دو تقاضا از امام رضا عليهالسلام
بیاد شهيد حسين كشاورزيان
بگذاريد از آخرين خوابى كه برايم تعريف كرد، بگويم: خودش تعريف مىكرد كه شبى در جبهه خواب ديده به بيمارى سختى مبتلا شده. در همان هنگام امام رضا عليهالسلام را ملاقات مىكند. وقتى آقا از او مىپرسد چرا اين قدر ناراحتى و ناله مىكنى؟ به آقا امام رضا عليهالسلام عرضه مىدارد: «من تاب و توانم كم شده است». آقا مىفرمايد: «چه مىخواهى؟» در جواب به آقا مىگويد: «آقا، شما اول شفاى مرا بدهيد و بعد هم شهادت را نصيبم كنيد». آقا! او را شفا مىدهد، ولى به او مىفرمايد: «وقتى به شهادت مىرسى كه ازدواج كرده باشى».
شهيد «حسين» بعد از مدتى از من خواست تا دخترى را كه در تهران پسنديده برايش خواستگارى كنم. مدت زيادى نگذشت كه مراسم عروسى هم به خوبى و خوشى برگزار شد. او در تاريخ 4 / 10 / 65 به درجهى رفيع شهادت نايل آمد.
هرگز آخرين بارى را كه براى خداحافظى نزد من آمد، فراموش نمىكنم. درست بيست روز بعد از آن، خبر شهادتش را برايمان آوردند.
(نشريهى سبز سرخ، ش 18، مرداد 81، ص 3)
راوى: مادر شهيد
عمامهى خونين و پيكر چاك چاك
قبل از عمليات كربلاى پنج، روحانى بزرگوار سردار شهيد «مهدى عبداللهپور» به گردان ما آمده بود. چند ساعتى به عمليات باقى نمانده بود و ما خود را براى عمليات آماده مىكرديم. شهيد «عبداللهپور» با دو - سه تن از برادران بسيجى در گوشهاى نشسته بودند كه يكى از برادران از ايشان سؤال كرد: «حاج آقا! اين بهشت را كه مىگويند چه شكلى است؟».
شهيد عبداللهپور هم شروع كرد به توصيف بهشت. همين طور كه مشغول صحبت بود ناگهان دو خمپارهى شصت آمد و در كنار آنها به زمين نشست و شهيد عبداللهپور، بهشتى شد. واقعا لحظه، لحظهى جانكاه و جانگدازى بود؛ عمامهى خونين شهيد عبداللهپور يك طرف و پيكر تكه تكه شدهى ايشان طرف ديگر؛ هرگز آن لحظهى دردناك را فراموش نمىكنم.
راوى: هادى بصير
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 9:57 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
آخرين ديدار
آخرين بارى كه «مير يدالله غنىزاده» را ديدم، زمانى بود كه براى بدرقهى بچههاى گردان اميرالمؤمنين عليهالسلام به موتورى سپاه اصفهان رفته بودم. چهرهاش مانند هميشه خندان و صميمى بود. به او نزديك شده، سلام كردم. با گرمى جوابم را داد. با حالتى نه چندان جدى به او گفتم: «خيلى نورانى شدهاى، چه خبر است؟ نكند...».
حرفم را قطع كرد و با تبسم گفت: «اين سفر آخر من است و ديگر بر نمىگردم». من كه تازه به خود آمده بودم گفتم: «راست مىگويى؟». سرى تكان داد و گفت: «بله اين بار، همهى كارهايم را كردهام، مىدانم شهيد مىشوم». من كه مجروح بودم و دلم براى جبهه پر مىكشيد، با حسرت به او گفتم: «پس حالا به عنوان يادگارى چيزى به من بده». بلافاصله ساعتش را باز كرد و به طرفم گرفت. گفتم: «نه، در عمليات به ساعت احتياج دارى». گفت: «پس چه چيزى مىخواهى؟». گفتم: «اجازه بده پيشانىات را ببوسم» و در حالى كه اشك از چشمانم سرازير شده بود، پيشانىاش را بوسيدم و با او خداحافظى كردم؛ اين آخرين ديدار ما بود.
(حديث حماسه، اكبر جوانى - احمدرضا كريميان، لشكر 14 امام حسين (ع)، تابستان 75، ص 52)
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 9:57 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
پيوستن به كبوتران خونين بال
بیاد شهيد عبدالناصر كشاورزيان
زمانى كه قرار بود آنها را از بسيج، به جبهه اعزام كنند و همهى كارها براى اعزام شدنش آماده و مهيا بود، از برادرش «محمد» خواستم به او بگويد اسمش را خط بزند. محمد حرفم را گوش كرد و رفت و به «عبدالناصر» گفت؛ ولى عبدالناصر با حالت معنادارى به او نگاه كرد. محمد بعدها مىگفت: «وقتى نگاههاى معنادار او را ديدم، از شرمندگى حرفى براى گفتن نداشتم». او هم رفت، درست مثل برادرانش، در تاريخ 11 / 3 / 67 به خيل عظيم شهداى خونين بال وطن پيوست.
راوى: مادر شهيد
كيفيت شهادت پدر از زبان فرزند خردسال
جالب است اين خاطره را هم براى شما تعريف كنم كه: «بعد از شهادت عبدالناصر، فرزند چهار سالهاش به مادر مىگويد: عكس بابا را برايم نقاشى كن. همسر شهيد هم عكسى را براى او روى كاغذ مىكشد. وقتى عكس را به او مىدهد، كودك رو به مادرش مىكند و مىگويد: پدر من وقتى كه به شهادت مىرسيد، اين شكلى نبود! مادرش مىگويد: پس چه شكلى بود؟ كودك مىگويد: پدرم هنگام شهادت، شانههايش زخمى و خونآلود بود؛ ولى در اين عكس، سالم است».
(نشريهى سبز سرخ، ش 18، مرداد 81، ص 3)
راوى: مادر شهيد
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 9:57 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
در حسرت شهادت
بیادشهيد على آخوندى
فرمانده شهيد «على آخوندى»، قائم مقام تيپ حضرت معصومه عليهاالسلام سادگى و صفايش عجيب به دل مىنشست و تواضعى كه گويى محراب عبادتش بود!
بر نيروهاى تحت امرش، به نرمى نسيم پگاه مىوزيد و هيچ تشخصى، وى را به تكلف تكبر نمىكشاند. «رفتن»، در موج موج نگاهش فواره مىكشيد و با «شهادت» چقدر صميمى شده بود!
پس از عمليات آزادسازى بستان، براى سركشى خطوط، با او همركاب بودم. هنگامى كه به خط نخست رسيديم، از خاكريز بلندى بالا رفت و سپس بر شانههايش فرود آمد، گفتم: «على! چه كار مىكنى؟ خطرناك است!». تبسمى كرد و گفت: «برادر من! بگذار باشيم، شايد گلولهاى هم نصيب ما شود!».
بعد به غبارى كه در دشت مىپيچيد، زل زد و با حالتى به رنگ تأسف ادامه داد: «نه! قضيه اين قدرها بىحساب و كتاب هم نيست؛ ما براى انتخاب يك سيب، تمام سيبهاى سبد را درهم مىريزيم و بهترينش را بر مىگزينيم، بعد چطور مىشود كه چنين سعادتى سراغ ما بيايد؟!». اين را گفت و از خاكريز فرود آمد.
و چه زيبا سيب سبز وجودش را دست سرخ شهادت، از سبد كوچك خاك برگرفت و بر سفرهى افلاك نهاد. (ما آن شقايقيم، تقى متقى، مركز فرهنگى سپاه، زمستان 75، ص 14)
راوى: محمدحسين آل اسحاق
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 9:57 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
تمناى شهادت
بسيار كم حرف و با وقار بود. هرگز با كسى جنجال و نزاع نمىكرد؛ بلكه هميشه پيرو منطق بود. هرگونه اختلافى را با دليل و برهان حل مىكرد. هرگز با صداى بلند صحبت نمىكرد و همواره در انجام مأموريتها پيشقدم و داوطلب بود؛ چنان كه مدتى قبل از شهادت، به دليل ناراحتيهاى جسمانىاى كه در اثر پروازهاى مكرر و تلاش بسيار برايش پيش آمده بود، به مدت يك سال از پرواز معاف شد. از او خواسته شد تا براى يك دورهى شش ماهه به شيراز برود؛ اما به دليل روح وظيفهشناسى و ايثارى كه داشت، تقاضا كرد به او اجازه دهند در كرمان بماند و به مأموريتها و «پرواز» ادامه دهد.
شهيد «محمد كريمى» نزديك به دو ماه قبل از شهادت نسبت به انجام وظايف دينى خود، دقت شديدى پيدا كرده بود و تقريبا هر شب، نماز شب مىخواند. بعد از نماز نيز ساعتها گريه و زارى مىكرد و با پروردگار خويش به راز و نياز مىپرداخت.
روزى هنگام گذشتن از محلهى يك شهيد، يك مرتبه گفت: «چه خوب است آدم مثل اينها بميرد!». در يكى از رؤياهايش، شهيد «محمدرضا وجدانى» را ديد كه او را مىطلبد؛ از اين بابت شادمان شد و سرانجام در يكى از مأموريتهايش به تاريخ 23 ديماه 1366 - كه جهت حمل مجروح اعزام شده بود - در اثر مه شديد و شرايط جوى بسيار بد، هلىكوپترش به كوه اصابت كرد و اين ياور حضرت امام رحمه الله - كه از سلالهى پاك پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود - به لقاء الله پيوست. مىگفت: «اگر من به شهادت رسيدم، نگران و ناراحت نشويد، بگوييد پسر امام به شهادت رسيده است».
پيكر پاك و مقدس اين شهيد بزرگوار در سعيدآباد «امامزاده ابراهيم» گلپايگان در آرامگاه خانوادگى به خاك سپرده شده است.
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 9:57 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
زيارت امام حسين(ع) و تحمل سختيها
شهيد سيد اكبر حسينى
هر چه با بىسيم با آخرين سنگر محدودهى گروهان تماس گرفتيم، كسى جواب نداد. كمكم هوا تاريك شده بود. به فرمانده گروهان برادر «محبوبى» (شهيد حسين محبوبى) گفتم: «من مىروم خبرى بياورم».
با موافقت ايشان راه افتادم. دشمن به واسطهى حساسيت منطقه، آتش زيادى مىريخت. خودم را به سنگر رساندم. بى سيم چى؛ برادر «حسينى» در حالى كه گوشى در دستش بود، از خستگى به خواب رفته بود. نوجوانى لاغراندام با روحى بلند و قلبى پاك. خصوصيات اخلاقى او زبانزد همه بود. بيدارش نكردم، آهسته گوشى را از دستش بيرون آوردم و با برادر محبوبى تماس گرفتم و گفتم: «در اين سنگر مىمانم».
بيش از دو ساعت كنار بىسيم نشستم. سر او را آرام روى زانوهايم نهادم تا راحتتر بخوابد. در عالم خواب شعرى را زمزمه مىكرد. دقت كردم، مىگفت:
حسين حسين مىگيم مىريم كربلا
گر چه بياد بر سرمان هر بلا
كلماتى را تكرار كرد كه هر چه دقت مىكردم، متوجه نشدم. بعد از چند لحظه از خواب بيدار شد و گفت: «خدا مرا ببخشد».
هيجان و حيرت ناشى از خواب را در چهرهاش به خوبى ديدم، به او گفتم: «التماس دعا، خواب ديدى خير باشد». سرش را پايين انداخت و لبخندى زد، به سنگر خود رفتم.
صبح براى سركشى به نيروها به سمت سنگر او راه افتادم. قصد داشتم درخواست كنم خواب شب گذشته را برايم تعريف كند. هنگامى كه حدود پنجاه مترى سنگر او رسيدم، در حالى كه دشمن به شدت آتش مىريخت، او را با چند نفر مشغول ساختن سنگر ديدم. گلولهى خمپارهاى در كنار آنها بر زمين اصابت كرد. به سرعت خودم را به آن جا رساندم؛ ولى سيد اكبر حسينى شهيد شده بود.
(ذوالفقار، اكبر جوانى - احمدرضا كريميان، لشكر 14 امام حسين (ع)، زمستان 75، ص 75)
راوى: بشير (حسن) دهقانى
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 9:57 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
طريق عشق و تهيه ى كفن
بیاد شهيد حميدرضا ديلمى
از سنگر حق، شيرشكاران همه رفتند... آرى! چه زيبا مىخواند، سر و قامتى كه در شب وداع شهيد «محمود نريمانى» اين كلام را سر داده بود.
در پايگاه مقاومت شهداى گمنام مسجد جامع بوديم و خواستيم براى هفتمين روز شهادت محمود، پارچهاى بنويسيم. پارچهاى تهيه كرديم و در پايگاه گذاشتيم و «حميد» هم در پايگاه مانده بود. وقتى برگشتيم، ديديم پارچهى سفيد را دور بدن خويش پيچيده است و مىگويد: «روى اين پارچه چيزى ننويسيد؛ اين كفن من است».
آه! اى برادر! مردان خدا در طريق عشق، لحظهى وصال را چه خوب مىدانند و لحظه شمارى مىكنند.
او چند روز بعد عازم ميدان گرديد و كمتر از بيست روز به دوست كوثرىاش «محمود نريمانى» پيوست.
وداع نامه
شهيد حميدرضا اسفنديارى
از عشق او به وصال، همين بس كه قبل از عمليات كربلاى چهار، وقتى در مانور نظامى از ناحيهى دست چپ مجروح شد، به هيچ عنوان حاضر به ترك صحنهى عشق بازى و شهادت نشد؛ گرچه استراحت پزشكى هم به او داده شده بود؛ چرا كه او مدتها منتظر فرا رسيدن عمليات كربلاى چهار بود؛ به طورى كه در نامهاى تحت عنوان «وداع نامه» چند روز قبل از شهادتش، به يكى از دوستان صميمى خود، وداع آخر را گفت و خبر شهيد شدن خويش را به او اعلام كرد.
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 9:57 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
غسل شهادت
بیاد شهيد مجيد حاج شفيعيها
در خط پاسگاه زيد، با برادر «نمنبات» كار شناسايى انجام مىداديم. يك روز «مجيد حاج شفيعيها» آمد و راهنماييهاى لازم را در مورد باز كردن معبر ارائه داد. او شبهاى قبل از عمليات، بعضى از نيروها را با خود به كمين مىبرد و مينها را خنثى مىكرد.
روز 2 / 12 / 62 با آقا «مجيد» و «غلامحسين نمنبات»، از خط زيد به شهرك دارخوين رفتيم. آنجا وسايلى كه مىخواستيم، برداشتيم. آقا مجيد گفت: «بچهها نيم ساعت وقت داريم برويم حمام». همگى به حمام شهرك رفتيم. چهرهى آقا مجيد خيلى فرق كرده بود. وقتى به حمام رسيديم، آقا مجيد گفت: «بچهها امشب، شب عمليات است، غسل شهادت را فراموش نكنيد». بعد به طرف خط رفتيم. آقا مجيد نزديك غروب وظايف هر كس را مشخص كرد.
نماز مغرب و عشاء را به امامت ايشان خوانديم و سپس سورهى مباركهى ياسين را با هم تلاوت كرديم. برادر مجيد از سنگر بيرون آمد و به برادر «موحد دوست»؛ (برادر حاج على موحد دوست، فرمانده تيپ دوم لشكر امام حسين (ع) كه در جادهى امالقصر به شهادت رسيد) مسؤول محور عملياتى گفت: «يك دسته از اولين گردان خط شكن بايد توى كانال آماده باشند كه اگر معبر باز نشد، من به اتفاق نيروهايم روى مينها برويم و سپس اين دسته كار ما را ادامه دهند تا خط شكسته شود».
به آن طرف خاكريز رفتيم و ايشان كه مسؤول معبر بود، شروع به باز كردن معبر كرد تا به سيم خاردار رسيديم. سيم خاردارها با مواد منفجرهى C - كه قبلا روى تخته تعبيه كرده بوديم - منهدم شد و برادران گردان پس از خنثى كردن كمين دشمن، به خط آنها زده و خط را شكستند. دشمن در اين ميدان مين، از انواع مينهاى ضد نفر، ضد خودرو و ضد تانك و بشكههاى ناپالم استفاده كرده بود. در كنار برادر مجيد، در كانال بوديم كه ايشان به من و برادر هزاردستان گفت: «شما به دنبال اين گردان برويد و اگر در راه به ميدان مين برخورد كرديد، معبر را باز كنيد». از كانالهاى دشمن عبور كرديم و به دو كانال بزرگ شش مترى رسيديم كه عراقيها براى تردد خود از روى كانال، از تخته استفاده مىكردند و داخل كانال نيز سيم خاردار و مين بود. رزمندگان اسلام از آن كانال نيز گذشتند و به پيشروى خودشان ادامه دادند.
... آن شب مجيد در ادامهى همين عمليات مفقودالاثر شد! روحش شاد!
(معبر، لشكر 14 امام حسين (ع)، تابستان 75، ص 77)
راوى: مهدى لندى
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 9:57 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
کلام آخر ، خداحافظ دنیا
بیاد شهيد قاسم ميرزا باباپور
شب عمليات والفجر هشت بود. قاسم قلم به دست مىگيرد و نامهاى براى دوستش مىنويسد. نگاه مىكنم تا ببينم او چه مىنويسد. ديدم مىنويسد: «در حالى اين نامه را مىنويسم كه دل از تمامى دنيا شسته و آماده براى پيكارى كه خداوند سرنوشت آن را معلوم مىكند، هستم. اميدى به بازگشت ندارم. گويا كسى در گوشم چنين زمزمه مىكند كه لحظههاى آخر زندگانىات فرا رسيده و خداوند خواهان آن است كه با پاره تن گشتنت، تو را از پليديها و چركين بودن گناه برهاند».
آرى، چه خوش در سحرگاه عمليات والفجر هشت، وقت نزديكى انسان با معبود، به خيل شهيدان حق پيوست.
روز وصال
بیاد شهيد محمد تقى شيرى
گويى معراجش بود؛ زيرا حال عجيبى داشت. مىگفت: «امروز تاب ماندن ندارم، خدايا! نه مىتوانم بخوابم و نه مىتوانم بيدار باشم». مىگفت: «داغ اصغر آقا (شهيد على اصغر ربيع نتاج) را نمىتوانم تحمل كنم». مىگفت: «مسلم رسولى چه زود از ميان ما رفت. اگر شهيد شدم كه هيچ، وگرنه عكسش را بزرگ مىكنم و به خانهى پدرش مىروم».
آرى، آن روز، روز وصالش بود. به من گفت: «اين دوربين عكاسى را نگه دار؛ وقتى شهيد شدم از جنازهام و مكان شهادتم عكس بينداز و دوربين را به برادرم برسان».
هنوز چند قدمى از كنار ما نگذشته بود كه بر اثر انفجار خمپاره و اصابت تركش به سرش، سرفراز و حسينى شد.
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 9:57 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
عرض ارادت به امام حسين(ع) هنگام شهادت
شهيد «محمد قضات لو» از آن طلبههاى عارف و باصفايى بود كه مىگويند كبريت احمر است. هفت ماه با او هم حجره بودم. زندگى زاهدانه و جثهاى نحيف و چهرهاى زرد داشت كه حكايت از شدت رياضتش مىكرد. غالبا غذايش را نان خشك و پنير تشكيل مىداد كه من هم از آن سهمى داشتم. بچهها به شوخى «محمد نان خشكه» صدايش مىكردند.
ازدواج كه كرد، گاهى مرا به خانهاش مىبرد و با غذاهاى باب طبع، كيفمان را حسابى كوك مىكرد. مىگفت: «اين، تلافى آن نان خشكهها!» و بعد مىخنديد.
جنگ كه شروع شد، قرار از كف دادههايى را مىمانست كه به عشق گم كردهاى خودشان را به هر درى مىزنند تا مگر پنجرهى گشودهاى بيابند!
بارها و بارها عشق و صفايش را با شيرمردان عرصهى جهاد قسمت كرد و هر بار، بىقرارتر از پيش، باز او بود و سلوك جادههاى ناهموار جهاد.
اگر اشتباه نكنم يك بار كه در جبههى «عين خوش» با هم بوديم، در مراسم عزادارى سالار شهيدان، آن چنان جانانه به سينهاش مىكوفت كه تمام سينهاش زخمى شده بود. وقتى حال و روزش را ديدم گفتم: «محمد آقا! چه كار مىكنى؟ اين جورىاش كه جايز نيست!».
- «فلانى! من مىدانم اگر امروز نروم، فردا خواهم رفت و اگر فردا نروم، پس فردا نوبتم فرا خواهد رسيد. با اين دستهاى خالى مىگويى در پيشگاه حضرت ابا عبدالله عليهالسلام چگونه و با چه رويى حاضر شوم! شايد اين سينهى مجروح من شاهد صدقى بر عشق خالصانهام به او باشد. وقتى دستها خالى است بايد رفت دنبال عشق ولايت...».
ديدم كه نه، مذهب عاشق ز مذهبها جداست... پس حق به او دادم و مجاب شدم.
دوستانى كه در روز عمليات با او بودند برايم گفتند: «موقعى كه محمد، آماج تيرهاى مستقيم دشمن قرار گرفت و بر زمين افتاد، با زحمت زياد، همان طور كه از جاى جاى بدنش خون فواره مىكشيد، يكى دوبار سرپا شد و گفت: السلام عليك يا اباعبدالله! و آنگاه با دوست خلوت كرد».
هنوز نيز من وقتى ناخودآگاه كسى را در خيابان مىبينم كه جثهاى نحيف و چهرهاى زرد دارد، به ياد او مىافتم كه گفت: «وقتى دستها خالى است...».
(ما آن شقايقيم، تقى متفى، مركز فرهنگى سپاه، زمستان 75، ص 152)
راوى: حجة الاسلام حمزهى اسفنديارى
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 9:57 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
شوق شهادت در بيابانى سوزان
بیاد شهيد امير يارمحمدى
گفتم: «امير! جبهههاى غرب را بيشتر دوست دارى يا جنوب را؟!»
گفت: «جنوب را؛ چون شهيد شدن در گرماى جنوب مثل شهيد شدن در صحراى كربلا است؛ من هم دوست دارم در بيابانى سوزان با عطش شهيد شوم».
در يكى از گرمترين روزهاى مرداد ماه در منطقهى شلمچه، پيكر غرقه به خونى ديدم كه لبهايش از عطش ترك برداشته بود؛ او كسى نبود جز «امير يارمحمدى» مسؤول گروهان كوثر از گردان حضرت زهرا عليهماالسلام كه با رفتنش بچههاى لشكر ده سيدالشهدا عليهالسلام را عزادار كرد.
(مجلهى شاهد، ش 276، ارديبهشت 77، ص 19)
نخستين شهيد گردان
بیاد شهيد سيد مصطفى خادمى
قبل از عمليات والفجر هشت، با اتوبوس از انديمشك به اهواز مىآمديم. شهيد «خادمى» نزد من آمد و به صندلى اتوبوس تكيه داد. رو به من كرد و گفت: «آقاى ميرغنى! از شما درخواستى دارم». به چهرهاش نگاه كردم. اشك در چشمانش حلقه زده بود. گونههايش به سرخى مىزد. گفتم: «سيد چيه؟»، متبسم جواب داد: «دعا كن شهيد بشم». گفتم: «مصطفى جان! انشاءالله كه صحيح و سالم برگردى». گفت: «نه، عاشق ديدار خدا هستم». گريهام گرفت و او را بوسيدم. به آرزويش رسيد. «او اولين شهيد گردان شد».
(نشريهى غريبانه، گروه فرهنگى معراج، ويژهى ياد ياران 4، اسفند 77، ص 7)
زخم فراق
بیاد شهيد محمد سفيدآبى
شب اول ماه مبارك رمضان نزديك افطار دستور آمد كه محمد (رانندهى كاميون) مهمانى را به خط برساند. بدون معطلى، ساكش را برداشت و كلمن آبى را هم همراه خود برد و سوار ماشين شد، وقتى عازم حركت شد، جلو رفتم و تقاضا كردم همراهش بروم. نگاهش نگاه تقرب و نزديكى بود. نورانيت خاصى درونش موج مىزد. در پاسخ به تقاضايم گفت: «احمد! بايد تنها بروم. مىخواهم كمى با خودم خلوت كنم». او رفت ولى هنوز ساعتى نگذشته بود كه خبر رسيد در جاده مجروح شده است. وقتى به آن جا رسيدم آن روح پاك، پر كشيده بود و زخم فراقش را بر دل من و خواهرم بر جاى گذاشت.
(نشريهى غريبانه، گروه فرهنگى معراج، ويژهى ياد ياران 4، اسفند 77، ص 6)
راوى: برادر همسر شهيد
رساندن امانت به مادر شهيد
بیاد شهيد احمد بدخشان
به او گفتم: «هر وقت شهيد شدم، تو هر هفته غروب پنج شنبه بايد به مزارم بيايى»؛ اما او مىگفت: «اگر من شهيد شدم، تو هر وقت فرصت داشتى بيا!».
آمادهى عمليات شديم. او گفت: «داخل كيفم مبلغى پول هست كه بعد از شهادتم به مادرم برسان». به شوخى گفتم: «از كجا معلوم شهيد شوى؟». چيزى نگفت و سكوت كرد.
با هم حركت كرديم. ناگهان مينى در زير پايمان منفجر شد. خودم را در بيمارستان ديدم. همه مىگفتند «احمد» حالش خوب است. پس از مدتى كه به شهر برگشتم، ديدم جلو منزلشان حجله بستهاند.
پس از بهبودى حالم، مادر شهيد مرا به خانهى خودشان دعوت كرد و فرمود: «شهيد احمد را خواب ديدم كه گفت: شما مىدانيد كيفش كه داخل آن مقدارى پول است، كجاست و بايد آن را به من بدهيد».
با خود فكر كردم و ديدم مقدار پولى كه مادر احمد مىگويد، با مقدار پولى كه در كيفش بود كاملا مطابقت دارد و پس از مدتى، يادگاريهاى احمد را به مادرش رساندم.
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 9:57 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
خدايا! مرا آدم كن
بیاد شهيدان يدالله نورعلى آهارى و شهيد قاسم طباطبائى
در طول سه سالى كه پاى «يدالله نورعلى آهارى» به جبهه باز شده بود، در هفت عمليات مختلف شركت كرد؛ اولين بار در جزاير مجنون با جبههها آشنا شد؛ در والفجر هشت، مزهى موج انفجار را چشيد؛ در كربلاى يك از ناحيهى سر مجروح شد؛ در كربلاى پنج، چشم چپ خود را از دست داد و بالأخره در بيتالمقدس دو، با سه تير «گرينوف» از ناحيهى پا مجروح شد. برادر يدالله در عمليات بدر شهيد شد و جالب اين كه با تمام اين احوال، پدر او هم يك بسيجى بود.
شخصيت يدالله محك خوبى براى مدعيان دوستى با انقلاب است، كسانى كه به هر حال بدهكار دستاوردهاى رزم يدالله، پدرش و برادر شهيد او هستند، خاطرهى شيرين او مثل شخصيتش جالب و به ياد ماندنى است:
دوستى داشتم كه نامش «سيد قاسم طباطبائى» بود. سيد آدم شوخ طبعى بود. او هميشه بعد از غذا جملهاى مىگفت كه با گفتن آن، همهى بچهها مىخنديدند. سيد با اين كه مىخواست بچهها را بخنداند؛ ولى در اصل با اين گفتهى خود مسائل بزرگترى را مطرح مىكرد. او مىگفت: «خدايا! مرا آدم كن». من در شلمچه پى به اين جملهى سيد بردم؛ يعنى زمانى كه در زير آتش شديد، سيد قاسم به سختى مجروح شد.
وقتى بالاى سرش رسيدم، از او خواستم تا با هم به عقب برگرديم؛ چرا كه هر لحظه ممكن بود دشمن از راه برسد و تير خلاص را بزند؛ اما او در جواب گفت: «يدالله يادت هست كه هميشه بعد از غذا دعا مىكردم كه خدايا! مرا آدم كن، حالا دعايم مورد اجابت قرار گرفته است».
با اين كه من در مورد خواستهى خود پافشارى مىكردم، بار ديگر از او خواستم تا براى پانسمان و مداوا به عقب برويم؛ ولى باز سيد تكرار كرد: «دعايم مستجاب شده است». او بعد از گفتن اين جمله، فقط يك كلمهى ديگر گفت و بعد شهيد شد؛ آن كلمه اين بود: «يا حسين!».
يدالله يك بسيجى نمونه است. دانشآموزى كه به قول خودش با دو بال پرواز مىكند. او مىگفت: «همانطور كه كبوتر با دو بال به پرواز در مىآيد، دانشآموزان هم بايد با دو بال مدرسه و جبهه پرواز كنند».
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 9:57 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
ستيز بىامان با مظاهر فسق و فساد
بیاد شهيد حاج محمود زاهدى
پدرم قبل از شهادت، چهل روز روزه بود و همكارانش مطلع نبودند و نمازهاى مستحبى مخصوصا نماز امام زمان (عج) را زياد مىخواند. مدتى در دانشكدهى افسرى ژاندارمرى ونك در انجمن اسلامى (كه الآن عقيدتى سياسى نام گرفته است) با او بودم. هميشه نماز شب مىخواند و در زندگى، زهد، قناعت و گذشت را پيشه كرده بود. قاطعيت اسلامى خوبى داشت. با فساد اخلاقى و ظلم مبارزه مىكرد؛ به طورى كه يك شب، نيمه شب به آسايشگاه سربازان آمد. از او سؤال شد كه در اين موقع شب كجا بودى؟ گفت: «رفته بودم با سربازانى كه در زندان بودند در مورد مشكلاتشان و علل زندانى شدنشان تحقيق كنم». زمانى كه به شهادت رسيد، حدود هشت هزار جلد كتاب نهضت سوادآموزى كه ايشان از تهران با خرج خود به كاشان آورده و در منزل گذاشته بود را به نهضت سوادآموزى كاشان تحويل داديم. (روزنامهى جمهورى اسلامى، 15 / 4 / 65، ص 11)
راوى: فرزند شهيد
احساس مسؤوليت در حفظ جان رزمندگان
از صبح زود بلند شده بود و با خداوند راز و نياز مىكرد. هر كارى كرديم كه با «احمد توکلی مشکله» به پادگان برويم، نگذاشت. با همه خداحافظى كرده بود؛ از فاميل تا دوست و آشنا. به شوخى به دوستانش گفته بود: «اگر من شهيد شدم، زرشكپلو مىدهند، بياييد و همهتان دو - سه پرس بخوريد». به هر حال آب و قرآن حاضر كرديم و او از زير قرآن رد شد و رفت.
احمد، رانندهى آمبولانس بود. 53 روز بيشتر در جبهه نبود. هميشه در رساندن بچهها به بيمارستان شتاب مىكرد. وقتى علت شتابش را مىپرسيدند، مىگفت: «مىترسم به خاطر تعلل من، عدهاى شهيد شوند». خودش هم در خاك عراق در مأووت از ناحيهى سر مجروح شد و به مقام رفيع شهادت رسيد.
(مجلهى شاهد، ش 261، بهمن 75، ص 16)
راوى: مادر شهيد
حفظ متانت و كرامت
بیاد شهيد على جاويد
از كوچكى با او بزرگ شده و روحياتش را كاملا مىدانستم. چند روز قبل از شهادتش او را در جبهه ديدم. خيلى عوض شده بود؛ با آرامى و متانت خاصى حرف مىزد و از شوخى پرهيز مىكرد... گفتم «على! مگر خبرى هست! ان شاء الله تو هم؟!».
با يك حالت مخصوصى گفت: «بعدا معلوم مىشود!».
مدتى از اين واقعه نگذشته بود كه على به شهادت رسيد و مفهوم و معناى آن حركاتش براى من روشن شد.
(كاجهاى آسمانى، سيد مهدى حسينى، فروردين 76، ص 45)
راوى: حاج حسين كاجى
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 9:57 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
گرفتن قول شفاعت
بیاد شهيد غلامرضا گلزار
«من لياقت شهادت را ندارم؛ اگر شما شهيد شديد، مرا نيز شفاعت كنيد».
اينها آخرين كلمات شهيد گرانقدر «غلامرضا گلزار» است. دوست و همسنگر وى «مجيد رحيمى» پيرامون اين شهيد بزرگوار چنين مىگويد: «من در گردان مقداد و به عنوان بى سيم چى خدمت مىكردم. به مرخصى آمده بودم كه به ما خبر رسيد دشمن، تحركاتى در منطقهى غرب كشور انجام داده است. بلافاصله ما را خواستند و قرار شده به منطقه برويم.
گردان ما در جنوب مستقر بود و من به همراه شهيد غلامرضا گلزار در تاريخ سوم مرداد ماه به انديمشك رفتيم. هنگامى كه به بقيهى نيروها رسيديم اطلاع دادند آماده شويد همين امشب به طرف اسلامآباد حركت مىكنيم.
ساعت هشت شب بود كه راه افتاديم و چون مسافت طولانى بود، دير به منطقه رسيديم و قرار شد شب بعد با دشمن درگير شويم. در سهراهى اسلامآباد، گردان را داخل شيارى نگه داشته تا بچهها استراحت كنند. در اين فاصله، شهيد گلزار كنار جاده در حوالى همان سهراهى، لحظهاى به خواب فرو رفت و سپس بيدار شد. چهرهى او پس از خواب، دگرگون بود و با بقيهى مواقع فرق داشت. او در خواب يكى از شهدا را ديده بود و جريان خوابش را براى بچهها تعريف مىكرد.
به هر حال، صحبتها تمام شد و ساعت هفت شب بود كه قرار شد حركت كنيم. از طرف فرمانده گردان آمدند و خبر دادند كه سريعا سوار شويد، دشمن خيلى جلو آمده و بايد آنها را عقب بزنيم. همگى سوار بر ماشينها شديم. آخرين بارى كه من شهيد گلزار را ديدم هنگامى بود كه براى خداحافظى پيش ما آمده بود. او به من گفت: «من لياقت شهادت را ندارم، اما اگر شما شهيد شديد مرا هم شفاعت كنيد». و همهاش از بچهها قول شفاعت مىگرفت.
ساعت حدود دو نيمه شب بود كه به منطقهى درگيرى رسيديم و شهيد گلزار به علت اين كه بى سيم چى گردان بود به همراه فرمانده گردان به نزديكترين نقطهى درگيرى رفته بود.
درگيرى، تن به تن شده بود و بچهها مردانه با منافقين مىجنگيدند. در اين حين بود كه گلولهى سيمينوف به گردن وى اصابت كرد و به شهادت رسيد.
چهرهى متبسم او همواره در ميان رزمندگان معروف بود و من در مدت ده سال آشنايىام با اين شهيد، هرگز او را با حالت عصبانيت نديده بودم؛ چهرهى او خندان و تبسم بر صورتش نقش بسته بود كه تصوير پيكر او گواه اين مطلب مىباشد.
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 9:57 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
در حال پرواز
در روزهاى اول جنگ، دست راستش را بر اثر اصابت گلولهاى از دست داده بود و در جبهه به خاك سپرد! از آن پس، بىسيمچى گردان سيدالشهدا عليهالسلام شد. آخرين بار در عمليات والفجر هشت با يك گروه ويژه به شناسايى رفت و وقتى گرفتار كمين دشمن شد، لحظات آخر از پشت بىسيم صدايش را مىشنيدم كه با شادى مىگفت: «ما هم در حال پروازيم، التماس دعا».ديگر صدايش را نشنيديم و شهيد بزرگوار «غلامرضا مقدم» به خدا رسيده بود.
(با ياران سپيده، محمد خامهيار، لشكر 17 على بن ابيطالب (ع)، تابستان 1375، ص 105)
بىتاب شهادت
بیاد شهيد ابراهيم مرآتى
آشنايى نزديك او با جبههها، تأثيرى بر روح جوانش به جا نهاد و دگرگون شد. براى مدت كوتاهى به مرخصى آمد و تصميمش را براى رفتن به جبههها و ديگر بازنگشتن استوار كرد و لذا به وداع، خداحافظى و حلاليتطلبى از همهى دوستان و خويشان پرداخت.
آشنايانش مىگفتند: «حالتى در آن چهرهى بىگناه بود كه بيننده را به تأمل و فكر وامىداشت.».
سپيد و نورانى شده بود. فكر پاكيزه و تصميم پاكش، جلوهاى از نور و روشنى به آن صورت افزوده بود. گويا يقين داشت كه ديگر بازنمىگردد.
بالاخره به سوى جبهه شتافت. مدتها در نبرد عليه كافران بعثى - صهيونيستى به سر برد. بىتاب شهادت به حملهاى دليرانه دست زد تا آن كه در پانزدهمين روز مرداد سال 61، كتاب زندگىاش بسته شد و جان پاك به آفرينندهى افلاك برد.
(شهداى روحانيت، ج 2، دفتر تبليغات اسلامى حوزهى علميهى قم، دفتر انتشارات اسلامى قم، زمستان 62، ص 218)
پيوستن به سينه سرخان عشق و شهادت
«محسن اسحاقی» براى ما فرشتهاى بود در كالبد روح انسان كه به ملكوت اعلى پيوست. او شهيدى والامقام است و خاطراتش براى ما شيرين و به يادماندنى است. گويا از لحظهى شهادت خود آگاه بود؛ به طورى كه در آخرين ديدارش به من گفت: «به من خوب نگاه كن، همين روزها است كه من هم به شهادت برسم». به او گفتم: «اين چه حرفى است؟! شما بايد باشيد تا به اسلام و انقلاب خدمت كنيد»؛ ولى او جواب داد: «من و سردار حاج بصير و سردار شهيد نوبخت، قرارى داشتيم؛ سردار نوبخت رفت، يك سال بعد هم حاج بصير رفت و حالا نوبت من است». و درست يك سال بعد از شهادت حاج بصير، شهيد اسحاقى به جمع سينه سرخان عشق و شهادت پيوست.
راوى: برادر شهيد
ادامه مطلب
















