شیوانا کنار جادهای با شاگردان نشسته بود و مشغول خوردن غذای سادهای شامل نان و انگور بودند. یکی از شاگردان به اعتراض گفت: "ایکاش به جای این ناهار ساده یک وعده غذای گرم و خوشمزه میخوردیم!"
در این حین جوان شیرینعقلی از آن جا عبور میکرد. کمی کنار آنها ایستاد و گفت: "به من احترام بگذارید. من بزرگترین و باهوشترین و زیباترین فرد اینجا هستم و هرچه بخواهم را موجودات غیبی برایم آماده میکنند. الان هم مشغول خوردن خوشمزهترین سیب عالم هستم. آیا مرا باوردارید؟"
او این را گفت و کدویی را که در دستش بود را گاز زد و راهش را کشید و رفت. یکی از شاگردان با خنده گفت: "او عقلباختهای بیش نبود! دیدید چگونه کدوی بیمزه را سیبی خوشمزه میدید و با ولع آن را گاز میزد و لذت میبرد!؟ او بهراستی عقلش را باخته بود!"
مدتی گذشت و بعد از صرف ناهار و موقع استراحت، همان شاگرد بحث جدیدی را به میان کشید و گفت: "من راز خوشبختی و سعادت و رسیدن به آرزوها را در این دنیا پیدا کردهام! کافی است چیزی که آرزو داری را بخواهی و یقین داشته باشی که آنچیز بهزودی به تو میرسد. آنوقت به خاطر همین یقین مستمر و پیوسته کل عالم برای برآوردن آرزوی تو بهپا میخیزد و تو دیر یا زود بعد از گذشت مدتی که جزو اسرار طبیعت است به خواستهات میرسی!"
شیوانا از او پرسید: "و در طول این مدت زمانی که میگویی بخشی از راز است و طبیعی است تو با یقینی که داری چه حالتی را تجربه میکنی؟"
شاگرد گفت: "خیلی ساده است! این یقین به تو میگوید قبل از دیدن آرزویت به آن رسیدهای! حتی اگر بقیه رسیدن و وصال تو را نمیبینند!"
شیوانا با لبخند گفت: "پس با این توضیحات جوان آشفتهذهنی که چند دقیقه پیش از اینجا گذشت و کدوی بیمزه را سیب خوشمزه تصور میکرد و خود را بلندمرتبهترین فرد روزگار میدانست راز خوشبختی را کشف کرده بود!؟"
شاگرد با ناراحتی گفت: "اما این درست نیست! حرفی که شما میزنید زیبایی باور مرا زیر سوال میبرد و آن را همگانی و عمومی میسازد! در حالی که من فکر میکرد یک راز خاص و ویژه را دریافتهام؟!:
شیوانا تبسمی کرد و گفت: "قواعد عالم برای همه موجودات یکسان است. هرکه از بلندی خود را پرت کند چه انسان باشد و چه یک مورچه کوچک! بدون تردید سقوط خواهد کرد. قواعد و قوانین دنیا متعلق به افراد خاصی نیست که بهواسطه دانستن آنها احساس برتری کنیم! این قوانین قبل از آن که کشف و فهمیده شوند بودند و در زندگی همه آدمها به شکلی به کار گرفته میشدند. خیلیها بیآنکه بدانند آنها را به عالیترین شکل ممکن کار میبرند و خیلیها با وجود دانستن آن را ناقص اجرا میکنند و جواب مورد نظر خود را نمیگیرند.
تو نان و انگور را غذای خوشمزهای نیافتی و از آن راضی نبودی در حالی که آن جوان ذهن آشفته برعکس تو واقعا کدوی بیمزه را سیب میدید و با تمام وجود از آن لذت میبرد. در آن لحظه به معنای واقعی کلمه او خوشبختترین انسان روی زمین بود. چه دلت بخواهد و چه ناراحت شوی باید بگویم راز خوشبختی و کامیابی که میگویی را آن جوان عقلباخته بهتر و درستتر دریافته بود وبه شکلی عالی و بینقص داشت آن را اجرا میکرد. این نشان میدهد برای خوشبختی نیاز چندانی به عقل و حسابگری نیست. فقط کافی است راز "خواستن رسیدن است" را باور کنی و بر اساس این باور دست به عمل بزنی. به همین سادگی!"