گفتگو با دکتر محمدرضا دهشيري
به اعتقاد دكتر دهشيري جنبش نرمافزاري و توليد علم از چند شاخصه مهم برخوردار است؛ استقلال فکري، قابليت فهم توسط ديگر جوامع، استقلال حوزه فرهنگ و انديشه و... استقلال فكري بدين معناست كه انديشمندان جامعه با تکيه بر معيارهاي اجتماعي که ريشه در باورها و ساختهاي ذهني جامعه دارد بتوانند آزادانه و مستقلانه به توليد انديشه بپردازند.
گفتگو با دکتر محمدرضا دهشيري (استاد علوم سياسي دانشکده روابط بينالملل)
بيوگرافي: دکتر محمدرضا دهشيري استاد علوم سياسي دانشكده روابط بينالملل بوده و سرپرستي نمايندگي دايم جمهوري اسلامي ايران را در يونسکو بر عهده دارد.
چه تعريفي براي جنبش نرمافزاري و نهضت توليد علم قائل هستيد، و ضرورتها و علل و انگيزههاي توجه به اين دو مقوله از نظر جنابعالي کدامند؟
به نظر ميرسد جنبش نرمافزاري و توليد علم از چند شاخصه برخوردار است که به عنوان نخستين معيار ميتوان به استقلال فکري اشاره کرد. بدين معنا که انديشمندان جامعه با تکيه بر معيارهاي اجتماعي که ريشه در باورها و ساختهاي ذهني جامعه دارد بتوانند آزادانه و مستقلانه به توليد انديشه بپردازند. در هر جامعهاي توليد انديشه و فکر بر بسترهاي ذهني و باورهاي اجتماعي مبتني است. با بررسي روند سکولاريزه شدن دنياي غرب ملاحظه ميشود که آنها با تکيه بر نظريهپردازي انديشمنداني نظير روسو، ژان لاک و مونتسکيو مباني دموکراسي سکولار را پايه ريزي کردهاند. ما هم براي اينکه بخواهيم نظام مردمسالاري ديني ـ که به عنوان دستاورد نظري انقلاب اسلامي محسوب ميشود ـ را به جهانيان معرفي کنيم، نيازمند توليد انديشه مبتني بر بنيادهاي جمهوريت و اسلاميت هستيم، تا از اين رهگذر بتوان انديشهاي را عرضه کرد که در آن مباني ارزشي ديني و روشها و شيوههاي عقلاني ملهم از مقتضيات کنوني جهان مورد توجه قرار گرفته است.
به عبارت ديگر، شايسته است علاوه بر حفظ باورها و ارزشهاي بومي تلاش لازم به عمل آيد تا دستاوردهاي ديگر جوامع مورد بهرهبرداري قرار گيرد. بنابراين برخورداري از استقلال فکري براي توليد انديشه مبتني بر باورهاي صدقي جامعه حائز اهميت است تا از اين رهگذر بتوان دالّهايي متناسب بامدلول اجتماعي را به جامعه و جهانيان عرضه کرد.
شاخصه دوم نهضت توليد علم و جنبش نرمافزاري اين است که مفاهيم بگونهاي عرضه شود که قابليت فهم و درک توسط ديگر جوامع را داشته باشد. يکي از مشکلات ما در حال حاضر، عدم شناخت ديدگاههايمان توسط ديگر جوامع است؛ علت هم اينست که تلاش نکرديم انديشههاي خود را به ديگران بشناسانيم. بيشتر ابعاد انديشه انقلاب اسلامي يا از سوي انديشمندان غربي عرضه شده به گونهاي که آنها با ساختارهاي ذهني خود انقلاب اسلامي را به تصوير کشيدهاند و يا از سوي انديشمندان عرب تفسيرشده است که آنها نيز با ديدگاه مبتني بر اهل سنت انقلاب اسلامي را به عنوان انقلابي شيعي معرفي و تحليل کردهاند. برخي از تفسيرها هم از سوي سلطنت طلباني ارائه شده که حکومت پهلوي مورد نظر آنها واژگون شده است. آنها انقلاب اسلامي را به عنوان انقلابي متحجر و واپسگرا به جهانيان معرفي کردهاند. همچنين انديشه انقلاب اسلامي از سوي گروههاي ضد انقلابي که پس از انقلاب تصفيه شدهاند، نظير جريانات بني صدر يا منافقين تجزيه و تحليل شده است؛ که اين گروه پس از انقلاب، در صدد آن برآمدند که نظام فعلي را به عنوان يک نظام خشونت گرا و انحصار طلب به جهانيان معرفي کنند.
با اين وجود انديشمندان بومي انقلاب اسلامي در صدد برنيامدهاند که جوهر انقلاب اسلامي را به جهانيان عرضه کنند و اين يکي از مشکلات اساسي ما قلمداد ميشود که تاکنون نيز گريبانگير ما بوده است. در واقع، نخبگان فکري کشور درصدد آن برنيامدهاند که افکار و انديشههاي انقلاب اسلامي را به ديگران بشناسانند، بر اين اساس، يک سلسله سوء تفاهمها و سوء برداشتها در نگرش ديگران نسبت به عملکرد جمهوري اسلامي بروز کرده است؛ به عنوان مثال، اگر ما ميتوانستيم مباني نظري نگاه خود به مقوله حقوق بشر را به جهانيان عرضه کنيم، آنها جمهوري اسلامي را ناقض حقوق بشر معرفي نميکردند.
در اين زمينه علاوه بر قصور انديشمندان ما در نظريهپردازي، تلاش لازم و کافي براي سادهسازي مفاهيم نيز که از اهميت بالايي برخوردار است صورت نگرفته است؛ بدين معنا که به دليل اينکه مباني انديشه اسلامي مبتني بر يک سلسله مباني فقهي و قرآني است، درصدد بر نيامدهايم تا آن واژهها را به صورت روزآمد و قابل فهم به جهانيان عرضه کنيم. از اين رو، پژوهشگري که خواهان درک انديشههاي ماست، بايد ابتدا به نوعي با فقه اسلامي و مفاهيم عاليه قرآني آشنا گردد تا سپس بتواند به درک انديشه ما بپردازد. اين واقعيت در راه شناساندن انديشه انقلاب اسلامي مانعي بزرگ ايجاد کرده است. بنابراين ما بايد بتوانيم باتکيه بر تلاش نخبگان فکري خود، در جهت ارائه مفاهيم به صورت ساده، روز آمد و قابل فهم به جهانيان کوشش نمائيم.
نکته ديگري که در جنبش نرمافزاري از اهميت بسزايي برخوردار است آنکه ما تاکنون شاهد استيلاي حوزه سياست برحوزههاي فرهنگ، اقتصاد و اجتماع بودهايم؛ بدين معنا که به دليل سياست زدگي جامعه ما، مقولات فکري و فرهنگي نيز تحت الشعاع موضوعات سياسي قرارگرفته است؛ يعني علم از تحولات سياسي جامعه تأثير پذيرفته است و دليل اين امر نيز تحولاتي است که پس از انقلاب بروز کرده است. به عنوان مثال: درگيريهايي که در عرصه داخلي، با منافقين و گروههاي معاند پيش آمد و نيز مشکلات پديد آمده در دوران جنگ، موجب استيلاي فضاي سياسي ـ امنيتي بر جامعه ايران شد. تلاشهايي که پس از جنگ براي کاهش استيلاي حوزه سياست بر ديگر حوزها مبذول شد، چندان نتيجه نداد؛ به گونهاي که به رغم تلاشهاي صادقانه مسئولان نظام، در مقطعي خاص شاهد استيلاي سياست براقتصاد و در دورهاي ديگر شاهد استيلاي سياست بر فرهنگ بوديم.
مقام معظم رهبري با اعلام جنبش نرمافزاري و نهضت توليد علم در پي آن بودند که اهميت حوزه فرهنگ و انديشه را به عنوان حوزه استقلالي و در عين حال حوزه استيلايي و استعلايي برحوزههاي سياست، اقتصاد و اجتماع در سطح جامعه معرفي کنند؛ چرا که هر چه در عرصه انديشه سياسي و انديشه اقتصادي بروز ميکند، حاصل تلاشهاي فکري نخبگان جامعه در عرصههاي فکري، فرهنگي و ارتباطي است.
بنابراين ايشان با اين ابتکار در صدد بودند تا استقلال حوزه فرهنگ و انديشه را در جامعه مورد تأکيد قرار دهند که اين مهم بايد همواره به عنوان يک ضرورت مورد توجه قرار بگيرد.
بحث ديگري که در رابطه با نهضت توليد علم مطرح است، نهضت ترجمه است. در جامعه ما در يک زمان، ناگهان تب ترجمه بالا گرفت؛ البته بنده شخصا معتقدم که ترجمه به عنوان زمينه اوليه توليد دانش و انتقال انديشه حائز اهميت بسيار است؛ به عبارتي جامعهاي که از افکار ديگر جوامع آگاه نباشد، نميتواند به توليد انديشه بومي بپردازد. يکي از ضرورتهاي توليد انديشه بومي شناخت ديدگاههاي ديگر جوامع است تا بتوان با در نظر گرفتن نقطه نظرات آنان، انديشههاي خود را نيز به صورت روز آمد و متناسب با مقتضيات زمان ارائه کرد. بنابراين بنده اعتقاد دارم ترجمه همچنان حائز اهميت است؛ اما ترجمه نقش وسيله و مجرا را دارد، نه هدف! يعني؛ نبايد در ترجمه متوقف بشويم؛ بلکه ترجمه بايستي مرحلهاي باشد که از آن گذر ميکنيم و در پي آن براي توليد انديشه متناسب با ذهنيت و ساختارهاي ذهني جامعه تلاش ميکنيم.
حال آنکه مشکل عمده جامعه مااين بود که با تکيه بر همان ترجمهها و اولويت بخشي و با ارزش دانستن متون ترجمهاي، آنها را به عنوان تنها ملاک و معيار براي توليد انديشه در نظر ميگرفتند و بدين ترتيب ما بجاي توليد انديشه، شاهد مصرف انديشه بوديم.
در واقع، جامعهاي موفق است که بتواند بين توليد انديشه، توزيع انديشه و مصرف آن توازن برقرار کند. اگر جامعهاي مصرف زده، نسبت به انديشههاي ديگران باشد، باز هم چنين جامعهاي به هيچ وجه در صدد زايش فکري بر نميآيد. اگر توزيع کننده صرف انديشه ديگران باشيم، هرگز به فکر اينکه بتوانيم انديشهاي قوي را ارائه کنيم، بر نميآئيم و اگر صرفا به فکر توليد انديشه باشيم، بدون اينکه در صد توزيع و مصرف انديشه برآييم، باز هم موفق نخواهيم بود. امروزه ملاحظه ميشود کتابهاي متعددي در عرصه چاپ و نشر کشور عرضه شده است؛ ولي مخاطبان و خوانندگان چنداني در جامعه ندارد؛ يعني توليد انديشه صورت گرفته، ولي نسبت به قرائت و مصرف آن کالاهاي فرهنگي اقدام بايسته به عمل نيامده است. بنابراين بايد بين توليد، توزيع و مصرف تناسب وجود داشته باشد.
در واقع، جامعه ما در هر سه مورد، با مشکل مواجه است؛ چه در عرصه توليد انديشه، چه در حوزه توزيع آن و چه در زمينه مصرف کالاهاي فرهنگي.
بنابراين هدف مقام معظم رهبري از طرح جنبش نرمافزاري، معطوف نمودن توجه جامعه به مقوله توليد علم و فکر است؛ اما لازمه توجه به توليد انديشه آنست که تمهيداتي هم براي توزيع و مصرف انديشه بکار بسته شود. من معتقدم که از هم اکنون شايسته است براي علاقمند کردن جوانان، به مصرف کالاهاي فرهنگي و علاقمند کردن همزمان دانشجويان و استادان به مطالعه اين کتب؛ گامهاي عملي برداشته شود که يکي از راهها، ايجاد ذهنيت آرام و فارغ از دغدغه، براي استادان و دانشجويان است تا بتوانند فارغ از هر گونه دشواري معيشتي، به مطالعه کتب يا توزيع يا مصرف انديشه اهتمام کنند.
با توجه به اهميت و جايگاه خطير امر توليد علم و نهضت نرمافزاري در جهان امروز و نيز ضرورت تعامل با دنياي غرب در اين عرصه بايدها و نبايدها اين تعاملات را چگونه ارزيابي مينماييد؟
داشتن نگرش تمدني به انقلاب اسلامي و هويت ملي خود در زمره ضروريترين شاخصها براي تعامل با جهان خارج به شمار ميآيد. به اين معنا که انقلاب اسلامي نه تنها از جنبههاي سياسي که از جنبههاي اقتصادي، فرهنگي، اجتماعي و بطور کلي، جنبههاي نرمافزاري و سختافزاري بايد مورد اهتمام قرار گيرد.
پس نخست بايد انقلاب اسلامي را به عنوان انقلابي تمدني تلقي کرد در حاليکه ما، نسبت به اين انقلاب نگاهي تقليلگرا داريم؛ يعني ميخواهيم اسلام را با نگاه صرفا سياسي به ديگر جوامع معرفي کنيم. در حاليکه اسلام فقط جنبه سياسي ندارد. بلکه اسلام از جنبههاي اعتقادي، عبادي، اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي و اخلاقي نيز برخوردار است. بنابراين، اولين گام در رابطه با تعامل و تبادل با دنياي غرب آنست که اسلام و انقلاب اسلامي را با نگرشي تمدني؛ يعني يک نظام ارزشي جامع و همهجانبهنگر مورد بررسي قرار دهيم. اگر با يک نگاه تقليل گراي ايدئولوژيک و سياسي به انقلاب اسلامي نگاه کنيم، در آن صورت به هيچ وجه به تعامل با دنياي غرب بر نخواهيم خاست؛ بلکه اين نقطه آغاز تضاد ميان دو تمدن اسلامي و تمدن غرب خواهد بود.
پس اولين گام در راه چنين شناختي، برخورداري از يک نگاه وسيع و جامع به تمدن اسلامي است. لازم است ابتدا در صدد شناخت کليه اجزاء، عناصر و مؤلفههاي فرهنگ و تمدن خودي برآييم تا بتدريج بتوانيم آن جنبههايي را که قابليت همکاري و تبادل دارد، مورد توجه قرار دهيم؛ اما اگر از عرصه سياسي آغاز کنيم؛ به يقين موجب شروع درگيري و تنش خواهد بود.
نکته ديگر براي تعامل با دنياي غرب اينست که ما بين ارزش و روش تمايز قائل شويم. به عنوان مثال دموکراسي ارزش نيست، بلکه روشي است براي اداره جامعه. بر اين مبنا، شايسته است اين قالب و اين ساختار، متناسب با فرهنگ جامعه شکل بگيرد. اگر در تعامل با دنياي غرب، ارزشهاي واقعي را در انديشههاي آنها جستجو کنيم، در آن صورت مادچار از خود بيگانگي در برابر فرهنگ غرب شدهايم و اين نه تنها منجر به تعامل نخواهد شد، بلکه نوعي اقتباس يک سويه قلمداد ميگردد. به طور کلي، براي تعامل با دنياي غرب بايد غرب پژوه بود؛ نه غرب ستيز يا غربپذير.
يعني نه رويکرد غرب ستيزي پاسخگوي نيازهاي ماست و نه رويکرد اقتباسي و انقيادي در قبال تمدن غرب؛ بلکه رويکردي گزينشگر به صورت آگاهانه و براساس نيازهاي بومي ميتواند پاسخگوي نياز ما براي تعامل با غرب باشد.
نکته سوم اينکه، اين تعامل نيازمند تحقق شرطها و لوازمي است که از جمله آن ميتوان به برابري انديشه و تمدن دو طرف اشاره کرد. اگر تصور کنيم که تمدن غرب تمدني متفوّق برماست؛ چرا که به لحاظ قدرت نظامي و تکنولوژيک برتري دارد و بنابراين، خود را در مقابل آن تمدن مقهور بدانيم و احساس فروتني در قبال فرهنگ و تمدن غرب بکنيم، در آن صورت تعامل و تبادل معنا ندارد. تعامل و تبادل بايستي از يک ندّ در مقابل ندّي ديگر صورت بگيرد؛ يعني ميان دو فرهنگ و تمدن يکسان امکان تبادل وجود دارد؛ بگونهاي که هر دو طرف بتوانند از يکديگر و انديشههاي هم اقتباس کنند. البته در عمل ما بيشتر از جهان غرب تأثير پذيرفتهايم و اقتباس انديشههاي نخبگان غربي را مورد توجه قرار دادهايم، که شايسته تأمل است؛ اما در مورد اينکه چگونه فرهنگ و تمدن غرب از ما اقتباس کند؛ باز هم نيازمند شناخت جنبههايي هستيم که بتوانيم ديدگاههاي خود را به جهان غرب عرضه کنيم و آنها را مورد تبيين براي فهم و درک متقابل قرار دهيم.
به اعتقاد جنابعالي ابزارهاي نهادينهسازي جنبش نرمافزاري و نهضت توليد علم کدامند؟ و نقش رسانهها، دانشگاهها، آموزش و پرورش را در اين عرصه چگونه ارزيابي ميفرماييد؟
در اينکه نقش نهادهاي جامعهپذير در فرآيند توليد علم از اهميت بسزايي برخوردار است، ترديدي نيست؛ يعني جامعه بايستي در جهت در اولويت قرار دادن محور دانش و علم آموزي، از ابتدا گامهاي مؤثري بردارد و در عرصه آموزش و پرورش نيز، لازم است مدارس اعم از ابتدايي، راهنمايي و دبيرستانها، در جهت ارائه الگويي بومي براي تفکر نسل جوان گامهايي بردارند.
اين امر مستلزم شناساندن چهرهها و اسطورههاي علمي و ادبي کشور است، تا احساس غرور در جوانان پيدا شود که براي توليد علم و کسب افتخار و همچنين افزودن برگ زريني بر افتخارات کشور، تلاشهاي بيشتري بکنند. بنابراين، براي اينکه دانشآموزان به توليد علم علاقمند شوند، بايد ابزارهاي تشويقي مؤثري در نظر گرفته شود. البته المپيادهايي برگزار ميشود و جوايزي که براي افراد مختلف در نظر گرفته شده، ميتواند در تشويق دانشآموزان مؤثر واقع شود.
کتابهاي درسي دانشجويان بايد در جهت تعلم و درک و فهم بيشتر آنها طراحي شود. بنابرين افزايش روحيه ابتکار و خلاقيت در دانشآموزان از اهميت بسزايي برخوردار است.
در دانشگاهها به عنوان عرصه توليد علم، دانشجويان بايد از اينکه صرفا درگير فعاليتهاي سياسي بشوند، و از عرصه علم آموزي و انديشه ورزي غفلت کنند، پرهيز نمايند. آفت علم آموزي دانشجويان اينست که موضوعات سياسي را بر موضوعات علمي اولويت ببخشند.
البته تلاشهايي که تاکنون در مورد تشکيل انجمنهاي علمي در دانشگاهها صورت گرفته است، به نوعي صبغه علمي و انديشهاي دانشگاهها را در مقايسه با جنبههاي سياسي آن افزايش داده، که اين امر قابل تقدير است و نياز به تلاش بيشتري در اين زمينه نيز وجود دارد.
رسانهها نيز به دليل اينکه ميتوانند به جريان سازي، بسترسازي و نيز آماده کردن افکار عمومي و رشد خلاقيتهاي فکري و ذهني افراد بپردازند، از اهميت بسزايي برخوردارند، با توجه به اينکه جامعه ما دائم با رسانههاي مکتوب مانند؛ روزنامهها و نيز رسانههاي ديداري و شنيداري در ارتباط است، نخبگان رسانهاي ميتوانند نقش خود را در ترغيب مردم به توليد علم بخوبي ايفا کنند. ولي همين رسانهها اگر به گونهاي عمل کنند که مردم را نسبت به آينده نااميد کنند و يا جوّ تنش و درگيري و بياعتمادي را در جامعه دامن بزنند، در آن صورت مردم را از توليد علم و انديشه به دور داشتهاند.
توليد علم و انديشه نيازمند روحيه و فضاي متعادل، آرام، منطقي و قانوني است که هرگاه يکي از اين جنبهها خدشه دار شود، جامعه از تلاش براي علم آموزي غافل ميماند.
بنابراين، بنده معتقدم که نهادهاي جامعهپذير، از اهميت بسياري برخوردارند، پس نبايد نقش و ديدگاه هر کدام نقش و جايگاه ديگري را خنثي کند؛ بدين معنا که اگر يکي ديگر از نهادهاي جامعهپذير نظير خانواده، نقش و کارکرد نهاد ديگر جامعهپذير مانند؛ رسانه، مدرسه و يا دانشگاه را خنثي کند، در آن صورت ابزارهاي جامعهپذير کننده، به صورت هماهنگ عمل نکردهاند. در نتيجه؛ جامعه آن اجماع و وفاق لازم را براي توليد علم و انديشهورزي پيدا نميکند بنابراين لازم است ميان همه اين نهادها، همگوني، هماهنگي، و انسجام برقرار باشد و گرنه هر يک از اين نهادها با کارکردشان، کارکرد ديگري را خنثي ميکنند.
حضرتعالي بنيادها و خاستگاههاي نظريهپردازي و جنبش نرمافزاري را در آموزههاي ديني چگونه ارزيابي ميکنيد؟
دين اسلام ديني است که همه ما را به فراگيري دانش ترغيب کرده است؛ چه مرد و چه زن، به علم آموزي دعوت شدهاند. «طلب العلم فريضة علي کل مسلم و مسلمة» همچنين کساني صرفا خشيت الهي دارند که عالم باشند، «انما يخشي ا.. من عباده العلماء». و بررسيهاي موجود هم نشان داده که هميشه علم و دين مکمل يکديگر بودهاند؛ يعني دين چراغ هدايت و راهنمايي بوده و علم راهي بوده است براي اينکه آن آموزههاي ديني در جامعه پياده شود. از اينرو، علم و دين هر دو در جهت کشف اسرار آفرينش اشتراک هدف دارند.
در رابطه با نقش و جايگاه توليد علم در دين، برخي سوء برداشتها وجود دارد که در اين زمينه بايستي انديشمندان ما جامعه را آگاهتر کنند. اين سوء برداشتها به چند دسته تقسيم ميشود:
بعضي ازاين سوء برداشتها ناشي از مقايسه اسلام با مسيحيت است. يعني؛ اسلام را همانند مسيحيت قرون وسطايي قلمداد ميکنند که به نام دين، علم را در مذبحه قرار ميداد و با يک سلسله دروغهاي مذهبي مانع پيشرفت علم ميشد، عدهاي تلاش ميکنند که اسلام را با همان نوع از دين مقايسه کنند؛ در حاليکه دين اسلام به هيچ وجه معتقد به چنين جزم انديشيهايي نيست و معتقد است که علم، در حوزه اباحات و در منطقةالفراغ قرار دارد؛ يعني عرصهاي که در آن همه ميتوانند آزادانه بينديشند، البته ما معتقديم که بايستي بستر و فضاي مناسبي فراهم شود که همه بتوانند آزادانه بينديشند؛ يعني اگر يک سلسله تعصبات، پيشداوريها، خيالپردازيها، تو همات و خرافات در جامعه فراگير شود، مانع از علم اندوزي و علمآموزي ميگردد.
مشکل ديگري که در رابطه با شناخت و درک نگاه اسلام به علم وجود دارد اينست که عدهاي معتقدند که اسلام ديني است که حوزه عقل را محدود کرده است. به عبارتي ديگر، آنها معتقدند که عقل حوزهاي متمايز از دين است و علوم ديني و وحياني يک حوزه مجزا از حوزه علم را تشکيل ميدهند. در حاليکه در دين اسلام دايره عقل آنقدر گسترده است که ما صرفا به عقل ابزاري معتقد نيستيم؛ يعني عقلي که با کوتاهترين وسيله، در کوتاهترين زمان و با آسانترين روش به هدف برسيم. بلکه علاوه بر عقل ابزاري معتقد به عقل غايي و عقل اخلاقي نيز هستيم.
عقل غايي يعني؛ انسان برخوردار از عقلي است که غايت جهان هستي را درک کند و عقل اخلاقي هم شامل برگزيدن راهها و روشهايي ميشود که ما را براي رسيدن به هدف ياري ميرساند؛ راههايي که بايستي از مشروعيت نيز برخوردار باشند.
اگر هدف ما مقدس و مشروع است راهها و وسيلههاي ما نيز بايد مقدس و مشروع باشد. و اينجاست که سخن ماکيا ولي که «هدف وسيله را توجيه ميکند» مردود تلقي ميگردد.
بنابراين نه تنها نگاه اسلام به عقل يک نگاه تضييقي نيست؛ بلکه نگاه موسعي است که دايره وسيعي را براي عقل قائل است؛ چه عقل عملي و چه عقل نظري!
از اينروست که علما گفتهاند «کلما حکم به العقل، حکم به الشرع. و کلما حکم به الشرع حکم به العقل» ؛ يعني آنقدر اين دو حوزه با يکديگر ارتباط نزديک دارند که هيچ يک از اين دو از يکديگر مجزا نيستند. آموزههاي ديني و وحياني، بر منطق خرد ورزي منطبق است و عقلانيت ماهم در راستاي آموزههاي ديني و وحياني است.
اين هم سوء برداشتي است که در اين مقوله با آن مواجهيم. از اين رو، عدهاي چنين تصور ميکنند که بايستي اين برداشتها درباره نگاه دين به علم زد و ده شود و به نوعي نسبت به اصلاح اين افکار اهتمام لازم به عمل آيد.
همچنين در مورد نگاه دين به علم اين سوء برداشت وجود دارد که علم را صرفا همان علوم تجربي تلقي ميکنند؛ در حاليکه دايره علم محدود به علوم تجربي نيست و اينگونه نيست که بر مشاهده و آزمون و تجربه استوار باشد؛ بلکه اعم از علوم انساني وتجربي و علوم پايه است.
در حوزه علوم انساني نه تنها هيچگونه تبايني ميان آموزههاي علمي و آموزههاي ديني وجود ندارد. بلکه نوعي «اين هماني» نيز در اين مورد قائليم؛ چرا که همانطور که انيشتين ميگويد: «علم به معناي کشف راز و رموز خلقت است» و به يقين دين هم در اين راستا گام برمي دارد. بنابراين هم علوم انساني و هم علوم تجربي؛ هر دو از اين لحاظ، با دين اشتراک هدف دارند؛ چرا که در جهت شناخت اسرار و رموز آفرينش گام برمي دارند.
بدين ترتيب تباين قائل شدن ميان علم و دين آفتي است که در نگاه برخي نسبت به رويکرد اسلام به مقولات علمي وجود دارد و بنده معتقدم که بايستي قبل از نظريهپردازي و فراگيرکردن جنبش نرمافزاري، نسبت به تلاش براي زدودن برخي سوء برداشتها درباره نگاه دين به علم گامهايي مؤثر برداشته شود.
چنين سوء برداشتهايي ناشي از عدم شناخت دقيق دين است؛ برخي دين اسلام را همانند دين مسيحيت تلقي ميکنند، برخي دين اسلام را فقط در حوزه اخلاقي و فردي تصور ميکنند و گستره آن را در حوزه اجتماع و سياست، موسع نميدانند و بعضي نيز نسبت به دين اسلام نگرشي اقلّي دارند؛ در حاليکه نگرش اکثري به دين اسلام متناسب با جامعيت آن است.
نکته ديگر در اين سوء برداشتها درباره دين، در واقع نوعي غرضورزي است نه سوء برداشت! و تلاش استعمارگران در جهت تخريب اين چنين بوده است که دين را مخرّب جامعه معرفي نمايند و چنين وانمود کنند که جامعه دين مدار، از مسير ترقي به دور است. بنابراين براي اينکه دين ترمز پيشرفت جوامع نشود، دين زدايي لازم است تا دنياگرايي برجامعه حاکم شود. پس اين امر هم ميتواند ناشي از جهل و عدم اطلاع کافي باشد، و هم ناشي از غرض ورزي و عناد نسبت به دين اسلام.
به اعتقاد جنابعالي انقلاب اسلامي چه تأثيراتي را در تسريع و ايجاد بسترهاي لازم جهت براه افتادن جنبش نرمافزاري و توليد علم در پي داشت؟
انقلاب اسلامي از اين لحاظ که توانست نگاه اقلّي به دين را تصحيح کند و رويکرد اکثري به دين را در جامعه ارائه کند، در واقع توانست نشان دهد که دين صرفا در حوزه خصوصي و فردي کاربرد ندارد، بلکه در نظامات سياسي و اجتماعي نيز تأثير گذار است. بر اين مبنا، توليد علم و انديشه را نبايد به عنوان اقدام فردي قلمداد کنيم؛ بلکه اقدامي اجتماعي است که ميتواند براي غرور جامعه اسلامي نيز حائز اهميت باشد.
تأثير دوم انقلاب اسلامي بر جنبش نرمافزاري چنين بوده است که بر پيوند دو قشر حوزه و دانشگاه به عنوان دو منبع توليد و توزيع علم ـ اهتمام قابل توجهي مبذول کرده است. بدين ترتيب توانسته است تا بين اين دو منبع، که مدتها ميان آنها جدايي حاکم بود، پيوند و يگانگي برقرار کند و اين خود طليعه حرکتي نوين در جريان انقلاب اسلامي و جنبش نرمافزاري بود که سبب گرديد تا نخبگان فکري حوزه و دانشگاه در کنار يکديگر به انديشه ورزي بپردازند.
تأثير ديگر انقلاب اسلامي اين بود که توانست نه تنها بين نخبگان فکري، که ميان نخبگان علمي، سياسي، ارتباطي ـ رسانهاي و اقتصادي پيوند و همگوني برقرار کند. يعني در واقع نخبگان فکري ما به فکر تأثير گذاري بر عرصه سياست افتادند، نخبگان سياسي ما نيز به فکر تأثيرگذاري برحوزه علم و انديشه افتادند. نخبگان ارتباطي هم به اين فکر افتادند که هم بر حوزه علم و هم بر حوزه سياست تأثير بگذارند؛ بنابراين رسانه به عنوان يک دانشگاه تلاش ميکند که در عرصه تشويق علم آموزي در جامعه مؤثر باشد.
در واقع پيوندي که ميان نخبگان فکري، سياسي و ارتباطي در جامعه ما پس از انقلاب اسلامي بوجود آمد، بستري را فراهم کرد که زمينههاي اجماع همگاني و وفاق عمومي، و همچنين تحقق توليد علم و جنبش نرمافزاري در جامعه نيز فراهم گردد.
از اينرو، توليد علم نه به عنوان يک غرور ملي بلکه به عنوان شاخص تمدن اسلامي در جهان امروز بروز کرد به عبارتي اگر يک ايراني مسلمان به ابداع و ابتکار نويني ميپرداخت، اين ابداع تنها تحت عنوان ابداع يک ايراني مطرح نبود؛ بلکه از آن به عنوان ابداع يک مسلمان و نماد شکوهمند تمدن اسلامي ياد ميشد.
بنابراين انقلاب اسلامي توانست نوعي پيوند ميان بيداري اسلامي و توليد علم برقرار کند و اين بود که بيشتر انديشمندان جهان اسلام، اين انقلاب را در چنين فرآيندي سهيم دانستند؛ چرا که همزمان خاستگاههاي پان عربيستي در جهان عرب و خاستگاههاي پان ايرانيستي و ملي گرايانه در ايران کاهش يافت!
اين امر موجب شد که محافل علمي در جهت تلاش براي شکوفايي تمدن اسلامي گام بردارند. آنان هويت جديدي را براي انديشمندان علمي و فکري رقم زدند که احساس غرور کنند؛ غرور از اينکه تمدن اسلامي توانسته است که در عرضه توليد علم و دانش در جهان، نقش آفريني جديدي داشته باشد.
راهکارهاي مورد نظر جنابعالي براي تحقق اهداف جنبش نرمافزاري و نهضت توليد علم کدامند؟
اولاً بايستي مسئولان در جهت تقويت پژوهش همگام با آموزش تلاش کنند. اين امر نيازمند تخصيص بودجه کافي است؛ چه در عرصه آموزش و چه در عرصه پژوهش!
بدون سرمايه گذاري در اين عرصهها؛ امکان شکوفايي پژوهش و آموزش وجود ندارد.
البته هر دو عرصه را بايد با يکديگر بطور همزمان مورد بررسي قرار داد. يعني آموزش بدون توجه به پژوهش نميتواند تأثير گذار باشد. در واقع، پژوهش اگر به مرحله توزيع نرسد، تأثير گذار نيست و يکي از مشکلات جامعه ما نيز عدم اهتمام به تخصيص بودجه کافي براي آموزش و پژوهش است.
نکته دوم اينست که بايد از نگاه ابزاري به پژوهش و آموزش خودداري شود. بدين معنا که پژوهش عرصهاي براي کاويدن و درک و فهم واقعيت است؛ نه ابزاري براي توجيه اقدامات موجود! اگر مسئولين به پژوهش و روشهاي مختلف پژوهشي اعم از کتابخانهاي، تحليل محتوا، ميداني و پيمايشي ؛ به عنوان روشهايي براي توجيه اقدامات موجود و يا تسکين برخي اعتراضات استفاده کنند، در اين صورت پژوهش، کارکرد خود را از دست خواهد داد. در واقع، استيلاي حوزه سياست برحوزه علم موجب ميشود که آموزش و پژوهش به عنوان يک حوزه زيرين و تابع مورد توجه قرار بگيرد که اين امر به هيچ وجه نميتواند به توليد علم و دانش کمک کند.
همچنين، براي تحقق جنبش نرمافزاري لازم است به تبعات، لوازم، نتايج و دستاوردهاي پژوهشي آن ملتزم بود به گونهاي که ديدگاههاي کارشناسي بايد در بدنه تصميمگيري کشور مورد توجه قرار گيرد. اگر ديدگاههاي کارشناسي به عنوان ديدگاههاي مشورتي صرف بدون عنايت به ضرورت کار بست آن نگريسته شود و نظرات کارشناسي در بدنه تصميمگيري کمتر مورد لحاظ قرار بگيرد، عرصه اجرايي از عرصه کارشناسي مجزا ميشود و کارشناسان، ضمن از دست دادن انگيزه، هيچگونه خلاقيتي رااز خود بروز نميدهند تا بتوانند در سيستم مؤثر باشند؛ احساس بي تفاوتي و بي حسي علمي در ميان پژوهشگران ايجاد ميشود و در نتيجه؛ آنها نخواهند توانست در عرصههاي توليد علم تلاش بيشتري را از خود نشان بدهند. بنابراين لازم است تا مسئولان به ديدگاههاي کارشناسي بهاي بيشتري بدهند.
نکته ديگري که براي تحقق جنبش نرمافزاري حائز اهميت است، تفکيک دقيق ارزشها و روشهاست؛ يعني هنوز در برخي حوزهها معلوم نيست که آوردن دستاوردهاي علمي جهان غرب؛ آيا به معناي اقتباس ارزشهاي فرهنگي جامعه غرب است يا روشي نوين براي بهينه سازي و کارآمدي اجرايي و علمي قلمداد ميشود؟
در واقع، دستاوردهاي نوين غرب و لوازم و ملحقات آن، نبايد به عنوان مواردي تلقي شود که ارزشهاي سنتي ما را خدشهدار ميسازد.
ما بايد دايره مصلحت انديشي را کمي گستردهتر کنيم و از اينکه هر نوآوري و هر گونه تغيير در آداب و روشهاي موجود در جامعه به عنوان منبع تغيير هويت فرهنگي قلمداد بشود، خودداري ورزيم. جنبش توليد علم نيازمند برخي جسارتها و تهورهاست که بتوانيم با شجاعت و ابتکار برخي از دستاوردهاي تکنولوژيک غرب را در جامعه خودمان بومي سازيم و مورد استفاده قرار دهيم و بتوانيم تشخيص دهيم که تا چه حد اين دستاوردها لازم است که مرود بهره برداري قرار بگيرد به گونهاي که ارزشهاي اصيل ما مورد تعرض واقع نشود.
نکته با اهميت در اين زمينه آن است که اقتباس برخي از فناوريها، لازم نيست که بر شريعت منطبق باشد، بلکه کافيست که با شريعت مغاير نباشد. بنابراين بايستي در اين زمينه دقت کافي مبذول شود و دايره اباحه و منطقةالفراغ، کمي گستردهتر ديده شود تا امکان جولان عقلاني و خردورزي براي نخبگان فکري جامعه فراهم شود، تا بتوانند در فضاي آزاد و فارغ از هر گونه دغدغه به توليد انديشه و علم بپردازند.