هر خار اين بيابان انگشت رهنمايي است هر شبنمي در اين باغ جام جهان نمايي است
چند سال پيش دو روزي به عيد مانده، شب به اتفاق شوهر و بچههايم براي خريد به خيابان وليعصر رفتيم. منزل ما اميرآباد است از اميرآباد با تاكسي به وليعصر رفتيم كمي خريد كرديم. از ميان همه چيزهايي كه خريديم من يك دسته گل آفتابگردان را بيشتر دوست داشتم. گلهاي بزرگ و زيباي آفتابگردان روي ساقههاي بلند و سبزي قرار داشت و به نظر طبيعي ميآمد. از ميدان وليعصر، پياده به طرف منزل به راه افتاديم. بلوار كشاورز آنقدر شلوغ بود كه به زحمت ميشد راه رفت. جلوي پارك لاله اين ازدحام بيشتر بود به هر زحمتي بود به خانه رسيديم. اما وقتي خواستم گلها را در گلدان بگذارم متوجه شدم يكي از گلها نيست. گل از قسمت بالاي ساقه كنده شده بود. خيلي ناراحت شدم ولي نميشد كاري كرد. همه گلها را به اضافه آن ساقه بدون گل در گلدان گذاشتم.
فرداي آن روز، صبح به خاطر يك موضوع كوچك و بياهميت، با شوهرم دعوا كردم. يك دعواي شديد و طوفاني. كار آنقدر بالا گرفت كه ساكم را برداشتم و مقداري لباس و وسايل در آن ريختم و در حالي كه بچههايم به شدت گريه ميكردند و شوهرم هنوز فرياد ميزد، از خانه خارج شدم. حالم خيلي بد بود براي همين تصميم گرفتم قدري راه بروم تا حالم بهتر شود. همانطور كه راه ميرفتم و گريه ميكردم خودم را در پارك لاله ديدم. ميخواستم از در جنوبي پارك كه در بلوار كشاورز بود بيرون بروم و خودم را به ترمينال جنوب برسانم تا به شهرستاني كه پدر و مادرم در آنجا بودند بروم. به خودم ميگفتم كه ديگر هرگز به آن خانه برنميگردم پر از رنجش و كينه بودم. انگار درد و رنج سالها زندگي همه به يك باره، به سراغم آمده بودند. وقتي صورتهاي گريان بچههايم را كه يك روز به عيد مانده، آنطور غريب و تنها به نظر ميآمدند، بيشتر غصهام ميشد ولي تصميم خودم را گرفته بودم. رنج و دردم از همه چيز در دنيا سنگينتر بود حتي از اشكهاي بچههايم. از در پارك خارج شدم سرم پايين بود تا مردم كمتر اشكهايم را ببينند. اما فكر ميكنيد چه ديدم. درست روي پيادهرو جلوي پايم، گل آفتابگردانم افتاده بود سالم، بزرگ، زرد و شفاف. به همان زيبايي. چطور امكان داشت كسي آن را نديده باشد و يا در آن ازدحام لگد نشده باشد؟ خم شدم گل را برداشتم و با اشكهايم كه بياختيار روي گلبرگهاي زرد و زيبايش ميافتاد آن را شستوشو دادم. گويي ديدن آن گل به يك باره همه كينهها و رنجها را از قلبم شسته و برده بود. آن گل پيام خدا بود، پيامي كه بارها در طول زندگيام در مصيبتها و شاديها دريافت كرده ولي درك نكرده بودم و حالا براي اولين بار در زندگيام پيامي را دريافت كرده و درك كرده بودم. آن گل آفتابگردان در آن شرايط سخت در سنگفرش خيابان همانطور زيبا و شاداب افتاده بود تا من او را ببينم، بردارم و در تصميم عجولانهام تجديدنظر كنم. در حالي كه گل در يك دست و ساكم در دست ديگرم بود يك تاكسي گرفتم و به خانه برگشتم. وقتي وارد خانه شدم بچههايم غمگين هر يك در گوشهاي نشسته و شوهرم پشيمان و غمگين به من كه يك گل آفتابگردان در دستم داشتم نگاه ميكرد. هيچ كدام حرفي نزديم گل را به ساقهاش وصل كردم و در گلدان گذاشتم.
صد رنگ سخن در لب هر برگ گلي هست فرياد، كه گوش تو گران است درين باغ
منبع:مجله موفقیت