فقط به خاطر امام علی (ع)

فقط به خاطر امام علی (ع)

جنگ که شروع شد، عضو جهاد شدم و از طرف جهاد به جبهه رفتم. یکی از دوستان که در جهاد سمنان خدمت می کرد، مسئول بردن اسرا بود. از او پرسیدم:

چطور اسیرها را می برید که به این سرعت بر می گردید؟!

با تعجب نگاهم کرد و گفت: چطور ندارد! قسمتی از راه را که رفتم، در مقری مشخص اسرا را تحویل ماشین دیگری می دهم و بر می گردم.

گفتم: فکر می کردم خودت آنها را تا محل نگهداری اسرا می بری و با سرعت بر می گردی!

خندید و گفت: نه کار یک نفر نیست.

از نحوه رفتار آنها با اسرا پرسیدم. گفت:

گاهی اوقات بچه ها از سر ناراحتی با آنها بد برخورد می کنند مثلا یک روز که دوستی برای سوار کردن اسرا به من کمک می کرد، چنان با خشونت با آنها رفتار می کرد که صدای یکی از آنها بلند شد. آن اسیر که کمی فارسی بلد بود گفت: به خاطر امام علی (ع) با ما این گونه برخورد نکنید، مگر شما شیعه علی نیستید! یادتان رفته آن حضرت با دشمنانش چگونه برخورد می کرد؟! صدام ما را مجبور به جنگ کرد، شما رحم کنید، به خاطر حضرت علی (ع) ما را اذیت نکنید!

دوست سمنانی ادامه داد:

رزمنده ای که با اسرا بد برخورد می کرد، با شنیدن نام مبارک حضرت علی (ع) آرام شد و در حالی که اشک می ریخت با متانت و آرامش اسرا را کمک کرد تا سوار ماشین شوند. بعد از آن روز دیگر ندیدم با اسرا بد برخورد کند و همیشه سعی می کرد در هر شرایطی بر اعصاب خود مسلط باشد.

115.jpg

جهاد از جمله ارگان هایی بود که حضورش هم قبل از عملیات و هم بعد از عملیات ضروری بود. بچه ها در کارهای مختلفی شرکت می کردند و هرگز نشنیدم کسی از سختی کار گلایه و شکایت کند. تعداد زیادی از بچه های جهاد زخمی و شهید شدند. گروهی به اسارت بعثی ها در آمدند.

روزی که من مجروح شدم، یک روز سرد برفی بود. وقتی برای نماز بیدار شدم، هوا به قدری تاریک بود که هیچ چیز را نمی شد تشخیص داد. من مثل روزهای دیگر رفتم کنار رودخانه و وضو گرفتم. تشنه بودم و کمی هم آب نوشیدم. اما احساس کردن مزه آب تلخ شده است. شاید تنها به اندازه یک کف دست آب خوردم اما تاثیر مواد شیمیایی که آب را آلوده کرده بود، به قدری زیاد بود که من شیمیایی شدم.

بعدا فهمیدم شب قبل دشمن منطقه را بمباران شیمیایی کرده و تمام آب ها آغشته به مواد شیمیایی کشنده شده اند.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:46 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

فيض شهادت در حال سجده

فيض شهادت در حال سجده

بیاد شهيد محمدحسين ستارى

در همان روزهاى اول جنگ بود كه «حسين» پا به جبهه‏هاى نبرد گذاشت و با خلوص نيت، در عمليات‏هاى مختلفى شركت كرد. او در ماه‏هاى آخر دوران دفاع مقدس بيش از پيش به شهادت فكر مى‏كرد و آرزوى آن را داشت و مى‏خواست تا جنگ تمام نشده، مزد جهادش را بگيرد و در صف شهيدان سرافراز بماند.

در يكى از نامه‏هايش نوشته بود: «به خدا قسم! من خجالت مى‏كشم كه چرا تاكنون زنده‏ام در حالى كه بهترين دوستان و رفقايم به شهادت رسيده‏اند و چند تن از آنان در هنگام شهادت سر به سجده گذاشتند؛ اين يك مسأله‏ى عادى نيست كه انسان هنگام جان باختن، خدا را شكرگزار باشد...».

357.jpg

حسين، شهادتى را آرزو داشت كه سر به سجده بگذارد و پيش خدا برود. پس از عمليات والفجر هشت هنگام ديده‏بانى بود كه در فراز دكل چهل مترى، مورد اصابت گلوله‏ى توپ قرار گرفت و با ذكر: «يا صاحب الزمان (عج)» به زمين افتاد و در حال سجده به شهادت رسيد!

شهيد محمد حسين ستارى در كنار مرقد اميرمؤمنان على بن ابى‏طالب عليهماالسلام ديده به جهان گشود و در لشكر حضرتش به آرزوى خود رسيد.

(با ياران سپيده، محمد خامه يار، لشكر 17 على بن ابى‏طالب (ع)، تابستان 75، ص 64)


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:46 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

حمله لودرها

حمله لودرها

خدمت سربازی ام که تمام شد، وارد جهاد شدم و از همان سال اول ورود، سه چهار نوبت به جبهه اعزام شدم.

مرحله اول در سال 1361 بود که همراه با تعدادی از دوستان جهادی به بستان رفتم. آقای حق شناس فرمانده ما بود و آقای خدامراد سالاری نیز مسئولیت عملیات را به عهده داشت.

در یکی از عملیات ها که قرار بود در چزابه انجام شود، ما در خط گیر کردیم. حاج آقا کارنما در همان عملیات زخمی شد. عملیات ناموفقی بود. به همین دلیل ما را دو شب بعد به منطقه طلائیه بردند. در طلائیه هر شب صد متر خاکریز می زدیم. دوستم دهقان پور همان جا به شهادت رسید و من و بیژن آسوبار هم ترکش خوردیم. چند ساعت بعد آقای رودباری ما را با آمبولانس به اهواز رساند.

324.jpg

از فردا کارمان را دوباره شروع کردیم وقتی مشغول کار می شدیم، صدای دستگاه ها به قدری بود که متوجه هیچ چیز نمی شدیم. وقتی کارمان را تعطیل می کردیم و بر می گشتیم، تازه می فهمیدیم آتش دشمن چقدر سنگین بوده و اطرافمان چه گذشته است! فاصله دشمن تنها 200 متر بود و اگر سرمان را کمی از خاکریز بالا می بردیم، در دید مستقیم دشمن واقع می شدیم.

یک شب که ماموریت داشتیم 10 کیلومتری خاکریز بزنیم، چنان مشغول کار بودیم که متوجه پیش روی خود نشدیم. سه لودر و سه بولدوزر داشتیم و سعی می کردیم هر چه سریع تر ده کیلومتر خاکریز بزنیم و برگردیم، اما بدون اینکه بفهمیم دست به چه ریسک بزرگی زده ایم 20 کیلومتر خاکریز زدیم و جلو رفتیم.

عراقی ها که فکر کرده بودند نیروهای ایرانی با تانک و لودر حمله را آغاز کرده اند، پا به فرار گذاشته و عقب نشینی کردند. آنها فردای آن روز تازه متوجه شدند که مرتکب چه اشتباه بزرگی شده اند.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:46 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

شهادت در حال گفتن: يا الله! يا الله! يا الله!

شهادت در حال گفتن: يا الله! يا الله! يا الله!

بیاد شهيد حسين جوادى

از معصوم عليه‏السلام حديثى نقل شده است كه: «هر كس چهل حديث حفظ كند، به بهشت مى‏رود»؛ من امروز چهلمين حديث را حفظ كردم.

اين كلام آن طلبه‏ى فاضل و شيدا بود كه سيره‏ى عملى را دنبال مى‏كرد و تنها به گفتار بسنده نمى‏كرد. حال و هواى عجيبى داشت. نامش «حسين جوادى» بود. هنوز سالگرد شهادت پدرش فرا نرسيده بود كه خود را به عمليات كربلاى ده رساند. تلاش زيادى نمود و از خود رشادت‏هاى فراوان نشان داد. گلوله‏اى در كنارش به زمين خورد و جراحات زيادى به پيكرش وارد شد و خونريزى شديدى داشت. بعضى اوقات به هوش مى‏آمد و باز از هوش مى‏رفت و هر لحظه به شهادت نزديك مى‏شد. در ارتفاع «گلان» فقط سرم داشتيم. با وصل كردن سرم، مقدارى جان گرفت و به وضوح شهادتين را بر زبان جارى كرد. پس از گفتن: يا الله! يا الله! يا الله! و در حالى كه باران و تگرگ به شدت باريدن گرفته بود، به ملكوت اعلى پيوست.

(خودشكنان، مرتضى جمشيديان، لشكر 14 امام حسين (ع)، تابستان 75، ص 33)

راوى: اكبر آقا حسينى

5.jpg

استفاده از فرصت و خواندن نماز شب

از همان ايام كه با او آشنا شدم، او را مقيد به اقامه‏ى نماز شب ديدم. بى‏اغراق و تعارف بگويم «حاجى» نماز شبش حتمى بود. با اين كه ناراحتى كمر داشت، هيچ‏گاه با اين بهانه، نافله‏ى شب را ترك نكرد. بارها مى‏شد كه از شدت دردى كه مى‏كشيد، قنوت نماز وتر را نشسته مى‏خواند.

قبل از عمليات والفجر ده، براى شناسايى به ارتفاعات «سورن» رفته بوديم. قرار شد روى غارى كه در آن جا بود، دورى بزنيم. شناسايى تا غروب آفتاب طول كشيد. مجبور شديم شب را در غار بمانيم. هر يك از بچه‏ها مقدارى آذوقه و كيسه‏ى خوابى به همراه آورده بود. نماز كه خوانديم از فرط خستگى، خوابمان برد. از سر شب باران شروع به باريدن كرده بود و نيمه‏هاى شب با نفوذ آب به داخل غار از خواب پريديم. آب از قسمتى شره مى‏كرد و به داخل غار مى‏ريخت. حاجى هم از فرصت استفاده كرد و وضويى ساخت و خود را به طرف قبله چرخاند. به خاطر كمى جا، چنده زد و نماز شبش را خواند.

حاج «غلامعلى ابراهيمى» بعد از عمليات والفجر ده، راز و نيازش با خداى لاشريك له مستجاب شد و براى هميشه جاودانه ماند.

(با ياران سپيده، محمد خامه‏يار، لشكر 17 على بن ابى‏طالب (ع)، تابستان 75، ص 18)

راوى: محمود كيانى نژاد


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:46 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

مقاومت می کنیم

مقاومت می کنیم

سال 1362 که وارد جهاد شدم، در قسمت کمیته بهداشت و درمان خدمتم را آغاز کردم. برای همین به عنوان امدادگر به جبهه رفتم و ضمن کمک های اولیه به مجروحان، آنها را به عقب منتقل می کردم.

گاهی تعداد مجروحان به قدری زیاد می شد که مجبور می شدیم آنها را با بیل لودر به عقب ببریم. یک شب که به قصد بردن مجروحان به عقب می خواستیم از سه راه مرگ عبور کنیم، شدت آتش دشمن به قدری زیاد بود که راننده ها می ترسیدند جلو بروند. آقای نقدی از بچه های جیرفت و فرمانده ما بود. وقتی دست دست کردن راننده های لودر و آمبولانس را دید، خودش نشست پشت یکی از آمبولانس ها و تعدادی از زخمی ها را به عقب برد و سریع برگشت.

آقای نقدی با رشادت فراوان چندین بار رفت و برگشت تا ترس بچه ها ریخت و آنها نیز کارشان را شروع کردند. البته بعضی از راننده ها نیز چنان پردل و جرات بودند که در دید مستقیم دشمن خاکریز می زدند و از هیچ چیز هراسی نداشتند.

سال 1363 به جبهه برگشتم تازه داشت جنگ آبی شروع می شد. وقتی به مقر رفتم، دیدم حاج قاسم سلیمانی دارد برای بچه ها صحبت می کند. می گفت:

211.jpg

شما باید هشت کیلومتر پارو بزنید تا به دشمن برسید. امکان دارد در این شرایط نابسامان، آب و غذایی به دستتان نرسد. باید از آب آلوده و گیاهان خود رو آبی بخورید تا زنده بمانید. اگر فکر می کنید با این شرایط می توانید مقاومت می کنید، همین الان قول همکاری دهید و بمانید. در غیر این صورت هوا که تاریک شد، برگردید عقب!

من و حسیبی با تعدادی از دوستان دیگر سوار قایق شدیم و پاروزنان به سوی دشمن راه افتادیم. گه گاهی منور، فضای تاریک و گرفته شب را روشن می کرد و صدای عراقی ها کم کم به گوش می رسید. تصمیم گرفتیم در سکوت و آرامش پشت نی زارها بخوابیم تا فرمان اغاز عملیات صادر شود. من به خاطر خستگی زیاد خوابم برد. در خواب دیدم در مدرسه مشغول درس خواندن هستم. در عالم شیرین خواب بودم که صدای شلیک آر.پی.جی مرا به جبهه برگرداند .

گلوله های دشمن سکوت نی زار را به هم زد و آنجا را به جهنمی تبدیل کرد که تماشایش هم وجود آدم را به آتش می کشید. جلوی چشمان بهت زده ام یک سرباز عراقی کشته شده و در حال سوختن بود.

آر.پی.جی تمام وجود او را قرمز کرده بود. سرباز عراقی گر گرفته و کم کم جسدش به خاکستر تبدیل شد. شب بدی بود. جهنمی واقعی را به چشم دیده بودم . کم کم منقطه آرام شد و صبح همزمان با روشن شدن هوا صف طویلی از تانک های عراقی مضطرب مان کرد. با دیدن تانک ها یاد حرف حاج قاسم افتادیم. همه با هم گفتیم: مقاومت می کنیم!

آقایی گفت: کافی است یکی از تانک ها را بزنیم، بقیه فرار می کنند.

حرفش درست بود. با آتش گرفتن اولین تانک، بقیه عقب نشینی کردند و بچه ها که حالا روحیه ای عالی پیدا کرده بودند، با وجود کم بودن مهمات شان دنبال تانک ها می دویدند و در خاک دشمن پیشروی می کردند.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:46 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

تهيه‏ى مقدمات شهادت

تهيه‏ى مقدمات شهادت

بیاد شهيد احمد كريمى

شهادت آرزوى ديرينه‏ى او بود. عمليات كربلاى چهار هم گذشت و او هنوز شهيد نشده بود. بعد از كربلاى چهار، كمتر با كسى صحبت مى‏كرد، شايد از شهادت خود مأيوس شده بود، شايد هم در اين سكوت طولانى‏اش به همين معما فكر مى‏كرد. خودش گفته بود: «هر نمازى كه شنيدم اگر كسى بخواند شهيد مى‏شود، خواندم؛ هر دعايى، هر ذكرى، حتى در اين اواخر شنيدم كه اگر كسى ازدواج كند و بعد به جبهه بيايد، شهيد مى‏شود، من به خاطر شهادت، ازدواج هم كردم؛ ولى نمى‏دانم چرا شهيد نمى‏شوم!».

اما وقتى از طرف فرماندهى لشكر دستور آمادگى براى عمليات ديگرى را شنيد، گل از گلشن وجودش شكفت؛ چرا كه آن روز وقت ميثاق و وقت عروج شهيد عزيز «احمد كريمى» فرمانده گردان حضرت معصومه عليهاالسلام بود. (با ياران سپيده، محمد خامه‏يار، لشكر 17 على بن ابى‏طالب (ع)، تابستان 75، ص 93)

راوى: محمدتقى فخرروحانى

36.jpg

شهادت غريبانه

پاسدار شهيد «ابوالفضل عسكريان مقدم» از بچه‏هايى بود كه هميشه آرزوى شهادت را داشت. مى‏گفت: «دوست دارم هنگام شهادت و جان دادن، خاك‏ها را در دست گيرم و فشار دهم تا گناهانم بخشيده شود». عمليات بيت‏المقدس از راه رسيد و ابوالفضل در كنار جاده‏ى اهواز - خرمشهر، زخم دشمن ديد و با بدنى مجروح در منطقه ماند. تسلط دشمن بر منطقه، مانع دسترسى ما به پيكر نيمه جانش مى‏شد. صبح روز بعد، پس از آزادسازى جاده، نگاهم به پيكر در خون نشسته‏ى ابوالفضل افتاد كه خون پاكش در مسير جاده ريخته بود، گويا چند مترى خود را به عقب كشيده بود. پنجه در خاك زده بود و روح بلندش را از قفس تن آزاد كرده بود و چه غريبانه به ديار دوست پركشيد و رفت.

(با ياران سپيده، محمد خامه‏يار، لشكر 17 على بن ابى‏طالب (ع)، تابستان 75، ص 83)

راوى: ابوالفضل شكارچى


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:46 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

جراحی با پیچ گوشتی

جراحی با پیچ گوشتی

سال 1366 وارد جهاد سازندگی شدم. بهمن ماه همان سال از طریق جهاد به جبهه غرب اعزام شدم و در عملیات والفجر 10 که در منطقه غرب مریوان انجام شد، شرکت کردم.

حاج آقا کارنما فرمانده و آقای فتوت مسئول ستاد بودند. مسئولیت بچه های پشتیبانی، باز کردن راه برای شروع عملیات بود. راه که باز شد و نیروها به منطقه رسیدند، هواپیماهای عراقی حمله کرده و شروع به ریختن بمب خوشه ای کردند. حاج آقا کارنما مجروح شد و علی میرزا ابراهیمی ترکش خورد. هر چه اصرار کردیم او به بیمارستان نرفت و خودش با پیچ گوشتی ترکش ها را از بدنش خارج کرد.

354.jpg

او خودش به تنهایی، هم بیمار بود و هم پزشک و هر گاه به عمل جراحی احساس نیاز پیدا می کرد، ابزار کارش را که عموما پیچ گوشتی، انبردست، چاقو و وسایلی از این دست بودند، آماده می کرد و در یک چشم به هم زدن، ترکش ها را بیرون می کشید و روی زخم ها را می بست.

علی مردی قوی و با ایمان بود. او با وجودی که زخمی بود، حاضر نشد به عقب برگردد و در چند عملیات دیگر نیز شرکت کرد تا سرانجام به شهادت رسید.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:46 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

ذكر هزار صلوات هنگام شهادت

ذكر هزار صلوات هنگام شهادت

شهيد على ثالثى

پيش از شهادتش، حالت عجيبى داشت. در پوستش نمى‏گنجيد. در دلش غوغايى برپا بود؛ اما حرف نمى‏زد. سكوتش با زبان بى‏زبانى مى‏گفت كه: «فردا شهيد خواهد شد!».

شهيد «على ثالثى» نماز شب خواند و تا صبح راز و نياز كرد. قبل از ظهر روز جمعه، مقارن با روز «عرفه» در حالى كه مشغول ذكر هزار صلوات بود و در سنگر نگهبانى پاس مى‏داد، در اثر اصابت تركش خمپاره‏ى شصت به لقاء الله پيوست. محل شهادت وى، خط پدافندى «فاو - ام‏القصر» بود.

(با ياران سپيده، محمد خامه‏يار، لشكر 17 على بن ابى‏طالب (ع)، تابستان 75، ص 37)

راوى: جواد خدادادى

202.jpg

مرد ميدان دعا

مرد ميدان دعا بود و درس و بحث روزمرگى، او را از اين مهم باز نمى‏داشت. مدت كوتاهى از ورود ما به حوزه‏ى علميه‏ى قم مى‏گذشت. در مدرسه‏ى «ستيه» حجره داشتيم و راهرو باريكى حجره‏ى ما را از حجره‏اى كه شهيد «نقى شريفى» در آن به سر مى‏برد، جدا مى‏كرد. هفته‏اى يك شب كبوتر دلمان را در آسمان با صفاى دعاى توسل پرواز مى‏داديم و زمزمه‏وار مى‏گريستيم. سعى ما بر اين بود كه سر و صداى محفل ما مزاحم درس و مطالعه‏ى حجره‏هاى همجوار نشود.

بعدها به طور اتفاقى فهميديم شهيد تقی شريفى نيز در موقع برگزارى دعا، سر به ديوار حجره مى‏گذاشته و با ما هم‏ناله مى‏شده است و اين، زمانى بود كه هنوز با هم صميمى نشده بوديم.

بعدها او نيز به جمع ما پيوست و صداى گرم و حال خوشش، گرمى‏بخش محفل روحانى ما گرديد.

(ما آن شقايقيم، تقى متقى، مركز فرهنگى سپاه، زمستان 75، ص 121)

راوى: حجة الاسلام محمدمهدى ماندگار


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:46 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

الگويى براى رزمندگان

سردار شهيد سيد مهدى زين‏الدين

آخرين شب جمعه‏اى بود كه با «آقا مهدى» دعاى كميل مى‏خوانديم. از اول دعا عجيب گريه مى‏كرد و امام زمان (عج) را صدا مى‏زد. نيمه‏هاى شب از خواب بيدار شد و به سجده افتاد. صبح، اذان گفت و بچه‏ها را براى نماز بيدار كرد. به امامت او نماز جماعت خوانديم. بعد از نماز هم زيارت عاشورا را زمزمه كرديم. گريه‏هاى او عجيب روى بچه‏هاى لشكر اثر گذاشت تا آن جا كه برادر «محسن رضايى» فرمانده‏ى كل سپاه مى‏گفت: «هفتاد درصد نيروهاى لشكرش اهل نماز شب بودند».

55.jpg

فرمانده‏ى بى‏ريا

با اين كه «آقا مهدى» فرماندهى لشكر را به عهده داشت، در عمليات خيبر او را ديدم كه بدون هيچ تكلفى دوشادوش بچه‏ها در خط مقدم حضور داشت و بى‏سيم روى كولش انداخته بود و در ميان آتش، بچه‏ها را به جلو هدايت مى‏كرد. يادم مى‏آيد سه شبانه‏روز بود كه خواب را بر ديده حرام كرده بود. وقتى نقشه‏ى عمليات را براى فرماندهان توجيه مى‏كرد، پلك‏ها روى چشمانش سنگينى مى‏كرد و ناخودآگاه چرت مى‏زد.

 

شهادت فرمانده و شكسته شدن قامت لشكر

«فرمانده‏ى آزاده، آماده‏ايم، آماده»، اين شعار هميشگى بچه‏هاى لشكر خط شكن على بن ابى‏طالب عليهماالسلام بود كه قبل از هر عمليات، در سخنرانى فرمانده‏ى محبوب خود، «مهدى زين‏الدين» سر مى‏دادند. روزى همه‏ى واحدهاى لشكر براى شنيدن سخنرانى دعوت شدند، بچه‏ها طبق معمول اين شعار را تكرار مى‏كردند و حركت كردند تا به جايگاه رسيدند. در محل جايگاه به دور از انتظار، با ديدن پرچم‏هاى مشكى، همه ساكت شدند. كسى چيزى نمى‏دانست، همه مبهوت مانده بودند. آيه‏ى «فاستقم كما أمرت» (هود: 112) را خواندند و بعد «انا لله و انا اليه راجعون» (بقره: 156) گفتند و آنگاه خبر شهادت آقا مهدى را دادند. آن روز، بچه‏ها خاك را بر سر مى‏ريختند و به سر و صورت مى‏زدند و از همان روز، قامت لشكر خميد و غبار غم و اندوه بر همه جا نشست.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:40 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

آخرين وصيت نامه

آخرين وصيت نامه

بعد از اتمام عملیات بدر، یک گروه شناسایی 9 نفره تشکیل دادیم و رفتیم برای شناسایی منطقه. بولدوزری از عراقی ها جا مانده بود. بولدوزر خراب بود و بچه ها نمی توانستند آن را راه بیاندازند. من که در تعمیرکاری کمی سررشته داشتم، خیلی سریع عیب آن را تشخیص دادم و درستش کردم. لحظه ای که می خواستم بولدوزر را روشن کنم، یکی از نیروها آمد کنارم و گفت:

اجازه می دهی کنارت بنشینم، می خواهم ببینم ماشین غنیمتی سوار شدن چه لذتی دارد!

گفتم: نه بفرمایید با بقیه بروید!

ناراحت شد و می خواست برگردد که صدایش زدم و گفتم:

ای بابا! چرا این قدر زود باورید، بیا بالا که وقت تنگ است!

با خوشحالی سوار بولدوزر شد و من راه افتادم. هنوز فاصله زیادی طی نکرده بودیم که عراقی ها خمپاره زدند. من به سختی مجروح شدم و آن عزیز مشهدی به شهادت رسید. تا مدت ها لبخند دلنشین او از خاطرم دور نمی شد. مرا به یکی از بیمارستان های تهران اعزام کردند.

در بیمارستان اسماعیل کمالی آمد کنار تختم و گفت: کاری داری که بتوانم برایت انجام دهم؟

گفتم: می خواهم وصیت کنم.

120.jpg

خندید و گفت: به شرطی که ما را ضایع نکنی! وصیت کن، شهادتین را بگو و تمام ...

در حالی که قیافه ای کاملا جدی به خود گرفته بودم، آدرس خانه مان را روی کاغذی نوشتم و به او دادم و گفتم: سعی کن خیلی زود وصیتم را به خانواده ام برسانی!

کمالی رفت و مدتی بعد نامه را به خانواده ام رساند. آنها که از وضعیتم مطلع شده بودند برای دیدنم به تهران آمدند و مرا با خود به کرمان بردند.

قبل از شروع عملیات کربلای چهار، دوباره عازم جهاد با بعثی ها شدم. وصیت نامه ای نوشتم و به دست محرم رازم، اسماعیل کمالی دادم. خندید و وصیت نامه را گرفت. می دانستم چرا می خنند، چون وصیت نامه اولم را به او داده بودم تا بمیرم، اما اتفاقی برایم نیفتاده بود. این بار چیزی نگفت و من که از نگاهش حرف هایش را می خواندم، گفتم: قول می دهم این آخرین وصیت نامه ای باشد که می نویسم!

بعد با او خداحافظی کردم و عازم عملیات شدم.

من در آن عملیات زخمی شدم اما اسماعیل کمالی که هرگز حرفی از وصیت نامه نمی زد، به شهادت رسید. باورش سخت بود. من همیشه آماده شهادت بودم و وصیت نامه می نوشتم اما او شهید شده بود! وقتی جسدش را تحویل گرفتم هنوز وصیت نامه ام در جیب بغلش بود او را در آغوش کشیدم و ساعت ها گریستم.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:40 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

ذكر خدا و توفيق شهادت

كر خدا و توفيق شهادت

بیاد شهيد جمشيدى

در يكى از مراحل عمليات والفجر چهار، نيروها توانسته بودند ارتفاعات «كانى مانگا» را تسخير و بر جاده‏ى مهم ارتباطى دشمن مسلط شوند. اين جاده براى دشمن بسيار مهم بود و به همين جهت براى بازپس‏گيرى منطقه دست به پاتكهاى زيادى مى‏زد.

قرار شد واحد تخريب، آن منطقه را مين‏گذارى كند. قرعه به نام من و برادر «جمشيدى» افتاد. بعد از ظهر بود كه تعدادى مين ضد خودرو و ضد نفر تهيه و با خودرو به راه افتاديم. تقريبا دو ساعتى در راه بوديم. بچه‏ها از هر درى صحبت مى‏كردند و بيشتر، از خاطرات خود مى‏گفتند.

برادر جمشيدى، پيشنهاد داد كه به جاى اين قبيل حرفها، مشغول ذكر گفتن شويم و خود شروع به دعاى توسل كرد. بقيه نيز كم‏كم تحت تأثير قرار گرفته و با او هم‏ناله شدند.

309.jpg

هوا رو به تاريكى مى‏رفت و آتش دشمن روى تپه و جاده‏ى آن شديد بود. از زير آتش دشمن رد شديم و به محل مورد نظر رسيديم. در حال پياده شدن بوديم كه خمپاره‏اى در آن نزديكى‏ها فرود آمد و تركش‏هاى آن، زوزه‏كشان از اطرافمان رد شد.

پس از انفجار، برادر جمشيدى را صدا كردم؛ ولى جوابى نشنيدم. او خيلى آرام روى زمين خوابيده بود. مضطرب و نگران به طرفش رفتم. تركش، قسمتى از سرش را متلاشى كرده بود. آرى، او به آرزوى خود رسيده بود. به ياد چند دقيقه قبل افتادم كه لبانش در حال ذكر بود. گويا مى‏دانست وقت لقا رسيده است و به ما چيزى نمى‏گفت.

(معبر، لشكر 14 امام حسين (ع)، تابستان 75، ص 69)

راوى: اكبر اكبرى


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:40 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

پای چپم گم شد

پای چپم گم شد

به دستور آقای کارنما مجبور بودم در مقر بمانم، اما بعد از گذشت دو هفته آن قدر اصرار کردم تا راضی شدند مرا به خط اعزام کنند. به عنوان امدادگر رفتم شلمچه.

در یکی از عملیات ها گلوی یکی از بچه ها ترکش خورده بود و حالش خیلی وخیم بود. دو نفر دیگ هم به شدت زخمی شده بودند. آنها را سوار آمبولانس کرده و با راننده آمبولانس به عقب برگشتیم. جاده باریک بود و آتش دشمن شدید.

38.jpg

سر یکی از مجروحان روی پای من بود و خونی که از او روی شلوار من می ریخت، به شکل قلب کوچکی روی شلوارم نقش بسته بود و من احساس می کردم با قلم مو کسی آن را نقاشی کرده است. دلم نمی خواست خون را از لباسم پاک کنم.

می خواستم هر لحظه آن را می بینم، به یاد آن رزمنده بیفتم که در سخت ترین شرایط هم غیر از ذکر خدا چیزی نمی گفت. او ذکر می گفت و اظهار شرمندگی می کرد که به واسطه مجروحیت نمی تواند در عملیات بعدی شرکت کند.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:40 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

آرزوى پيوستن به اجداد طاهرين

آرزوى پيوستن به اجداد طاهرين

بیاد شهيد سيد محمدحسن ميرجعفرى

در شب شهادت (28 صفر) حال و هواى ديگرى داشت. او مشغول راز و نياز با خدا بود. او به من گفت: «... از خداوند بخواه كه من امشب يا فردا شهيد بشوم و اگر شهادت نصيب من نشد، ديگر نمى‏خواهم شهيد شوم تا سال ديگر در همين موقع».

پرسيدم: «چرا؟».

گفت: «چون نام من همنام جدم امام حسن مجتبى عليه‏السلام و ولادتم نيز همزمان با ولادت آن حضرت است، لذا دوست دارم شهادتم نيز در روز شهادت امام حسن مجتبى عليه‏السلام باشد».

اين آرزوى شهيد مستجاب شد و در ظهر روز 28 صفر به شهادت رسيد و به ديدار اجداد طاهرينش شتافت.

مادر شهيد مى‏گويد: «فرزند شهيدم يك سال قبل از شهادتش نزد من آمد و گفت: مادر! وصيتى دارم كه فقط مى‏خواهم تو بدانى و تا زنده‏ام به هيچ كس نگويى».گفتم: «بگو».

202.jpg

گفت: «من شهيد مى‏شوم و دوست دارم كه خودت مرا در آغوش گيرى و در قبر بگذارى و صورتم را ببوسى».

در آخرين دفعه در مسير اعزام به جبهه در مدت كوتاه توقف قطار در قم، به منزل آمد و غسل شهادت كرد...

بعد از مدتى نامه‏اى برايمان فرستاد و نوشته بود: «من خواب كربلا را ديدم. عازم سفر كربلا بوديم و ماشينى كه به من دادند به صورت يك كتابخانه بود. در عالم رؤيا جد بزرگوارم آقا امام حسين عليه‏السلام مرا به اسم صدا كرد: محمدحسن بيا!». و من از شدت خوشحالى با گريه‏ى شوق از خواب بيدار شدم و اين، هنگام نماز صبح بود...

(مجموعه‏ى تذكرة الشهداء، دانشكده‏ى شهيد محلاتى سپاه - واحد تبليغات شهيد سيد محمدحسن ميرجعفرى)

راوى: شهيد امان رحيمى


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:40 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

سایه سنگین مسئولیت

سایه سنگین مسئولیت

سال 1364 به نیروهای جهاد ملحق شدم و سال بعد به جهاد اعزام شدم. با فرماندهی حاج علی کارنما به شلمچه رفتیم. من با دیگر دوستان در قسمت پمپاژ کار می کردم و دوستی داشتم به نام حمید توکلی. قبل از اعزام از جیرفت، پدر حمید به اداره آمد و گفت:

کدام یک از شما قبلا جبهه رفته؟

من که نمی دانستم او چه قصدی از این سوال دارد، گفتم حاج آقا من!

آقای توکلی دست حمید را گرفت و در دست من گذاشت و بدون هیچ حرفی از آنجا رفت.

من در آن لحظه سایه مسئولیت سنگینی را بر سرم احساس کردم، اما کاری از دستم ساخته نبود. من دست حمید را گرفته و به پدر او قول داده بودم، برای همین، همیشه همراه حمید و مراقب او بودم. تا اینکه در سه راه مرگ، آن چیزی که تمام مدت از آن می ترسیدم، اتفاق افتاد.

آن روز یکی از بچه ها اسلحه ای پیدا کرد و به حمید داد. آن لحظه که حمید با لبخند اسلحه را گرفت اصلا فکر نمی کردم تا چند لحظه دیگر شاهد شهادتش باشم.

37.jpg

حمید اسلحه را گرفت و دور تا دور دژ را به رگبار بست. او تنها برای یک لحظه سرش را بالا گرفت، اما همان یک لحظه کافی بود تا پیشانی بلندش محل اصابت گلوله دشمن شود. گلوله درست به وسط پیشانی اش اصابت کرد و حمید همان جا به معبود پیوست.

بعد که همراه با دیگر دوستان برای عرض تسلیت به خانه شهید توکلی رفتم، پدرش با اولین نگاه من را شناخت. به سویم آمد و گفت:

یادت هست آن روزی که من دست حمید را در دست تو گذاشتم، یادت هست، یادت هست....

با شرمندگی سرم را پایین انداختم و در حالی که اشک پهنای صورتم را پر کرده بود، زار زدم. آقای توکلی من را در آغوش کشید و به یاد حمید بر سر و رویم بوسه زد.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:40 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

بار يافتن در محفل يار

بار يافتن در محفل يار

از حدود يك سال و نيم پيش (شهيد محمد منصورى، اهل كاشان بود و در منطقه فاو به شهادت رسيد) او را مى‏شناختم. از حالات او مى‏شد فهميد چند روزى بيشتر ميهمان ما نخواهد بود. از دور او را زير نظر داشتم. گاهى در خواب هم خدا خدا مى كرد، آن قدر با تضرع كه بدنش خيس عرق مى‏شد و مى‏لرزيد. در بيدارى نيز اهل مراقبت بود.

شب بود و همگى خوابيده بودند. آن قدر مى‏لرزيد كه من بيدار شدم و به چهره‏ى معصومش نگريستم. عرق كرده بود و مرتب خدا خدا مى‏كرد. طاقت نياوردم. از خواب بيدارش كردم، مدتى مات و مبهوت نشسته بود. كم‏كم به خود آمد. از او پرسيدم: «چطورى؟ مثل اين كه حالت خوب نيست! چرا اين قدر مى‏لرزيدى؟».

217.jpg

تأملى كرد و گفت: «چيزى نيست!» و دوباره خوابيد و باز همان حالت. هميشه با مفاتيح همراه بود. اغلب، شب‏ها كنار بى‏سيم، زير نور چراغ فانوس، آرام دعاى ابوحمزه را زمزمه مى‏كرد و همراه با فرازهاى آتشين آن مى‏سوخت. آن قدر اشك ريخته بود كه صفحات دعاى ابوحمزه با اشك‏هاى او آشنا و مأنوس شده بودند.

اهل بكا بود؛ اما در خفا. معمولا به راحتى كسى از او چيزى نمى‏يافت. آن قدر در فراق يار گريست تا عاقبت در محفل يار، بار يافت. روز عيد غدير خم سال 65 در حالى كه نوزده سال بيشتر نداشت، در منطقه عمومى فاو به جوار رحمت الهى شتافت.

(خودشكنان، مرتضى جمشيديان، لشكر 14 امام حسين (ع)، تابستان 75، ص 111)

راوى: سيد جعفر شهيدى


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:40 AM ] [ علی بیدرام ]