مزرعهدار ثروتمند دهکده شیوانا مریض شد و پزشکان تشخیص دادند که برای درمان باید به ارتفاعات کوهستان برود. مزرعهدار،شیوانا را خواست و به او گفت:«من از تنهایی زن و فرزندانم میترسم؛ بنابراین میخواهم یکی از شاگردان رزمیکار و ورزیده مدرسه شما، در این چندهفتهای که من نیستم،مراقب خانوادهام باشد.»
شیوانا به مدرسه برگشت و از بین شاگردان دو نفر انتخاب کرد. شیوانا به یکی از آنهاکه بسیار ورزیده و ماهر بود و در شمشیرزنی و تیراندازی مهارت بالایی داشت، گفت: «در خودت توان مراقبت از همسر و فرزندان بیپناه مزرعهدار را میبینی؟!»و او باغرور گفت: «آنها مثل خواهر و خواهرزادههایم هستند؛ حتی اگر وسوسهها و افکار بد هم بخواهند گولم بزنند، به احترام اعتمادی که مزرعهدار به ما دارد، پا روی هوسم میگذارم و از خانواده او دفاع میکنم!»
شیوانا از شاگرد دوم که اندام متوسط، اما ورزیدهای داشت و در هنرهای رزمی هم بسیار ماهر بود، همین سوال را پرسید و او در جواب گفت: «در مزرعه تنها نیستم. بقیه کارگرها هم هستند. با کمک کارگرها شبها یک حلقه محافظتی گرد خانه مزرعهدار تشکیل میدهم و روزها هم نزدیک در مینشینم و تمام رفتوآمدها را کنترل میکنم. اگر هم لازم به کمک باشد، از مدرسه و بقیه شاگردان کمک میگیرم. ما نمیگذاریم مهاجمی حمله کند!»
شیوانا شاگرد دوم را مناسب تشخیص داد و او را به مزرعهدار معرفی کرد. شاگرد اول بهشدت ناراحت شد و گفت: «من که درشتاندامتر هستم. خودتان میدانید در این منطقه کسی حریف شمشیر و تیروکمان من نمیشود! پس چرا من را انتخاب نکردید؟»
شیوانا تبسمی کرد و گفت: «از خودت بپرس! کسی درمورد وسوسههای فکری و اینکه افکار بد در خفا به تو چه میگویند و تو برای مبارزه با آنها و پاگذاشتن روی هواوهوس خودت چقدر عذاب میکشی، چیزی نپرسید. وقتی انسان سعی میکند با فکری درون خودش مبارزه کند، یعنی پیشاپیش واقعیبودن آن فکر را پذیرفته و این، خیلی خطرناک است. اما هممدرسهای تو اصلا در سرش فکر خیانت و سوءاستفاده از قدرت و جایگاهش را نداشت. او خیلی ساده مراقببودن را پذیرفت و برنامه کاری شبانهروزی خود را در این رابطه توصیف کرد؛ من نگران تو که الان اینجا ایستادهای نیستم، بلکه نگران آن شخصیت پنهان و آسیبرسانی هستم که درونت به بودنش ایمان داری و با آن میجنگی!»
مجله موفقیت