من باید برگردم

من باید برگردم

سال 1362 به نیروهای جهاد پیوستم. یک سال بعد به عنوان نیروی تدارکات به جبهه اعزام شدم. روزهای اول، مسئول پمپ بنزین بودم و تانکرها را سوخت گیری می کردم، اما بعدا یک دوره آموزش رانندگی لودر و بولدوزر دیدم و مشغول ساخت جاده شدم.

یک روز با حاجی کارنما و شهید سالاری رفتیم لب شط.

من می دانستم عراقی ها آن طرف آب اند، اما در کمال تعجب دیدم از آن سوی شط تعدادی دست بلند می کنند و حاج آقا جواب آنها را با تکان دادن دست می دهد. پرسیدم: حاجی! اینها عراقی نیتسند.

گفت: نه این ها نیروهای خودمانی هستند که در خط اول مستقر شده اند.

156.jpg

برای عملیات کربلای 5، همه بچه ها در تلاش بودند. ما بعد از ساعت ها کار کردن، رفتیم داخل یکی از سنگرها استراحت کنیم. دانشجویی که مسئول سوخت بود، یک ماشین سوخت برای دستگاه ها آورد و بعد آمد پیش ما داخل سنگر و گفت: من باید برگردم سوخت بزنم، وقتی برای استراحت ندارم، وگرنه پیش شما می ماندم.

هنوز اصرار می کردیم که بیا کمی استراحت کن، بعد برو که درست جلوی سنگر، همان جا که نشسته بود با گلوله دشمن به شهادت رسید.

در یک علمیات دیگر، ما نزدیک جاده خرمشهر در قرارگاه نشسته بودیم. تمام شب را کار کرده و حالا شیفت مان عوض شده بود. صبح دیدیم بچه ها دارند بر می گردند. جریان را پرسیدیم گفتند: عراقی ها دارند پیش روی می کنند.

بچه ها سریع شروع کردند به عقب کشیدن دستگاه ها، یکی از همکاران به نام حسن آذریار، راننده تانکر سوخت بود. بچه ها رفتند بولدوزر را بیاورند که آذریار گفت من هم می آیم. هر چه اصرار کردیم که تو زن و بچه داری، با ماشین خودت سریع تر برو و از اینجا دور شو، قبول نکرد.

گفت: جان من پیرمرد از جان شما جوانان برومند که عزیزتر نیست!

و به این ترتیب تا آخرین لحظه کنار ما ماند.

چند دستگاه بولدوزر جا مانده بود. عراقی ها نزدیک بودند و مرتب تیراندازی می کردند. من سوار یک ماشین شده و فرار کردم. مدتی بعد بچه های شرکت نفت آمدند کنار من و گفتند:

خسته نباشی برادر! دستت درد نکند، محبت کردید دستگاه ما را آوردید عقب! من که هنوز متوجه آرم ماشین نشده بودم، گفتم: اشتباه می کنید، این ماشین جهاد است!

آنها آرم ماشین را نشانم دادند و من متوجه اشتباه خودم شدم!


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:49 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

علمدار گردان

علمدار گردان

عمليات والفجر چهار بود كه با او آشنا شدم. خيلى كم سن و سال مى‏نمود. اهل روستا بود و از نعمت وجود مادر محروم. انس عجيبى با من گرفته بود. با اين كه زخم‏هاى وارد شده بر بدنش در منطقه‏ى حاج عمران، تازه بهبود يافته بود، در اين عمليات نيز شركت كرد.

«حسن تقيان» پرچمدار گردان بود. هميشه پرچمى بلندتر از قدش بر مى‏داشت و جلو گردان حركت مى‏كرد. در فتح تپه‏هاى اطراف شيار حسن‏آباد شركت داشتيم. شب عمليات او را ديدم كه چون شير مى‏جنگيد. هميشه تسبيح و مهرى همراه داشت. صبح فردا رسيد، دنبالش مى‏گشتم.

به ناگاه جنازه‏ى مطهر شهيدى توجهم را به خود جلب كرد. نزديك شدم. آرى! خود او بود، با مشت گره كرده به شهادت رسيده بود. تسبيح او از جيب شلوارش آويزان و مهر نماز او در كنار جسد مطهرش افتاده بود.

(خودشكنان، مرتضى جمشيديان، لشكر 14 امام حسين (ع)، تابستان 75، ص 100؛ مجله‏ى جانباز، ش 17، فروردين 77، ص 20)

راوى: اصغر شفيعيون

149.jpg

پايان راز و نياز و پيوستن به معبود

بیاد شهيد سجادى

در سال 1364 ما در خط پدافندى «هزار قله» مستقر بوديم. در گوشه‏اى از دامنه‏ى كوه، كنار درختى برادر «سجادى» به نماز ايستاده بود. دل را به درياى بى‏كرانه‏ى الهى سپرده بود و حديث فراق و دورى از يار را زمزمه مى‏كرد، ناگهان خمپاره‏اى پس از برخورد با درخت، منفجر شد و گرد و غبارى غليظ به هوا برخاست. ديگر صدايش نمى‏آمد. گويا راز و نيازش به پايان رسيده بود.

آرى، او در حال سخن گفتن با معبود خويش، به سوى حق شتافت.

(خودشكنان، مرتضى جمشيديان، لشكر 14 امام حسين (ع) تابستان 75، ص 92)

راوى: محسن حمزه‏اى


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:49 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

خلبان بر فراز درخت خرما

خلبان بر فراز درخت خرما

سال 1360 رفتم بستان. خیلی از بچه های جهاد آنجا بودند. کار من تعمیر موتور بود، اما هر کاری که پیش می آمد، انجام می دادم. کار کردن در پشت جبهه را دوست داشتم اما دلم می خواست بروم خط مقدم، تا اینکه در عملیات بیت المقدس دل به دریا زدم و به آقای رستمی که مسئول نقلیه بود، گفتم: من می خواهم بروم جلو!

آقای رستمی گفت: نمی شود برگ اعزام نداریم.

مشغول صحبت بودیم که خبر رسید راننده آشپزخانه شهید شده و کسی نیست غذای رزمندگان را ببرد.

من گفتم: جناب رستمی! من رانندگی با ماشین سنگین بلدم، می توانم کمک کنم.

خلاصه قبول کردند و من به عنوان راننده همراهشان شدم. وقت تقسیم غذا در پایم احساس سوزش می کردم. اهمیتی ندادم و به کارم مشغول شدم. وقتی برای استراحت برگشتم و پایم را نگاه کردم متوجه شدم پایم ترکش خورده. دوستان که متوجه جراحتم شدند، سریع من را به بیمارستان صحرایی اهواز رساندند. وقتی مرخص شدم و به قرارگاه برگشتم مورد مواخذه قرار گرفتم، چون کارت اعزام نداشتم و این تخلف محسوب می شد.

83.jpg

بعد از آن عملیات کار رساندن مجروحان به پشت جبهه به من واگذار شد. مرتب می رفتم جلو و مجروحان را به عقب جبهه می رساندم. در این راه ماشین من چند بار مورد اصابت خمپاره های دشمن قرار گرفت اما هر دفعه به طریقی نجات پیدا کردم.

یک بار که مجروحان را برمی گرداندم، متوجه شدم خلبان یکی از هواپیماهای خودی که ساعتی پیش در اثر ضد هوایی دشمن سقوط کرد، چترش بالای درخت خرما گیر کرده است. او را به بیژن آسوبار – که فرمانده محور بود – نشان دادم و فرمانده مطمئن شد که خلبان ایرانی است. او را پایین آورده و با خودمان به قرارگاه بردیم.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:49 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

حماسه

دو روز قبل كه به كرخه كور رفته بودند اهالي شهر با ديدن نفربرها به وجد آمده بود و هلهله كرده بودند، او هم با هيجان تير بارش را بالا گرفته بود. پيرمردها و حتي پيرزن‌ها كلاش‌هايشان را از شوق، بالاي سر تكان داده بودند. حالا خسته و شكسته، در سياهي شب برمي‌گشتند و در مقابل وانت‌هاي پر از نيروهاي بسيجي تازه نفس مي‌آمدند و او از سكوت و تاريكي شهر كه نور فانوس يا شمع تك و توك مغازه‌ها تنها روشنايي‌اش بود. دلش بيشتر گرفت.

450.jpg

همان مردمي كه در شهرشان مانده بودند، اينك مقابل خانه‌ها و مغازه‌ها وارفته بودند. روي نفربر با مشاهده حالت مردم، شانه‌هايش شل شد و به فكر فرو رفت: "چه كسي دستور عقب نشيني داد. لشگر شانزده كه بيست و دو كيلومتر پيشروي كرده بود؟!" از پل هويزه هم گذشته بودند كه باز هلهله‌هايي در گوشش طنين‌ انداخت. پيرزن‌ها و پيرمردهاي وا رفته و دلمرده چند دقيقه قبل كنار خيابان را پيش خود مجسم نمود كه با ديدن بسيجي‌ها جان دوباره گرفته بودند. با استقرار در خط پدافندي و در موضع جديد، تا بيست و چهار ساعت منتظر عراقي‌ها بود كه جسته گريخته خبر سقوط هويزه و زمين‌گير شدن دشمن را شنيد. آن وقت تنها توانست حدس بزند آن جوان‌هاي بسيجي تازه نفس باز هم حماسه‌اي ديگر آفريده‌اند، حماسه هويزه را.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:49 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

در انتظار پرواز

بیاد شهيد احمد اسدى

«احمد» اين اواخر اخلاقش به كلى عوض شده بود. حال و هواى جالب و عجيبى داشت و واقعا به لطافتى دست نيافتنى رسيده بود. به شدت از تعريف و تمجيدهايى كه از او مى‏شد، بيزارى مى‏جست و خلاصه، صميميتى وصف‏ناپذير يافته بود.

196.jpg

گاه، نيمه‏هاى شب كه برمى‏خاستم، او را مى‏ديدم كه در برابر كتاب خدا زانوى ادب بر زمين نهاده و مترنم به آيات آسمانى آن است و گاه در افقهاى نياز به دامان پرمهر نماز مى‏آويخت و آن وقت اشكهاى شوقمند و عاشقانه‏اش بود كه بر پهناى صورتش مى‏دويد و سجاده‏اش را معطر مى‏كرد.

واقعا به مقامى رسيده بود كه دنيا را زندانى بزرگ مى‏ديد. گويى مرغ روحش تن به در و ديوار اين قفس مى‏كوبيد تا مگر پنجره‏اى گشوده بيابد و از آن به پروازى بلند و ابدى بال بگشايد. آن قدر كوبيد و كوبيد تا درى به كوچه باغ بهشت گشود.

(ما آن شقايقيم، تقى متقى، مركز فرهنگى سپاه، زمستان 75، ص 32)

راوى: خواهر شهيد


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:49 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

اشك و جوانه

اسراي عراقي مي‌رفتند. آزادگان مي‌آمدند. شهر بوي گلاب و اسپند گرفته بود. خيابان پر بود از صلوات و شعار "صل علي محمد آزاده ما خوش آمد".

زن دو پسرش را با خود برده بود بازار. پسر كوچك‌تر خوشحال بود. پسر بزرگتر كنجكاو: "مادر ما كه تازه كفش و لباس خريده بوديم!"

579.jpg

كت شلوار را به پسر كوچك‌تر پوشاند: "لازم داريد. زود بپوش ببينم اندازه‌ات هست يا نه". ساعتي بعد هر سه نفر، با جعبه‌هاي كفش و بسته‌هاي پوشاك به خانه برگشتند. ليواني آب ريخت توي سيني سبزه پشت پنجره و با ‌نگاهي به بچه‌ها گفت: "بايد كفش و لباس نو بپوشيد. پدرتان ميان آزادگان است!" پسرها به هيجان درآمدند و با هم پرسيدند: "پدر مگر مفقودالاثر نيست؟!" مادر بغضش را فرو خورد: "مفقود و شهيد هم كه باشد زنده است". پسر كوچك از سر شوق بر قاب عكس پدر بوسه زد. پسر بزرگ ايستاد كنار مادر كه قطره‌هاي اشكش مي‌چكيد روي جوانه‌هاي سيني سبزه!.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:49 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

گريستن در مسجد براى شهادت

شهيد سيد محمود اينانلو

«محمود» با اين كه سن كمى داشت، ايمانش بسيار قوى بود. هميشه مسجد را براى خلوت كردن با خداى خويش برمى‏گزيد. يكى از نزديكانمان مى‏گفت: «هر روز كه مى‏ديدم در مسجد شديدا گريه مى‏كند، فكر مى‏كردم براى او مشكلى پيش آمده باشد؛ اما روزى سيد محمود آن چنان غرق در راز و نياز با خداى خويش بود كه اصلا متوجه اطرافش نشد. وقتى به او نزديك شدم فهميدم به خاطر طلب شهادت در راه خداوند اين چنين گريه مى‏كند».

... بعد از اين كه سيد محمود به جبهه رفت، از بيم آن كه مبادا ديگر نتواند به منطقه برگردد، به مرخصى نمى‏آمد و بالأخره پس از سه ماه حضور در جبهه‏هاى نبرد، در سال 62 و در عمليات والفجر چهار، به شهادت رسيد و پيكرش بعد از ده سال، شناسايى و به ما تحويل شد.

(مجله‏ى شاهد، ش 258، آبان 75، ص 14)

راوى: مادر شهيد

177.jpg

تقاضاى شهادت با پيكرى پاره پاره

بیاد شهيد محمد شكرى

چشمانش را به آسمان دوخته بود و حسابى رفته بود توى فكر. گفتم: «چيه محمد! نكنه بريدى؟!».

خيلى آرام، در حالى كه بغضى در گلو داشت، گفت: «بالأخره نفهميدم اربا اربا يعنى چه؟ مى‏گن آدم مثل گوشت كوبيده مى‏شه! مى‏دونى؟ يا بايد وقتى از اين عمليات برگشتيم برم حسابى كتاب بخونم و بپرسم تا بفهمم، يا اين كه همين جا بهش برسم».

به خط كه رسيديم، از تويوتا پياده شديم و پس از هماهنگى، به طرف دشمن صف‏آرايى كرديم... در بهشت زهرا وقتى بدنش را مى‏خواستند توى قبر بگذارند، ديدم جواب سؤالش را وقتى توپ روى سنگرش خورده و تمام سنگر روى سرش خراب شده، گرفته است.

«محمد شكرى» عاقبت در عمليات كربلاى پنج به آرزوى مقدسش نايل آمد.

(مجله‏ى شاهد، ش 276، ارديبهشت 77، ص 18)


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:49 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

در خلوت خانه

هرگز فكر نمي‌كرد روزي پدرِ شهيد باشد. به نظرش انگار همين ديروز بود. وقتي از ده راهي تهران شده بودند. اگر آرزويي هم در سر مي‌پروراند، به ذهنش هم نمي‌رسيد، كه آرزوهاي دور و درازش روزي در شعله‌هاي جنگ، اينجور دگرگونه شود. آرزوهايي كه براي تك و تنها پسرش داشت و براي آينده همو بود كه راهي پايتخت شده بود. حالا پيرمرد در خلوت خانه، همه دلخوشيش در اين دنيا، نجواهايش با پسرش است. پسر شهيدش، تا قصة غصه‌هايش را فقط با قاب عكس خندان او در ميان بگذارد.

كار روزانه‌اش شده تا جلوي قاب عكس كمال بايستد و بگويد: "سلام باباجان. خوش به حال خودت كه به آرزويت رسيدي. شكر خدا كه عاقبت به خير شدي. كمال جان پسرم يادت مي‌آيد آن روزها را. نگاه‌هاي مردم را منظورم است. به ياد داري نگاه‌هاي تحقير آميزشان را؟ اما حالا به احترام تو به خاطر خون پاك خودت، به عوض آن نگاه‌هاي محقرشان ديگر به ديده احترام نگاهم مي‌كنند".

604.jpg

پيرمرد سال‌هاست كه در خلوت خانه با كمالش خلوت مي‌كند و به نجوا مي‌پردازد. اشك چشم‌هايش سرازير مي‌شود و از وراي زلال اشك‌هايش، دوران كودكي او مقابل نظرش مجسم مي‌شود. آن چهرة نورانيش را كه آن وقت‌ها مي‌پنداشت، به خاطر علاقه زياده از حد خودش است به تك فرزندش. اما حالا كه فكر مي‌كند، آن نوري كه در جبين او مي‌انگاشت، تنها از محبت پدري نبوده است. در اين موقع‌ها دوباره رو مي‌كند به قاب عكس پسر و با احترام بيشتري مي‌گويد: "حقيقتا كه تو نوراني بودي پسرم. نوري كه خدا به خاطر شهادتت، از آن دوران در چهره‌ات به وديعه گذاشته بود. حالا مي‌فهمم كه خدا تو را براي خودش خلق كرده بود. خوشا به سعادتت كه عاقبت به خير شدي و محض خاطر شهادت تو بود كه من هم حالا در بين مردم محل براي خودم صاحب عزت و احترامي هستم". پيرمرد هرگاه به گذشته‌ها مي‌انديشد، پوزخندي به دنيا مي‌زند. پوزخند به مردمي كه آن زمان به تحقير و حالا با احترام و عزت و شايد فردا به گونه‌اي ديگر بنگرندش!.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:49 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

شهادت در ظهر عاشورا با ذكر يا حسين!

بیاد شهيد سهراب حيدرى

قطعنامه را خوانده بودند؛ اما آتش بس هنوز حكمفرما نبود. ششم مرداد ماه 1367، مقارن با روز عاشورا در محل تپه‏هاى «قمطره‏ى» مهاباد با «سهراب حيدرى» همراه بودم. سهراب، آن روز روى پاى خود بند نمى‏شد و مدام اين بيت را زمزمه مى‏كرد:

انتظارت مى‏كشد يادى ز ما كن يا حسين!

درد هجران را به وصل خود دوا كن يا حسين!

سهراب داشت همين شعر را لب خوانى مى‏كرد كه ناگهان تير مستقيم دشمن، درست وسط پيشانى‏اش را هدف قرار داد. او آرام و بى‏صدا، در ميان بهت و حيرت من روى زمين افتاد. سرش را به دامن گرفتم. رمقى نداشت، فقط تشنه بود و از انحناى حنجره‏اش صدا مى‏زد: «يا حسين!... يا حسين!... يا ح س ى ن...!».

(مجله‏ى شاهد، ش 276، ارديبهشت 77، ص 18)

420.jpg

مناجات شعبانيه و ديدار با سالار شهيدان

سوم شعبان روز تولد امام حسين عليه‏السلام بود، مفاتيح الجنان جيبى‏اش را برداشت تا برود در خلوتگاهى كه پشت خاكريز درست كرده بود، مناجات شعبانيه بخواند. هنوز چند قدمى از ما دور نشده بود كه گلوله‏اى در كنار او فرود آمد و برادر پاسدار «محمد تبيانيان» را به ديدار بزرگ پاسدار اسلام، حضرت سيدالشهداء عليه‏السلام فرستاد.

(مجله‏ى شاهد، ش 276، ارديبهشت 77، ص 19)

250.jpg

اشتياق خاص به راز و نياز با خالق

شهيد محسن عليپور

شب آخرى كه نزد ما بود (شب جمعه) پس از گرفتن وضو، نمازش را با حالتى خاص خواند و دعاى كميل را قراءت كرد، سپس گفت: «مى‏خواهم با خودم خلوت كنم و با خداى خود به راز و نياز بپردازم».

بيشتر مواقع، فرمايشات امام حسين عليه‏السلام را تكرار مى‏كرد. به سوره‏ى «تكوير» خيلى علاقه داشت و همواره آن را زمزمه مى‏كرد.

حالات او را هنگام خواندن نماز و سوره‏هاى قرآن و كارهاى خيرخواهانه در منزل به ياد دارم. در نهايت، وى كه در خط مقدم جبهه، خط شكن بود، بر اثر برخورد با مين به شهادت رسيد.

(مجله‏ى خانواده، ش 56، 1 / 7 / 73، ص 18)

راوى: مادر شهيد


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:49 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

فقط به خاطر امام علی (ع)

فقط به خاطر امام علی (ع)

جنگ که شروع شد، عضو جهاد شدم و از طرف جهاد به جبهه رفتم. یکی از دوستان که در جهاد سمنان خدمت می کرد، مسئول بردن اسرا بود. از او پرسیدم:

چطور اسیرها را می برید که به این سرعت بر می گردید؟!

با تعجب نگاهم کرد و گفت: چطور ندارد! قسمتی از راه را که رفتم، در مقری مشخص اسرا را تحویل ماشین دیگری می دهم و بر می گردم.

گفتم: فکر می کردم خودت آنها را تا محل نگهداری اسرا می بری و با سرعت بر می گردی!

خندید و گفت: نه کار یک نفر نیست.

از نحوه رفتار آنها با اسرا پرسیدم. گفت:

گاهی اوقات بچه ها از سر ناراحتی با آنها بد برخورد می کنند مثلا یک روز که دوستی برای سوار کردن اسرا به من کمک می کرد، چنان با خشونت با آنها رفتار می کرد که صدای یکی از آنها بلند شد. آن اسیر که کمی فارسی بلد بود گفت: به خاطر امام علی (ع) با ما این گونه برخورد نکنید، مگر شما شیعه علی نیستید! یادتان رفته آن حضرت با دشمنانش چگونه برخورد می کرد؟! صدام ما را مجبور به جنگ کرد، شما رحم کنید، به خاطر حضرت علی (ع) ما را اذیت نکنید!

دوست سمنانی ادامه داد:

رزمنده ای که با اسرا بد برخورد می کرد، با شنیدن نام مبارک حضرت علی (ع) آرام شد و در حالی که اشک می ریخت با متانت و آرامش اسرا را کمک کرد تا سوار ماشین شوند. بعد از آن روز دیگر ندیدم با اسرا بد برخورد کند و همیشه سعی می کرد در هر شرایطی بر اعصاب خود مسلط باشد.

115.jpg

جهاد از جمله ارگان هایی بود که حضورش هم قبل از عملیات و هم بعد از عملیات ضروری بود. بچه ها در کارهای مختلفی شرکت می کردند و هرگز نشنیدم کسی از سختی کار گلایه و شکایت کند. تعداد زیادی از بچه های جهاد زخمی و شهید شدند. گروهی به اسارت بعثی ها در آمدند.

روزی که من مجروح شدم، یک روز سرد برفی بود. وقتی برای نماز بیدار شدم، هوا به قدری تاریک بود که هیچ چیز را نمی شد تشخیص داد. من مثل روزهای دیگر رفتم کنار رودخانه و وضو گرفتم. تشنه بودم و کمی هم آب نوشیدم. اما احساس کردن مزه آب تلخ شده است. شاید تنها به اندازه یک کف دست آب خوردم اما تاثیر مواد شیمیایی که آب را آلوده کرده بود، به قدری زیاد بود که من شیمیایی شدم.

بعدا فهمیدم شب قبل دشمن منطقه را بمباران شیمیایی کرده و تمام آب ها آغشته به مواد شیمیایی کشنده شده اند.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:46 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

فيض شهادت در حال سجده

فيض شهادت در حال سجده

بیاد شهيد محمدحسين ستارى

در همان روزهاى اول جنگ بود كه «حسين» پا به جبهه‏هاى نبرد گذاشت و با خلوص نيت، در عمليات‏هاى مختلفى شركت كرد. او در ماه‏هاى آخر دوران دفاع مقدس بيش از پيش به شهادت فكر مى‏كرد و آرزوى آن را داشت و مى‏خواست تا جنگ تمام نشده، مزد جهادش را بگيرد و در صف شهيدان سرافراز بماند.

در يكى از نامه‏هايش نوشته بود: «به خدا قسم! من خجالت مى‏كشم كه چرا تاكنون زنده‏ام در حالى كه بهترين دوستان و رفقايم به شهادت رسيده‏اند و چند تن از آنان در هنگام شهادت سر به سجده گذاشتند؛ اين يك مسأله‏ى عادى نيست كه انسان هنگام جان باختن، خدا را شكرگزار باشد...».

357.jpg

حسين، شهادتى را آرزو داشت كه سر به سجده بگذارد و پيش خدا برود. پس از عمليات والفجر هشت هنگام ديده‏بانى بود كه در فراز دكل چهل مترى، مورد اصابت گلوله‏ى توپ قرار گرفت و با ذكر: «يا صاحب الزمان (عج)» به زمين افتاد و در حال سجده به شهادت رسيد!

شهيد محمد حسين ستارى در كنار مرقد اميرمؤمنان على بن ابى‏طالب عليهماالسلام ديده به جهان گشود و در لشكر حضرتش به آرزوى خود رسيد.

(با ياران سپيده، محمد خامه يار، لشكر 17 على بن ابى‏طالب (ع)، تابستان 75، ص 64)


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:46 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

حمله لودرها

حمله لودرها

خدمت سربازی ام که تمام شد، وارد جهاد شدم و از همان سال اول ورود، سه چهار نوبت به جبهه اعزام شدم.

مرحله اول در سال 1361 بود که همراه با تعدادی از دوستان جهادی به بستان رفتم. آقای حق شناس فرمانده ما بود و آقای خدامراد سالاری نیز مسئولیت عملیات را به عهده داشت.

در یکی از عملیات ها که قرار بود در چزابه انجام شود، ما در خط گیر کردیم. حاج آقا کارنما در همان عملیات زخمی شد. عملیات ناموفقی بود. به همین دلیل ما را دو شب بعد به منطقه طلائیه بردند. در طلائیه هر شب صد متر خاکریز می زدیم. دوستم دهقان پور همان جا به شهادت رسید و من و بیژن آسوبار هم ترکش خوردیم. چند ساعت بعد آقای رودباری ما را با آمبولانس به اهواز رساند.

324.jpg

از فردا کارمان را دوباره شروع کردیم وقتی مشغول کار می شدیم، صدای دستگاه ها به قدری بود که متوجه هیچ چیز نمی شدیم. وقتی کارمان را تعطیل می کردیم و بر می گشتیم، تازه می فهمیدیم آتش دشمن چقدر سنگین بوده و اطرافمان چه گذشته است! فاصله دشمن تنها 200 متر بود و اگر سرمان را کمی از خاکریز بالا می بردیم، در دید مستقیم دشمن واقع می شدیم.

یک شب که ماموریت داشتیم 10 کیلومتری خاکریز بزنیم، چنان مشغول کار بودیم که متوجه پیش روی خود نشدیم. سه لودر و سه بولدوزر داشتیم و سعی می کردیم هر چه سریع تر ده کیلومتر خاکریز بزنیم و برگردیم، اما بدون اینکه بفهمیم دست به چه ریسک بزرگی زده ایم 20 کیلومتر خاکریز زدیم و جلو رفتیم.

عراقی ها که فکر کرده بودند نیروهای ایرانی با تانک و لودر حمله را آغاز کرده اند، پا به فرار گذاشته و عقب نشینی کردند. آنها فردای آن روز تازه متوجه شدند که مرتکب چه اشتباه بزرگی شده اند.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:46 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

شهادت در حال گفتن: يا الله! يا الله! يا الله!

شهادت در حال گفتن: يا الله! يا الله! يا الله!

بیاد شهيد حسين جوادى

از معصوم عليه‏السلام حديثى نقل شده است كه: «هر كس چهل حديث حفظ كند، به بهشت مى‏رود»؛ من امروز چهلمين حديث را حفظ كردم.

اين كلام آن طلبه‏ى فاضل و شيدا بود كه سيره‏ى عملى را دنبال مى‏كرد و تنها به گفتار بسنده نمى‏كرد. حال و هواى عجيبى داشت. نامش «حسين جوادى» بود. هنوز سالگرد شهادت پدرش فرا نرسيده بود كه خود را به عمليات كربلاى ده رساند. تلاش زيادى نمود و از خود رشادت‏هاى فراوان نشان داد. گلوله‏اى در كنارش به زمين خورد و جراحات زيادى به پيكرش وارد شد و خونريزى شديدى داشت. بعضى اوقات به هوش مى‏آمد و باز از هوش مى‏رفت و هر لحظه به شهادت نزديك مى‏شد. در ارتفاع «گلان» فقط سرم داشتيم. با وصل كردن سرم، مقدارى جان گرفت و به وضوح شهادتين را بر زبان جارى كرد. پس از گفتن: يا الله! يا الله! يا الله! و در حالى كه باران و تگرگ به شدت باريدن گرفته بود، به ملكوت اعلى پيوست.

(خودشكنان، مرتضى جمشيديان، لشكر 14 امام حسين (ع)، تابستان 75، ص 33)

راوى: اكبر آقا حسينى

5.jpg

استفاده از فرصت و خواندن نماز شب

از همان ايام كه با او آشنا شدم، او را مقيد به اقامه‏ى نماز شب ديدم. بى‏اغراق و تعارف بگويم «حاجى» نماز شبش حتمى بود. با اين كه ناراحتى كمر داشت، هيچ‏گاه با اين بهانه، نافله‏ى شب را ترك نكرد. بارها مى‏شد كه از شدت دردى كه مى‏كشيد، قنوت نماز وتر را نشسته مى‏خواند.

قبل از عمليات والفجر ده، براى شناسايى به ارتفاعات «سورن» رفته بوديم. قرار شد روى غارى كه در آن جا بود، دورى بزنيم. شناسايى تا غروب آفتاب طول كشيد. مجبور شديم شب را در غار بمانيم. هر يك از بچه‏ها مقدارى آذوقه و كيسه‏ى خوابى به همراه آورده بود. نماز كه خوانديم از فرط خستگى، خوابمان برد. از سر شب باران شروع به باريدن كرده بود و نيمه‏هاى شب با نفوذ آب به داخل غار از خواب پريديم. آب از قسمتى شره مى‏كرد و به داخل غار مى‏ريخت. حاجى هم از فرصت استفاده كرد و وضويى ساخت و خود را به طرف قبله چرخاند. به خاطر كمى جا، چنده زد و نماز شبش را خواند.

حاج «غلامعلى ابراهيمى» بعد از عمليات والفجر ده، راز و نيازش با خداى لاشريك له مستجاب شد و براى هميشه جاودانه ماند.

(با ياران سپيده، محمد خامه‏يار، لشكر 17 على بن ابى‏طالب (ع)، تابستان 75، ص 18)

راوى: محمود كيانى نژاد


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:46 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

مقاومت می کنیم

مقاومت می کنیم

سال 1362 که وارد جهاد شدم، در قسمت کمیته بهداشت و درمان خدمتم را آغاز کردم. برای همین به عنوان امدادگر به جبهه رفتم و ضمن کمک های اولیه به مجروحان، آنها را به عقب منتقل می کردم.

گاهی تعداد مجروحان به قدری زیاد می شد که مجبور می شدیم آنها را با بیل لودر به عقب ببریم. یک شب که به قصد بردن مجروحان به عقب می خواستیم از سه راه مرگ عبور کنیم، شدت آتش دشمن به قدری زیاد بود که راننده ها می ترسیدند جلو بروند. آقای نقدی از بچه های جیرفت و فرمانده ما بود. وقتی دست دست کردن راننده های لودر و آمبولانس را دید، خودش نشست پشت یکی از آمبولانس ها و تعدادی از زخمی ها را به عقب برد و سریع برگشت.

آقای نقدی با رشادت فراوان چندین بار رفت و برگشت تا ترس بچه ها ریخت و آنها نیز کارشان را شروع کردند. البته بعضی از راننده ها نیز چنان پردل و جرات بودند که در دید مستقیم دشمن خاکریز می زدند و از هیچ چیز هراسی نداشتند.

سال 1363 به جبهه برگشتم تازه داشت جنگ آبی شروع می شد. وقتی به مقر رفتم، دیدم حاج قاسم سلیمانی دارد برای بچه ها صحبت می کند. می گفت:

211.jpg

شما باید هشت کیلومتر پارو بزنید تا به دشمن برسید. امکان دارد در این شرایط نابسامان، آب و غذایی به دستتان نرسد. باید از آب آلوده و گیاهان خود رو آبی بخورید تا زنده بمانید. اگر فکر می کنید با این شرایط می توانید مقاومت می کنید، همین الان قول همکاری دهید و بمانید. در غیر این صورت هوا که تاریک شد، برگردید عقب!

من و حسیبی با تعدادی از دوستان دیگر سوار قایق شدیم و پاروزنان به سوی دشمن راه افتادیم. گه گاهی منور، فضای تاریک و گرفته شب را روشن می کرد و صدای عراقی ها کم کم به گوش می رسید. تصمیم گرفتیم در سکوت و آرامش پشت نی زارها بخوابیم تا فرمان اغاز عملیات صادر شود. من به خاطر خستگی زیاد خوابم برد. در خواب دیدم در مدرسه مشغول درس خواندن هستم. در عالم شیرین خواب بودم که صدای شلیک آر.پی.جی مرا به جبهه برگرداند .

گلوله های دشمن سکوت نی زار را به هم زد و آنجا را به جهنمی تبدیل کرد که تماشایش هم وجود آدم را به آتش می کشید. جلوی چشمان بهت زده ام یک سرباز عراقی کشته شده و در حال سوختن بود.

آر.پی.جی تمام وجود او را قرمز کرده بود. سرباز عراقی گر گرفته و کم کم جسدش به خاکستر تبدیل شد. شب بدی بود. جهنمی واقعی را به چشم دیده بودم . کم کم منقطه آرام شد و صبح همزمان با روشن شدن هوا صف طویلی از تانک های عراقی مضطرب مان کرد. با دیدن تانک ها یاد حرف حاج قاسم افتادیم. همه با هم گفتیم: مقاومت می کنیم!

آقایی گفت: کافی است یکی از تانک ها را بزنیم، بقیه فرار می کنند.

حرفش درست بود. با آتش گرفتن اولین تانک، بقیه عقب نشینی کردند و بچه ها که حالا روحیه ای عالی پیدا کرده بودند، با وجود کم بودن مهمات شان دنبال تانک ها می دویدند و در خاک دشمن پیشروی می کردند.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:46 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

تهيه‏ى مقدمات شهادت

تهيه‏ى مقدمات شهادت

بیاد شهيد احمد كريمى

شهادت آرزوى ديرينه‏ى او بود. عمليات كربلاى چهار هم گذشت و او هنوز شهيد نشده بود. بعد از كربلاى چهار، كمتر با كسى صحبت مى‏كرد، شايد از شهادت خود مأيوس شده بود، شايد هم در اين سكوت طولانى‏اش به همين معما فكر مى‏كرد. خودش گفته بود: «هر نمازى كه شنيدم اگر كسى بخواند شهيد مى‏شود، خواندم؛ هر دعايى، هر ذكرى، حتى در اين اواخر شنيدم كه اگر كسى ازدواج كند و بعد به جبهه بيايد، شهيد مى‏شود، من به خاطر شهادت، ازدواج هم كردم؛ ولى نمى‏دانم چرا شهيد نمى‏شوم!».

اما وقتى از طرف فرماندهى لشكر دستور آمادگى براى عمليات ديگرى را شنيد، گل از گلشن وجودش شكفت؛ چرا كه آن روز وقت ميثاق و وقت عروج شهيد عزيز «احمد كريمى» فرمانده گردان حضرت معصومه عليهاالسلام بود. (با ياران سپيده، محمد خامه‏يار، لشكر 17 على بن ابى‏طالب (ع)، تابستان 75، ص 93)

راوى: محمدتقى فخرروحانى

36.jpg

شهادت غريبانه

پاسدار شهيد «ابوالفضل عسكريان مقدم» از بچه‏هايى بود كه هميشه آرزوى شهادت را داشت. مى‏گفت: «دوست دارم هنگام شهادت و جان دادن، خاك‏ها را در دست گيرم و فشار دهم تا گناهانم بخشيده شود». عمليات بيت‏المقدس از راه رسيد و ابوالفضل در كنار جاده‏ى اهواز - خرمشهر، زخم دشمن ديد و با بدنى مجروح در منطقه ماند. تسلط دشمن بر منطقه، مانع دسترسى ما به پيكر نيمه جانش مى‏شد. صبح روز بعد، پس از آزادسازى جاده، نگاهم به پيكر در خون نشسته‏ى ابوالفضل افتاد كه خون پاكش در مسير جاده ريخته بود، گويا چند مترى خود را به عقب كشيده بود. پنجه در خاك زده بود و روح بلندش را از قفس تن آزاد كرده بود و چه غريبانه به ديار دوست پركشيد و رفت.

(با ياران سپيده، محمد خامه‏يار، لشكر 17 على بن ابى‏طالب (ع)، تابستان 75، ص 83)

راوى: ابوالفضل شكارچى


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:46 AM ] [ علی بیدرام ]