وصیتنامه غواص شهید عباس منتخبی

...اینک که قلم به دست گرفته ام تابه اولین وآخرین یادگاری خود اقدام کنم اشک شوق درچشمانم حلقه زده است.لحظات شورانگیز وروحانی است.درچهره هریک ازبرادران نور صفا وصمیمیت واخلاص نمایان است.گویی اینان به سوی مرگ نمی روند که جان فشانان درحرکت اند.مرگ نیست حیاتی است جاودانه،تولدی است ازنو وزیستنی است روحانی.هرچندکه مرا لیاقت چنین مرگی نیست ولی لبانم زمزمه می کند«اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک».جانم درتلاطم است گویی این سرزمین کربلا وعاشورا است،صدای« هل من ناصرینصرنی»حسین(ع)هنوزبه گوش ها می رسد وازوجودم ندا برمی خیزد«لبیک یاخمینی»بااین ندا فانوس خاموش قلبم بانورالهی روشنی تازه می گیرد وجانم به سوی معبود به اوج درمی آید.عباس منتخبی2/10/1365

 


ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 مهر 1393  ] [ 5:51 PM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

ش.م.ر

ایام عملیات والفجرهشت به اتفاق جهادگران فیروزکوه درمنطقه فاومستقربودیم.آن روزهاعراق خیلی شیمیایی می زد.یک روزنزدیک ظهربود،داشتیم وضومی گرفتیم که ماشین غذاآمدوبوی خورشت قرمه سبزی رادرفضای محوطه پیچاند.پیش ازاین مسئولان به مایادداده بودند،بمب شیمیایی بوی قرمه سبزی،سیر،پیازوچیزهایی ازاین قبیل دارد.درهمان حین ناگهان یکی ازرزمندگان عجولانه ازسنگربیرون دویدودرحالی که ماسک شیمیایی اش را هول هولکی به صورتش می چسباند؛دادوفریادکنان گفت:«ماسک بزنید.شیمیایی!شیمیایی!...»آن روزتا می توانستیم خندیدیم.                            منبع:کتاب هرکسی کارخودش،فرهنگ مشاغل جبهه/


ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 مهر 1393  ] [ 5:51 PM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

درحال ذکرگفتن ازدنیارفتند

امام دائمأدرحال ذکربودند.حتی دریکی از موارد وقتی به هوش آمده بودند لب های مبارکشان تکان می خورده است.وقتی دکترگوشش راجلو می برد می شنود که امام الله اکبرمی گویند.باهمان حال ذکرگفتن نیز ازدنیا رفتند.

 


ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 مهر 1393  ] [ 5:51 PM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

شهیدروحانی رمضانعلی یزدانی

نام پدر:نظرعلی-تاریخ تولد:1346-محل تولد:نایین(چوپانان)-محل تحصیل:مدرسه علمیه امام صادق_ تاریخ شهادت:4/10/1365-محل شهادت:ام الرصاص-مزارشهید:گلزارشهدای چوپانان

برگی ازشقایق:شهیدی ازشهرچوپانان دردیارکویر،که ازهمان کودکی صفاومعنویت درچهره اش آشکاربود.آری!رمضانعلی یزدانی ازوارستگی بودکه عشق وعلاقه به علوم ومعارف الهی،اوراخوشه چین علوم آل محمد(ص)کرد.اوراهی اصفهان شدوپنج سال درمدرسه علمیه امام صادق(ع)از محضر استادان آن مدرسه برخوردارگردید.قیل وقال وکتاب مدرسه رابرای رسیدن به قاف حقیقت کافی نمی دانست وچنین بودکه عازم دیارعاشقان خدا،جبهه های نورعلیه ظلمت شدتاباوجد وحال،کتاب جهاد ودفتروصال رارابازخوانی کند.این حضورسبزبه شهادتی سرخ انجامیدودرعملیات کربلای4باگلوله حرامیان صدامی درخون غلتیدوزندگیش به سعادت شهادت انجامید.

گلواژه:امام خمینی(ره):*افتخاروآفرین برشهدای حوزه وروحانیت که درهنگام نبردرشته تعلقات درس وبحث ومدرسه رابریدندودرجمع ملکوتیان شعرحضورسروده اند.منبع(کتاب کنگره شهدای طلبه وروحانی استان اصفهان)

 


ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 مهر 1393  ] [ 5:51 PM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

بابايي آماده پرواز بود

سال 61 شهيدبابايي را گذاشتيم فرمانده پايگاه هشتم شكاري اصفهان. درجه اين جواب حزب‌اللهي سرگردي بود كه او را به سرهنگ تمامي ارتقا داديم. آن وقت آخرين درجه ما، سرهنگ تمامي بود. مرحوم بابايي سرش را مي تراشيد و ريش مي گذاشت. بنا بود او اين پايگاه را اداره كند. كار سختي بود. دل همه مي‌لرزيد دل خود من هم كه اصرار داشتم، مي‌لرزيد، كه آيا مي تواند؟ اما توانست. وقتي بني‌صدر فرمانده بود، كار مشكل‌تر بود. افرادي بودند كه دل صافي نداشتند و ناسازگاري و اذيت مي كردند حرف مي‌زدند، اما كار نمي‌كردند؛ اما او توانست همانها را هم جذب كند. خودش پيش من آمد و نمونه‌اي از اين قضايا را نقل كرد. خلباني بود كه رفت در بمباران مراكز بغداد شركت كرد، بعد هم شهيد شد. او جزو همان خلبان‌هايي بود كه از اول با نظام ناسازگاري داشت. شهيد عباس بابايي با او گرم گرفت و محبت كرد حتي يك شب او را با خود به مراسم دعاي كميل برده بود؛ با اين كه نسبت به خودش ارشد هم بود. شهيد بابايي تازه سرهنگ شده بود اما او سرهنگ تمام چند ساله بود؛ سن و سابقه خدمتش هم بيشتر بود. در ميان نظامي ها اين چيزها مهم است. يك روز ارشديت تأثير دارد؛ اما او قلباً و روحاً تسليم بابايي شده بود. شهيد بابايي مي گفت ديدم در دعاي كميل شانه‌هايش از گريه مي‌لرزد و اشك مي‌ريزد. بعد رو كرد به من و گفت: عباس دعا كن من شهيد بشوم! اين را بابايي پس از شهادت آن خلبان به من گفت و گريه كرد. او الان در اعلي عليين الهي است؛ اما بنده كه سي سال قبل از او در ميدان مبارزه بودم هنوز در اين دنياي خاكي گير كرده‌ام و مانده‌ام! ما نرفتيم؛ معلوم هم نيست دستمان برسد. تأثير معنوي اينگونه است خود عباس بابايي هم همين طور بود او هم يك انسان واقعا مؤمن و پرهيزگار و صادق و صالح بود.(بيانات در ديدار مسئولان عقيدتي، سياسي نيروي انتظامي 23/10/83)


ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 مهر 1393  ] [ 5:51 PM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

رویدادهای 22 بهمن

 با تلاش برخي از دوستان بختيار و نيز نزديکان مهندس بازرگان، بنا شد جلسه‌اي با حضور بازرگان، بختيار و قره‌باغي تشکيل گردد. عباس اميرانتظام درباره اين جلسه مي‌گويد: قبل از جلسه، بختيار به من تلفن زد و گفت استعفاي خود را در جلسه تسليم خواهد کرد. ليکن بختيار در جلسه حاضر نشد و تنها استعفا نامه خود را براي جلسه فرستاد. * واحدهاي نظامي چند شهر، از جمله لشگر زرهي قزوين، به سوي تهران روانه شدند. مردم، جاده تهران ـ کرج را به منظور جلوگيري از ورود واحدهاي نظامي، مسدود کردند. * نبرد شديد مردم با نيروي گارد در خيابان‌هاي تهران شدت بيشتري پيدا کرد. * در پي درگيري‌هاي اخير، پزشکی قانوني مملو از شهدايي است که در چند روز اخير کشته و شناسايي نشده‌اند. * تسليحات ارتش، زندان اوين، ساواک سلطنت آباد، مجلسين سنا و شورا،‌ راديو و تلويزيون، نخست وزيري، ژاندارمري و شهرباني، به دست مردم تصرف شد. * نصيري، رييس ساواک، سالار جاف، قاتل مردم کردستان و سپهبد رحيمي، توسط مردم بازداشت شدند. همچنين سپهبد بدره‌اي، فرمانده نيروي زميني، محمد امين و بيگلري، جانشين فرماندگان گارد، به هلاکت رسيدند. * فرماندهان نيروهاي سه گانه ارتش با حضور در خدمت امام خميني، استعفاي خود را تقدم کردند. * با مراجعه به منزل حضرت امام، گروه‌هاي مسلح پشتيباني خود را از امام اعلام کردند. * حضرت امام به دنبال سقوط نهادهاي اصلي رژيم و عقب‌نشيني ارتش از مردم خواستند که آرامش و نظم را مجددا برقرار کنند. * رييس ستاد کل ارتش از جمله مواردي که موجب شد ارتش اعلام بي‌طرفي کند، اينها بود: رييس ستاد شهرباني به کلانتري‌ها گفته بود مقاومت نکنند؛ در حاليکه اين خلاف دستور بود. اعزام نيروهاي زبده کمکي براي افسران محاصره شده در مسلسل‌سازي به جهت تمرد آنها بي‌نتيجه ماند. سربازان به طور دسته جمعي فرار مي‌کردند و بدون اجازه به پادگان‌ها بر‌مي گشتند. نيروهاي زرهي به علت سد شدن راه آنها توسط مردم و تير خوردن سرلشکر رياحي، موفق به کار نشدند.


ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 مهر 1393  ] [ 5:51 PM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

دردودل باشهدا

سخن اول

بودید و رفتید،بودیم وماندیم فاصله ای است به وسعت شهادت دریغا که تا چشم گشودیم شمارا مهاجر یافتیم وخود را اسیر،نه جوهره وصال در خود دیدیم ونه باور!

آنچه دیدیم حصار تمنیات بود وخواهش ها وآنچه ندیدیم خاطره ای بود که در قالب ذهن ها به فراموشی سپرده می شد، برایمان حسرتی ماند که از پرواز مرغان مهاجر تا آسمان رهایی ها حکایت می کرد.دردا که بی شما بودن با ما چه ها که نکرد؟وصدها درد که نفهمیدم معنای عاشقی را...حال که ما مانده ایم،مرثیه های دلتنگی مان را بشنوید واشکهای ندامتمان را نظاره گر باشید،شاید سراب وصال خود را امیدی باشد.شهدا شما بربال کدام ملائک نشسته ای که بی امان شتابان به سوی معبد شتافتید؟شما در نماز شب هایتان با معبود چه گفتید که معبود این گونه زود پذیرفتتان؟شما رفتید مارا لیاقت رفتن نبود،عاشق کجا ودیدن کجا وعاشق نما کجا؟شنیدن کجا ودیدن کجا؟از نجوای شبانه تان معلوم بود که مهاجرید...از شوق شب حمله تان پیدا بود که شهیدید،یادتان جاوید است وحماسه تان ماندگار،هر خانه ای مزار شماست وهر دلی مزار سرخ شما. گلون کفن،ما شعر بلند شهادتتان را خواهیم سرود ودر پیشانی خورشید خواهیم نوشت.با قطره قطره خونمان وبا قطعه قطعه پیکرمان واینک با بهاری دیگر وآغازی دیگر با شماییم.

حرف آخر

یاران شتاب کنید که قافله در راه است. می گویند گناهکاران را نمی پذیرند؟!آری گناهگاران را دراین قافله راهی نیست.اما پشیمانان را می پذیرند.این قافله،قافله عشق است واین را که به سرزمینی در کرانه ی فرات می رسد راه تاریخ است وهر بامداد این بانگ از آسمان می رسد که:الرحیل.از رحمت خدا دور است که این باب شیدایی را بر مشتاقان لقای خویش ببندد.ای دل تو چه می کنی می مانی یا می روی؟

 


ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 مهر 1393  ] [ 5:51 PM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

شهید عباس منتخبی و ابوالفضل خدامرادی

یک روز قبل از عملیات که در سنگرهای نزدیک اروند مستقر شده بودیم

استرس عملیات از یک طرف وتکاپوی آماده شدن وجمع و جور کردن اسلحه ومهمات از طرفی

همه رو مشغول کرده بود .یا بهتره بگم ذهن منو مشغول کرده بود.

در این بین آرامش عباس توجه منو به خودش جلب کرد!!!

دیدم مفاتیح رو برداشته داره دعای جوشن کبیر رو میخونه.

"سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب"

صبر کردم دعا رو تموم کنه. بعد رفتم پیشش نشستم تو گوشش

گفتم:عملیات که شروع شد نزدیک

من نمون میترسم ترکشات منم بگیره.

شب سرمون زیر آب بود متوجه شدم عباس از پشت با دستش به پام

میزنه .

دستمو بردم به طرفش دستمو گرفت محکم فشرد .اون لحظه متوجه

منظورش نشدم

چند لحظه بعد که با داد وفریاد بچه ها سرمو از آب در آوردم دیدم بیرون

آب جهنمیه.


ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 مهر 1393  ] [ 5:51 PM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

محبت به کودکان

امام دربرخوردهای خصوصی باافراد،به خصوص کودکان،عواطف خودشان راخیلی روشن ومشخص ودرکمال محبت نشان می دادند.وقتی کودکی باوالدینش نزدایشان می آمد،دردرجه نخست به اوتوجه می کردندومحبت خودشان رانشان می دادندکه ازعلائم این ابرازمحبت،گرفتن دست بچه هامیان دستانشان وزدن روی دست ویالمس کردن گونه های آنهابود.


ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 مهر 1393  ] [ 5:51 PM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

وداع

مي روم مـــــادر كه اينك كربلا مي خواندم

از ديـــــــار دور ، يـــــــار آشنا مي خواندم


مهلت چـــون وچــــــرائي نيست مارادروداع

 زآنكه آن جانانه ي چون وچـــرا مي خواندم


واي اگــــر انــــدر طريق عشق كوتاهي كنم

خاصه وقتي يـــار با بانگ رســـا مي خواندم


بانگ هل من ناصر از كوي جماران مي رسد

 در طـــريق عاشقي روح خــــدا مي خواندم


مي روم آنجـــــــا كه مشتاقانه با حلقوم خون

 جـــاودان تــاريخ ســاز كربــــلا مي خواندم


ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 مهر 1393  ] [ 5:51 PM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

شهیدعلیرضاشکوهیان

نام پدر:مرتضی-تاریخ تولد:1342-محل تولد:آبادان-محل تحصیل:حوزه علمیه قم-تاریخ شهادت:26/2/1367- محل شهادت:محورغرب-مزارشهید:گلستان شهدای اصفهان

برگی ازشقایق:شهیدشکوهیان،اهل علم وعمل وایمان ومردحوزه وجبهه ومیدان بیش ازشش سال سابقه حضوردرمحورهای عملیاتی غرب وجنوب داشت.پس ازمجاهدت های بسیار،آخرین صفحه زندگی جهادگرانه اش درمحورغرب،رنگ خون گرفت وروح بلندش به ارواح طیبه شهداازجمله برادرودامادشهیدشان پیوست.علیرضاپس ازاخذ دیپلم دررشته ریاضی فیزیک،درکنکورسراسری دانشگاه قبول شد؛اماآموختن معارف الهی راترجیح دادودرحوزه علمیه قم ثبت نام نمودوبه کسب فضایل وعلوم الهی درمحضراستادان آن حوزه پرداخت.ازخصوصیات اخلاقی این شهیدعزیزمی توان اخلاق خوش،تبسم مداوم ورازداری رابرشمرد.چنانکه خواهرش می گوید:اوخیلی رازدارجبهه بودوهمواره ازخوبی های جبهه می گفت.اویک سال قبل ازشهادت مجروح گردیدوویک چشم خودراازدست داد.

گلواژه شهید:خوشابه حال آنهایی که شهیدشدندومی شوند؛زیراآنهادیگردراین دنیاودرآن دیارباقی هیچگونه ناراحتی وزحمتی ندارندوتاابدازنعمت های خدااستفاده می کنند.

منبع(کتاب کنگره شهدای طلبه وروحانی استان اصفهان)

 


ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 مهر 1393  ] [ 5:51 PM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

وصیت نامه شهید امیر سپهبد صیاد شیرازی

خداوندا! این تو هستی که قلبم را مالا مال از عشق به راهت، اسلامت، نظامت و ولایتت قرار دادی.
خدایا؛ تو خود می دانی که همواره آماده بوده ام آنچه را که تو خود به من دادی، در راه عشقی که به راهت دارم، نثار کنم. اگر این نبود، آن هم خواست تو بود. پروردگارا؛ رفتن در دست تو است، من نمی دانم چه موقع خواهم رفت، ولی می دانم که از تو باید بخواهم مرا در رکاب امام زمانم قرار دهی و آن قدر با دشمنان قسم خورده ات بجنگم تا به فیض شهادت برسم. از پدر و مادرم که حق بزرگی بر گردنم دارند می خواهم که مرا ببخشند؛ من نیز همواره برایشان دعا کرده ام که عاقبت به خیر شوند. از همسر گرامی و فداکار و فرزندانم می خواهم که مرا ببخشند که کمتر توانسته ام به آن ها برسم و بیشتر می خواهم وقف راهی باشم که خداوند متعال به امت زمان ما عطا فرموده. آنچه از دنیا برایم باقی می ماند، حق است که در اختیار همسرم قرار گیرد. از همه ی آن هایی که از من بد دیده اند می خواهم که مرا به بزرگی خودشان ببخشند و بالاخره از مردان مخلص خودم به ویژه حاج آقا امیر رنجبر نیکدل، استدعا دارم در غیاب من به امور حساب و کتاب من برسند و با برادران دیگر، چون جناب سرهنگ حاج آقا آذریون و تیمسار حاج آقا آراسته در این باب، تشریک مساعی نمایند.
خداوندا! ولی امرت حضرت آیت الله خامنه ای را تا ظهور حضرت مهدی(عج) زنده، پاینده و موفق بدار. آمین یا رب العالمین/من الله التوفیق علی صیادشیرازی


ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 مهر 1393  ] [ 5:32 PM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

وصیت نامه شهید احمد کاظمی

فقط شهادت می خواهم

الله اکبر

اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمد رسول الله اشهد ان علیاً ولی الله

خداوندا فقط می‌خواهم شهید شوم شهید در راه تو، خدایا مرا بپذیر و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا روزی شهادت می‌خواهم كه از همه چیز خبری هست الا شهادت، ولی خداوندا تو صاحب همه چیز و همه كس هستی و قادر توانایی، ای خداوند كریم و رحیم و بخشنده، تو كرمی كن، لطفی بفرما، مرا شهید راه خودت قرار ده. با تمام وجود درك كردم عشق واقعی تویی و عشق شهادت بهترین راه برای دست یافتن به این عشق.

نمی‌دانم چه باید كرد، فقط می‌دانم زندگی در این دنیا بسیار سخت می‌باشد. واقعاً جایی برای خودم نمی‌یابم هر موقع آماده می‌شوم چند كلمه‌ای بنویسم، آنقدر حرف دارم كه نمی‌دانم كدام را بنویسم، از درد دنیا، از دوری شهدا، از سختی زندگی دنیایی، از درد دست خالی بودن برای فردای آن دنیا، هزاران هزار حرف دیگر، كه در یك كلام، اگر نبود امید به حضرت حق، واقعاً چه باید می‌كردیم. اگر سخت است، خدا را داریم اگر در سپاه هستیم، خدا را داریم اگر درد دوری از شهدای عزیز را داریم، خدا داریم. ای خدای شهدا، ای خدای حسین، ای خدای فاطمه زهرا(س)، بندگی خود را عطا بفرما و در راه خودت شهیدم كن، ای خدا یا رب العالمین.

راستی چه بگویم، سینه‌ام از دوری دوستان سفر كرده از درد دیگر تحمل ندارد. خداوندا تو كمك كن. چه كنم فقط و فقط به امید و لطف حضرت تو امیدوار هستم. خداوندا خود می‌دانم بد بودم و چه كردم كه از كاروان دوستان شهیدم عقب مانده‌ام و دوران سخت را باید تحمل كنم. ای خدای كریم، ای خدای عزیز و ای رحیم و كریم، تو كمك كن به جمع دوستان شهیدم بپیوندم.

گرچه بدم ولی خدا تو رحم كن و كمك كن. بدی مرا می‌بینی، دوست دارم بنده باشم، بندگی‌ام را ببین. ای خدای بزرگ، رب من، اگر بدم و اگر خطا می‌كنم، از روی سركشی نیست. بلكه از روی نادانی می‌باشد. خداوندا من بسیار در سختی هستم، چون هر چه فكر می‌كنم، می‌بینم چه چیز خوب و چه رحمت بزرگی از دست دادم. ولی خدای كریم، باز امید به لطف و بزرگی تو دارم. خداوندا تو توانایی. ای حضرت حق، خودت دستم را بگیر، نجاتم بده از دوری شهدا، كار خوب نكردن، بنده‌ی خوب نبود،... دیگر...

حضرت حق، امید تو اگر نبود پس چه؟ آیا من هم در آن صف بودم. ولی چه روزهای خوشی بود وقتی به عكس نگاه می‌كنم. از درد سختی كه تمام وجودم را می‌گیرد دیگر تحمل دیدن را ندارم. دوران لطف بی‌منتهای حضرت حق، وای من بودم نفهمیدم، وای من هستم كه باید سختی دوران را طی كنم. الله اكبر خداوندا خودت كمك كن خداوندا تو را به خون شهدای عزیز و همه بندگان خوبت قسم می‌دهم، شهادت را در همین دوران نصیب بفرمایید و توفیق‌ام بده هر چه زودتر به دوستان شهیدم برسم، انشاء الله تعالی.

 

 


ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 مهر 1393  ] [ 5:32 PM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

توصیه ای درحل مسایل خانوادگی

یکی ازدختران امام نقل می کردند:درابتدای ازدواج،خدمت آقارسیدیم که توصیه ای بفرمایند.ایشان به بنده فرمودند: اگرشوهرتان ناراحتی داشت،به هردلیلی به شما چیزی نگفت،بدسلوکی کرد؛شماهمان وقت هیچ نگویید،اگرچه حق باشما باشد.بگذارید آنحالت عصبانیت که فروکش کرد،حرف خودرا بزنید.عین همین توصیه رابه شوهرم نیزکردند. بنده وقتی این حرف راشنیدم،درابتداخیلی به آن اهمیت ندادم.بعدها که فکرکردم،دیدم انصافأ ریشه بسیاری از اختلافات خانوادگی،به همین جابرمی گردد.لذا ازآن به بعد،هروقت کسی ازمن،توصیه ای درباره مسایل خانوادگی خواسته است،همین سفارش حضرت امام را گفته ام.


ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 مهر 1393  ] [ 5:32 PM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

نوجوانی شهیدعلی ماهانی

یک بارهم نشد حرمت موی سفید مارو بشکندیا بیسوادی مارابه رخمان بکشد.هروقت وارد اتاق می شدم،نیم خیز هم که شده،ازجاش بلندمی شد.اگربیست بارهم می رفتم ومی آمدم،بلند می شد. می گفتم:علی جان،مگه من غریبه هستم؟چرابه خودت زحمت می دی؟می گفت:«احترام به والدین،دستور خداست.»یک روزکه خانه نبودم،ازجبهه آمده بود.دیده بود یک مشت لباس نشسته گوشه حیاطه،همه راشسته بود وانداخته بود روی بند.وقتی رسیدم،بهش گفتم:الهی بمیرم برات مادر،توبایک دست چطوری این همه لباس روشستی؟گفت:«اگه دودست هم نداشتم،بازهم وجدانم قبول نمی کرد من اینجاباشم وتو،زحمت شستن لباس هارا بکشی!»(منبع:نماز،ولایت،والدین،ص83)


ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 مهر 1393  ] [ 5:32 PM ] [ علی بیدرام ]