روزی شیوانا در مدرسه مشغول تدریس بود که متوجه شد شاگردان در گوشهای با هم صحبت میکنند و وقتی موضوع صحبت را پرسید، یکی از آنها گفت: «درمورد یکی از مغازههای عطاری دهکده صحبت میکنیم. صاحب مغازه مرد بسیار عبوسی است و همه ما وقتی داخل مغازه او میرویم، از دیدن چهره درهمش دچار دلهره میشویم. اما نکته اینجاست که این مرد بداخلاق در مقابل آشپز مدرسه چهرهای خندان دارد و بهقدری با او خوشرو میشود که همه متعجب میشوند و ما هم هیچ دلیلی برای این تغییر رفتار خاص عطار نداریم.»
شیوانا لبخندی زد و آشپز را به کلاس دعوت کرد. وقتی آشپز کنار شیوانا نشست، شاگردان از او درمورد رفتار خاص عطار پرسید. آشپز باتبسم گفت: «من از سرزمینی دور میآیم. بیست سال پیش وقتی وارد این دهکده شدم، زبان اهالی دهکده را درست نمیفهمیدم و با رفتارهای اینجا هم آشنا نبودم و وقتی برای خرید برای خرید ادویهجات و چاشنیهای غذا مجبور بودم هر هفته چندبار به مغازه عطاری بروم، مثل شما روزهای نخست از دیدن چهره عبوس عطار یکه میخوردم، اما طوری رفتار میکردم که انگار معنای خشم و عصبانیت او را نمیفهمم و تا او با من خوشرو نمیشد، از مغازهاش بیرون نمیرفتم. سرانجام عطار فهمید که من زبانِ اخم او را متوجه نمیشوم و او اینگونه نمیتواند پیام احساسیاش را به من منتقل کند و از سوی دیگر هم به پولی که من بابت خرید ادویهجات میپرداختم نیاز داشت، به همین دلیل با من دوستانه رفتار میکرد که همین دوستی سالهاست عمیق و ریشهدارتر شده است. و الان نزدیک به ده سال است که خندان و شاد برخورد میکند و حتی بعضی مواقع ساعتها با من میخندد و درمورد اهالی دهکده که با اخم او ته دلشان خالی میشود، لطیفه تعریف میکند!»
یکی از شاگردان با ناراحتی و فریاد گفت: «شما و آن دوست عطارتان ما را مسخره خود کردهاید. خشم و عصبانیت و ناراحتی یک زبان جهانی است و ربطی به فرهنگ و دهکده خاصی ندارد. همه آدمها تقریبا یکجور ناراحت و برآشفته میشوند! چطور ممکن است شما نتوانید پیامهای احساسی آدمهای خشمگین را متوجه شوید؟!»
آشپز لبخندی زد و گفت:«متوجه حرفتان نشدم؟ لطفا تکرار کنید!»
و شاگرد باعصبانیت گفت: «مگر ممکن است حالت عصبی مرا درک نکنید؟! شما چگونه در این مدرسه دوام آوردهاید؟»
آشپز دوباره بالبخند گفت: «هنوز هم متوجه نمیشوم. اینجا مدرسه خوبی است و همه شاد و بانشاطند! و شاگردانش هم همه اهل ذوق و شوخطبعند؛ بهخصوص شما که در موقع نهار همیشه برای گرفتن تهدیگ بیشتر با خودتان ظرف بزرگتری میآورید و چقدر ماهرانه خود را مظلوم جلوه میدهید!»
شاگرد پرخاشگر صورتش از خجالت سرخ شد و بلافاصله به خنده افتاد و گفت: «چه جالب! پس شما متوجه شگرد تهدیگگرفتن من شدهاید! و البته احساس مرا هم بدون آنکه بر زبان آورم درک کردهاید! پس چطور هیجانهای خشم و عصبانیت را متوجه نمیشوید؟»
آشپز گفت: «من همه هیجانات را درک میکنم. اما این را که به طرف مقابلم پیغام دهم متوجه پیام هیجانیاش شدهام یا خیر! خودم انتخاب میکنم! من انتخاب کردهام که در مقابل خشم و عصبانیت واکنش نفهمیدن از خود نشان دهم! تا طرف مقابل مجبور شود روش پیامرسانی دیگری را برای ارتباط انتخاب کند.
نکته مهم در ارتباط بین آدمها این است که به کدام هیجان اجازه ارتباط و پیامرسانی دوسویه بدهید! من انتخاب کردهام که همیشه شادی و خوشخلقی را انتخاب کنم! و بقیه هیجانات را متوجه نشوم! بقیهاش دیگر مشکل من نیست. به همین سادگی!»