ كاروان بودم
من علمدار كاروان بودم
زينب و چند كودك زخمي
من پرستار كاروان بودم
***
خواهرت را به شام ميبردند
بين آن ازدحام ميبردند
پسرت را به زور ِ سر نيزه
با غضب چون غلام ميبردند
***
كس نكرده به ما وفا هرگز
بينشان صحبت از خدا هرگز
همه را ميبرم ز ياد ولي
ستم نيزه دار را هرگز
***
بي وضو دست بر سرت ميزد
پنجه بر مويِ اطهرت ميزد
تيشه ميزد به ريشه يِ قلبم
دخترت را برابرم ميزد
***
همه را با تو رو به رو ميكرد
نيزه را در گلو فرو ميكرد
سر ِ عباس را زمين ميزد
دختر ِ تو عمو عمو ميكرد
***
كشته ي دور از وطن برخيز
عشق من، پاره پيرُهن برخيز
پيكر ِ بين بوريا مانده
بهرَت آورده ام كفن برخيز
***
اربعين كربلا چه حالي بود
عطر ِ زهرا در آن حوالي بود
همه بودند دور ِ قبر ِ حسين
حيف جايِ رقيه خالي بود
***
رويِ خود را به لطمه آزردم
بر سر ِ هر مزار پژمُردم
بعد از آن بانوان اهلِ حرم
عمه را سويِ علقمه بردند
ادامه مطلب
نیزه نیزه دوباره سر نیزه
یک تن پاره اینقدر نیزه
این طرف دست من روی سر
آن طرف دست صد نفر نیزه
نیزه از هر سمت اگر خوردی
نخوری کاش از کمر نیزه
بر زمین غَلط کم بزن این قدر
نرود پیکر تو در نیزه
تیروشمشیروسنگ وچوب وعصا
چاره دارد همه مَگر نیزه
چقدر درد می کند پهلوت
نکند خورده بی خبر نیزه
جان تو فکر نمی کردم
شود این قدر درد سر نیزه
مادرم جیغ می کشد وقتی
می خورد بر تن تو هر نیزه
لب و دندان تو زبانم لال
بِرَوَد در دهنش اگر نیزه
التماس هر چه می کنم این شمر
می زند بر تو بیشتر نیزه
سنگها یک به یک زیاد شدند
زود ماه مرا بِبَر نیزه
چقدر آشناست این ، نکند
ای خدا این سری که بَر نیزه
ادامه مطلب
سالار زينب(س)
تو سر نداري، من سر ِ رفتن ندارم
ماندي به رويِ خاك و عالم كربلا شد
بندِ دلم بودي و هر بندِ تن ِ تو
انگار جايِ گندم ِ ري آسيا شد
بي دردسر سرگرم سر بود و نشست و
آنقدر دست و پا زدي تا اينكه پا شد
يكبار بوسيدم گلويت را چگونه...
...جايِ همان بوسه دوازده ضربه جا شد
زينب زمين خورده ولي تو سنگ خوردي
اين زخمها از ضربه هاي بي هوا شد
آتش ميان خيمه ي عباس افتاد
دستي كنار معجر من بي حيا شد
تو سر نداري دخترت معجر ندارد
يعني بريدند و كشيدند و جدا شد
(محمد امين سبكبار)
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


