رازهای شکفتن
نویسنده وبلاگ



پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند. یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی‌داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است.
این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند. روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد. صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است. پادشاه دستور داد تا معجزه‌گر شاهین را نزد او بیاورند.
درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد. پادشاه پرسید: «تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟»
کشاورز که ترسیده بود گفت: «سرورم، کار ساده‌ای بود، من فقط شاخه‌ای را که شاهین روی آن نشسته بود بریدم. شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد.»


گاهی لازم است برای بالا رفتن، شاخه‌های زیر پایمان را ببریم (البته شاخه‌های زیر پای خودمان نه زیر پای دیگران!)
چقدر به شاخه‌های زیر پایتان وابسته هستید؟ آیا توانایی‌ها و استعدادهایتان را می‌شناسید؟ آیا ریسک می‌کنید؟

 


ادامه مطلب



[ یک شنبه 26 دی 1395  ] [ 11:31 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0



یاد دارم که در ایام کودکی، اهل عبادت بودم و شب ها بر می خاستم و نماز می گزاردم و به زهد و تقوا، رغبت بسیار داشتم.
شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و تمام شب چشم بر هم نگذاشتم و قرآن گرامی را بر کنار گرفته، می خواندم. در آن حال دیدم که همه آنان که گرد ما هستند، خوابیده اند.

پدر را گفتم: از اینان کسی سر بر نمی دارد که نمازی بخواند. خواب غفلت، چنان اینان را برده است که گویی نخفته اند، بلکه مرده اند.
پدر گفت: تو نیز اگر می خفتی، بهتر از آن بود که در پوستین خلق افتی و عیب آنان گویی و بر خود ببالی!

گلستان سعدی

 


ادامه مطلب



[ یک شنبه 26 دی 1395  ] [ 9:38 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

روزی شیوانا با شاگردانش از کنار مزرعه‌ای عبور می‌کرد. مرد مزرعه‌دار او را شناخت و برای نوشیدن چای و استراحت آنها را دعوت کرد. وقتی مشغول استراحت بودند مرد مزرعه‌دار با خنده گفت: "من که الان مشغول کار کشاورزی هستم و در مدرسه شما درس نمی‌خوانم، هرگز نمي‌‌توانم مثل شاگردان شما از دنیا چیزی یاد بگیرم درست است؟"
شیوانا با لبخند به علف‌های هرزی که در لابه‌لای مزرعه گندم درآمده بودند اشاره‌ای کرد و گفت: "نیاز چندانی به استاد نیست. اگر چشم دل را باز کنی می‌توانی از همین علف‌های هرز هزاران درس شناخت و آگاهی بگیری!"
مرد کشاورز با خنده گفت: "این علف‌های هرز به هیچ دردی نمی‌خورند. مواد مغذی خاک را که باید به خوشه‌های گندم برسد مصرف می‌کنند و بعد هم به خاطر تلخی و مزه بدی که دارند به درد هیچ گاو و گوسفندی هم نمی‌خورند. بخش زیادی از زحمات ما کشاورزان در طول سال از بین بردن این علف‌های هرز است. چگونه ممکن است این علف به‌درد نخور بتواند استاد من شود و به من درس زندگی بیاموزد؟"
شیوانا گفت: "اگر خوب دقت کنی می‌بینی زمینی که روی آن قرار داریم هم برای علف هرز به‌دردنخور و هم گیاه گندم مفید هر دو به یک اندازه فرصت رشد و نمو فراهم ساخته است. بنابراین این‌که تخم علف هرز در زمینی بکاری و انتظار داشته باشی که خود زمین مانع از رشد آن شود انتظار نابجایی است. درست شبیه اين‌كه در زندگی تخم کینه و نفرت و دشمنی بکاریم و انتظار داشته باشیم که کاینات به ما محصول مفید و به‌دردبخور تحویل دهد.
همچنین تا علف هرز را از بین نبری به رشد خودش ادامه می‌دهد و چه بسا گیاه مفیدی که درآمد و غذای تو و خانواده به آن وابسته است را هم از دست بدهی. تصور این‌که علف‌های هرز خودبه‌خود از بین می‌روند تصور غلطی است. اگر غفلت کنی و آنها را به حال خود رها کنی خواهی دید که در زمانی نه چندان دور تمام مزرعه تو را پر خواهند کرد. در زندگی هم همین موضوع صادق است. مادامی که نهال بدی و نفرت و زشتی را در وجود خودت از ریشه برنکنی، باید منتظر رشد این نهال و تکثیر آن در تمام جنبه‌های زندگی‌ات باشی. افکار و نیت‌های بد و ناخوش خودبه‌خود از بین نمی‌روند. باید خودت وارد گود شوی و ریشه تک‌تک آنها را بخشکانی."
مرد کشاورز با تعجب به علف‌های هرز اطراف خود نگاه کرد و گفت: "اگر این گونه از زندگی می‌شود درس گرفت پس همین جایی که هستیم بزرگ‌ترین مدرسه است و تک‌تک چیزهای اطرافمان می‌توانند آموزگار و استاد ما باشند؟"
و شیوانا با لبخند گفت: "آری! فقط به شرطی که تو شاگرد خوبی باشی و درس زندگی را در مدرسه‌ای دوردست جست‌وجو نکنی!"


ادامه مطلب



[ شنبه 25 دی 1395  ] [ 2:23 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

زن و شوهری با کشتی به مسافرت رفتند.
کشتی چند روز را آرام در حرکت بود که ناگهان طوفانی آمد
و موج های هولناکی به راه انداخت، کشتی پر از آب میشد
ترس همگان را فراگرفت و ناخدا می گفت که همه در خطرند
و نجات از این گرفتاری نیاز به معجزه خداوندی دارد.
زن نتوانست اعصاب خود را کنترل کند
و بر سر شوهر داد و بی داد زد
اما با آرامش شوهر مواجه شد، پس بیشتر اعصابش خورد شد
و او را به سردی و بیخیالی متهم کرد
شوهر با چشمان و روی درهم کشیده به زنش نگریست
خنجری بیرون آورد و بر * زن گذاشت
و با کمال جدیت گفت:
آیا از خنجر می ترسی؟
گفت: نه
شوهر گفت: چرا؟
زن گفت: چون خنجر در دست کسی است که
به او اطمینان دارم و دوستش دارم.
شوهر تبسمی زد و گفت: حالت من نیز مانند تو هست
این امواج هولناک را در دستان کسی می بینم که بدو اطمینان دارم و دوستش دارم!!
آری! زمانیکه امواج زندگی تو را خسته و ملول کرد
طوفان زندگی تو را فرا گرفت
همه چیز را علیه خود می دیدی
نترس!
زیرا خدایت تو را دوست دارد
و اوست که بر همه طوفانهای زندگیت توانا و چیره است


 


ادامه مطلب



[ شنبه 25 دی 1395  ] [ 12:13 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rsekhoon :.

تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4

درباره وبلاگ


خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."

آمار سایت
كل بازديدها : 174995 نفر
كل مطالب : 830 عدد
تعداد کل نظرات: 14 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: دوشنبه 9 آبان 1390 
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 12 مهر 1397 
امکانات وب