شعر گودال قتلگاه _ علیرضا شریف
آی گلچین گل من لایق جز دیدن نیست
جرم پژمردگی اش نه ! به تبر چیدن نیست
چکمه بردار از این سینه رها کن مویش
حرمت کعبه ی من جز به پرستیدن نیست
سنگ ها فاصله ی تیغ و سَنان را پُر کرد
هیچ جای بدنش قابل بوسیدن نیست
كمتر از بوسه به اين حجمِ گلو كم لطفي است
بوسه گاهِ علوي جايِ خراشيدن نيست
زینت دوش نبی را همه بُردید ز یاد
به خدا این بدنِ اسب دوانیدن نیست
خودش از داغِ جگر سوزِ عطش سوخته است
آی خورشید برو موقع تابیدن نیست
چه بلایی سر این شاه غریب آوردید
که شناسایی او بسته به یک دیدن نیست
مادرش مویِ کَنان خاک به سر میریزد
دست و پا میزند او موقع خندیدن نیست
همه دعوا سر یک پیروهن پاره شده است
مَبَرش خاکِ زمین جامه ی پوشیدن نیست
غارت او که کَفاف همه ی لشگر شد
چاره اش ریختن و بردن و پاشیدن نیست
ادامه مطلب
شعر گودال قتلگاه _ حسن لطفی
دوباره شعله بر اين سينه ي حزين افتاد
كه باز بر جگرت داغِ آتشين افتاد
نسيم بوي گُل آورد، چشمِ تو خون شد
گمان كنم كه دلت يادِ لاله چين افتاد
به روضه ديدنش از تو شنيدنش از ما
چه ديده اي كه به پيشاني تو چين افتاد
هميشه سجده ي ما رو به روي شش گوشه است
هزار شكر كه بر تُربتش جبين افتاد
دلِ شكسته ي ما خرجِ كاشيِ حرم است
به لطفِ توست كه اين آينه زمين افتاد
حسين قاتل تو شد حسين قاتل ما
ببين چه مي كني آقا دوباره با دلِ ما
ادامه مطلب
ندارد وسعت داغم مساحت
ندیدم بعدِ تو یک روز راحت
مرا از کربلا بردند اما
دلم جا ماند بین قتلگاهت
ندارد شام غم هایم سپیده
من و یک کاروان قد خمیده
رسیده وقت آغاز جدایی
خداحافظ تن در خون تپیده
خزان شد پیش چشمم باغی از یاس
منم تنها در این هنگام حساس
مهیای سفر هستم ولی آه
ندارم محرمی برخیز عباس
ادامه مطلب
لحظه های آخر تو
ز خـــاطـــرم نـــرود لـحـظــه هـــای آخـر تـو حـسـیــن قتـلـگـهـت زد شــرر به مــادر تـو
ز جـای خـیــز و صـدایــم کـن ای عـزیـز دلـم میـان ایـن هـمـه نـیـزه کجــاسـت پیـکـر تـو
دویـده ام کـه سـرت را ببـوسـم ای گـل من و لی بگـو چـه کنـم شد به نیـزه ها سـر تـو
زمــان آن شــده بـــا نــالــه ای بـــرادر مـن لـبــان خـویـــش گــذارم به روی حـنـجـر تـو
به دور جسـم تـو نـامحـرمـی نـمـی بـیـنــم گــرفـتـــه انــد در آغـــوش جـسـم پـرپـر تـو
نـگـاه کــن کـه بـه نــامـوس تـو نـظــر دارنـد میـان ایـن هـمـه نـامحـرم اسـت خواهــر تـو
غریب گشته ام و چشم ها به سمت من است کــجـــاســـت غــیـــرت سـقــا و آب آور تـو
عــدو کـشـیـــد بـه آتــش خـیـــام آل تــو را بـه فـکـــر غــارت مـعـجـــر بُـود ز دخـتــر تـو
صـلاح نیـسـت کـه حـالا بـه قتـلگــه بـاشـم درون خیمـه امـامــم کـه هسـت مضطــر تـو
میـان شعلـه گـرفـتــار گشـت و مـن بـایــد کــنــم شــتـــاب بــــرای عـلـی دیـگـــر تـو
روا بُـــود کــه بـمــیــــرد ز داغ تـو مـحـسـن
چــرا کـه زیـنـب تـو روضـه خــوانــد از بـر تـو
ادامه مطلب
امام حسین(ع)-شهادت(عصر عاشورا)
چهره از خون خدا کردی خضاب ای ذوالجناح!
چون شرار افتاده ای در پیچ و تاب ای ذوالجناح!
صیحههایت الظّلیه، شیهههایت یا حسین
هر نفس داری هزاران التهاب ای ذوالجناح!
ای بُراق تیر باران گشته در معراج خون
از چه بر تن زخم داری بیحساب ای ذوالجناح!
فاش بر گو ماه زینب را کجا انداختی
در یم خون یا میان آفتاب ای ذوالجناح!
گوش کن در قَلزم خون از گلوی خشک او
دم به دم آید صدای آب آب ای ذوالجناح!
چهره از خاک و غبار کربلا پوشیدهای
یا ز خون صاحبت بستی نقاب ای ذوالجناح!
قلب ما را سوختی این گونه سقایی مکن
کم بریز از چشم گریانت گلاب ای ذوالجناح!
باز شو سوی منای خون خلیلم را بگو
خیمهها زمزم شد از اشک رباب ای ذوالجناح!
من ز سوز سینه خود با تو میگویم سخن
تو به اشک دیده می گویی جواب ای ذوالجناح!
با وجود آن که ریزد از دو چشمت سیل اشک
زانویت را خون گرفته تا رکاب ای ذوالجناح!
شیهههایت شعلههای نظم «میثم» میشود
تا جهان را افکند در اضطراب ای ذوالجناح!
ادامه مطلب
یا حسین (ع)
آخرین ساعات عمر است و آمد قاتلی
چند ضربه با لگد بر پیکرش زد قاتلی
استخوان ترقوه سالم اگر مانده هنوز
آنقَدَر زد تا شکست با ضرب ممتد قاتلی
علیرضا عنصری
ادامه مطلب
شعر گودال قتلگاه _ رضا رسول زاده
دیدم از دور اخا پیکرت افتاد به خاک
گونه ی راست خوش منظرت افتاد به خاک
لبه ی خنجر ملعون دهنش آب افتاد
شمر تا دید به میدان سرت افتاد به خاک
آمد و بال و پر خویش به خونت می زد
دید جبریل چو در خون پرت افتاد به خاک
تیغ ها بود که بالا و به پایین می رفت
تو نفس می زدی و خواهرت افتاد به خاک
آتش افتاد به لب های پیمبر تا دید
غرق خون بوسه گهش ... حنجرت ... افتاد به خاک ...
ادامه مطلب
بر پیکر تو به نیت حد می زد
بی آنکه کمی شود مردد می زد
در خاطره اش قدم که می زد، می دید
از خیبر و بدر، کینه دارد، می زد
می گفت دوباره: «شاید او خارجی است»
هر بار تو را برای شاید می زد!
گودال مقدس است یا ملعون است؟!
از راه، هر آنکسی که آمد می زد
از جسم تو نیزه را یکی می کند و
می رفت کمی عقب مجدد می زد
زینب، شبِ گودال... گلو پاشیده
انگار که او بوسه نباید می زد!
وحیدپولایی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


