رسيدن به شهادت با مناجات شعبانيه
چند روزى مىشد آقا «مهدى جمشيدى» را - كه از طلاب مهذب و بااخلاق حوزهى علميه بود - ناراحت مىديدم. روزى او را صدا زدم و به كنارى كشيدم. گفتم: «آقا مهدى! ناراحت به نظر مىرسى؟ اگر دلت براى رفقاى شهيدت تنگ شده و دوست دارى شهيد شوى، برو مناجات شعبانيه را بخوان. قبل از تو هم بعضى از بچهها اين مناجات را خواندند و به درجهى رفيع شهادت رسيدند...».
با اين مژده بود كه لبخند زيبايى بر لبانش نشست و تبسمى كرد. از آن روز به بعد آقا مهدى را با كتاب مفاتيح مىديدم كه به گوشهاى مىرفت و اين مناجات را با آن حال خوشى كه داشت مىخواند تا شايد گمشدهاش را - كه همانا شهادت بود - پيدا كند و در آغوش كشد. گاهى هم توفيق مىيافتم با او اين مناجات را مىخواندم تا اين كه در عمليات كربلاى پنج، آقا مهدى را با پيكر خونآلودى در سنگر ديدم. لحظاتى را در آن جا نشستم و به حال او غبطه خوردم. از سنگر كه بيرون رفتم، ده ثانيه بعد در همان جايى كه نشسته بودم برادر رضايى هم - كه اهل مناجات شعبانيه بود - به فيض شهادت نايل آمد.
با ديدن اين دو منظره، به حال زار گريستم و گفتم: «امان از دل غافل!».
(با ياران سپيده، محمد خامهيار، لشكر 17 على بن ابيطالب (ع)، تابستان 1375، ص 43)
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 10:07 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
سنگ قبرى آماده
شهيد «محمد اوليايى» يكى از افراد گروه هفت نفرهى ما بود. او چهل سال داشت. يادم نمىرود وقتى مىخواستيم از مشهد حركت كنيم گفتند افراد مسن به كنار بروند. او خيلى ناراحت شد. همان شب از پادگان بيرون آمد و به حرم امام رضا عليهالسلام رفت. وقتى برگشت گفتم: «من هم خواهم آمد». گفتيم: «اسم تو در ليست نيست»؛ ولى او با اطمينان گفت: «الآن از حضرت رضا عليهالسلام خواستم و حضرت كسى را نااميد نمىكند». روز بعد، از اهواز تلفن زدند و گفتند: «هر چه نيرو داريد بفرستيد». او با نگاهش به ما فهماند كه ديديد حضرت رضا عليهالسلام كسى را از درگاهش مأيوس برنمىگرداند. او در همهى مسائل آموزشى، همپاى ما بود.
شهيد محمد اوليايى در خط، همراه ما بود و در اين مدت، نماز شبش ترك نمىشد. نصف شب كه براى تعويض نگهبانى بلند مىشديم، او را مىديديم كه نماز مىخواند. در سر پست، رو به قبله مىشد و ضمن نگهبانى، مرتب ذكر خدا مىگفت.
روزى مأموريت شناسايى داشتيم و چون مىبايست پنج كيلومتر پياده و يك كيلومتر سينهخيز برويم فكر مىكرديم كه كشش اين كار را ندارد و لذا نمىخواستيم او را ببريم. به محض اين كه اين موضوع را دانسته بود به نزد فرمانده ستاد رفته و با گريه به او گفته بود: «تا عاصمى را نياوريد و به او نگوييد مرا ببرد، از اين جا حركت نمىكنم».
فرمانده هم مرا خواست و گفت: «او را هم با خودتان ببريد». يك شب به شهادتش مانده بود مرا به كنارى كشيد و گفت: «فلانى! اگر من شهيد شدم، سنگ لوحى را براى خودم نوشتهام كه در داخل صندوق لباسم در زيرزمين خانهام هست، آن را روى قبرم بگذاريد». آن شب در سنگر جمع بوديم و من با او شوخى كردم و گفتم: «حالا كه مىگويى آخرين شب هست، پس يك كمى با هم خوش و بش كنيم».
او هم با خوشرويى تمام با ما صحبت مىكرد. فرداى آن شب، ساعت چهار بعد از ظهر، او به فاصلهى نيم مترى من ايستاده بود كه بر اثر اصابت خمپاره در جا شهيد شد.
يكى از بچهها جنازهى شهيد اوليايى را به كاشمر برد. در كاشمر به منزل اوليايى رفتند و همان طور كه وصيت كرده بود در داخل صندوق لباسش، يك سنگ لوح پيدا كردند كه با خط آبى رويش نوشته بود: «آرامگاه شهيد محمد اوليايى»؛ به عبارت ديگر: او از روز اول به قصد شهادت از خانهاش بيرون آمده بود...
(روزنامهى جمهورى اسلامى، 1 / 8 / 65، ص 8)
راوى: على عاصمى
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 10:07 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
پيوستن به سالار شهيدان
شبى پس از نماز مغرب و عشاء سر به سجده نهاده بود. مدتى گذشت. وقتى همه رفتند، به سراغش رفتم و در گوشش گفتم: «ما را يادت نرده!». بعد هم كمى پاى او را قلقلك دادم. سر از سجده برداشت و با چشمانى اشكآلود گفت: «بىرحم! حالا هم دست از سر ما برنمىدارى؟ بگذار توبه كنيم!».
بعضى از بچهها نماز شب باصفاى او را ديده بودند و از حال مناجاتى كه در دل شب با معبود داشت اطلاع داشتند. همه او را فقط با شوخىهايش مىشناختند. او شهيد، «جاويد حسنخانى» بود كه در صبحگاه عمليات كربلاى پنج به مولايش حسين عليهالسلام پيوست.
(ذوالفقار، اكبر جوانى - احمدرضا كريميان، لشكر 14 امام حسين (ع)، زمستان 75، ص 71)
راوى: مسعود وفاپور
ميهمان سالار شهيدان اباعبدالله الحسين عليهالسلام
عمليات والفجر هشت شروع شده بود و با يك شب حضور در منطقه براى ادامهى عمليات آماده مىشديم. دشمن دست به پاتك سنگينى زده بود، آتش شديد توپخانه و آتشبارى هلىكوپترها منطقه را به دود و آتش كشيده بود. با اين حال «محسن» راديدم كه طبق برنامهى هميشگىاش ظرف آبى تهيه كرده بود تا وضو بگيرد و براى خواندن «زيارت عاشورا» آماده شود. از كنار خاكريز كه فاصله گرفت، بچهها با اضطراب او را صدا زدند و از او خواستند هر چه زودتر برگردد؛ ولى او گوشش اصلا بدهكار اين حرفها نبود و اصرار بچهها هم اثر نداشت. تنها نگاهى به بچهها انداخت و مشغول خواندن زيارت عاشورا شد.
سحرگاه روز بعد، تيرى به قلبش نشست و طلبهى شهيد «محسن حاجرضايى» را براى هميشه ميهمان سالار شهيدان حضرت اباعبدالله عليهالسلام كرد.
(با ياران سپيده، محمد خامهيار، لشكر 17 على بن ابيطالب (ع)، تابستان 1375، ص 39)
راوى: احمد يارمحمدى
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 10:07 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
رسيدن به آرزو
طلبهى شهيد «قهرمان گريوانى» از بچههاى اهل حال، جبههاى و درس خوان مدرسهى امام خمينى بجنورد بود. سال 65 به جمع ما حوزويان پيوست و با من هم حجره شد. قبل از آن، در چندين عمليات رزمى شركت كرده بود. با نماز شب، انس و الفتى عجيب داشت و همچنين با دعاى توسل و كميل. چهارشنبه شبهايش به ترنم دعاى توسل در مزار شهدا مىگذشت؛ آنگاه كه شب، بر خلوت زمين سايه مىافكند و پيراهن آسمان، خالكوب ستارههاى قشنگ بود، اشتياق حضورى ديگر در جمع خدامردان جبهه از چشم يكايك حجرهها فواره مىكشيد. آن روز به ياد ماندنى؛ اهالى «هجرت» به سوى «جهاد» در حجرهاى كوچك جمع بودند و از هر درى سخنى مىرفت.
يكى گفت: «دوستان! بهتر است هر كس هر آرزويى دارد بيان كند». و خود شروع كرد. هر كدام چيزى گفتند تا نوبت به «قهرمان» رسيد. گفت: «من آرزويى دارم كه از امام حسين عليهالسلام مىخواهم آن را برآورده كند!».
همه يكصدا گفتند: «خوب بگو!».
- «همين كه گفتم».
و آنگاه كه خمارى را در چين و چروك چهرهها خواند، به آرامى به سخن درآمد و گفت: «من دوست دارم در عمليات شركت كرده، نهايت تلاشم را در پيروزى لشكر اسلام به كار بگيرم و دست آخر، مثل امام حسين عليهالسلام به شهادت برسم؛ به گونهاى كه بدنم توى آفتاب داغ بماند و پارههايش را كسى نتواند جمع كند مگر خود آقا!». ناخواسته تنم لرزيد.
پس از مدتى، قهرمان و تنى چند به جبههاى اعزام شدند و من هم به جبههاى ديگر. شب قبل از شروع عمليات كربلاى پنج، در عالم رؤيا ديدم بالونى از زمين بلند شده و طنابهايى به آن متصل است و من و دوستانم به آن طنابها آويختهايم و به سمت آسمان بالا مىرويم. چيزى نگذشت احساس كردم طناب دارد از دستم رها مىشود. داد زدم: «من دارم مىافتم!».
قهرمان، دستش را دراز كرد و گفت: «دستت را به من بده!». همين كه خواستم دستش را بگيرم، طناب از دستم رها شد و افتادم زمين؛ ولى آنها همچنان بالا رفتند.
چند روزى از آغاز عمليات كربلاى پنج نگذشته بود كه خبر شهادت و مفقود الجسد شدن قهرمان به من رسيد.
خودم در ادامهى همين عمليات، بر اثر بمباران شيميايى دشمن، مجروح و راهى بيمارستان شدم. پس از بهبودى نسبى، پايانى گرفتم و رفتم شهرستان. آنگاه بود كه پى بردم رؤيايم به حقيقت پيوسته است؛ يعنى دوستانى كه با بالون اوج گرفته بودند، به شهادت رسيدهاند؛ از جمله: شهيد غلامى، محدثى، كرامتى و قهرمان گريوانى و من كه سقوط كرده بودم، مجروح شدم!
چند سال بعد، جنازهى قهرمان نيز پيدا شد. گلولهى توپى بالا تنهاش را به كلى برده بود و باقيماندهى جسدش را از روى پلاكى كه به كمر بسته بود و مهر و تسبيحى كه در جيب داشت و بند پوتينى كه هميشه سفيد انتخاب مىكرد، شناختند. خبرش را كه شنيدم، بىاختيار به ياد حرفهاى آن روزش افتادم كه گفته بود: «دوست دارم... دست آخر مثل امام حسين عليهالسلام به شهادت برسم؛ به گونهاى كه بدنم توى آفتاب داغ بماند و پارههايش را كسى نتواند جمع كند مگر خود آقا!» و او به راستى كه به آرزويش رسيده بود.
(ما آن شقايقيم، تقى متقى، مركز فرهنگى سپاه، زمستان 75، ص 159)
راوى: رضا گريوانى
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 10:07 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
آرزوى شهادت زودهنگام
«رحمتالله زمانى» در عمليات كربلاى پنج به شهادت رسيد. وى چندى قبل از شهادتش در يكى از خطوط پدافندى غرب (هزار قله) به همراهى ديگر برادران گردان حضور داشت. يكى از همسنگران ايشان مىگويد: «شبى ديدم از خواب بيدار شده و در حال گريه كردن است. پرسيدم: «چرا گريه مىكنى؟».
ابتدا از پاسخ امتناع ورزيد؛ ولى بعد از اصرار فراوان گفت: «در خواب ديدم شهيد شدهام و اميدوارم تا شهادتم فاصلهى چندانى نباشد».
از آن واقعه چند ماهى بيشتر نگذشته بود كه او عاشقانه به جمع شهدا پيوست.
(ذوالفقار، اكبر جوانى - احمدرضا كريميان، لشكر 14 امام حسين (ع)، زمستان 75، ص 92)
راوى: محمدرضا زمانى
حسرت وصال
بعد از عمليات كربلاى پنج، به مرخصى رفتيم و پس از بازگشت، مقرر شد براى پدافند به خط مقدم برويم. شب قبل از رفتن به خط، به چادر يكى از بچهها رفتم. اصغر حيدرى (معاون گروهان عبدالله) هم آن جا بود و با او آشنا بودم؛ ولى آن قدرها با هم صميمى نبوديم. كمكم بچهها بيرون رفتند و من با حيدرى تنها ماندم. او بدون مقدمه به من گفت: «آقا جواد! چرا من شهيد نمىشوم؟»و شروع به گريه كرد. به او گفتم: «بالأخره يك عده بايد براى انقلاب و اسلام زنده بمانند و خدمت كنند».
او گفت: «بسيارى از دوستان من - كه همه جا با هم بوديم - شهيد شدهاند، شايد خداوند مرا دوست ندارد كه به اين درجه نمىرساند».
آن شب گذشت و به خط مقدم اعزام شديم. چند روزى نگذشته بود كه خبر شهادت آن عزيز را برايم آوردند.
(ذوالفقار، اكبر جوانى - احمدرضا كريميان، لشكر 14 امام حسين (ع)، زمستان 75، ص 115)
راوى: سيد جواد اخوتپور
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 10:07 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
دل در هواى جبهه
بیاد شهيد عبدالله نجفى
اولين بار كه نگاهم به او افتاد، احساس عجيبى داشتم. حس مىكردم سالهاست او را مىشناسم. غمى غريب در چشمانش موج مىزد. بعدها فهميدم تنها پسر خانواده است. در همان چند روز مرخصى، حسابى با هم دوست شده بوديم. وقتى به جبهه برمىگشتيم، بىقرارى عجيبى تمام وجودش را پر كرده بود. خودش در اصفهان بود، دلش پيش بچههاى جبهه، اين را مىشد به خوبى از نامههايى كه برايم مىنوشت فهميد.
راوى: احمد رضا كريميان
شوق جبهههاى نبرد
بعد از آشنايى با او، دومين بارى بود كه به مرخصى مىآمدم. رنگ و رويى تازه يافته بود. گويى خونى تازه در رگهايش مىدويد. خيلى از حرفهايش برايم سنگين بود. يك روز در گلستان شهدا حرف آخرش را زد:
- اين بار با شما به جبهه مىآيم.
خانوادهاش مخالف بود، اما او كار خودش را كرد. هنوز مرخصى من تمام نشده بود كه او رفت.
زمزمههاى پنهانى
زمستان بود. آموزشهاى قبل از عمليات شروع شده بود. سوز و سرما كولاك مىكرد؛ ولى ما در همان سرما كنار كارون تمرين مىكرديم و بعد آن قدر به هم گل مىپاشيديم تا خسته مىشديم. غروب كه مىشد، وسط نخلها، كنار هم مىنشستيم و سفرهى دلمان را همان جا پهن مىكرديم؛ اما آن قدر آرام كه حتى كارون هم سخنى نمىفهميد. هر شب سجادهاش را پهن مىكرد و يك گوشه مىنشست. قطرههاى اشكش مثل ستارههايى كه از آسمان كنده شده بودند، روى گونههايش سر مىخوردند و به زمين مىافتادند. زير لب چيزهايى زمزمه مىكرد كه فقط خودش مىدانست و «او».
پرندهاى آزاد
منطقهى عملياتى والفجر هشت بود. قرار بود به سپاه هفتم عراق حمله كنيم و هنوز خورشيد بالا نيامده برگرديم. به هم قول شفاعت داديم و از هم جدا شديم. هنوز يك ساعتى نگذشته بود كه ديدمش، خون از سينهاش فوران مىكرد. سر و صورتش زير نور كمرنگ ماه، به سرخى مىزد.
زخمش را با چفيهام بستم؛ اما مرهم سينهاش اين چيزها نبود. ياد شبهايى افتادم كه تا صبح سر سجاده مىنشست. منورهاى رنگارنگ و تيرهاى رسام، جشن تمام عيارى براى او ترتيب داده بودند. نگاهش دور دستهاى افق را مىكاويد. لحظهاى بعد عبدالله (شهيد عبدالله نجفى) مثل پرندهاى آزاد پر كشيد و رفت .
(حديث حماسه، اكبر جوانى - احمدرضا كريميان، لشكر 14 امام حسين (ع)، تابستان 75، ص 117)
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 10:07 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
عاشق وصال
بیاد شهيد احمدرضا عباسى
تازه به گردان آمده بود، كمحرف و آرام. از همان اول پيدا بود «نور بالا مىزند». (اصطلاحى در جبهه يعنى آمادهى شهادت شدن) خيلى زود در دل بچهها جا باز كرد. جثهاى نحيف؛ چشمهايى قرمز از بىخوابى؛ تهجد و مناجات شبانه، صفات متقين را در او تداعى مىكرد؛ گويا براى پرواز لحظهشمارى مىكرد.
روزى نزديك غروب، كنارش رفتم، اين پا و آن پا كردم و گفتم: «چهرهات مثل شهدا شده است. نكند در اين عمليات شهيد شوى!».
سرش را به علامت تأييد تكان داد. گفتم: «يقين دارى؟»
گفت: «بله».
از هم جدا شديم. چندى بعد كه وصيتنامهاش را باز كردم، نوشته بود: «آرى، اكنون به تمام معنا عاشق وصال اويم».
او شهيد «احمدرضا عباسى» بود كه در عمليات كربلاى پنج، جنگيد و به معشوقش پيوست.
(ذوالفقار، اكبر جوانى - احمدرضا كريميان، لشكر 14 امام حسين (ع)، زمستان 75، ص 67)
راوى: محمدعلى عباسى
رسيدن نوبت شهادت
قبل از عمليات در بيمارستان مخروبهى خرمشهر مستقر بوديم. نزديك غروب بود. تصميم داشتيم به سمت منطقه حركت كنيم. جاويد حسنخانى مرا صدا زد و گفت: «بيا برويم غسل شهادت كنيم!».
گفتم: «مگر مىخواهى بروى؟».
گفت: «آرى، بالاخره نوبت ما هم رسيد».
مدت زيادى كه با او در جبهه بودم، چنين حالتى را در او مشاهده نكرده بودم. با هم غسل شهادت كرديم. چند روز بعد در منطقهى شلمچه نوبت به او رسيد.
(همان، ص 68)
راوى: مسعود وفاپور
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 10:07 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
بايد حجلهاى آماده كرد
سردار شهيد محمد طاهر لطفى
آخرين بار كه حكم فرماندهى را به دستش داده بودند، فهميدم قصد جبهه را دارد. تازه از راه رسيده، خسته و كوفته بودم. نگاه نافذش خستگى را از تن بيرون كرد، ايستادم و به چشمانش زل زدم! پرسيدم: «كجا؟». گفت: «جنوب».
من كه متوجه شده بودم يكه و تنها عازم است، پرسيدم: «چرا تنها؟» و او با خندهاى كه بر لب داشت گفت: «بايد حجلهاى را آماده كنى!».
چندى بعد كه پيكر در خون آغشتهاش را ديدم، متوجه شدم مژدهى شهادت را به او داده بودند و حكم فرماندهى براى سردار شهيد «محمد طاهر»، لطفى برايش نداشت.
(مجلهى شاهد، ش 279، مرداد 77، ص 31)
راوى: يكى از همرزمان شهيد
اشتياق ملاقات با خدا
بیاد شهيد سيد حسين علم الهدى
برادر «شريفى» مىگويد: شب عمليات هويزه 14 دى 59 شور و حال عجيبى در سپاه ديده مىشد؛ بعضى از بچهها قلم و كاغذ تهيه كرده و وصيتنامه مىنوشتند؛ بعضى نماز مىخواندند و بعضى، قرآن و بعضى با يكديگر شوخى مىكردند؛ صحنههايى همچون شب عاشورا - چنان كه در تاريخ و روايات وصف شده، ديده مىشد. سيد حسين دستور داد همهى موجودى انبار يعنى دو گونى لباس نو را بين بچهها تقسيم كنيم. حسين درخواست آب نمود كه بتواند غسل شهادت كند، اما آب به اندازهى كافى نداشتيم. گفت: «به اندازهى شستن سرم آب داشته باشيد، كافى است».
به او گفتم: «فردا عمليات است و در گرد و غبار فردا، دوباره سرت كثيف مىشود». گفت: «به هر حال مىخواهم سرم را بشويم».
گفتند: «مگر مىخواهى به تهران بروى؟».
گفت: «نه، فردا مىخواهم به ملاقات خدا بروم!».
به هر حال، غفار درويشى بلند شد و يك كترى آب نيم گرم تهيه كرد؛ تشتى گذاشتيم و حسين سرش را شست.
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 10:07 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
خوشحالى به خاطر شهادت
در منطقهى هزار قله با برادر «عليرضا ايزدى» سنگر مىساختيم. گونىها تمام شد، بچهها گفتند: «بقيه بماند براى فردا». عليرضا رفت و گونى آورد و گفت: «همين امروز بايد كار را تمام كنيم!».
او خيلى شوخى مىكرد و مىخنديد. از ايشان پرسيدم: «برادر ايزدى! چرا اين قدر خوشحالى؟».
گفت: «اگر شما هم مىدانستيد فردا ظهر چه خبر است، خوشحال بوديد و مىخنديديد!».
ظهر فردا گلولهى خمپارهى صد و بيست در كنارش به زمين خورد و قطعه قطعه شد. تكههاى بدن او را كه تا شعاع صد مترى پرتاب شده بود، جمعآورى كرديم و همراه با پيكر مطهر آن عزيز، به عقب انتقال داديم.
(ذوالفقار، اكبر جوانى - احمدرضا كريميان، لشكر 14 امام حسين (ع)، زمستان 75، ص 46)
راوى: شهيد مرتضى امينى
نويد شهادت
قبل از عمليات والفجر دو، معاون گردان شهيد «مهدى شفيعيون» براى بچههاى گردان صحبت مىكرد. در ميان سخنانش اشاره كرد كه ديشب خواب يكى از برادران شهيدم را ديدم و به او گلايه كردم كه چرا مرا نزد خود نمىبريد؟ برادرم گفت: «ناراحت نباش، دير يا زود تو نيز خواهى آمد».
چند شب بعد، عمليات والفجر دو شروع شد و در مرحلهى دوم، تيربارهاى دشمن او را هدف گرفتند و آن عزيز به آرزوى ديرينهى خود رسيد و نزد برادرش مأوا گرفت.
(ذوالفقار، اكبر جوانى - احمدرضا كريميان، لشكر 14 امام حسين (ع)، زمستان 75، ص 66)
راوى: حسين منصوريان
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 10:07 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
شهادت را دوست دارم
بیاد سردار شهيد ناصر كاظمى (فرمانده سپاه كردستان)
شبى با هم صحبت مىكرديم. پرسيدم: «ناصر! دوست دارى شهيد شوى؟». گفت: «بله! شهادت را دوست دارم». پرسيدم: «دوست دارى اسير شوى يا جانباز؟». گفت: «براى جانبازى و اسارت آماده نيستم؛ من دوست دارم شهيد شوم؛ آن هم به شكل خاصى!». گفتم: «چگونه؟». گفت: «يك تير بخورم و فقط يك دانه، يا توى قلبم بخورد يا توى پيشانىام. نمىخواهم جنازهام تكه پاره شود».
آن شب راجع به شهادت صحبت كرديم؛ ولى او فقط به همان نحو شهادت راضى بود. روزى كه به شهادت رسيد خبر آوردند كه يك تير خورده است آن هم توى پيشانىاش.
برادر «رضا خدامى» در مورد نحوهى شهادت سردار «كاظمى» مىگويد: «در عمليات پاكسازى جادهى سردشت - بانه، «ناصر كاظمى» و «بروجردى» مسؤولين محور بودند. وقتى مشغول پاكسازى بوديم، ناصر كاظمى به دست يكى از عوامل ضد انقلاب، با اسلحهى دوربيندار به شهادت رسيد. تيرى به پيشانى او اصابت كرد.
چون مىخواستيم ديگران متوجه نشوند، سرش را باند پيچى كرديم و او را با يك جيپ به طرف سنندج برديم؛ در حالى كه در همان هنگام به شهادت رسيده بود. وقتى بچهها متوجه شدند، ولولهاى ايجاد شد ولى برادر همت شروع كرد به دلدارى دادن برادران: «اگر با رفتن هر كدام از فرماندهان، روحيهى ما تضعيف شود، بايد مملكت را به دست منافقين و ضد انقلاب بسپاريم و...».
مردم كردستان به ويژه مردم «پاوه» - كه يك زمانى او فرماندار آن شهر بود - علاقهى خاصى به او داشتند و او را «كاك ناصر» صدا مىزدند. در حقيقت مىتوان گفت: «كاك ناصر، عشق مردم كردستان بود».
(روزنامهى جمهورى اسلامى، 10 / 6 / 81، ص 12)
راوى: از همرزمان شهيد
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 10:07 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
قلبى مطمئن
بیاد شهيد مقتدايى
كمكم به روزهاى عمليات نزديك مىشديم. يكى از روزها كه به طرف قرارگاه «فتح» در حركت بوديم، برادر مقتدايى همراه ما بود. مدت زمانى كه با او بودم، خيلى با او دوست و صميمى شده بودم.
شب عمليات ديدم نشسته است وصيت نامهاش را مىنويسد. چند ساعت قبل از عمليات مثل كسى كه مطمئن است مىرود و ديگر بازنمىگردد، ساك و وصيت نامهاش را آورد، و به من داد و گفت: «موقعى كه برگشتى اصفهان، ساك مرا مستقيم به خانهمان نبر، به معماريان بده. او خودش مىداند چه كار كند». ايشان با برادر معماريان رفت و آمد خانوادگى داشتند. آرى، واقعا او مطمئن بود. من هم كه سه - چهار روز پيش از اين ماجرا برادرم (احمد بابايى) مفقود شده بود، به او گفتم: «اگر رفتى، به برادرم بگو چرا سراغى از ما نمىگيرى!».
دو - سه ساعت بعد، خبر رسيد كه برادر مقتدايى به فيض شهادت رسيده و به ملكوت اعلى پيوسته است.
(شوق وصال، محمد على مشتاقيان - يدالله جعفرى، لشكر 14 امام حسين (ع)، زمستان 75، ص 84)
راوى: غلامرضا بابايى
وداع سوزناك
در عملياتهاى مختلف با هم وداع نمىكرديم. مثل اين كه اطمينان داشتيم برمىگرديم و همديگر را مىبينيم. در عمليات خيبر فرماندهى گروهان خط شكن «جعفر» بودم و او فرمانده گروهان احتياط ابوالفضل عليهالسلام.
هنگام عبور از خاكريز، جلوى مرا گرفت و در حالى كه به شدت گريه مىكرد، از من حلاليت مىطلبيد. مىتوانستم حدس بزنم كه ديگر او را نخواهم ديد.
همان طور هم شد او «مرتضى يزدخواستى» بود كه همان عمليات شهيد شد.
(حديث حماسه، اكبر جوانى - احمدرضا كريميان، لشكر 14 امام حسين (ع)، تابستان 75، ص 36)
راوى:حسين منصوريان
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 10:07 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
در آميختن با فرشتگان در بلنداى ملكوت
در فراق «شهيد زين الدين»، شهيد «اسماعيل صادقى»، ديگر آن اسماعيل سابق نبود. حال و هواى عجيبى يافته و به لطايفى عرفانى رسيده بود. در قنوت نمازهايش گريه مىكرد و از خدا طلب شهادت مىنمود.
«عمليات بدر» كه مىخواست شروع شود، ديگر دل توى دلش نبود. يادم هست گردانها و واحدها به منطقه اعزام شده بودند و آقا اسماعيل هم آخرين نيازهاى عمليات را جمع و جور مىكرد. در مقر انرژى اتمى اهواز، اتاقى داشتيم به نام «اتاق جنگ». ساعت يازده - دوازده شب بود كه گفت: «فلانى! اگر كسى سراغم را گرفت، توى اتاق جنگم، كارى دارم كه بايد انجام دهم». اين را گفت و در را پشت سرش بست.
ساعتى بعد كه از اتاق خارج شد، ديدم چشمانش از شدت گريه به قرمزى گراييده و صورتش نورانيت خاصى يافته است. برخوردها و سخنانش به گونهاى شده بود كه من احساس كردم ديگر ماندنى نيست.
آخرين جلسهى فرماندهى لشكر بود كه قبل از عمليات بدر تشكيل مىشد. حسن ختام جلسه، دعاى توسلى بود كه با نواى گرم يكى از بچهها خوانده شد. «اسماعيل» كنارم نشسته بود. از اول دعا سر به سجده گذاشت و عجيب گريه مىكرد. تا آن روز، من چنين حالتى را از او نديده بودم؛ دائم شهيد مهدى زين الدين؛ فرمانده لشكر على بن ابىطالب عليهماالسلام را صدا مىزد و مىگفت: «مهدى! چرا مرا با خود نبردى؟ چرا مرا تنها گذاشتى؟ مهدى! من خسته شدم...». نالههاى او بچهها را سخت تحت تأثير قرار داده بود.
از همان جا با خانوادهاش تماس تلفنى گرفت و حرفهايى رد و بدل شد كه من ديگر يقين كردم رفتنش بىبازگشت خواهد بود.
هنگام حركت به طرف خط، شهيد عباسعلى يزدى، رانندهى شهيد زينالدين بود و حاج آقا ايرانى و ايشان. در بين راه نيز به آقاى ايرانى گفته بود: «حاج آقا! من ديگر از اين مأموريت برنمىگردم، جان شما و جان لشكر!» و همان شد كه گفت. در ادامهى عمليات، با بال بلند «شهادت» به سمت پلههاى آسمان پل زد و با فرشتگان عالم بالا درآميخت.
(نشريهى 19 دى، ش 40، 22 / 12 / 78، ص 11؛ با ياران سپيده، محمد خامه يار، لشكر 17 على بن ابىطالب (ع)، تابستان 75، ص 73؛ ما آن شقايقيم، تقى متقى، مركز فرهنگى سپاه، زمستان 75، ص 140 (با تصرف و تلخيص))
راوى: همرزمان شهيد
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 10:07 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
فرصت شهادت تكرار شدنى نيست
شب عمليات محرم بود.ابتداى محور چم هندى (پاسگاه مرزى در منطقهى عين خوش، نزديك رودخانهى دويرج) ايستاده بودم تا گردانها را به سمت جلو هدايت كنم. برادر «مهدى نصر» فرماندهى محور چم هندى را آن جا ديدم. ماشين جيپ ايشان در شن و ماسه گير كرده بود و حركت نمىكرد. تقاضاى وسيلهى نقليه شد. يك موتور سيكلت 250 آوردند. برادر نصر، با بىسيمچى سوار موتور شدند. هنوز مسافتى نرفته بودند كه موتور به علت نامعلومى از حركت بازماند. نزديك ايشان شدم، با لحن خاصى گفت:
«ظاهرا خبر دارند كه امشب مسأله ما حل مىشود. مىخواهند مانع شوند؛ ولى كور خواندهاند. من پياده هم كه شده اين راه را مىروم. فرصت شهادت از دست دادنى نيست؛ چون شايد تكرار شدنى نباشد».
در صبح دم عمليات قبل از هر چيز، خبر شهادت آقاى مهدى نصر را شنيديم. يادش گرامى و راهش پر رهرو باد!
(شوق وصال، محمد على مشتاقيان - يدالله جعفرى، لشكر 14 امام حسين (ع)، زمستان 75، ص 137)
راوى: مهدى مظاهرى
آگاهى از شهادت
در ادامهى عمليات كربلاى پنج، به اتفاق شهيد «حاج حسين تحويليان» با يك دستگاه موتور سيكلت، در حال رفتن به خط و سركشى به نيروهاى 106 بوديم.
نزديكى نخلستانهاى شهرك «دوعيجى»، شهيد تحويليان گفت: «ديشب خواب برادرم را ديدم. به من گفت: چرا پيش ما نمىآيى؟».
زياد حرفهاى او را جدى نگرفتم. فرداى آن روز، خمپارهاى نزديك ايشان خورد و به ديار باقى شتافت.
(شرارههاى خشم، محسن سيونديان، لشكر 14 امام حسين (ع)، تابستان 75، ص 61)
راوى: محمد صفدرى
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 10:07 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
احساس كردن حلاوت شهادت
بیاد شهيد حاج على قوچانى
من با آقاى «قوچانى» از همان اوايل انقلاب در بسيج محل، كار مىكردم و او را مىشناختم. با وجودى كه از نظر سنى بزرگتر از او بودم ولى هميشه او را معلم و استاد خودم مىدانستم و از محضرش استفاده مىكردم. آقاى قوچانى خيلى كم حرف مىزد، وقتى هم حرف مىزد، خيلى پر مغز و سنجيده بود. هميشه دوست داشتم بدانم چطور شده كه توانسته است به آن مدارج برسد و خصلتهاى خوب را در وجودش متجلى نمايد. يك بار در همين مورد از او سؤال كردم و جوابى نشنيدم. خيلى اصرار كردم. يادم هست براى اين كه جوابى به من داده باشد، گفت:«من حلاوت شهادت را حس مىكنم»؛ يعنى جوابى داد كه ديگر من سراغ سؤال بعدى نروم؛ جوابى كه همهى سؤالات مرا پاسخ مىداد.
(جان عاريت، سيد جعفر شهيدى - مصطفى كاظمى، لشكر 14 امام حسين (ع)، تابستان 75، ص 105)
راوى: محمد پهلوان صادق
شجاعت كم نظير
قبل از عمليات والفجر هشت، آقاى قوچانى در جمع بچهها ضمن صحبتهايش مىگويد: «من همين جا اعلام مىكنم كه ما در اين عمليات عقبنشينى نداريم و اگر بخواهد عقبنشينى شود، اولين كسى كه بايد لحظهى عقبنشينى شهيد شود من هستم».
عمليات شروع شد. شب چهارم عمليات، گردان حضرت ابوالفضل عليهالسلام وارد عمل شد و در مقابل گارد رياست جمهورى مردانه جنگيد و آنها را تار و مار كرد و تا روز چهارم نيز جنگ ادامه يافت و چون گردان از همجوارهاى خود جلوتر و الحاق كامل صورت نگرفته بود، دستور داده مىشود كمى عقبتر مستقر شوند تا الحاق صورت بگيرد. آقاى قوچانى خود مىايستد و گردان را به عقب هدايت مىكند و در آخرين لحظات بر اثر اصابت گلولهى تانك دشمن به شهادت مىرسد. وقتى نحوهى شهادت او را شنيدم به ياد صحبت او افتادم و بر باورم افزوده شد كه: «شهداى ما قبل از شهادت مىدانستند كه ساعات آخر زندگى دنيوى را طى مىكنند»
(همان، ص 71)
راوى: مرتضى شريعتى
رخسار نورانى و نوشيدن شهيد شهادت
نزديك عمليات والفجر هشت، من به عنوان پيك آقاى قوچانى همراه او بودم. چهرهاش با قبل فرق مىكرد. نورانيت خاصى پيدا كرده بود. در عمليات بدر هم من با او بودم و گاهى صحبت از شهادت مىكردند؛ ولى در اين عمليات قضيه فرق مىكرد، از سخنرانىهايش و از برخوردهايش مشخص بود به واقعياتى كه ما از كشف آن عاجز بوديم رسيده است.
عمليات شروع شد، در مرحلهى دوم به همراه بچهها به جلو رفتند و از نزديك در عمليات حضور داشتند. شب قبل از شهادت، هنگامى كه مىخواست وضو بگيرد در تاريكى شب يكى از جورابهايش را گم كرد، هر دو به جستجو پرداختيم ولى پيدا نشد. پس از آن رو به من كرد و گفت: «اگر شهيد شدم بدان كه يكى از پاهايم جوراب ندارد؛ اگر چنين پايى پيدا كرديد بدانيد پاى من است».
باز ادامه داد: «من يك هفته پيش وصيتنامهام را نوشتهام و اين دفعه رفتنى هستم». بعد شروع كرد به خواندن نماز مغرب و عشاء و من مات و مبهوت او شده بودم. به ياد رفتار و گفتار او قبل از عمليات افتادم. فهميدم حتما به درجهاى رسيده است كه شهادت خويش را به خوبى مىبيند. نمازش كه تمام شد گفت: «فرمانده گردانها را جمع كن». پس از حضور فرماندهان، وضعيت را برايشان توجيه كرد و به آنها دستور حركت داد.
خودش هم در علميات شركت كرد و پا به پاى آنها پيش رفت و عمليات را هدايت كرد. هوا كه روشن شد، درگيرى بسيار شديدى به وجود آمد. از چپ و راست گلوله مىآمد. عراقيها تا فاصلهى ده مترى پيش آمده بودند و در بعضى جاها جنگ، تن به تن شده بود.
آقاى قوچانى مردانه ايستاده بود و با شجاعتى كم نظير مىجنگيد. تانكهاى دشمن به ما نزديك شدند و در همين حين يكى از تانكها را زدند. حاج على مرا صدا زد و گفت: «عباس! بلند شو آتش گرفتن تانك را ببين». من بلند شدم و در حالى كه سوختن تانك را مىديدم، گلولهاى در كنارم منفجر شد و مجروح شدم. آقاى قوچانى دستور انتقال مرا صادر كرد. در بيمارستان كرمان بسترى بودم كه خبر شهادت «حاج على» را شنيدم.
(جان عاريت، سيد جعفر شهيدى - مصطفى كاظمى، لشكر 14 امام حسين (ع)، تابستان 75، ص 140)
راوى: عباس قربانى
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 10:07 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
جگر شير ندارى سفر عشق مرو
روزهاى عمليات كربلاى هشت بود. در نقطهاى از سرزمين مقدس شلمچه ايستاده بودم. نگاهم به ماشينى افتاد كه تازه از راه رسيده بود و چهرهى زيباى شهيد «محمد كشتكار» را در آن يافتم. محمد، دوران زندگى سختى را گذرانده بود؛ چرا كه بدون وجود پدر و مادر زندگى مىكرد. ضمن اين كه برادرش هم تازه شهيد شده بود؛ ولى با تمام مشكلات، حضور در جبهه را از اهم واجبات دانسته و با آن جثهى بسيار كوچك و لاغرش، به منطقه آمده بود؛ جثهى كوچك او روحى بلند و عرفانى را در خود جاى داده و از شجاعت خاصى برخوردار بود. با حجم زياد آتش دشمن كه روى سر بچهها مىريخت، اصلا ترسى به دل راه نمىداد. از ماشين كه پياده شد و چند قدمى حركت كرد، آرامش و در عين حال صلابت او نظرم را جلب كرد. معلوم بود به قول بچههاى جبهه، نور بالا مىزند.
او كه پشت پيراهنش با ماژيك درشت نوشته بود: «جگر شير ندارى سفر عشق مرو»، پس از چند لحظه بر اثر اصابت تركش گلولهى توپ مستقيم، سرش از تن جدا شد و بر خاكهاى شلمچه به خون خود غلتيد. او به ما آموخت، هر آن كه در لشكر على بن ابىطالب عليهماالسلام در گردان سالار شهيدان سيدالشهداء باشد، جگر شير دارد.
(نشريهى 19 دى، ش 44، 1 / 3 / 79، ص 5)
راوى: محمدعلى شرفيان
آرميدن در بسترى از خون پاك
بچهها پشت خاكريز واقع در نزديكى جادهى فاو - البحار، زير بمباران شديد دشمن در انتظار فرمان حركت براى انجام مرحلهى بعدى عمليات والفجر هشت به سر مىبردند؛ به همين دليل كمى كسل شده بودند.
فرماندهى گروهان جعفر، شهيد «ياسر(عبدالرسول) كارخيران» براى روحيه دادن به بچهها يك دوچرخهى بدون لاستيك را سوار شده بود و در طول جاده مىرفت. يكى از بچهها در ميان نخلها كبوتر سفيدى را پيدا كرده بود. شهيد كارخيران آن را گرفت و با توجه به علاقهى زيادى كه به شهيد اكبر لطيفى داشت گفت: «اين روح شهيد لطيفى است كه به دنبال من آمده تا مرا ببرد!».
بچهها كمكم دور ما جمع شدند. او به همه توصيه كرد متفرق شوند و رفت. لحظهاى بعد، هواپيماهاى دشمن بار ديگر در آسمان پيدا شدند. وقتى راكتى در كنار كارخيران به زمين خورد، در بسترى از خون آرميد و ميهمان شهيد اكبر لطيفى شد.
(ذوالفقار، اكبر جوانى - احمدرضا كريميان، لشكر 14 امام حسين (ع)، زمستان 75، ص 73)
راوى: مجيد عربزاده
ادامه مطلب















