تاکيد رهبر معظم انقلاب بر دفاع از ارزش هاي اسلامي و انقلابي
حضرت آيت الله خامنه اي ، رهبر معظم انقلاب اسلامي ، روز دوشنبه 16 فوريه در ديدار پرشور هزاران تن از مردم انقلابي آذربايجان شرقي ( تبريز ) ، دفاع از ارزشهاي اسلامي و انقلابي را ، وظيفه اي همگاني خواندند .
اين ديدار در آستانه سالگرد قيام مردم تبريز در فوريه 1978 برگزار شد . مردم تبريز در 29 دلو سال 1356 ( فوريه سال 1978) ، در بزرگداشت اربعين شهداي قيام مردم شهر مقدس قم ، تظاهرات بزرگ و بي سابقه اي برگزار کردند .
اين تظاهرات عظيم ، توسط ماموران رژيم وابسته و ديکتاتوري سلطنتي به شدت سرکوب شد .
عليرغم سرکوب خونين قيام مردم تبريز، اين واقعه در پيروزي انقلاب اسلامي ایران نقش تعيين کننده ای يافت و کمتر از يک سال بعد ، انقلاب به پيروزي رسيد و نظام وابسته و مستبد شاه سرنگون شد .
حضرت آيت الله خامنه اي ، هوشياری و درک موقعيت / شهامت اقدام و نهراسيدن از سختي ها و مخاطرات / و ايمان و اميد به آينده را ، سه درس مهم قيام مردم تبريز خواندند و خاطرنشان ساختند که اين آموزه های مهم ، همچنان راهگشاي امروز و آينده ملت ايران و کشور است .
همان طور که رهبر انقلاب در ديدار مردم تبريز تشریح کردند ، تلاش نظام سلطه به سرکردگي آمريکا که براي جلوگيري از پيروزي انقلاب اسلامي آغاز شده بود ، پس از آن نيز با هدف براندازي نظام جمهوري اسلامي ايران ادامه يافت .
ادامه مطلب
خاطراتی در خصوص سردار شهید حاج عباس كریمی
نوجوان بسیجی ، كنار خاكریز دراز كشیده بود. خسته بود و خیس عرق. نوار فشنگ های تیر باری كه به دور كمر و شانه هایش بسته شده بود، بر پهلوهایش فشار می آورد. كمی خود را جا به جا كرد. نگاهش را به كسی كه در كنارش نشسته بود، انداخت. مردی زانوهای خود را در بغل گرفته و نگاهش در دشت غرق شده بود. بسیجی ها را نگاه می كرد.
بسیجی هایی كه به ستون به هر سو می رفتند. امروز، روز تمرین بود؛ تمرین برای عملیاتی كه به زودی قرار بود انجام بدهند.
نوجوان بسیجی ، چهره خاك آلود مرد را برانداز كرد و پرسید:«اخوی ! مال كدام گردانی؟ توی گردان ما هستی؟!»
مرد، نگاهش را از دشت، به روی او برگرداند لبخندی زد و گفت:«نه برادر!»
نوجوان بسیجی، از طرز جواب دادن مرد خنده اش گرفت. با لحنی بی اعتنا گفت: «می دانستم! تا به حال تو را ندیده بودم.»
و بعد خود را كنار خاكریز جابه جا كرد و گفت: «ببین! فكر كنم گردان ما شب عملیات جلوتر از همه باشد. تو هم بیا گردان ما!»
مرد، دوباره نگاهش را به سوی دشت كشید و چیزی نگفت.
بسیجی می خواست همچنان با مرد صحبت كند؛ پرسید: «شنیده ای كه قرار است فرمانده لشكر بعد از تمرین، سخنرانی كند؟ تو او را تا به حال دیده ای؟!»
مردگفت: «بله!»
نوجوان گفت:«خوش به حالت ! من كه تا به حال او را ندیده ام.
اما تعریفش را شنیده ام! خیلی دوست دارم كه او را ببینم»
مرد، نگاهش را به روی او انداخت و سپس دوباره به دور دست ها چشم دوخت و آرام گفت: «او هم مثل همه بسیجی هاست؛ درست مثل آنها»
بسیجی نگاه تندی به او كرد. از گفته های مرد ناراحت شده بود. فكر كرد كه او چقدر خود خواه است.
چطور ممكن است «حاج عباس» ، فرمانده لشكر، مثل او باشد.
نوجوان بسیجی در حالی كه لحن صدایش اعتراض آمیز می نمود، گفت: «اصلاً می دانی حاج عباس كیست؟ هان…؟»
مرد چیزی نگفت؛ حتی نگاهش را هم برنگرداند. نوجوان بسیجی در حالی كه رویش را به سوی دیگر برگردانده بود، با صدای بلندی گفت: «بعضی ها خیلی خود خواه هستند! خیلی بی معرفت هستند… من دائم آرزومی كنم كه یك بار حاج عباس را ببینم، آن وقت تو می گویی كه او هم مثل همه بسیجی هاست؟!»
نوجوان بسیجی ، یكباره از جا بلند شد. نگاهش به سمت ستونی از بسیجی ها بودكه آماده حركت بودند. بی آنكه به مرد نگاه كند: گفت: «حالا بیا كمك كن تا این نوار فشنگ ها را ببندم…»
مرد به كمكش آمد . نوار فشنگ ها از دور كمر بسیجی باز شده بود. آن را از نو بستند.
نوجوان بسیجی سلاحش را برداشت. در حالی كه نمی خواست نگاهی توی صورت مرد بیندازد، گفت: «حالا اگر دوست داشتی بیایی گردان ما، به من بگو، شاید توانستم كاری برایت انجام دهم...بعد سخنرانی حاج عباس، بیا پیش من…»
بسیجی ، این را گفت و به راه افتاد . مرد بلند گفت: «خداحافظ….»
نوجوان بسیجی رویش را برگرداند. مرد، دست تكان می داد.
نوجوان دوید و در میان جمع بسیجی ها ناپدید شد.
روی زمین صافی كه دور تا دور آن را خاكریز گرفته بود، بسیجی ها جمع شده بودند. عده ای دیگر از بسیجی هااز میدان تمرین آمدند.
نوجوان بسیجی ، در میان جمع نشسته بود و به هر سو می نگریست . مرد را كه دید، بلند گفت: «بیا اینجا»
مرد برگشت. نوجوان بسیجی دستهایش را برای او تكان داد. مرد، او راكه دید،خندید و گفت: «سلام!»
چند نفری همراه او بودند. چیزی به آنها گفت و آمد كنار نوجوان و بر روی زمین نشست.
نوجوان بسیجی گفت:«كجا بودی؟!هر چقدر دنبالت گشتم پیدایت نكردم.»
مرد گفت: «توی میدان تیر بودم.»
نوجوان بسیجی از خوشحالی نمی توانست در یك جا بنشیند و مرتب جابه جا می شد. از مرد پرسید: « پس چرا تا حالا حاج عباس برای سخنرانی نیامده؟»
مرد با خنده گفت: «تو از كجا می دانی نیامده؟ شاید او یكی از همین هایی كه دراین جا هستند، باشد!»
نوجوان بسیجی خندید. نگاهی به مرد انداخت و گفت:« از تو خوشم می آید! خیلی ساده هستی! مرد حسابی! فرمانده لشكر را حتماً با اسكورت می آورند. تو دیگر كی هستی!؟»
مرد خندید و سرش را پایین انداخت.
همه آمدند . میدان پر شد از بسیجی هایی كه به نظم بر روی زمین نشسته بودند. یكی جلو روی همه قرار گرفت و شروع به صحبت كرد:
بسم الله الرحمن الرحیم . این آخرین تمرین قبل از عملیات بود كه انجام دادیم. برادر«عباس كریمی» ، فرمانده لشكر،در میدان تمرین حضور داشتند و الان هم قرار است در مورد عملیات صحبت كنند. تا برادر كریمی برای سخنرانی تشریف بیاورند،همه صلوات بفرستید…
صدای صلوات بلند شد. نوجوان بسیجی نگاهش را به اطراف كشید.
مرد از كنار او بلند شد و به طرف جلو رفت. پسرك با ناراحتی زیر لب گفت: «این دیگر كیست؟! آبروی آدم را می برد حالا كجا راه افتاد برود!؟»
مرد كه جلو روی همه قرار گرفت، صدایی هماهنگ از میان جمع به هوا برخاست:
- صلی علی محمد ،فرمانده لشكر حق خوش آمد.
نوجوان بسیجی حیران مانده بود. مرد شروع به صحبت كرد. نوجوان بسیجی احساس كرد در كوره ای از آتش است. صورتش داغ شده بود. هیچ صدایی را نمی شنید . نگاهش را به زمین دوخت. سخنرانی پایان یافت. جمع بسیجی ها به هم خورد. همه به دور فرمانده لشكر ریخته بودند و او را غرق در بوسه می ساختند، اما نوجوان بسیجی همان طور بر جای خود نشسته بود.
بلند شد،ایستاد و ناگاه به سوی جمع بسیجی ها شتافت. دیوانه وار جمع را شكافت و راهی به جلو باز كرد. سخت تقلا می كرد. شانه ها را می گرفت و خود را به جلو می كشید. خود را به حاج عباس رساند. لحظه ای نگاهشان در هم گره خورد. نوجوان بسیجی پیراهن حاج عباس را بادست گرفت و با صدایی بغض آلود بلند گفت:«خوب چی می شد اگر همان اول می گفتی من فرمانده لشكرم…»
دیگر نتوانست هیچ چیز بگوید. بغض مجالش نداد. خود را در آغوش حاج عباس انداخت و صورتش را در میان دست های فرمانده لشكر پنهان كرد.
ادامه مطلب
وصیتنامه غواص شهید محمودسهرابی
ادامه مطلب
عرصه ى خطر
در عرصههاى خوف و خطر پا گذاشتید
رفتید و عشق را به تماشا گذاشتید
در طى این طریق به سوى رها شدن
رسم وفا نبود مرا جا گذاشتید
سر را به روى دامن زهرا (س) گذاشتید
از هر چه داشتید گذشتید با امید
بر هر چه داشتید به دل، پا گذاشتید
رفتید و عشق را به تماشا گذاشتید
ادامه مطلب
یك ترانه در گلو..
من عطش آلودهام آبم دهید
جرعهاى از بادهى نابم دهید
لب ز اسرار شهیدان دوختم
سینهام آتش گرفت و سوختم
«گوى توفیق» از میان برداشتند
یكه و تنها مرا بگذاشتند
یك غزل در حنجرم خشكیده است
شعرهاى دفترم خشكیده است
دوستان رفتند و من جا ماندهام
در قفس تنهاى تنها ماندهام
قمریان در بوستان خنیاگرند
بلبلان در گلستانى دیگرند
ما فقط دم از تكامل میزدیم
دل به دریاى تساهل میزدیم
ما جعلنا خوانده و سالم شدیم
مایل این رخوت دائم شدیم
ما سلامت را سعادت خواندهایم
در كجا درس شهادت خواندهایم
غیرت آیینان خطر كردند، زود
تا خدا میل سفر كردند، زود
جملگى پروانهى آتش شدند
در حریم عاشقى آرش شدند
ادامه مطلب
قصد دریا
باز میخواند كسى در شیههى اسبان مرا
منتظر استاده در خون، چشم این میدان مرا
رنگ آرامش ندارد این دل دریاییام
میبرد سیلابها تا شورش طوفان مرا
خون خورشید است یا زخم جبین عاشقان
مینشاند این چنین در آتش سوزان مرا
بسته بودم در ازل عهدى و اینك شوق دار
میكشد تا آخرین منزلگه پیمان مرا
غرق خون بسیار دیدى، عاشقان را صف به صف
هان! ببین اینك به خون خویشتن رقصان مرا
ادامه مطلب
كعبه ى دل
كوله بارى پر زمهر انبیا دارد شهید
سینهاى چون صبح صادق، باصفا دارد شهید
این نه خون است اى برادر بر لب خشكیدهاش
بر لب خونرنگ خود، آب بقا دارد شهید
گرچه در گرداب خون، خوابیده آرام و خموش
با نواى بینوایى، بس نوا دارد شهید
كعبهى دل را زیارت كرده با سعى و صفا
در ضمیر جان خود، گویى منا دارد شهید
دانى از بهر چه جانبازى كند در راه دوست
چون طواف كعبه را در كربلا دارد شهید
تا مس ناقابل خود را بدل سازد به زر
در رگ دل جوهرى از كیمیا دارد شهید
پیكر عریان او در خاك و خون افتاده است
از شرف بر جسم خود خونین قبا دارد شهید
ادامه مطلب
گم نمیشوى
سبزى و باهجوم خزان گم نمیشوی
نورى كه در عبور زمان گم نمیشوی
پنداشتند مرگ تو پایان نام توست
اما بدان ز باورمان گم نمیشوی
مثل عبور ثانیهها، مثل زندگی
یك لحظه از وراى جهان گم نمیشوی
با آنكه زخم خوردهى شام شقاوتی
اى صبح! اى سپیده، زجان گم نمیشوی
نام تو وسعتیست پر از آبروى عشق
باور كن اى همیشه عیان! گم نمیشوی
در قلب آنكه عاشق نام بلند توست
اى آبروى هر دو جهان گم نمیشوی
ادامه مطلب
اى وطن
عاقبت اى خاك جانبخش وطن، مىسازمت
گر هزاران ره شوى ویرانه، من مىسازمت
گاه بیلم در كف و گاهى قلم، یعنى كه من
با قلم با بیل، اى خاك كهن، مىسازمت
آب اگر سفیانیان عصر بستندم به روى
من به آب اشك چشم خویشتن ، مىسازمت
من قوى بازویم و با آبرو و كارگر
با غبار صورت و خون بدن، مىسازمت
خصم گر همچون شهیدان پیكرم در گور كرد
من برون از گور گشته ، با كفن، مىسازمت
من سلیمان، صاحب خوانم نىام من خشتمال
هستم و بر رغم خصم اهرمن، مىسازمت
ادامه مطلب
نام داران بی نام
به یاد یاران مفقودالاثر
مادرم هر بار برگ لالهاى بو مىكند
كوچههاى منتظر را آب و جارو مىكند
شبنم شعر عطش، از برگ باور مىچكد
تا فلق، تبلیغ پرواز پرستو مىكند
گرد دل را مىتكاند، عشق را رو مىكند
تا پدر یك لب تبسم، بین ما قسمت كند
صبر را با خون دل، سنگ ترازو مىكند
قاصد ابهام آن سوتر هیاهو مىكند
با عطش با زخم باید عهد را تجدید كرد
ورنه، دل با لاى لاى عافیت خو مىكند
ادامه مطلب
سخن و وصیت نامه شهید خرازی 02
متن كامل دومین وصیت نامه حاج حسین خرازی كه 50 روز پیش از شهادتش تحریر شده است:
الهم انی اسئلك ان تملاء قلبی حبا لك و خشیة منك و تصدیقا بكتابك و ایمانا بك و خوفا منك و شوقا الیك یا ذالجلال و الاكرام حبب الی لقائك و احبب لقائی و اجعل لی فی لقائك الراحة و الفرج و الكرامة
قبلا چند كلمهای نوشته بودم فكر كنم تكمیلی چندكلمه دیگر باید بنویسم.
خدایا ! غلط كردم، استغفرالله، خدایا امان، امان از تاریكی و تنگی و فشار قبر و سوال منكر و نكیر در روز محشر و قیامت. به فریادم برس. خدایا !من دلشكسته و مضطرم. صاحب پیروزی و موفقیت تو را می دانم و بس، و بر تو توكل دارم. خدایا ! تا زمان عملیات فاصله زیادی نیست خدایا به قول امام خمینی «تو فرمانده كل قوا هستی» ، خودت رزمندگانت را پیروز گردان و شر صدام و كفار را از سر مسلمین بكن.
خدایا ! از مال دنیا چیزی جز بدهكاری و گناه ندارم. خدایا ! تو خود توبه مرا قبول كن و از فیض عظمای شهادت، نصیب بهره مندم ساز. از تو طلب مغفرت و عفو دارم.
یا واسع المغفرة ، یا سبقت رحمتة غضبه
از همسر خوب و ایثارگرم كمال تشكر و سپاسگذاری را دارم. انشاءالله كه مرا می بخشی. الحمدالله اگر خداوند فرزندی لطف و كرم فرمود ، به سلامتی او را مهدی و زهرا اسم بگذار و از خوراك و طعام حلال و طیب به او بخوران و او را سرباز و طلبه امام زمان بار و تربیت كن كه این خود هدیهای است به پیشگاه خداوند باری تعالی و كاهشی باشد از عذاب قبر و آخرت و قیامت. می دانم در امر بیت المال امانتدار خوبی نبودم و زیاده روی كرده باشم . خلاصه برایم رد مظالم و آمرزش بخواهید.
والسلام
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار
رزمندگان اسلام پیروزشان بگردان
حسین خرازی
1/10/1365
ادامه مطلب
وصیتنامه شهید ردانی پور
(اشهد انّ لا الله الا الله و اشهد انّ محمدا رسول الله و اشهد انّ علی و اولاده المعصومین حجج الله)
بسم الله الرّحمن الرّحیم
سپاس خداوندی را که انور جلال او از افق عقول بندگانش تابان است. و خواسته اش از زبان گویای کتاب و سنت نمایان. خدایی که دوستان خد را از دلبستگی به دنیای فریب کار رهانید و به شادی های گوناتگونشان رساند...واما شما ای روحانیون و طلاب عزیز همان طور که امام فرمودند تذکیه و تعلم را پیشه ی خود سازید و جوانان عزیز اسلام را هادی باشید و در آغوشهدایت الهی جای بگیرید. کار شما بهترین کاراست همان کار پیغمبر و ائمه معصومین است .... هدایت و ارشاد و اداره جامه ی اسلامی و پیاده کردن احکام نورانی اسلام. و مانند علی بن ابی طالب(ع) در دعا میخوانیم "ولا تأخده فی الله لومة لائم" در راه خدا حرکت کردن سختی و رنج دارد، موانع زیاد است وبا صبر و استقامت راه انبیاء را ادامه دهید که امروز جوانان ما با ریختن خونشان موانع راه را برداشتند و بر می دارند و ما در قیامت در پیشگاه خداوند تبارک و تعالی عذری نداریم و البته این حرف من با هم درسها و هم سنگران خودم است. نه به بزرگان که سخن گفتن در مقابلشان بی ادبی است. آنان مربی ما هستند و ما شاگرد آنان.
و شما ای پاسدار عزیز و جوان برومند که هدفتان مقدس است و راهتان روشن و حرکتتان حماسه آفرین است. چون هجرتتان آغاز بر هجرتها بود و خون سرختان پیام آور هدفتان و سرهای بریده و بدن های قطعه قطعه شده شما نشانگر مظلومیت تان است. دست از دامان امام زمان و نوکرانش نکشید که اینان عمال اسلامند و اسلام اصیل راباید از امثال غفاری ها، سعیدی ها، مطهری ها، بهشتی ها، صدوقی ها، مدنی ها، دستغیبی ها و امثالهم گرفت.
بدانید اسلام منهای روحانیت اسلام نیست و این سد دشمن شکن را نگذارید بشکند.
مادرم ... آن زمان که اسلام و انقلاب به خون احتیاج داشت تو ثمره ی سالها عمرت را که فرزندی مسلمان بود هدیه کردی، چه خوب امانت داری کردی و چه به موقع امانت را دادی. پس شاد باش و فرزندان دیگرت را هم بده و خود مانند زینب معلم دیگران باش.
مبادا بر من گریه کنی که اگر شهید باشم زنده ام، زنده تر از زنده ها. حلالم کن و به برادرانم و به بچه های خواهرانم بگو که
آنان باید خود را برای قربانی شدن آماده کنند و سربازی اسلام را بر عهده بگیرند.
خواهرانم،...در تربیت فرزندانتان بکوشید و حجاب را رعایت کنید. زهرا گونه زندگی نمایید و شوهرانتان را به راه خدا وادارید.
مادر خدا پدرم را رحمت و شما را عاقبت به خیر کند. انشا الله اگر کربلا مشرف شدی مرا فارموش نکن. و از حضرت امام حسین(ع) تقاضا کن که قربانیت را بپذیرد.
هر وقت خبر کشته شدن من به شما رسید بگو "انا لله و انا الیه راجعون" و این را یک امتحان قلمداد کن.
پروردگارا هرچند به نفس مطمئنه نرسیدیم و در جهاد اکبر پیروز نگشتیم.اما به جهاد اصغر پرداختیم پس" ربّنا فاغفر لنا ذنوبنا وکفّر عنّا سیّئاتنا و توفّنا مع الأبرار، ربّنا و ءاتنا ما وعدتّنا علی رسلک و لا تخزنایوم القیمة إنّک لا تخلف المیعاد"
برایم تفت نگیرید خرج نکنید، فاتحه ای ساده و پول آن را به انجمن ایتام اهدا نمایید. در صورت امکان در قبرستان شهدا دفنم کنید کنار پاسداران تا شاید خداوند به واسطه ی آنان مرا ببخشد. و در هنگام دفنم زیارت عاشورا و روضه حضرت زهرا بخوانید.
ادامه مطلب
ویژگیها و فضایل اخلاقی شهید ردانی پور
شهید ردانی پور مسلح به سلاح تقوی بود ودر توصیه دیگران به تقوی و خصایل والای اسلامی تلاش زیادی داشت .
خصوصاً به كسانی كه مسئولیت داشتند همواره یادآوری میكرد كه :
ادامه مطلب
خاطرات شهید جعفرزاده
سردار کاظم میر حسینی :
یک روز پشت ماشین نشسته بود و می رود تا بنزین بزند. مسئول آن جا می گوید کارتت را بده. کجا هستی چقدر خدمت کرده ای کی آمده ای سربازی. او هم می گوید من مدتی هست آمده ام این جا. وضعیت این جا چه جوری است. و به خوبی با این سرباز انس می گیرد و خیلی چیزها از او می پرسد. بعد هم بنزین می زند و می رود و بعد به او اشاره می کند که این فرمانده تیپ هست. سربازه خیلی خجل می شود ولی جعفرزاده از ماشین پایین می آید و پیشانی او را می بوسد و می گوید مشکلی نیست ما هم مثل شما هستیم.
او یک افتادگی و مهربانی خاصی در یگان داشت و می خواست تا نیروها با هم اخت باشند و نمی خواست فرقی بین نیروها از لحاظ رده بگذارد.
مثلاً یگان هایی که مستقر بودند گردان هایی که در آموزش بودند او همیشه می رفت سرکشی و صحبت هایش هم اغلب صحبت های او مذهبی و اخلاقی بود. که عملیات این جوری است. شما با خدا ارتباط داشته باشید. راز و نیاز کنید. تدبیر داشته باشید. و روح معنوی. خودش علاقه خاصی به تلاوت قرآن داشت و خود را موظف کرده بود که هر شب مقداری از قرآن را تلاوت کند. و سفارش هم به رزمندگان می کرد که اُنس با قرآن داشته باشند.
در یک سفری که فرماند هان قبل از عملیات بدر به مشهد داشته اند. نقل می کند که ایشان نزد امام رضا که رفت یک حالت خاصی پیدا کرده بود. اشک از چشمانش جاری بود و خودش را به ضریح امام رضا چسبانده بود و گریه می کرد به طوری که به همه می گفتند ایشان شهید می شود. بعد که برمی گردد برای عملیات نقل می کند شب عملیات که رسید یک شب مانده بود به عملیات یک نامه ای از خانواده اش برایش می فرستند. نامه را می خواند و یک عکس هم از فرزندش در نامه بوده. چون می داند عکسی که بوده عکس را نگاه می کند و کنار می گذارد .او می گوید می خواهند شب عملیات من عکس را ببینم و شاید کمی محبت فرزند در اراده ام تاثیر بگذارد و به همین اندازه هم عکس را نمی بیند ومی گوید حالا که خدایی شدیم دیگر فکر فرزند و خانه زندگی و اینها را بگذاریم کنا ر داریم با خدا معامله می کنیم. روز بعد هم در عملیات و در خط مقدم حضور پیدا می کند. هرچه بچه های رزمنده می گویند شما برو عقب شما باید بچه ها را هدایت کنی، می گوید من و شما الان هیچ فرقی نداریم. هر طوری بشود با هم می شویم. که یک گلوله توپ می آید روی سنگر ترکش آن به سر شهید ابراهیمی می خورد و شهید می شود.
ایشان راضی نمی شود بچه ها را تنها بگذارد و به عقب برگردد.
در رسیدگی به امور یگان، دلسوز بود .حسن خلق داشت و هیچ وقت به عنوان دستور برخورد نمی کرد و اگر هم موردی بود عذرخواهی می کرد . در جمع بچه ها خوش اخلاق بود و با نیروها می جوشید. اُنس و علاقه ای که نیروها به ایشان داشتند به خصوص بسیم چی ها علاقه ای قلبی بود و قلباً از او اطاعت می کردند, او بر قلب ها حکومت می کرد که خیلی مهم است که کسی بتواند این گونه فرماندهی کند, با اشاره ای یا دستوری که می داد بلافاصله انجام می دادند. حالت مذهبی خاصی هم داشت. علاقه خاصی به دعای توسل و زیارت عاشورا و دیگر دعاهایی که خوانده می شد, داشت. خودش شرکت می کرد به خصوص انس به خصوصی با قرآن داشت.
او نیز چون دیگر شهدا طرز فکر و رفتارش علاقه اش به مدینه ی فاضله را نشان می داد. با توجه به مسائل مادی که متاسفانه الان در جامعه با آنها دست به گریبان هستیم واقعاً شهدا به مسائل مادی اصلاً اهمیت نمی دادند و در عالم دیگری اوج گرفته بودند.
ایشان حتی در سخنرانی هایش هم خیلی تاکید داشتند به اطیعوالله و اطلیعوالرسول…. سلسله مراتب فرماندهی را تاکید داشتند و توضیح می دادند که سلسله مراتب ما در آخر به خدا می رسد .
ایشان اطاعت از فرماندهی را عبادت می دانستند و به این نحو برخورد می کردند موقعی که می رفتیم قرار گاه و ایشان با مسئولین بالا و به خصوص سردار رضایی برخورد می کردند و در صحبت هایشان طوری بوده که احترام خاصی داشتند .عصبانیت او طوری نبود که پرخاش کند فقط قاطعیت او بیشتر می شد.
آرزوی ایشان واقعاً همان آرزوی امام بود که برای رزمندگان ترسیم کرده بود وآن پیروزی رزمندگان اسلام بود.
شهید جعفرزاده روی مسائل تقویت جنگ و جبهه خیلی تلاش داشت و آرزویش پیروزی رزمندگان اسلام و عبور از کربلا به سوی قدس بود . هیچ آرزوی مادی فکر نکنم اصلاً در وجود ایشان بود و طوری بود که اصلاً به دنیا دل نبسته بود.
در مورد شهادت مطلب خاصی از ایشان یاد ندارم ولی از حرکات و کارهایی که انجام می داد معلوم بود که او عاشق شهادت است. بعضی وقت ها که در خط کوشک مستقر بودیم با او می رفتیم با موتور و او کلیه سنگرها را دانه دانه سر می زد. با همان لباس خاکی بسیجی و خیلی وقت ها بود که می دید بعضی بسیجی ها خسته هستند تا صبح به جایشان نگهبانی می داد. یک دفعه یک خاکریزی بود که یکی لودر و بولدوزر (غلطک) در حال زدن یک دژ بودن تا آب پشت خط خودی نیفتد و جایی که این راننده ها کار می کردند با دشمن حدود تقریباً یک کیلومتر بیشتر فاصله نداشت و شدیداً آن منطقه زیر آتش خمپاره 60 بود. ایشان رفت و نشست پهلوی راننده بولدزور زیر این آتش شدید دشمن که روی کار کردن بولدوزر حساسیت داشت شروع کرد با راننده بولدوزر صحبت کردن, از مسائل معنوی ومسائل دیگرو شروع کرد به روحیه دادن به آن بسیجی. بعد که صحبت هایش تمام شد و پیاده شدند من از آن راننده پرسیدم او را شناختی که با تو صحبت می کرد گفت نه او را نشناختم او یکی از بچه های بسیجی گردان می باشد. گفتم او فرمانده تیپ بود ,آقای جعفرزاده .وقتی متوجه شد از تعجب مانده بود چه کند. با افراد مافوق و بالاتر از خودش واقعاً وقتی برخورد می کردم احترام می گذاشت که ما بعضی وقت ها شرمنده می شدیم که چرا ما خودمان با ایشان این جوری رفتار نمی کنیم.
من یادم هست مثلاً با سردار جعفری که آن موقع فرمانده یکی از قرارگاه ها بود و یا خود سردار رضایی, سردار مرتضی قربانی اینها وقتی می آمدند ایشان حتی جلوی آنها بلند حرف نمی زد. خیلی کوشش می کرد که نهایت احترام بشود همانطوری که به زیر دست های خودش هم احترام می گذاشت.
مدتی بود او مرخصی نرفته بود .پدر ایشان آمده بود جبهه. من یادم هست چون خیلی کار داشت پدرش را با خودش این طرف و آن طرف می برد و می آورد و به همین دلیل ما با پدر ایشان آشنا هم شدیم. داشتیم از منطقه برمی گشتیم ایشان در بین راه به راننده گفت نگه دار. پدرش عقب نشسته بود و من هم کنار پدر ایشان عقب نشسته بودیم، ایشان آمد عقب نشست و به ما گفت شما بنشین صندلی جلو و شروع کرد با بابا شوخی کردن و خنده کردن . گفت حالا که فرصت هست یک مقداری با بابا صحبت بکنیم. شوخی کنیم، خنده کنیم. یک موقعی فکر نکند ما این جا کاره ای هستیم. پدرش هم تعریف می کرد هر موقع ایشان می آید به شهر سریع می رود سرزمین خودش و شروع به کار می کند .کسی در محل نمی دانست ایشان در جبهه چه کاره است..
بچه هایی که در تیپ 28 صفر با ایشان بودند وقتی که می آمدند همیشه با نیکی از ایشان یاد می کردند و بچه های تیپ الغدیر هم که در یک سال فرماندهی ایشان برخوردهای بسیار خوب ایشان را فراموش نمی کنند.
یک دفعه در منطقه زید خط پدافندی داشتیم ایشان با شهید حسین انتظاری رفته بود برای بازدید که مجروح می شود و ترکش می خورد ولی عقب برنمی گردد و همان جا پانسمانی کرده و به کارش ادامه می دهد.
ادامه مطلب
خاطرات شهید جعفرزاده
ناصر سلطانی :
از بدو معرفی شهید جعفرزاده به فرماندهی تیپ با ایشان آشنا شدم . آن زمان در منطقه بودم و زمانی که به عملیات بدر نزدیک می شدیم بیشتر با ایشان آشنا شدم البته در زمان پاتک پاسگاه زید ایشان را در سنگر محور دیدم که پاتک دشمن دفع شده بود و ایشان با روحیه بالا همان جا حضور داشت و با درایت و فرماندهی خوب دشمن را به عقب رانده بودند که خیلی از نظر تاکتیکی مهم بود زیرا دشمن سرمایه زیادی را برای این قسمت هزینه کرده بود.
یک شب قبل از عملیات بدر همه مسئولین دسته به بالا در داخل مقر تاکتیکی جمع شدیم و شهید جعفرزاده برایمان صحبت کردند و از استقامت در عملیات برایمان توضیح دادند و گفتند همه باید بجنگیم در این منطقه جلو ما دشمن وپشت سر ما آب است که باید جنگید و امیدی به پشت سر و عقب نشینی نباید داشت.
گردان امام حسن شب 21/12/63 از شط علی حرکت و تقریباً ساعت 24 به پاسگاه السخره رسید. جایی که شب قبل گردان امام علی (ع) به فرماندهی شهید حسن انتظاری عمل کرده بود و ما همان شب به دشمن هجوم بردیم و تلفاتی را به دشمن وارد کردیم و روز بعد در همان جا بودیم که شهید جعفرزاده به منطقه آمد تا دشمن را از نزدیک ببیند و هم چنین برای بالا بردن روحیه بچه ها، سرکشی داشت. چون خیلی موثر بود که فرمانده، شب در خط اول حضور پیدا کند، آن هم در عملیات که هنوز خط تثبیت نشده است.
شهید جعفر زاده روی دژی که تیپ امام حسن (ع) عمل کرده بود چند سنگر آن طرف تر بود که به ایشان خبر دادند که تانک های دشمن در حال آرایش هستند و ایشان بلند شده بود که دشمن را مشاهده کند که یک ترکش به سر ایشان اصابت کرد و یکی از بچه ها گفت که، جعفرزاده شهید شده بلافاصله با بی سیم تماس گرفتند و یک قایق به آنجا آمد و شهید را در برانکارد گذاشتند، در حالی که سر ایشان را بسته بودند. حقیر یک سر برانکارد را گرفتم که به قایق منتقل کنم در آخرین لحظه دست را بلند کردند، در حالی که در حالت کما بودند روی شکم گذاشتند و شهید به داخل قایق منتقل شد.
گرچه از داغ لاله می سوزیم
ما همان سر بلند دیروزیم
گر به تکلیف خود عمل کردیم
روز فتح وشکست پیروزیم
این دو بیت همیشه بر لبان برادر حاج ابراهیم جعفر زاده بود زمزمه و حال او با این شعر بود از این رو همیشه آرام بود و چون به تکلیف خود عمل می کرد خود را همیشه پیروز می دانست.
شب عملیات بود که در شط علی بودیم، کار را تقسیم کردیم من به حاجی گفتم:
من آن طرف آب بودم اجازه بده خودم بروم آن طرف .
گفت: نه. من خودم می روم و اگر اتفاقی افتاد، با شما تماس می گیرم تا شما هم بیاید.
فردای آن روز بود که با بی سیم گفت: بیاییداینجا.وقتی به منطقه رسیدیم دیدیم ترکشی به پشت گردن او خورده و روی لبه یک قایق نشسته است دستش را دور گردنش گذاشته و حرفی نمی زند. سریعاً او را به عقب منتقل کردیم دیگر ایشان را ندیدم. گویا در همان حال هم زمزمه می کرد.
ساعت 11 صبح بود به ما خبر دادند دشمن در منطقه پاتک کرده است آتش سنگین خود را بر سر و روی بچه ها می ریزد. و برادر جعفر زاده و تعدادی از بچه ها با هم بودیم. قرار شد من نیروها را به منطقه بفرستم و ایشان به طرف خط حرکت کنند. خداحافظی کردیم و رفتیم.
ساعت 3 یا 4 بعدازظهر همدیگر را دیدیم در حالی که بعثی ها خط را اشغال کرده بودند و بیست نفر از بچه ها را به اسارت برده بودند. تلخی این حادثه حوصله همه بچه ها را سر آورده بودو تاب و توان آنان را گرفته بود. در همین اوضاع برای ما دستور آمد که خط را مجدداً از دست دشمن بازپس بگیرید!
با حاجی بودم، یک لحظه او را دیدم که خیلی آرام متین و با حوصله نشسته، ذکر می گوید! اطرافش را بچه ها گرفته بودند دوست داشتند یک مقداری ایشان برای آنها صحبت کند. چون ناراحتی و دل شوره عجیبی داشتند و رفقایشان را در اسارت می دیدند. دیدم چشمان زیبایش را به طرف بچه ها برد و با نیم نگاه محبت آمیزی گفت:
بچه ها تکلیف ما این است ک خط را پس بگیریم خدا این قدرت را به ما داده و خودش هم توان ما را افزایش می دهد. با نام خدا و به یاری حق به پیش می رویم که نصرمن الله و فتح قریب.5 بعدازظهر بود که به خط دشمن زدیم اما آتش سنگین آنها بر روی منطقه همه بچه ها را زمین گیر کرده بود هیچ کس قادر به حرکت دادن به جلو نبود تنها در فکر نجات جان خود بودیم و بس.
در همین حالت برادر جعفر زاده را دیدیم که سوار نفربر شده و به راننده می گوید: برو به طرف دشمن.متوجه خدا شده بود و تنها استمداد از او می کردند چون در هر لحظه ای امکان آتش گرفتن نفربر بود و در این حالت شکست بچه ها و حتی شهادتشان امری قطعی بود. فاصله با دشمن حدود 300 یا 400 متر بیشتر نبود و همه شاهد فداکاری و بی باکی حاجی بودیم. دیدیم به سرعت خود را به خط زد و به طرف دشمن رفت و بدون هیچ ترسی و به دور از هر گونه توقفی! و بچه ها که این صحنه را دیدند با فریاد الله اکبر روحیه ای الهی پیدا کرده و پیش روی به سوی دشمن را آغاز کردند.
بعثی ها با دیدن این وضعیت در رزمندگان اسلام یکباره غافلگیر شده و زمین گیر گشتند. برخی دست به سر گذاردند، عده ای خود را مخفی کردند و تعدادی پا به فرار گذاشتند. باور این صحنه برای ما هم مشکل بود کسانی که چند ساعت قبل آن آتش بازی می کردند، اکنون به این راحتی رام شدند و تسلیم گشتند!
ساعت 7 بعدازظهر بود که خط را مجدداً از دست دشمن گرفتیم و بچه هایی که به اسارت در آمده بودند همگی را نجات دادیم و علاوه بر آن تعدادی از نیروهای دشمن را اسیر کردیم.
دشمن ذلت را پذیرفت و خط به دست نیروهای ما افتاد. خبرنگاران برای مصاحبه با اسرا حاضر شدند. یکی از آنها به یکی از افسران عراقی رو کرد و علت شکست آنها را جویا شد. او گفت: ما با دیدن نفربری که با سرعت بسیار به طرف خط می آمد، یقین حاصل کردیم که، چنین نفربری، باید پر از مواد منفجره باشد که الان در اثر برخورد با خاکریز و انفجار آن تمام نیروهای پشت خاکریز ما کشته خواهند شد. از این رو تسلیم شدن را بهتر از مرگ دیدیم و دست بر سر گذاشتیم و فریاد دخیل یا خمینی سر دادیم.
وقتی راننده پی ام پی را دیدند با هیکل نحیف و لاغر و بدن استخوانی ،اصلاً این شهامت و شجاعت را باور نمی کردند و همگی با نگاهی پراز تحسین به او نگاه می کردند و بر این افتخار عظیم به او احسنت می گفتند.
ادامه مطلب
