بوی کباب
هر وقت می خواهیم با سید برویم توی شهر قدمی بزنیم، یکی دو نفر جلوتر می روند تا اگر بوی کباب شنیدند خبرش کنند . حساسیت دارد به بوی کباب ، حالش خیلی بد می شود . یک بار خیلی اصرار کردیم که چرا ؟
گفت : اگر در میان مین بودی و به خاطر اشتباهی چاشنی مین فسفری عمل می کرد و دوستت برای این که معبر و عملیات لو نرود ، آن را می گرفت زیر شکمش و ذره ذره آب می شد و حتی داد نمی زد و از این ماجرا فقط بوی گوشت کباب شده توی فضا می ماند ، تو به این بو حساس نمی شدی ؟
ادامه مطلب
یه شوخی ...
یه بچه بسیجی بود خیلی اهل معنویت و دعا بود. برای خودش یه قبری كنده بود. شبها میرفت تا صبح با خدا راز و نیاز میكرد. ما هم اهل شوخی بودیم.
یه شب مهتابی سه، چهار نفر شدیم توی عقبه. گفتیم بریم یه كمی باهاش شوخی كنیم. خلاصه قابلمهی گردان را برداشتیم با بچهها رفتیم سراغش. پشت خاكریز قبرش نشستیم. اون بندهی خدا هم داشت با یه شور و حال خاصی نافلهی شب میخوند دیگه عجیب رفته بود تو حال!
ما به یكی از دوستامون كه تن صدای بالایی داشت، گفتیم داخل قابلمه برای این كه صدا توش بپیچه و به اصطلاح اكو بشه، بگو: اقراء.
یهو دیدم بندهی خدا تنش شروع كرد به لرزیدن و شور و حالش بیشتر شد یعنی به شدت متحول شده بود و فكر میكرد برایش آیه نازل شده! دوست ما برای بار دوم و سوم هم گفت: اقراء
بندهی خدا با شور و حال و گریه گفت: چی بخونم. رفیق ما هم با همون صدای بلند و گیرا گفت: بابا كرم بخون.
منبع :نشریه قافله نور - صفحه: 14
ادامه مطلب
آقای آشپز تبرک کن
قیامتِ آدم بود و واویلای غذا. همه دست اندركاران غافل گیر شده بودند. كسی تصور نمی كرد این همه نیرو مثل سیل یك مرتبه از سراسر كشور به سوی جبهه سرازیر بشوند. سر ظهر شد. همه به ستون یك با اشتهای تمام، پشت گردن هم ایستاده بودند و كله می كشیدند كه ببینند غذا مگر چی هست كه این قدر با احتیاط می دهند. حكایت یك ذره، دو ذره نبود. غذا خیلی هم كه بود به اندازه غذای یك بچه چهار پنج ساله هم به همه نمی رسید. برای بو كردن و مزه مزه كردن شاید اما خوردن و آن هم سیر شدن هرگز. اینكه هر كس می رسید جلوی پیشخوان چیزی می گفت بیچاره آشپز هم فقط می شنید اما جرئت اینكه لام تا كام چیزی بگوید را نداشت. یكی می گفت: «من كه سیرم» دیگری تا می خواست آشپز توی ظرفش غذا بریزد می گفت: «بسه بسه، نریز بركت خدا حیف و میل می شود» دیگری می گفت: «تبرك كن آقای آشپز، تبرك كن مریض نشویم.»
ادامه مطلب
دیر آمد، زود رفت
دانشجو بود و جوان، آمده بود خط، داشتم موقعیت منطقه را برایش میگفتم که برگشت و گفت: «ببخشید، حمام کجاست؟» گفتم: حمام را میخواهی چکار؟ گفت: میخواهم غسل شهادت کنم. با لبخند گفتم: دیر اومدی زود هم میخوای بری. باشه! آن گوشه را میبینی آنجا حمام صحرایی است. بعدش دوباره بیا اینجا. دقایقی بعد آمد. لباس تمیز بسیجی به تن داشت و یک چفیة خوشگل به گردن. چند قدم مانده بود که به من برسد یک گلوله توپ زیر پایش فرود آمد.
ادامه مطلب
لبخنده جاودانه
از دور توی چشم می زد. کار همیشه اش بود. سلام و خداحافظی اش شده بود خنده دعواش می کردی می خندید تنبیهش می کردی می خندید؛ سر به سرش می گذاشتی می خندید. هرچی می گفتی باز هم آن چشم های بزرگ را به سویت نشانه می رفت و بعد شلیک خنده از میان دندان های درشت و موج دارش...دندان بود که یکی پس از دیگری از دور لب هایش بیرون می ریخت و ما را به خنده وا می داشت. وقتی می خندید زیر گونه هایش چال می شد چشم های بزرگ و مشکی اش جمع می شد سرش را هم کج می گرفت و مستقیم به آدم زل می زد. نه که دندان های جلویش کمی بزرگ بود وقتی می خندید کمی وحشتناک می شد؛ گر چه با این وجود خیلی هم ناز می شد! می گفت کلاس سوم نظری است ولی داد می زد که به زور اول نظری هم باشد. صورتش هنوز رنگ و بوی مردانگی هم نگرفته بود. همه صدایش می کردند: «بچه». این بچه گفتن هم داستانی دارد. یک روز که داشت با اسلحه اش کلنجار می رفت یک دفعه تیری از آن شلیک شد. طفلک یادش رفته بود ضامن را بکشد. تیر از کنار گوش سید محسن رد شده بود. طفلی -سید محسن- آن قدری که از این تیر ناگهانی کپ کرده بود شب عملیات کربلای چهار هول نکرده بود! بدجوری ترسیده بود؛ ما هم خیلی ترسیدیم? ولی «بچه» آن جا هم اول خندید. از کربلایی قاسم هم که سیلی خورد? باز هم می خندید...حالا همه «بچه» صدایش می کردند: -«بچه»! پاشو بیا ناهار. - دست به اسلحه نزن «بچه»! - جا نمونی «بچه»! شب عملیات روبروی آقا مرتضی ایستاده بود والتماس می کرد. معلوم نبود گریه می کند یا می خندد. همان فرم خندیدن را داشت؛ با این تفاوت که اشک هم روی گونه هایش سر می خورد. بالاخره قرار شد تا پشت خط بیاید به عنوان نیروی پشتیبانی! وقتی که می رفتیم با نیش و کنایه به او می گفتیم: _«بچه» ها باید عقب بمونن تا یه وقت اوخ نشن.... ...و باز هم می خندید. آن شب عملیات لورفته بود و ما پس از غافلگیر شدن با آن آتش سنگین دشمن? عقب نشینی کردیم. وقتی پشت خط رسیدم دیدم توی سنگ تکیه داده به تل خاک و مثل همیشه نیشش باز است. زل زده بود به من؛ انگاری داشت می گفت: «جنگ که بچه بازی نیست یه اسلحه می گیرین دستتون و راه می افتین که چی...»! خیلی حرصم گرفته بود. رفتم طرفش محکم زدم به شانه اش... - چیه داری می خندی خب عملیات لو... افتاد....افتاد کف سنگر. نور یک منور که داشت بالای سنگر می رقصید آن نقطه ی اضافی بین چشم هایش را نشانم داد. حالا دیگر مطمئنم که دارد به من می خندد... «بچه» شهید شده بود.
ادامه مطلب
رازی از زندگی نامه ی شهید احمدی روشن
کارش را با سپاه قدس شروع کرده بود و دورههای آموزشی و تحقیقات را یکجا طی کرده بود. او کمکم پی برد که صنعت هستهای، محور است. بعد به «UCF» راه پیدا کرد و در آنجا استخدام شد.
سپس به این نتیجه رسید که به UCF نرود و حدود شش ماه منتظر ماند تا به نطنز بیاید. در این مدت فامیل و اقوام به او فشار میآوردند؛ یکی صنعت نفت و یکی بانک و دیگری خودروسازی را پیشنهاد میکند. اما بالأخره پس از شش ماه انتظار، اجازه ورود به عرصه غنیسازی را پیدا کرد در سال 88 معاونت بازرگانی را متعهد گردید و دیگر معاونتها را نیز به او پیشنهاد کردند، ولی بهدلیل دشواری و استراتژیک بودن این معاونت وارد بازرگانی شد و تا آخر در این پست ماند.
به لحاظ فردی آقای احمدیروشن یا آقامصطفای خودمان آدمی دلسوز و عاطفی بود. اغلب اوقات به اشخاصی که وام یا خواسته و مشکلی داشتند، کمک میکرد. او به خانواده و پدر و مادرش علاقهمند بود و برای آنها بسیار احترام قائل میشد و به دعای آنها اتکا داشت؛ این را بارهاوبارها گفته است. بسیار دلسوز آنها بود و خیلی التماس دعا از آنها میکرد؛ چیزهایی که ما کمتر به آن توجه میکنیم.
آقامصطفی آدم باهوش و خلاقی بود، خیلی موضوعات را سریع درمییافت و موضوعاتی را که خیلی وقتها نیازمند تحلیل و بحث بود، با هوش سرشارش، راهکارهای خوبی برای آنهامیداد.
رک و صریح بود و حرفهایی که شاید باید در تیمهای کارشناسی بزند مقابل رؤسایش هم میزد و پای حرفهای خود میایستاد و شاید اگر قانع نمیشد آن را رد میکرد. حرفش را میزد و انتقاد میکرد و دلخور هم نمیشد.
مصطفی آدم صمیمی و پرانرژی و شوخ طبعی بود. به ائمه خیلی توسل میکرد و به حضرت علی (علیه السلام) خیلی اعتقاد داشت. و بههمیندلیل اسم پسرش را هم علی گذاشت. اعتماد به نفس خوبی هم داشت. اینها خصوصیات فردی آقامصطفی بود. اما آیا فکر میکنید اینها از مصطفی، مصطفی ساخت؟ آنچه که از این آدم، مصطفی احمدیروشن امروز را ساخت اگرچه که اینها بود و بیتأثیر هم نبود، چیزهای مهمتری بود که استادان مدیریت آنها را به نام عوامل حیاتی موفقیت میدانند.
آنچه که در درجه اول در زندگی مصطفی پررنگ بود ولایتمداریاش بود و نه ولایتباوریاش. بسیاری از کارهایی که میکرد بر همین اساس بود. او میگفت الان نظر ولایت این است و انگشت اشاره ایشان الان دارد اینجا (صنعت غنیسازی) را نشان میدهد؛ پس من باید این کار را بکنم.
محور اول فعالیتهای کاری و فردی او بحث ولایت بود و این را واقعا در زندگیاش دخیل کرده بود. ادعا نبود، باور و حرف هم نبود بلکه واقعا اینطور بود.
در تصمیمات کلیدی که در این صنعت گرفته میشد به انگشت اشاره رهبری نگاه میکرد و به همین دلیل بود که وارد حوزه غنیسازی شد، چراکه نظام برایش مهم بود و معتقد بود که باید عمرش را در این راه طی کند. او میگفت آنچه برای رهبری مهم است باید برایش هزینه کرد؛ لذا با این تحلیل، این آدم میآمد و شش ماه پشت گزینش نطنز منتظر ماند و علیرغم اینکه میدید کاری نیست، سرش را پایین نمیانداخت که برود سر کار دیگری.
این آدم وقتیکه از دانشگاه شریف فارغ التحصیل شد اولین انتخاب خودش را سپاه قدس قرار داد و به گفته فرماندهاش این آدم لیسانسه دانشگاه شریف، سینهخیز و بشینوپاشو میکند و آموزشهای مختلف را میبیند درحالیکه دیگر فارغالتحصیلان، به کشورهای دیگر میروند یا مقاله میدهند. لذا ولایتمداری او تا اینجا بود. خیلیها شوخطبع و باهوش و... هستند ولی اینجوری چند نفر وجود دارد؟ چند تا آدم هستند که در فضای زندگی و کارشان این اصل را دخالت دادهاند؟ او قهرمان بود. شاید خیلیهای دیگر هم ولایتمحور بودند ولی آیا اینقدر بصیرت هم داشتند که تشخیص بدهند؟ مصطفی 25 سال داشت و بنابراین نه جنگ را دیده بود و نه انقلاب را. بصیرت او فوقالعاده بود؛ او توانست تشخیص بدهد که محوریت نظام در این صنعت است و این یک نکته مهمی است. آدم تکلیفمحوری بود و تا هر موقع که بر خود تکلیف میدانست، قرار بود در این صنعت بماند. بارها به او شغلهای مختلف و فرصتهای کاری زیادی پیشنهاد شده بود ولی حتی به آن فکر هم نمیکرد.
آرمانگرا و هدفمحور بود. این مسیر را شروع کرد و آرمانش را پیدا کرد؛ آرمان او هماهنگ با آرمانهای ولایت و نظام و انقلاب بود و هیچگاه آرمانهای شخصی و کوچک نداشت.
او بارها میگفت: «اگر درس را ادامه میدادم قطعا آدم موفقی میشدم» و به همکلاسیهایش اشاره میکرد و میگفت: «من وظیفهام این است که اینجا بمانم و ادامه بدهم.»
او آرمانهای خود را حتی با این ضررهایی که میدید، دنبال میکرد؛ متوجه این موضوع بود و از جان به نظام اعتقاد داشت و از جان هزینه میکرد.
صبر و استقامت او زیاد بود. در طول این سالها همیشه در این مسیر (تهران نطنز) رفتوآمد میکرد. چالش حیاتی، توسعه تکنولوژی غنیسازی و به تشخیص مصطفی، تحریم قطعات بود و رفت که آن را حل کند و واقعا خوب حل کرد و خلاقانه همه چیز را تحلیل میکرد.
خیلی وقتها در دعواهای کاری و سلیقهای از خودش میگذشت و فقط برای خدا این کار را انجام میداد. در حین کار، بعضی مواقع فکر میکرد کارش پیش نمیرود؛ به او پیشنهاد شد نذر کند و او این کار را هم کرد و مشکلش حل شد. این اواخر دوباره کارش گیر کرد و تا 70درصد حقوق خودش را نذر کرد، هرچند فرصت ادای آن پیش نیامد. او بسیار برای کارش دعا و نذرونیاز میکرد.
نقدپذیر بود و روحیه انقلابی داشت و برای آمدن به این فضا راحتطلب نبود. مصطفی به نوعی قهرمان مهار استاکس نت بود. او به دنبال هزینه از انقلاب برای خودش نبود بلکه دنبال هزینه برای انقلاب بود. در طول این هفت سال با تلاش فراوان خود، مجاهدتی مستمر داشت. ریسکپذیر و تحولگرا بود و تحولخواهی در روحیهاش موج میزد. میتوان گفت بخش اعظم تحولات صنعت هستهای از سال 88، مدیون تلاش ایشان بود و تا آخر هم دنبال کرد.
هرجا مشکلی بود، ورود پیدا میکرد و هرجا احساس میکرد که ضعفی است سریع اقدام لازم را برای جبران انجام میداد.
شهادتطلبی ایشان بسیار خاص بود. جالب است که او در سال 88 آنقدر عاشق شهادت بود که در دیدار با یکی از علما که همه از او طلب رفع مشکلات دنیوی میکردند، مصطفی در اولین برخوردش گفت: «حاجآقا دعا کنید شهید بشوم، ذکری نیست بدهید تا ما زودتر شهید بشویم؟» همه جدیت او پشت این لایه شاد و خندان پنهان بود و خیلیها نمیتوانستند این لایه را ببینند. در همه این دوران، در تمام تحولات این صنعت حضور داشت؛ مصطفی یکی از چند نفر اول صنعت غنیسازی بود.
در پایان باید گفت ایشان آدمی متعهد و متخصص بود و در مصداق کلمه، یک بسیجی دهه چهارم انقلاب بود
* نویسنده این مقاله به لحاظ امنیتی نخواست نامش فاش شود.
منبع: هفته نامه پنجره به نقل از خبرنامه دانشجویان ایران
سایت شهید احمدی روشن
ادامه مطلب
کاشفه ای که کناریک زاغه مهمات رخ داد
یک بار خاطره ای از جبهه برام تعریف می کرد. می گفت: کنار یکی از زاغه مهمات ها سخت مشغول بودیم؛ تو جعبه های مخصوص، مهمات می گذاشتیم. گرم کار، یکدفعه چشمم افتاد به یک خانم محجبه، با چادری مشکی! داشت پا به پای ما مهمات می گذاشت توی جعبه ها.

با خودم گفتم حتما از این خانم هاییه که میان جبهه.
اصلا حواسم نبود که هیچ زنی را نمی گذارند وارد آن منطقه بشود. به بچه ها نگاه کردم. مشغول کارشان بودند و بی تفاوت می رفتند و می آمدند. انگار آن خانم را نمی دیدند.قضیه عجیب برام سوال شده بود. موضوع عادی به نظر نمی رسید. کنجکاو شدم بفهمم جریان چیست. رفتم نزدیکتر. تا رعایت ادب شده باشد سینه ای صاف کردم و خیلی با احتیاط گفتم: خانم! جایی که ما مردها هستیم شما نباید زحمت بکشین.
رویش طرف من نبود. به تمام قد ایستاد و فرمود: مگر شما در راه برادر من زحمت نمی کشید؟
یک آن یاد امام حسین(ع) افتادم و اشک توی چشمام حلقه زد.
خدا بهم لطف کرد که سریع موضوع را گرفتم و فهمیدم جریان چیست. بی اختیار شده بودم و نمی دانستم چه بگویم. خانم، همان طور که رویشان آن طرف بود فرمودند: هر کس که یاور ما باشد البته ما هم یاری اش می کنیم.
شهید برونسی
ادامه مطلب
جلوه ای از مراسم عروسی مصطفای جبهه ها
عقدکنان مصطفی بود.اتاق تو در توی پذیرایی را زنانه کرده بودند و حیاط را برای مردها فرش انداخته
بودند. یک مرتبه صدای بلندی که از کوچه به گوش می رسید،نگاه همه ی حاضران را به طرف در ورودی
خانه برگرداند.
"برای شادی روح آقا داماد صلوات!"
صدای خنده و صلوات قاطی شد و در فضای کوچه و حیاط خانه پیچید.
"برای سلامتی شهدای آینده صلوات!"
مصطفی سر به زیر و خندان در میان همراهانش و دوشادوش شهید حسین خرازی وارد خیاط خانه شد.

"صحیح و سالم بری رو مین و سالم برنگردی، صلوات بفرست!"
مهمانها هرچه سکه و نقل و شیرینی داشتند ریختند روی سر مصطفی که سرخ شده بود از خجالت.
"در راه کربلا بی دست و بی سر ببینمت، صلوات بعدی رو بلندتر ختم کن!"
و صدای بلند صلوات اطرافیان ....
مصطفی مثل همیشه شلوار نظامی اش را پوشیده و پیراهن ساده ی شیری رنگش را روی آن انداخته بود اما با این تفاوت که آنها را اتو کرده بود.
بیشتر مهمانها از دوستان او بودند، بچه های جبهه یا همدرسان دوران طلبگی که حالامجلس را دست گرفته بودند و به اختیار خود می چرخاندند.
حاج حسین خطاب به ناصر گفت:" پاشو مجلس را گرم کن! مثلا عقدکنان رفیقمان است."
ناصر در حالیکه با عجله کیکهای داخل دهانش را قورت می داد گفت: چشم فرمانده ! آنگاه پارچ آب را برداشت و سرکشید و بلافاصله بلند شد و وسط مجلس ایستاد، بی مقدمه و با صدایی که فقط خودش معتقد بود که زیباست! شروع به خواندن کرد:
شمع و چراغ روشن کنید
بسیجی ها رو خبر کنید
امشب شبیخون داریم...
ببخشید امشب عروسی داریم...
و دست زد و بقیه هم با او دم گرفتند و دست زدند :
خمپاره بریزید سرشون
امشب عروسی داریم...
احمد گفت: ناصر ببینم کاری می کنی که عروس خانم همین امشب از آقا مصطفی تقاضای طلاق کنه یا نه؟
... سحرگاه در آستانه اذان صبح ، خواهر مصطفی سراسیمه و حیران زده از خواب پرید. بی درنگ به
سوی اتاق مصطفی رفت و در زد.یقین داشت که مصطفی در آن موقع در سجاده ی نماز شب در انتظار
اذان صبح به تلاوت قرآن مشغول است.
مصطفی آرام در را گشود و با چهره ی حیرت زده ی خواهرش مواجه شد که بریده بریده کلماتی بر زبان
می راند: مصطفی... مصطفی!... به خدا قسم حضرت زهرا به همراه سیدی نورانی و بانویی دیگر در
مراسم عروسی ات شرکت کردند. وقتی... وقتی خانم را شناختم عرضه داشتم: خانم جان! فدایتان
شوم! قدم رنجه فرمودید! بر ما منت گذاشتید...اما شما و مراسم عروسی؟! فرمود: به مراسم ازدواج
فرزندم مصطفی آمده ایم... اگر به مراسم او نیاییم به مراسم که برویم؟... و تعجب زده از خواب پریدم.

یکمرتبه مصطفی روی زمین نشست ، دستهایش را روی زمین گذاشت و شروع کرد های های گریه
کردن... مرتب زیر لب می گفت: فدایشان بشوم! دعوتم را پذیرفتند.
- کدام دعوت داداشی؟! تورو خدا به من هم بگو.
- چون خواستم مراسم عروسی ما مورد رضایت و عنایت امام زمان(عج) قرار گیرد، دعوتنامه ای برای آن حضرت و دعوتنامه ای برای مادر بزرگوارشان حضرت زهرا(س) و عمه پر کرامتشان حضرت معصومه (علیهاالسلام) نوشتم. نامه اول را در چاه عریضه مسجد جمکران انداختم و نامه دوم را در ضریح حضرت معصومه... و اینک معلوم شد منت گذاشته اند و دعوتم را پذیرفته اند... حال خیالم راحت شد که مجلس ما مورد رضایت مولایمان امام زمان (عج) واقع گشته است.
ادامه مطلب
باباجان زودتر دشمنان را بكش و پیش ما بیا
شهید محمد اصغریخواه، فرمانده گردان كمیل لشكر قدس گیلان بود كه در 9 فروردین ماه 1367 در عملیات والفجر 10 به شهادت رسید.
همسرش در خاطراتی كه از این شهید بیان می كند، آورده است: توی صحبت های مقدماتی قبل از ازدواج قول پنج سال زندگی رو بیشتر به من نداده بود. اواخر كه به شش سال رسیده بود به رُخ می كشید و می گفت: « خلف وعده كردم. (كول دار بون آغوز پیداودی) یعنی زیر درختی بی ثمر، گردو پیدا كردی.»
ثمره این ازدواج دوفرزند به نام های «سجاد و سوده» است كه یقیننا در حال حاضر به یك زن و مرد كامل تبدیل شده اند.
حضور پدر در صحنه های نبرد باعث شده بود كه كودكان دلشان برای بابا بیشتر تنگ بشود و برایش نامه بنویسند. این خطوط سطرهای از نامه آقا سجاد به پدرش است كه با دست خط خود آن را نوشته است.
یكی از همرزمان شهید اصغریخواه می گوید:
« برای اولین بار بود كه پسرش براش نامه نوشته بود. با افتخار نامه رو می خوند و به ماها كه مجرد بودیم می گفت: "شما ها چه می دونید متاهل بودن یعنی چی؟ ببینید پسرم برام چی نوشته؟ " او چندین بار نامه رو خوند و گریه كرد.
* متن نامه سجاد به پدرش:
به نام خدا
خدمت پدر بزرگوارم سلام
امیدوارم كه حالتان خوب باشد. باباجان من و سوده دلمان برایت تنگ شده است. زودتر دشمنان را بكش و پیش ما بیا و ما را بیرون ببر زیرا از وقتی كه شما به جبهه رفتید مامان ما را هیچ جا نبرده. من همیشه به مدرسه و سوده به كودكستان می رود. ما همیشه سفارش شما را به یاد می آوریم. باباجان من به شما قول می دهم كه پسر خوبی و مانند شما دلیر باشم و نمرات خوب بگیرم.
خدانگهدار شما پسرت سجاد
ادامه مطلب
آموزش نارنجک
شلمچه بودیم!شیخ مهدی می خواست آموزش پرتاب نارنجک بده.گفت:"بچه ها خوب نگاه کنید.محمد!حواست اینجا باشه.احمد!این جوری نارنجکو پرتاب می کنند.خوب نگاه کنید تا خوب یادبگیرید.خوب یاد بگیرید که یه وقتی خودتون یا یه زبون بسته ای را نفله نکنید.من توی پادگان،بهترین نارنجک زن بودم.اول،دستتون رو می ذارین اینجا".بعد شیخ مهدی ضامنو کشید و گفت:"حالا اگه ضامنو رها کنم ، در عرض چند ثانیه منفجر می شه".داشت حرف می زد و از خودش و نارنجک پرانی اش تعریف می کرد که فرمانده از دور داد زد:
"آهای شیخ مهدی!چیکار می کنی؟
"شیخ مهدی یه دفعه ترسید و نارنجک و پرت کرد.نارنجک رفت و افتاد رو سر خاکریز.بچه ها صاف ایستاده بودند و هاج و واج نارنجک و نگاه می کردند که حاجی داد زد:"بخواب برادر! بخواب!"انگار همه رو برق بگیره، هیچکس از جاش تکون نخورد. چند ثانیه گذشت.همه زل زده بودند به سر خاکریز؛ که نارنجک ، قل خورد و رفت اون طرف خاکریز و منفجر شد.
شیخ مهدی رو به بچه ها کرد و گفت:"هان!یاد گرفتید!دیدید چه راحت بود!"فرمانده خواست داد بزند سرش،که یه دفعه ای صدایی از پشت خاکریز اومد که می گفت:"الله اکبر!
الموت لصدام!"بچه ها دویدن بالای خاکریز ببینن صدای کیه؟دیدند یه عراقی ای،زخمی شده و به خودش می پیچه.شیخ مهدی،عراقی رو که دید،داد زد:"حالا بگویید شیخ مهدی کار بلد نیست!؟ببینید چیکار کردم!"
ادامه مطلب
قرار نبود توشهید بشی!...
کرمانشاه بودیم. طلبههای جوان آمده بودند برای بازدید از جبهه. 30-20 نفری بودند. شب که خوابیده بودیم، دو ـ سه نفر بیدارم کردند و شروع کردند به پرسیدن سوالهای مسخره و الکی. مثلا میگفتند: «آبی چه رنگیه؟»
عصبی شده بودم. گفتند: «بابا بی خیال، تو که بیدار شدی، حرص نخور بیا بریم یکی دیگه رو بیدار کنیم»
دیدم بد هم نمیگویند! خلاصه همینطوری سی نفر را بیدار کردیم! حالا نصفه شبی جماعتی بیدار شده ایم و همه مان دنبال شلوغ کاری هستیم. قرار شد یک نفر خودش را به مردن بزند و بقیه در محوطه قرارگاه تشییعش کنند!
فوری پارچه سفیدی انداختیم روی محمدرضا و قول گرفتیم که تحت هر شرایطی خودش را نگه دارد.
گذاشتیمش روی دوش بچهها و راه افتادیم. گریه و زاری. یکی میگفت: «ممد رضا! نامرد! چرا تنها رفتی؟»
یکی میگفت: «تو قرار نبود شهید بشی»
دیگری داد میزد: «شهیده دیگه چی میگی؟ مگه تو جبهه نمرده؟»
یکی عربده میکشید. یکی غش میکرد!
در مسیر، بقیه بچهها هم اضافه میشدند و چون از قضیه با خبر نبودند واقعا گریه و شیون راه میانداختند! گفتیم برویم سمت اتاق طلبه ها! جنازه را بردیم داخل اتاق.
این بندگان خدا كه فكر میكردند قضیه جدیه، رفتند وضو گرفتند و نشستند به قرآن خواندن بالای سر میت!!!
در همین بین من به یکی از بچهها گفتم: «برو خودت را روی محمدرضا بینداز و یک نیشگون محکم بگیر.»
رفت گریه کنان پرید روی محمدرضا و گفت: «محمدرضا! این قرارمون نبود! منم میخوام باهات بیام!»
بعد نیشگونی گرفت که محمدرضا از جا پرید و چنان جیغی کشید که هفت هشت نفر از این طلبهها از حال رفتند!
ما هم قاه قاه میخندیدیم. خلاصه آن شب با اینکه تنبیه سختی شدیم ولی حسابی خندیدیم.
ادامه مطلب
می خواستم به چمران شلیک کنم!
شهادت تاجی است الهی که تنها بر سر انسانهایی خاص فرود میآید که با آن عجین شده باشند و این بزرگ مردان به واسطه اخلاص خود از زمان و مکان آن عروج الهی باخبرند. مطلبی که در ادامه میآید، خاطراتی از شهید مصطفی چمران به روایت همسرش است که از مجموعه «افلاکیان زمین» نقل شده است.
مصطفی گفت: من فردا شهید می شوم.
خیال کردم شوخی می کند. گفتم: مگر شهادت دست شماست؟ گفت: نه، من از خدا خواستم و میدانم خدا به خواست من جواب میدهد؛ ولی من می خواهم شما رضایت بدهید. من فردا از اینجا می روم، می خواهم با رضایت کامل تو باشد. و آخر رضایتم را گرفت. من، نمی دانستم چطور شد که رضایت دادم. صبح که مصطفی خواست برود، من مثل همیشه لباس و اسلحه اش را آماده کردم و برای راه، آب سرد به دستش دادم. مصطفی که رفت، من برگشتم داخل. کلید برق را که زدم، چراغ اتاق روشن و یک دفعه خاموش شد.
انگار سوخت. من فکر کردم یعنی امروز دیگر مصطفی شهید می شود؟ این شمع دیگر روشن نمی شود؟ نور نمی دهد؟ تازه داشتم متوجه می شدم چرا این قدر اصرار داشت که امروز ظهر شهید می شود. مصطفی هرگز شوخی نمی کرد. یقین کردم که مصطفی امروز اگر برود، دیگر برنمی گردد.
دویدم و کلت کوچکم را برداشتم. نیتم این بود که مصطفی را بزنم، بزنم به پایش تا نرود. اما دیگر مصطفی رفته بود و من نمی دانستم چکار کنم.
نزدیک ظهر، تلفن زنگ زد و گفتند: دکتر زخمی شده. بعد بچه ها آمدند که ما را به بیمارستان ببرند. من بیمارستان را می شناختم، آنجا کار می کردم. وارد حیاط که شدیم، من به سمت سردخانه دور زدم. خودم می دانستم مصطفی شهید شده و در سردخانه است؛ زخمی نیست.
ادامه مطلب
