رسيدن به شهادت با مناجات شعبانيه

چند روزى مى‏شد آقا «مهدى جمشيدى» را - كه از طلاب مهذب و بااخلاق حوزه‏ى علميه بود - ناراحت مى‏ديدم. روزى او را صدا زدم و به كنارى كشيدم. گفتم: «آقا مهدى! ناراحت به نظر مى‏رسى؟ اگر دلت براى رفقاى شهيدت تنگ شده و دوست دارى شهيد شوى، برو مناجات شعبانيه را بخوان. قبل از تو هم بعضى از بچه‏ها اين مناجات را خواندند و به درجه‏ى رفيع شهادت رسيدند...».

365.jpg

با اين مژده بود كه لبخند زيبايى بر لبانش نشست و تبسمى كرد. از آن روز به بعد آقا مهدى را با كتاب مفاتيح مى‏ديدم كه به گوشه‏اى مى‏رفت و اين مناجات را با آن حال خوشى كه داشت مى‏خواند تا شايد گم‏شده‏اش را - كه همانا شهادت بود - پيدا كند و در آغوش كشد. گاهى هم توفيق مى‏يافتم با او اين مناجات را مى‏خواندم تا اين كه در عمليات كربلاى پنج، آقا مهدى را با پيكر خون‏آلودى در سنگر ديدم. لحظاتى را در آن جا نشستم و به حال او غبطه خوردم. از سنگر كه بيرون رفتم، ده ثانيه بعد در همان جايى كه نشسته بودم برادر رضايى هم - كه اهل مناجات شعبانيه بود - به فيض شهادت نايل آمد.

با ديدن اين دو منظره، به حال زار گريستم و گفتم: «امان از دل غافل!».

(با ياران سپيده، محمد خامه‏يار، لشكر 17 على بن ابيطالب (ع)، تابستان 1375، ص 43)


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 10:07 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

سنگ قبرى آماده

شهيد «محمد اوليايى» يكى از افراد گروه هفت نفره‏ى ما بود. او چهل سال داشت. يادم نمى‏رود وقتى مى‏خواستيم از مشهد حركت كنيم گفتند افراد مسن به كنار بروند. او خيلى ناراحت شد. همان شب از پادگان بيرون آمد و به حرم امام رضا عليه‏السلام رفت. وقتى برگشت گفتم: «من هم خواهم آمد». گفتيم: «اسم تو در ليست نيست»؛ ولى او با اطمينان گفت: «الآن از حضرت رضا عليه‏السلام خواستم و حضرت كسى را نااميد نمى‏كند». روز بعد، از اهواز تلفن زدند و گفتند: «هر چه نيرو داريد بفرستيد». او با نگاهش به ما فهماند كه ديديد حضرت رضا عليه‏السلام كسى را از درگاهش مأيوس برنمى‏گرداند. او در همه‏ى مسائل آموزشى، همپاى ما بود.

328.jpg

شهيد محمد اوليايى در خط، همراه ما بود و در اين مدت، نماز شبش ترك نمى‏شد. نصف شب كه براى تعويض نگهبانى بلند مى‏شديم، او را مى‏ديديم كه نماز مى‏خواند. در سر پست، رو به قبله مى‏شد و ضمن نگهبانى، مرتب ذكر خدا مى‏گفت.

روزى مأموريت شناسايى داشتيم و چون مى‏بايست پنج كيلومتر پياده و يك كيلومتر سينه‏خيز برويم فكر مى‏كرديم كه كشش اين كار را ندارد و لذا نمى‏خواستيم او را ببريم. به محض اين كه اين موضوع را دانسته بود به نزد فرمانده ستاد رفته و با گريه به او گفته بود: «تا عاصمى را نياوريد و به او نگوييد مرا ببرد، از اين جا حركت نمى‏كنم».

فرمانده هم مرا خواست و گفت: «او را هم با خودتان ببريد». يك شب به شهادتش مانده بود مرا به كنارى كشيد و گفت: «فلانى! اگر من شهيد شدم، سنگ لوحى را براى خودم نوشته‏ام كه در داخل صندوق لباسم در زيرزمين خانه‏ام هست، آن را روى قبرم بگذاريد». آن شب در سنگر جمع بوديم و من با او شوخى كردم و گفتم: «حالا كه مى‏گويى آخرين شب هست، پس يك كمى با هم خوش و بش كنيم».

او هم با خوشرويى تمام با ما صحبت مى‏كرد. فرداى آن شب، ساعت چهار بعد از ظهر، او به فاصله‏ى نيم مترى من ايستاده بود كه بر اثر اصابت خمپاره در جا شهيد شد.

يكى از بچه‏ها جنازه‏ى شهيد اوليايى را به كاشمر برد. در كاشمر به منزل اوليايى رفتند و همان طور كه وصيت كرده بود در داخل صندوق لباسش، يك سنگ لوح پيدا كردند كه با خط آبى رويش نوشته بود: «آرامگاه شهيد محمد اوليايى»؛ به عبارت ديگر: او از روز اول به قصد شهادت از خانه‏اش بيرون آمده بود...

(روزنامه‏ى جمهورى اسلامى، 1 / 8 / 65، ص 8)

راوى: على عاصمى


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 10:07 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

پيوستن به سالار شهيدان

شبى پس از نماز مغرب و عشاء سر به سجده نهاده بود. مدتى گذشت. وقتى همه رفتند، به سراغش رفتم و در گوشش گفتم: «ما را يادت نرده!». بعد هم كمى پاى او را قلقلك دادم. سر از سجده برداشت و با چشمانى اشك‏آلود گفت: «بى‏رحم! حالا هم دست از سر ما برنمى‏دارى؟ بگذار توبه كنيم!».

بعضى از بچه‏ها نماز شب باصفاى او را ديده بودند و از حال مناجاتى كه در دل شب با معبود داشت اطلاع داشتند. همه او را فقط با شوخى‏هايش مى‏شناختند. او شهيد، «جاويد حسن‏خانى» بود كه در صبحگاه عمليات كربلاى پنج به مولايش حسين عليه‏السلام پيوست.

(ذوالفقار، اكبر جوانى - احمدرضا كريميان، لشكر 14 امام حسين (ع)، زمستان 75، ص 71)

راوى: مسعود وفاپور

420.jpg

ميهمان سالار شهيدان اباعبدالله الحسين عليه‏السلام

عمليات والفجر هشت شروع شده بود و با يك شب حضور در منطقه براى ادامه‏ى عمليات آماده مى‏شديم. دشمن دست به پاتك سنگينى زده بود، آتش شديد توپخانه و آتشبارى هلى‏كوپترها منطقه را به دود و آتش كشيده بود. با اين حال «محسن» راديدم كه طبق برنامه‏ى هميشگى‏اش ظرف آبى تهيه كرده بود تا وضو بگيرد و براى خواندن «زيارت عاشورا» آماده شود. از كنار خاكريز كه فاصله گرفت، بچه‏ها با اضطراب او را صدا زدند و از او خواستند هر چه زودتر برگردد؛ ولى او گوشش اصلا بدهكار اين حرفها نبود و اصرار بچه‏ها هم اثر نداشت. تنها نگاهى به بچه‏ها انداخت و مشغول خواندن زيارت عاشورا شد.

سحرگاه روز بعد، تيرى به قلبش نشست و طلبه‏ى شهيد «محسن حاج‏رضايى» را براى هميشه ميهمان سالار شهيدان حضرت اباعبدالله عليه‏السلام كرد.

(با ياران سپيده، محمد خامه‏يار، لشكر 17 على بن ابيطالب (ع)، تابستان 1375، ص 39)

راوى: احمد يارمحمدى


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 10:07 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

رسيدن به آرزو

طلبه‏ى شهيد «قهرمان گريوانى» از بچه‏هاى اهل حال، جبهه‏اى و درس خوان مدرسه‏ى امام خمينى بجنورد بود. سال 65 به جمع ما حوزويان پيوست و با من هم حجره شد. قبل از آن، در چندين عمليات رزمى شركت كرده بود. با نماز شب، انس و الفتى عجيب داشت و همچنين با دعاى توسل و كميل. چهارشنبه شبهايش به ترنم دعاى توسل در مزار شهدا مى‏گذشت؛ آنگاه كه شب، بر خلوت زمين سايه مى‏افكند و پيراهن آسمان، خالكوب ستاره‏هاى قشنگ بود، اشتياق حضورى ديگر در جمع خدامردان جبهه از چشم يكايك حجره‏ها فواره مى‏كشيد. آن روز به ياد ماندنى؛ اهالى «هجرت» به سوى «جهاد» در حجره‏اى كوچك جمع بودند و از هر درى سخنى مى‏رفت.

يكى گفت: «دوستان! بهتر است هر كس هر آرزويى دارد بيان كند». و خود شروع كرد. هر كدام چيزى گفتند تا نوبت به «قهرمان» رسيد. گفت: «من آرزويى دارم كه از امام حسين عليه‏السلام مى‏خواهم آن را برآورده كند!».

همه يكصدا گفتند: «خوب بگو!».

- «همين كه گفتم».

و آنگاه كه خمارى را در چين و چروك چهره‏ها خواند، به آرامى به سخن درآمد و گفت: «من دوست دارم در عمليات شركت كرده، نهايت تلاشم را در پيروزى لشكر اسلام به كار بگيرم و دست آخر، مثل امام حسين عليه‏السلام به شهادت برسم؛ به گونه‏اى كه بدنم توى آفتاب داغ بماند و پاره‏هايش را كسى نتواند جمع كند مگر خود آقا!». ناخواسته تنم لرزيد.

335.jpg

پس از مدتى، قهرمان و تنى چند به جبهه‏اى اعزام شدند و من هم به جبهه‏اى ديگر. شب قبل از شروع عمليات كربلاى پنج، در عالم رؤيا ديدم بالونى از زمين بلند شده و طنابهايى به آن متصل است و من و دوستانم به آن طنابها آويخته‏ايم و به سمت آسمان بالا مى‏رويم. چيزى نگذشت احساس كردم طناب دارد از دستم رها مى‏شود. داد زدم: «من دارم مى‏افتم!».

قهرمان، دستش را دراز كرد و گفت: «دستت را به من بده!». همين كه خواستم دستش را بگيرم، طناب از دستم رها شد و افتادم زمين؛ ولى آنها همچنان بالا رفتند.

چند روزى از آغاز عمليات كربلاى پنج نگذشته بود كه خبر شهادت و مفقود الجسد شدن قهرمان به من رسيد.

خودم در ادامه‏ى همين عمليات، بر اثر بمباران شيميايى دشمن، مجروح و راهى بيمارستان شدم. پس از بهبودى نسبى، پايانى گرفتم و رفتم شهرستان. آنگاه بود كه پى بردم رؤيايم به حقيقت پيوسته است؛ يعنى دوستانى كه با بالون اوج گرفته بودند، به شهادت رسيده‏اند؛ از جمله: شهيد غلامى، محدثى، كرامتى و قهرمان گريوانى و من كه سقوط كرده بودم، مجروح شدم!

چند سال بعد، جنازه‏ى قهرمان نيز پيدا شد. گلوله‏ى توپى بالا تنه‏اش را به كلى برده بود و باقيمانده‏ى جسدش را از روى پلاكى كه به كمر بسته بود و مهر و تسبيحى كه در جيب داشت و بند پوتينى كه هميشه سفيد انتخاب مى‏كرد، شناختند. خبرش را كه شنيدم، بى‏اختيار به ياد حرفهاى آن روزش افتادم كه گفته بود: «دوست دارم... دست آخر مثل امام حسين عليه‏السلام به شهادت برسم؛ به گونه‏اى كه بدنم توى آفتاب داغ بماند و پاره‏هايش را كسى نتواند جمع كند مگر خود آقا!» و او به راستى كه به آرزويش رسيده بود.

(ما آن شقايقيم، تقى متقى، مركز فرهنگى سپاه، زمستان 75، ص 159)

راوى: رضا گريوانى


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 10:07 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

آرزوى شهادت زودهنگام

«رحمت‏الله زمانى» در عمليات كربلاى پنج به شهادت رسيد. وى چندى قبل از شهادتش در يكى از خطوط پدافندى غرب (هزار قله) به همراهى ديگر برادران گردان حضور داشت. يكى از هم‏سنگران ايشان مى‏گويد: «شبى ديدم از خواب بيدار شده و در حال گريه كردن است. پرسيدم: «چرا گريه مى‏كنى؟».

ابتدا از پاسخ امتناع ورزيد؛ ولى بعد از اصرار فراوان گفت: «در خواب ديدم شهيد شده‏ام و اميدوارم تا شهادتم فاصله‏ى چندانى نباشد».

از آن واقعه چند ماهى بيشتر نگذشته بود كه او عاشقانه به جمع شهدا پيوست.

(ذوالفقار، اكبر جوانى - احمدرضا كريميان، لشكر 14 امام حسين (ع)، زمستان 75، ص 92)

راوى: محمدرضا زمانى

92.jpg

 

حسرت وصال

بعد از عمليات كربلاى پنج، به مرخصى رفتيم و پس از بازگشت، مقرر شد براى پدافند به خط مقدم برويم. شب قبل از رفتن به خط، به چادر يكى از بچه‏ها رفتم. اصغر حيدرى (معاون گروهان عبدالله) هم آن جا بود و با او آشنا بودم؛ ولى آن قدرها با هم صميمى نبوديم. كم‏كم بچه‏ها بيرون رفتند و من با حيدرى تنها ماندم. او بدون مقدمه به من گفت: «آقا جواد! چرا من شهيد نمى‏شوم؟»و شروع به گريه كرد. به او گفتم: «بالأخره يك عده بايد براى انقلاب و اسلام زنده بمانند و خدمت كنند».

او گفت: «بسيارى از دوستان من - كه همه جا با هم بوديم - شهيد شده‏اند، شايد خداوند مرا دوست ندارد كه به اين درجه نمى‏رساند».

آن شب گذشت و به خط مقدم اعزام شديم. چند روزى نگذشته بود كه خبر شهادت آن عزيز را برايم آوردند.

(ذوالفقار، اكبر جوانى - احمدرضا كريميان، لشكر 14 امام حسين (ع)، زمستان 75، ص 115)

راوى: سيد جواد اخوت‏پور


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 10:07 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

دل در هواى جبهه

بیاد شهيد عبدالله نجفى

اولين بار كه نگاهم به او افتاد، احساس عجيبى داشتم. حس مى‏كردم سالهاست او را مى‏شناسم. غمى غريب در چشمانش موج مى‏زد. بعدها فهميدم تنها پسر خانواده است. در همان چند روز مرخصى، حسابى با هم دوست شده بوديم. وقتى به جبهه برمى‏گشتيم، بى‏قرارى عجيبى تمام وجودش را پر كرده بود. خودش در اصفهان بود، دلش پيش بچه‏هاى جبهه، اين را مى‏شد به خوبى از نامه‏هايى كه برايم مى‏نوشت فهميد.

راوى: احمد رضا كريميان

 

شوق جبهه‏هاى نبرد

بعد از آشنايى با او، دومين بارى بود كه به مرخصى مى‏آمدم. رنگ و رويى تازه يافته بود. گويى خونى تازه در رگهايش مى‏دويد. خيلى از حرفهايش برايم سنگين بود. يك روز در گلستان شهدا حرف آخرش را زد:

- اين بار با شما به جبهه مى‏آيم.

خانواده‏اش مخالف بود، اما او كار خودش را كرد. هنوز مرخصى من تمام نشده بود كه او رفت.

39.jpg

 

زمزمه‏هاى پنهانى

زمستان بود. آموزشهاى قبل از عمليات شروع شده بود. سوز و سرما كولاك مى‏كرد؛ ولى ما در همان سرما كنار كارون تمرين مى‏كرديم و بعد آن قدر به هم گل مى‏پاشيديم تا خسته مى‏شديم. غروب كه مى‏شد، وسط نخلها، كنار هم مى‏نشستيم و سفره‏ى دلمان را همان جا پهن مى‏كرديم؛ اما آن قدر آرام كه حتى كارون هم سخنى نمى‏فهميد. هر شب سجاده‏اش را پهن مى‏كرد و يك گوشه مى‏نشست. قطره‏هاى اشكش مثل ستاره‏هايى كه از آسمان كنده شده بودند، روى گونه‏هايش سر مى‏خوردند و به زمين مى‏افتادند. زير لب چيزهايى زمزمه مى‏كرد كه فقط خودش مى‏دانست و «او».

 

پرنده‏اى آزاد

منطقه‏ى عملياتى والفجر هشت بود. قرار بود به سپاه هفتم عراق حمله كنيم و هنوز خورشيد بالا نيامده برگرديم. به هم قول شفاعت داديم و از هم جدا شديم. هنوز يك ساعتى نگذشته بود كه ديدمش، خون از سينه‏اش فوران مى‏كرد. سر و صورتش زير نور كمرنگ ماه، به سرخى مى‏زد.

زخمش را با چفيه‏ام بستم؛ اما مرهم سينه‏اش اين چيزها نبود. ياد شبهايى افتادم كه تا صبح سر سجاده مى‏نشست. منورهاى رنگارنگ و تيرهاى رسام، جشن تمام عيارى براى او ترتيب داده بودند. نگاهش دور دستهاى افق را مى‏كاويد. لحظه‏اى بعد عبدالله (شهيد عبدالله نجفى) مثل پرنده‏اى آزاد پر كشيد و رفت .

(حديث حماسه، اكبر جوانى - احمدرضا كريميان، لشكر 14 امام حسين (ع)، تابستان 75، ص 117)


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 10:07 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

عاشق وصال

بیاد شهيد احمدرضا عباسى

تازه به گردان آمده بود، كم‏حرف و آرام. از همان اول پيدا بود «نور بالا مى‏زند». (اصطلاحى در جبهه يعنى آماده‏ى شهادت شدن) خيلى زود در دل بچه‏ها جا باز كرد. جثه‏اى نحيف؛ چشمهايى قرمز از بى‏خوابى؛ تهجد و مناجات شبانه، صفات متقين را در او تداعى مى‏كرد؛ گويا براى پرواز لحظه‏شمارى مى‏كرد.

روزى نزديك غروب، كنارش رفتم، اين پا و آن پا كردم و گفتم: «چهره‏ات مثل شهدا شده است. نكند در اين عمليات شهيد شوى!».

سرش را به علامت تأييد تكان داد. گفتم: «يقين دارى؟»

گفت: «بله».

از هم جدا شديم. چندى بعد كه وصيت‏نامه‏اش را باز كردم، نوشته بود: «آرى، اكنون به تمام معنا عاشق وصال اويم».

او شهيد «احمدرضا عباسى» بود كه در عمليات كربلاى پنج، جنگيد و به معشوقش پيوست.

(ذوالفقار، اكبر جوانى - احمدرضا كريميان، لشكر 14 امام حسين (ع)، زمستان 75، ص 67)

راوى: محمدعلى عباسى

509.jpg

رسيدن نوبت شهادت

قبل از عمليات در بيمارستان مخروبه‏ى خرمشهر مستقر بوديم. نزديك غروب بود. تصميم داشتيم به سمت منطقه حركت كنيم. جاويد حسن‏خانى مرا صدا زد و گفت: «بيا برويم غسل شهادت كنيم!».

گفتم: «مگر مى‏خواهى بروى؟».

گفت: «آرى، بالاخره نوبت ما هم رسيد».

مدت زيادى كه با او در جبهه بودم، چنين حالتى را در او مشاهده نكرده بودم. با هم غسل شهادت كرديم. چند روز بعد در منطقه‏ى شلمچه نوبت به او رسيد.

(همان، ص 68)

راوى: مسعود وفاپور


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 10:07 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

بايد حجله‏اى آماده كرد

سردار شهيد محمد طاهر لطفى

آخرين بار كه حكم فرماندهى را به دستش داده بودند، فهميدم قصد جبهه را دارد. تازه از راه رسيده، خسته و كوفته بودم. نگاه نافذش خستگى را از تن بيرون كرد، ايستادم و به چشمانش زل زدم! پرسيدم: «كجا؟». گفت: «جنوب».

من كه متوجه شده بودم يكه و تنها عازم است، پرسيدم: «چرا تنها؟» و او با خنده‏اى كه بر لب داشت گفت: «بايد حجله‏اى را آماده كنى!».

چندى بعد كه پيكر در خون آغشته‏اش را ديدم، متوجه شدم مژده‏ى شهادت را به او داده بودند و حكم فرماندهى براى سردار شهيد «محمد طاهر»، لطفى برايش نداشت.

(مجله‏ى شاهد، ش 279، مرداد 77، ص 31)

راوى: يكى از همرزمان شهيد

63.jpg

 

اشتياق ملاقات با خدا

بیاد شهيد سيد حسين علم الهدى

برادر «شريفى» مى‏گويد: شب عمليات هويزه 14 دى 59 شور و حال عجيبى در سپاه ديده مى‏شد؛ بعضى از بچه‏ها قلم و كاغذ تهيه كرده و وصيتنامه مى‏نوشتند؛ بعضى نماز مى‏خواندند و بعضى، قرآن و بعضى با يكديگر شوخى مى‏كردند؛ صحنه‏هايى همچون شب عاشورا - چنان كه در تاريخ و روايات وصف شده، ديده مى‏شد. سيد حسين دستور داد همه‏ى موجودى انبار يعنى دو گونى لباس نو را بين بچه‏ها تقسيم كنيم. حسين درخواست آب نمود كه بتواند غسل شهادت كند، اما آب به اندازه‏ى كافى نداشتيم. گفت: «به اندازه‏ى شستن سرم آب داشته باشيد، كافى است».

به او گفتم: «فردا عمليات است و در گرد و غبار فردا، دوباره سرت كثيف مى‏شود». گفت: «به هر حال مى‏خواهم سرم را بشويم».

گفتند: «مگر مى‏خواهى به تهران بروى؟».

گفت: «نه، فردا مى‏خواهم به ملاقات خدا بروم!».

به هر حال، غفار درويشى بلند شد و يك كترى آب نيم گرم تهيه كرد؛ تشتى گذاشتيم و حسين سرش را شست.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 10:07 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

خوشحالى به خاطر شهادت

در منطقه‏ى هزار قله با برادر «عليرضا ايزدى» سنگر مى‏ساختيم. گونى‏ها تمام شد، بچه‏ها گفتند: «بقيه بماند براى فردا». عليرضا رفت و گونى آورد و گفت: «همين امروز بايد كار را تمام كنيم!».

او خيلى شوخى مى‏كرد و مى‏خنديد. از ايشان پرسيدم: «برادر ايزدى! چرا اين قدر خوشحالى؟».

گفت: «اگر شما هم مى‏دانستيد فردا ظهر چه خبر است، خوشحال بوديد و مى‏خنديديد!».

ظهر فردا گلوله‏ى خمپاره‏ى صد و بيست در كنارش به زمين خورد و قطعه قطعه شد. تكه‏هاى بدن او را كه تا شعاع صد مترى پرتاب شده بود، جمع‏آورى كرديم و همراه با پيكر مطهر آن عزيز، به عقب انتقال داديم.

(ذوالفقار، اكبر جوانى - احمدرضا كريميان، لشكر 14 امام حسين (ع)، زمستان 75، ص 46)

راوى: شهيد مرتضى امينى

128.jpg

نويد شهادت

قبل از عمليات والفجر دو، معاون گردان شهيد «مهدى شفيعيون» براى بچه‏هاى گردان صحبت مى‏كرد. در ميان سخنانش اشاره كرد كه ديشب خواب يكى از برادران شهيدم را ديدم و به او گلايه كردم كه چرا مرا نزد خود نمى‏بريد؟ برادرم گفت: «ناراحت نباش، دير يا زود تو نيز خواهى آمد».

چند شب بعد، عمليات والفجر دو شروع شد و در مرحله‏ى دوم، تيربارهاى دشمن او را هدف گرفتند و آن عزيز به آرزوى ديرينه‏ى خود رسيد و نزد برادرش مأوا گرفت.

(ذوالفقار، اكبر جوانى - احمدرضا كريميان، لشكر 14 امام حسين (ع)، زمستان 75، ص 66)

راوى: حسين منصوريان


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 10:07 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

شهادت را دوست دارم

بیاد سردار شهيد ناصر كاظمى (فرمانده سپاه كردستان)

شبى با هم صحبت مى‏كرديم. پرسيدم: «ناصر! دوست دارى شهيد شوى؟». گفت: «بله! شهادت را دوست دارم». پرسيدم: «دوست دارى اسير شوى يا جانباز؟». گفت: «براى جانبازى و اسارت آماده نيستم؛ من دوست دارم شهيد شوم؛ آن هم به شكل خاصى!». گفتم: «چگونه؟». گفت: «يك تير بخورم و فقط يك دانه، يا توى قلبم بخورد يا توى پيشانى‏ام. نمى‏خواهم جنازه‏ام تكه پاره شود».

121.jpg

آن شب راجع به شهادت صحبت كرديم؛ ولى او فقط به همان نحو شهادت راضى بود. روزى كه به شهادت رسيد خبر آوردند كه يك تير خورده است آن هم توى پيشانى‏اش.

برادر «رضا خدامى» در مورد نحوه‏ى شهادت سردار «كاظمى» مى‏گويد: «در عمليات پاكسازى جاده‏ى سردشت - بانه، «ناصر كاظمى» و «بروجردى» مسؤولين محور بودند. وقتى مشغول پاكسازى بوديم، ناصر كاظمى به دست يكى از عوامل ضد انقلاب، با اسلحه‏ى دوربين‏دار به شهادت رسيد. تيرى به پيشانى او اصابت كرد.

چون مى‏خواستيم ديگران متوجه نشوند، سرش را باند پيچى كرديم و او را با يك جيپ به طرف سنندج برديم؛ در حالى كه در همان هنگام به شهادت رسيده بود. وقتى بچه‏ها متوجه شدند، ولوله‏اى ايجاد شد ولى برادر همت شروع كرد به دلدارى دادن برادران: «اگر با رفتن هر كدام از فرماندهان، روحيه‏ى ما تضعيف شود، بايد مملكت را به دست منافقين و ضد انقلاب بسپاريم و...».

مردم كردستان به ويژه مردم «پاوه» - كه يك زمانى او فرماندار آن شهر بود - علاقه‏ى خاصى به او داشتند و او را «كاك ناصر» صدا مى‏زدند. در حقيقت مى‏توان گفت: «كاك ناصر، عشق مردم كردستان بود».

(روزنامه‏ى جمهورى اسلامى، 10 / 6 / 81، ص 12)

راوى: از همرزمان شهيد


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 10:07 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

قلبى مطمئن

بیاد شهيد مقتدايى

كم‏كم به روزهاى عمليات نزديك مى‏شديم. يكى از روزها كه به طرف قرارگاه «فتح» در حركت بوديم، برادر مقتدايى همراه ما بود. مدت زمانى كه با او بودم، خيلى با او دوست و صميمى شده بودم.

شب عمليات ديدم نشسته است وصيت نامه‏اش را مى‏نويسد. چند ساعت قبل از عمليات مثل كسى كه مطمئن است مى‏رود و ديگر بازنمى‏گردد، ساك و وصيت نامه‏اش را آورد، و به من داد و گفت: «موقعى كه برگشتى اصفهان، ساك مرا مستقيم به خانه‏مان نبر، به معماريان بده. او خودش مى‏داند چه كار كند». ايشان با برادر معماريان رفت و آمد خانوادگى داشتند. آرى، واقعا او مطمئن بود. من هم كه سه - چهار روز پيش از اين ماجرا برادرم (احمد بابايى) مفقود شده بود، به او گفتم: «اگر رفتى، به برادرم بگو چرا سراغى از ما نمى‏گيرى!».

دو - سه ساعت بعد، خبر رسيد كه برادر مقتدايى به فيض شهادت رسيده و به ملكوت اعلى پيوسته است.

(شوق وصال، محمد على مشتاقيان - يدالله جعفرى، لشكر 14 امام حسين (ع)، زمستان 75، ص 84)

راوى: غلامرضا بابايى

174.jpg

وداع سوزناك

در عملياتهاى مختلف با هم وداع نمى‏كرديم. مثل اين كه اطمينان داشتيم برمى‏گرديم و همديگر را مى‏بينيم. در عمليات خيبر فرمانده‏ى گروهان خط شكن «جعفر» بودم و او فرمانده گروهان احتياط ابوالفضل عليه‏السلام.

هنگام عبور از خاكريز، جلوى مرا گرفت و در حالى كه به شدت گريه مى‏كرد، از من حلاليت مى‏طلبيد. مى‏توانستم حدس بزنم كه ديگر او را نخواهم ديد.

همان طور هم شد او «مرتضى يزدخواستى» بود كه همان عمليات شهيد شد.

(حديث حماسه، اكبر جوانى - احمدرضا كريميان، لشكر 14 امام حسين (ع)، تابستان 75، ص 36)

راوى:حسين منصوريان


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 10:07 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

در آميختن با فرشتگان در بلنداى ملكوت

در فراق «شهيد زين الدين»، شهيد «اسماعيل صادقى»، ديگر آن اسماعيل سابق نبود. حال و هواى عجيبى يافته و به لطايفى عرفانى رسيده بود. در قنوت نمازهايش گريه مى‏كرد و از خدا طلب شهادت مى‏نمود.

«عمليات بدر» كه مى‏خواست شروع شود، ديگر دل توى دلش نبود. يادم هست گردانها و واحدها به منطقه اعزام شده بودند و آقا اسماعيل هم آخرين نيازهاى عمليات را جمع و جور مى‏كرد. در مقر انرژى اتمى اهواز، اتاقى داشتيم به نام «اتاق جنگ». ساعت يازده - دوازده شب بود كه گفت: «فلانى! اگر كسى سراغم را گرفت، توى اتاق جنگم، كارى دارم كه بايد انجام دهم». اين را گفت و در را پشت سرش بست.

ساعتى بعد كه از اتاق خارج شد، ديدم چشمانش از شدت گريه به قرمزى گراييده و صورتش نورانيت خاصى يافته است. برخوردها و سخنانش به گونه‏اى شده بود كه من احساس كردم ديگر ماندنى نيست.

535.jpg

آخرين جلسه‏ى فرماندهى لشكر بود كه قبل از عمليات بدر تشكيل مى‏شد. حسن ختام جلسه، دعاى توسلى بود كه با نواى گرم يكى از بچه‏ها خوانده شد. «اسماعيل» كنارم نشسته بود. از اول دعا سر به سجده گذاشت و عجيب گريه مى‏كرد. تا آن روز، من چنين حالتى را از او نديده بودم؛ دائم شهيد مهدى زين الدين؛ فرمانده لشكر على بن ابى‏طالب عليهماالسلام را صدا مى‏زد و مى‏گفت: «مهدى! چرا مرا با خود نبردى؟ چرا مرا تنها گذاشتى؟ مهدى! من خسته شدم...». ناله‏هاى او بچه‏ها را سخت تحت تأثير قرار داده بود.

از همان جا با خانواده‏اش تماس تلفنى گرفت و حرفهايى رد و بدل شد كه من ديگر يقين كردم رفتنش بى‏بازگشت خواهد بود.

هنگام حركت به طرف خط، شهيد عباسعلى يزدى، راننده‏ى شهيد زين‏الدين بود و حاج آقا ايرانى و ايشان. در بين راه نيز به آقاى ايرانى گفته بود: «حاج آقا! من ديگر از اين مأموريت برنمى‏گردم، جان شما و جان لشكر!» و همان شد كه گفت. در ادامه‏ى عمليات، با بال بلند «شهادت» به سمت پله‏هاى آسمان پل زد و با فرشتگان عالم بالا درآميخت.

(نشريه‏ى 19 دى، ش 40، 22 / 12 / 78، ص 11؛ با ياران سپيده، محمد خامه يار، لشكر 17 على بن ابى‏طالب (ع)، تابستان 75، ص 73؛ ما آن شقايقيم، تقى متقى، مركز فرهنگى سپاه، زمستان 75، ص 140 (با تصرف و تلخيص))

راوى: همرزمان شهيد


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 10:07 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

فرصت شهادت تكرار شدنى نيست

شب عمليات محرم بود.ابتداى محور چم هندى (پاسگاه مرزى در منطقه‏ى عين خوش، نزديك رودخانه‏ى دويرج) ايستاده بودم تا گردانها را به سمت جلو هدايت كنم. برادر «مهدى نصر» فرمانده‏ى محور چم هندى را آن جا ديدم. ماشين جيپ ايشان در شن و ماسه گير كرده بود و حركت نمى‏كرد. تقاضاى وسيله‏ى نقليه شد. يك موتور سيكلت 250 آوردند. برادر نصر، با بى‏سيم‏چى سوار موتور شدند. هنوز مسافتى نرفته بودند كه موتور به علت نامعلومى از حركت بازماند. نزديك ايشان شدم، با لحن خاصى گفت:

«ظاهرا خبر دارند كه امشب مسأله ما حل مى‏شود. مى‏خواهند مانع شوند؛ ولى كور خوانده‏اند. من پياده هم كه شده اين راه را مى‏روم. فرصت شهادت از دست دادنى نيست؛ چون شايد تكرار شدنى نباشد».

در صبح دم عمليات قبل از هر چيز، خبر شهادت آقاى مهدى نصر را شنيديم. يادش گرامى و راهش پر رهرو باد!

(شوق وصال، محمد على مشتاقيان - يدالله جعفرى، لشكر 14 امام حسين (ع)، زمستان 75، ص 137)

راوى: مهدى مظاهرى

160.jpg

آگاهى از شهادت

در ادامه‏ى عمليات كربلاى پنج، به اتفاق شهيد «حاج حسين تحويليان» با يك دستگاه موتور سيكلت، در حال رفتن به خط و سركشى به نيروهاى 106 بوديم.

نزديكى نخلستانهاى شهرك «دوعيجى»، شهيد تحويليان گفت: «ديشب خواب برادرم را ديدم. به من گفت: چرا پيش ما نمى‏آيى؟».

زياد حرفهاى او را جدى نگرفتم. فرداى آن روز، خمپاره‏اى نزديك ايشان خورد و به ديار باقى شتافت.

(شراره‏هاى خشم، محسن سيونديان، لشكر 14 امام حسين (ع)، تابستان 75، ص 61)

راوى: محمد صفدرى


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 10:07 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

احساس كردن حلاوت شهادت

بیاد شهيد حاج على قوچانى

من با آقاى «قوچانى» از همان اوايل انقلاب در بسيج محل، كار مى‏كردم و او را مى‏شناختم. با وجودى كه از نظر سنى بزرگتر از او بودم ولى هميشه او را معلم و استاد خودم مى‏دانستم و از محضرش استفاده مى‏كردم. آقاى قوچانى خيلى كم حرف مى‏زد، وقتى هم حرف مى‏زد، خيلى پر مغز و سنجيده بود. هميشه دوست داشتم بدانم چطور شده كه توانسته است به آن مدارج برسد و خصلتهاى خوب را در وجودش متجلى نمايد. يك بار در همين مورد از او سؤال كردم و جوابى نشنيدم. خيلى اصرار كردم. يادم هست براى اين كه جوابى به من داده باشد، گفت:«من حلاوت شهادت را حس مى‏كنم»؛ يعنى جوابى داد كه ديگر من سراغ سؤال بعدى نروم؛ جوابى كه همه‏ى سؤالات مرا پاسخ مى‏داد.

(جان عاريت، سيد جعفر شهيدى - مصطفى كاظمى، لشكر 14 امام حسين (ع)، تابستان 75، ص 105)

راوى: محمد پهلوان صادق

358.jpg

شجاعت كم نظير

قبل از عمليات والفجر هشت، آقاى قوچانى در جمع بچه‏ها ضمن صحبتهايش مى‏گويد: «من همين جا اعلام مى‏كنم كه ما در اين عمليات عقب‏نشينى نداريم و اگر بخواهد عقب‏نشينى شود، اولين كسى كه بايد لحظه‏ى عقب‏نشينى شهيد شود من هستم».

عمليات شروع شد. شب چهارم عمليات، گردان حضرت ابوالفضل عليه‏السلام وارد عمل شد و در مقابل گارد رياست جمهورى مردانه جنگيد و آنها را تار و مار كرد و تا روز چهارم نيز جنگ ادامه يافت و چون گردان از همجوارهاى خود جلوتر و الحاق كامل صورت نگرفته بود، دستور داده مى‏شود كمى عقب‏تر مستقر شوند تا الحاق صورت بگيرد. آقاى قوچانى خود مى‏ايستد و گردان را به عقب هدايت مى‏كند و در آخرين لحظات بر اثر اصابت گلوله‏ى تانك دشمن به شهادت مى‏رسد. وقتى نحوه‏ى شهادت او را شنيدم به ياد صحبت او افتادم و بر باورم افزوده شد كه: «شهداى ما قبل از شهادت مى‏دانستند كه ساعات آخر زندگى دنيوى را طى مى‏كنند»

(همان، ص 71)

راوى: مرتضى شريعتى

314.jpg

رخسار نورانى و نوشيدن شهيد شهادت

نزديك عمليات والفجر هشت، من به عنوان پيك آقاى قوچانى همراه او بودم. چهره‏اش با قبل فرق مى‏كرد. نورانيت خاصى پيدا كرده بود. در عمليات بدر هم من با او بودم و گاهى صحبت از شهادت مى‏كردند؛ ولى در اين عمليات قضيه فرق مى‏كرد، از سخنرانى‏هايش و از برخوردهايش مشخص بود به واقعياتى كه ما از كشف آن عاجز بوديم رسيده است.

عمليات شروع شد، در مرحله‏ى دوم به همراه بچه‏ها به جلو رفتند و از نزديك در عمليات حضور داشتند. شب قبل از شهادت، هنگامى كه مى‏خواست وضو بگيرد در تاريكى شب يكى از جورابهايش را گم كرد، هر دو به جستجو پرداختيم ولى پيدا نشد. پس از آن رو به من كرد و گفت: «اگر شهيد شدم بدان كه يكى از پاهايم جوراب ندارد؛ اگر چنين پايى پيدا كرديد بدانيد پاى من است».

باز ادامه داد: «من يك هفته پيش وصيتنامه‏ام را نوشته‏ام و اين دفعه رفتنى هستم». بعد شروع كرد به خواندن نماز مغرب و عشاء و من مات و مبهوت او شده بودم. به ياد رفتار و گفتار او قبل از عمليات افتادم. فهميدم حتما به درجه‏اى رسيده است كه شهادت خويش را به خوبى مى‏بيند. نمازش كه تمام شد گفت: «فرمانده گردانها را جمع كن». پس از حضور فرماندهان، وضعيت را برايشان توجيه كرد و به آنها دستور حركت داد.

خودش هم در علميات شركت كرد و پا به پاى آنها پيش رفت و عمليات را هدايت كرد. هوا كه روشن شد، درگيرى بسيار شديدى به وجود آمد. از چپ و راست گلوله مى‏آمد. عراقيها تا فاصله‏ى ده مترى پيش آمده بودند و در بعضى جاها جنگ، تن به تن شده بود.

آقاى قوچانى مردانه ايستاده بود و با شجاعتى كم نظير مى‏جنگيد. تانكهاى دشمن به ما نزديك شدند و در همين حين يكى از تانكها را زدند. حاج على مرا صدا زد و گفت: «عباس! بلند شو آتش گرفتن تانك را ببين». من بلند شدم و در حالى كه سوختن تانك را مى‏ديدم، گلوله‏اى در كنارم منفجر شد و مجروح شدم. آقاى قوچانى دستور انتقال مرا صادر كرد. در بيمارستان كرمان بسترى بودم كه خبر شهادت «حاج على» را شنيدم.

(جان عاريت، سيد جعفر شهيدى - مصطفى كاظمى، لشكر 14 امام حسين (ع)، تابستان 75، ص 140)

راوى: عباس قربانى


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 10:07 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

جگر شير ندارى سفر عشق مرو

روزهاى عمليات كربلاى هشت بود. در نقطه‏اى از سرزمين مقدس شلمچه ايستاده بودم. نگاهم به ماشينى افتاد كه تازه از راه رسيده بود و چهره‏ى زيباى شهيد «محمد كشتكار» را در آن يافتم. محمد، دوران زندگى سختى را گذرانده بود؛ چرا كه بدون وجود پدر و مادر زندگى مى‏كرد. ضمن اين كه برادرش هم تازه شهيد شده بود؛ ولى با تمام مشكلات، حضور در جبهه را از اهم واجبات دانسته و با آن جثه‏ى بسيار كوچك و لاغرش، به منطقه آمده بود؛ جثه‏ى كوچك او روحى بلند و عرفانى را در خود جاى داده و از شجاعت خاصى برخوردار بود. با حجم زياد آتش دشمن كه روى سر بچه‏ها مى‏ريخت، اصلا ترسى به دل راه نمى‏داد. از ماشين كه پياده شد و چند قدمى حركت كرد، آرامش و در عين حال صلابت او نظرم را جلب كرد. معلوم بود به قول بچه‏هاى جبهه، نور بالا مى‏زند.

او كه پشت پيراهنش با ماژيك درشت نوشته بود: «جگر شير ندارى سفر عشق مرو»، پس از چند لحظه بر اثر اصابت تركش گلوله‏ى توپ مستقيم، سرش از تن جدا شد و بر خاكهاى شلمچه به خون خود غلتيد. او به ما آموخت، هر آن كه در لشكر على بن ابى‏طالب عليهماالسلام در گردان سالار شهيدان سيدالشهداء باشد، جگر شير دارد.

(نشريه‏ى 19 دى، ش 44، 1 / 3 / 79، ص 5)

راوى: محمدعلى شرفيان

358.jpg

آرميدن در بسترى از خون پاك‏

بچه‏ها پشت خاك‏ريز واقع در نزديكى جاده‏ى فاو - البحار، زير بمباران شديد دشمن در انتظار فرمان حركت براى انجام مرحله‏ى بعدى عمليات والفجر هشت به سر مى‏بردند؛ به همين دليل كمى كسل شده بودند.

فرمانده‏ى گروهان جعفر، شهيد «ياسر(عبدالرسول) كارخيران» براى روحيه دادن به بچه‏ها يك دوچرخه‏ى بدون لاستيك را سوار شده بود و در طول جاده مى‏رفت. يكى از بچه‏ها در ميان نخلها كبوتر سفيدى را پيدا كرده بود. شهيد كارخيران آن را گرفت و با توجه به علاقه‏ى زيادى كه به شهيد اكبر لطيفى داشت گفت: «اين روح شهيد لطيفى است كه به دنبال من آمده تا مرا ببرد!».

بچه‏ها كم‏كم دور ما جمع شدند. او به همه توصيه كرد متفرق شوند و رفت. لحظه‏اى بعد، هواپيماهاى دشمن بار ديگر در آسمان پيدا شدند. وقتى راكتى در كنار كارخيران به زمين خورد، در بسترى از خون آرميد و ميهمان شهيد اكبر لطيفى شد.

(ذوالفقار، اكبر جوانى - احمدرضا كريميان، لشكر 14 امام حسين (ع)، زمستان 75، ص 73)

راوى: مجيد عرب‏زاده


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 10:07 AM ] [ علی بیدرام ]