وصف مقام شهادت

همسرم، بدان كه شهيد هميشه زنده است. از شهادتم ناراحت و غمگين نشويد چرا كه عشق من به شهادت در اين نيست كه تو را نمى‏خواهم، نه تو جاى خويش راهميشه در قلبم باز نموده ‏اى، اما بدان كه عشقى يافته ‏ام جانسوزتر و آن شهادت است. شهيد فرامرز حسينى       

*************************

 اما مادرجان، اميدوارم كه در مرگم گريه نكنى، چون فرزندت به آرزويش رسيد. مادرجان فرزندت داماد شد. آرى، روز شهادت من روز دامادى من است. تيربار عروس و سنگر حجله و نواى توپ و خمپاره نواى جشن و سرور آن است و دامادش من هستم. به دستانتان حنا بماليد، براى خشنودى من تبريك بفرستيد، درب حياط به جاى پرچم سياه، پرچم سبز نصب نماييد و از همگى شما خواهشمندم كه برايم گريه نكنيد و روحم را نيازاريد، دشمن را شاد نكنيد. شهيد عبدالحسين توكلى 
منبع/نویدشاهد    

ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 مهر 1393  ] [ 6:04 PM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

اهمیت دادن به کلاس

خصوصیات امام این بود که به کلاس درس خیلی اهمیت می دادند؛به طوری که خود ایشان همیشه سروقت حاضر می شدند.حتی یک دقیقه هم تأخیر نمی کردند.فراموش نمی کنم وقتی که درس می فرمودند ،بعضی از کسانی که در درسشان شرکت می کردند،مرتب نمی آمدند.مثلأ چهار یا پنج دقیقه دیرتر وارد جلسه درس می شدند.چون ایشان خیلی به نظم مقید بودند،یک روز در جلسه درس فرمودند:*ما باید منظم در درس حضور پیدا کنیم .چنانکه درموقع رفتن از اینجا،همه باهم بیرون می رویم؛باید موقعی هم که برای درس می آییم،همه باهم وارد جلسه درس بشویم.تأخیر بعضی از افراد باعث می شود که درس را درست نفهمند.*(منبع:کتاب سلسله موی دوست،خاطرات دوران تدریس امام به نقل ازشاگردان)


ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 مهر 1393  ] [ 6:04 PM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

نوجوانی شهیدمهدی زین الدین

یک روزگرم تابستان،بامهدی وچندتاازبچه های محل،سه تاتیم شده بودیم وفوتبال بازی می کردیم.تیم مهدی پاس دادند،اوهم فرصت خوبی برای خودش فراهم کرد؛توی همین لحظه حساس به یک باره مادرمهدی آمدروی ترسان خانه شان که داخل کوچه بودوگفت:مهدی،برای ناهارنون نداریم،برواز سرکوچه نون بگیرمادر.مهدی که توپ رانگه داشته بود،دیگرادامه نداد.توپ رابه هم تیمی اش پاس دادودویدسمت نانوایی!(منبع:کتاب یادگاران،ص2)


ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 مهر 1393  ] [ 6:04 PM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

شهيد حبيب اله گوزليان

شهيد حبيب اله گوزليان

حبيب اله در سال 1344 در استان زنجان به دنيا آمد. او بعد از اتمام تحصيلاتش در دانشگاه تهران رشته فلسفه ادامه تحصيل داد. هنگام شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران  به جبهه‌اعزام شد. بعد از مبارزات طولاني بر عليه كفر در تاريخ 4/12/1365 در عمليات كربلاي 5 در شلمچه نداي حق را لبيك گفت و به ديدار معشوق شتافت. راهش پررهرو و يادش گرامي باد.


ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 مهر 1393  ] [ 6:04 PM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

مقام شهادت

راهى است كه بايد پيمود و سفرى است كه بايد رفت؛ چه بهتر كه در حال خدمت به اسلام و ملت شريف اسلامى، شربت شهادت نوشيد و با سرافرازى، به لقاءالله رسيد. و اين، همان است كه اولياء معظم حق تعالى آرزوى آن را مى‏كردند و از خداى بزرگ، در مناجات خود طلب مى‏كردند. شهيد حميدرضا سمزقندى خراسانى 

************************

پدر و مادر عزيزم! مى‏دانم كه شما خيلى آرزوها داشتيد و يك آرزوى شما اين بود كه فرزند خودتان را در رخت دامادى ببينيد. و اما پدر و مادر عزيزم! من، عاشق شهادت هستم و به كام خود خواهم رسيد. شهيد مصطفى آزاده

************************

هر نيكى، نيكى بالاتر دارد مگر شهادت در راه خدا. شهادت، مرتبه ‏اى نيست كه همه، لايق آن باشند... تنها راه نجات اين است كه مى‏توان اميدوار بود و آن نيز شهادت است چرا كه شهيد، با ريختن اولين قطره‏ ى خونش، تمام گناهانش پاك مى‏شود. البته اين را هم بدانيم كه شهيد بايست  مراحل مقدماتى را در اين دنيا طى كند و هيچ‏كس بدون طى مراحل لازم، به اين افتخار نائل نمى‏شود... به هر حال، شايد به بركت خون شهيدان و در فضاى عطرآگين اين كربلا، رحمت خداوندى شامل حال من نيز شود. شهيد جواد حيدرى فيض آبادى     

************************

 مادرجان! بايد بدانى كه شايد فيض عظيم شهادت، نصيب اين بنده و فرزند سراپا تقصيرت شود كه من، نه تنها ترس و وحشتى ندارم از اين موضوع، بلكه با آغوش باز به استقبال شهادت مى‏روم و اميدوارم كه گناهانم را خداوند نيز به لطف و كرمش ببخشد. شهيد عليرضا نجفى‌سمنانی

       

************************

اگر تو اى مادرم در دنيا سعادت و خوشبختى مرا مى‏خواستى و آرزو داشتى من با افتخار زندگى كنم و در ذلت نباشم، بدان كه به آرزويت رسيده‏اى، چرا كه نه تنها من به سعادت و خوشبختى دنيا، بلكه به سعادت و خوشبختى دنيا و آخرت رسيده‏ام و هرگز فكر نكنيد كه از اين سرنوشت - يعنى شهادت- متأسفم؛ گمان مبريد كه رگبار مسلسل، برايم غصه آور است. چنان فكر نكنيد كه مرگ سرخ، برايم ناپسند است. نه، به خدا قسم! مرگ سرخ، هيچ امر مكروه و خلاف انتظار و تازه ‏اى را برايم پديد نمى‏آورد و هيچ چيز ناپسندى رخ نمى‏دهد و نه تنها پيش‏آمد شهادت، برايم ناگوار نيست، بلكه آن‏قدر به اين سرنوشت علاقه دارم كه شهادت، برايم دوست داشتنى و شورانگيز است. پس گريه بر كسى كه به آرزو و محبوب خود رسيده، سزاوار نيست. شهيد مجيد اردكانى 


ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 مهر 1393  ] [ 6:04 PM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

(محمد تقی اوصانلو (فرمانده گردان غواصی

در عملیات کربلای 5 به من گفتند که شما نیروهای خود را از دست داده اید و نمی توانید در این عملیات خط شکن باشید . با مسئولین صحبت کردم و گفتم، نیروهای زنجان نمی­توانند تحمل کنند که در پشت جبهه باشند. زنجان باید خط شکن باشد. در نهایت موافقت کردند و من به نیروهایی که از قبل آموزش دیده بودند با تلفن اطلاع دادم که ظرف 48 ساعت در منطقه حاضر شوند و بلافاصله در منطقه ای مشابه منطقه عملیاتی، آموزش های نهایی را در عرض یک هفته انجام دادیم.

 


ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 مهر 1393  ] [ 6:04 PM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

سردار جهانبخش کرمی - فرمانده گروهان در عملیات بدر

گردان‌های زنجان که قبلاً در لشکر 17 علی ابن ابیطالب بودند، به لشکر 31 عاشورا منتقل شدند. گردان امام سجاد به فرماندهي [شهيد] حميد احدي، گردان حر و گردان علی اصغر به صورت سازمان یافته و تعدادی از رزمندگان زنجان هم در گردان‌های پشتیبان رزم در واحدهای لشکر 31 عاشورا سازماندهی و مشغول فعالیت شدند.
گردان امام سجاد(ع) به مدت یک هفته به سد دز اعزام شد که آموزش‌های آبی - خاکی ببیند. وقتی که لشکر مأموریت گردان امام سجاد را مشخص کرد، آقا حمید احدي اعلام کرد که شب جلسه داریم و تا رده‌ی فرماندهان دسته را به این جلسه دعوت کرد. حمید نقشه را کامل توجیه و مأموریت‌ها را مشخص کرد. قبل از عملیات بارها [شهید]حمید احدی، [شهید]میرزاعلی رستمخانی، [شهید]محمدناصر ‌اشتری منطقه را توجیه کرده بودند.[شهید]منصور سودی یکی از بچه‌های خط‌شکن، قهرمان و گمنام زنجان بود که در اطلاعات لشکر فعالیت می‌کرد. خط دشمن را شناسایی و فیلم‌برداری کرده بود. هنگام توجیه، فیلم خط دشمن را نشان می‌دادند، سنگرها تک تک مشخص بود که کدام تیربار و کدام آرپی جی است، عراقی‌ها چگونه تردد می‌کنند، چه زمانی نگهبان ها را تعویض می‌کنند و ... . وقتی رمز عملیات بدر اعلام شد، گردان‌های غواص بلافاصله حرکت کرده و به خط دشمن نفوذ نمودند. خط اول دشمن در شرق دجله سقوط کرد. به محض اینکه خط سقوط کرد آقا حمید دستور حرکت داد. بچه‌های گردان امام سجاد با قایق حرکت کرده و خود را به خط دشمن رساندند.


ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 مهر 1393  ] [ 6:04 PM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

این حادثه ازاستنائات تاریخ است

هلی کوپتر دروضعیتی به پرواز درآمد که هنوز قسمتی ازتابوت بیرون بود ومردم به دسته های تابوت چسبیده بودند. هلی کوپتر ازبهشت زهرا به دانشکده افسری رفت ودرآنجا باهماهنگی آقای هاشمی رفسنجانی وحاج سیداحمد آقا، به منظریه رفت تاپیکرمطهر امام رابه جماران منتقل کنیم.ازمنظریه،تابوت راازهلی کوپتر به یک اتومبیل استیشن که پرده داشت وداخل آن پیدانبود،منتقل کردیم وبه جماران بردیم وبدن مطهر امام رامجدداً به منزل خودشان انتقال دادیم.شایداین ویژگی درتاریخ منحصربه امام خمینی باشدکه شخصیتی بااین شکوه تشیع شود وتاکنارقبر هم برود ولی مجدداًبه خانه اش بازگردد واهل بیتش یک بار دیگر ایشان رازیارت کنند.واقعاًاین حادثه ازاستثنائات تاریخ است. برای کفن جدید امام،حضرت آیت الله خامنه ای،بردیمانی متبرکی راکه متعلق به خودشان بود،سریعاًبه جماران فرستادندوامام مجدداًکفن شدندوساعت چهاربعدازظهر بایک تابوت فلزی دردار،مجدداًپیکرمطهرشان به بهشت زهرا منتقل شد.


ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 مهر 1393  ] [ 5:53 PM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

وصیتنامه غواص شهید عباس منتخبی

...اینک که قلم به دست گرفته ام تابه اولین وآخرین یادگاری خود اقدام کنم اشک شوق درچشمانم حلقه زده است.لحظات شورانگیز وروحانی است.درچهره هریک ازبرادران نور صفا وصمیمیت واخلاص نمایان است.گویی اینان به سوی مرگ نمی روند که جان فشانان درحرکت اند.مرگ نیست حیاتی است جاودانه،تولدی است ازنو وزیستنی است روحانی.هرچندکه مرا لیاقت چنین مرگی نیست ولی لبانم زمزمه می کند«اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک».جانم درتلاطم است گویی این سرزمین کربلا وعاشورا است،صدای« هل من ناصرینصرنی»حسین(ع)هنوزبه گوش ها می رسد وازوجودم ندا برمی خیزد«لبیک یاخمینی»بااین ندا فانوس خاموش قلبم بانورالهی روشنی تازه می گیرد وجانم به سوی معبود به اوج درمی آید.عباس منتخبی2/10/1365

 


ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 مهر 1393  ] [ 5:51 PM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

ش.م.ر

ایام عملیات والفجرهشت به اتفاق جهادگران فیروزکوه درمنطقه فاومستقربودیم.آن روزهاعراق خیلی شیمیایی می زد.یک روزنزدیک ظهربود،داشتیم وضومی گرفتیم که ماشین غذاآمدوبوی خورشت قرمه سبزی رادرفضای محوطه پیچاند.پیش ازاین مسئولان به مایادداده بودند،بمب شیمیایی بوی قرمه سبزی،سیر،پیازوچیزهایی ازاین قبیل دارد.درهمان حین ناگهان یکی ازرزمندگان عجولانه ازسنگربیرون دویدودرحالی که ماسک شیمیایی اش را هول هولکی به صورتش می چسباند؛دادوفریادکنان گفت:«ماسک بزنید.شیمیایی!شیمیایی!...»آن روزتا می توانستیم خندیدیم.                            منبع:کتاب هرکسی کارخودش،فرهنگ مشاغل جبهه/


ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 مهر 1393  ] [ 5:51 PM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

درحال ذکرگفتن ازدنیارفتند

امام دائمأدرحال ذکربودند.حتی دریکی از موارد وقتی به هوش آمده بودند لب های مبارکشان تکان می خورده است.وقتی دکترگوشش راجلو می برد می شنود که امام الله اکبرمی گویند.باهمان حال ذکرگفتن نیز ازدنیا رفتند.

 


ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 مهر 1393  ] [ 5:51 PM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

شهیدروحانی رمضانعلی یزدانی

نام پدر:نظرعلی-تاریخ تولد:1346-محل تولد:نایین(چوپانان)-محل تحصیل:مدرسه علمیه امام صادق_ تاریخ شهادت:4/10/1365-محل شهادت:ام الرصاص-مزارشهید:گلزارشهدای چوپانان

برگی ازشقایق:شهیدی ازشهرچوپانان دردیارکویر،که ازهمان کودکی صفاومعنویت درچهره اش آشکاربود.آری!رمضانعلی یزدانی ازوارستگی بودکه عشق وعلاقه به علوم ومعارف الهی،اوراخوشه چین علوم آل محمد(ص)کرد.اوراهی اصفهان شدوپنج سال درمدرسه علمیه امام صادق(ع)از محضر استادان آن مدرسه برخوردارگردید.قیل وقال وکتاب مدرسه رابرای رسیدن به قاف حقیقت کافی نمی دانست وچنین بودکه عازم دیارعاشقان خدا،جبهه های نورعلیه ظلمت شدتاباوجد وحال،کتاب جهاد ودفتروصال رارابازخوانی کند.این حضورسبزبه شهادتی سرخ انجامیدودرعملیات کربلای4باگلوله حرامیان صدامی درخون غلتیدوزندگیش به سعادت شهادت انجامید.

گلواژه:امام خمینی(ره):*افتخاروآفرین برشهدای حوزه وروحانیت که درهنگام نبردرشته تعلقات درس وبحث ومدرسه رابریدندودرجمع ملکوتیان شعرحضورسروده اند.منبع(کتاب کنگره شهدای طلبه وروحانی استان اصفهان)

 


ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 مهر 1393  ] [ 5:51 PM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

بابايي آماده پرواز بود

سال 61 شهيدبابايي را گذاشتيم فرمانده پايگاه هشتم شكاري اصفهان. درجه اين جواب حزب‌اللهي سرگردي بود كه او را به سرهنگ تمامي ارتقا داديم. آن وقت آخرين درجه ما، سرهنگ تمامي بود. مرحوم بابايي سرش را مي تراشيد و ريش مي گذاشت. بنا بود او اين پايگاه را اداره كند. كار سختي بود. دل همه مي‌لرزيد دل خود من هم كه اصرار داشتم، مي‌لرزيد، كه آيا مي تواند؟ اما توانست. وقتي بني‌صدر فرمانده بود، كار مشكل‌تر بود. افرادي بودند كه دل صافي نداشتند و ناسازگاري و اذيت مي كردند حرف مي‌زدند، اما كار نمي‌كردند؛ اما او توانست همانها را هم جذب كند. خودش پيش من آمد و نمونه‌اي از اين قضايا را نقل كرد. خلباني بود كه رفت در بمباران مراكز بغداد شركت كرد، بعد هم شهيد شد. او جزو همان خلبان‌هايي بود كه از اول با نظام ناسازگاري داشت. شهيد عباس بابايي با او گرم گرفت و محبت كرد حتي يك شب او را با خود به مراسم دعاي كميل برده بود؛ با اين كه نسبت به خودش ارشد هم بود. شهيد بابايي تازه سرهنگ شده بود اما او سرهنگ تمام چند ساله بود؛ سن و سابقه خدمتش هم بيشتر بود. در ميان نظامي ها اين چيزها مهم است. يك روز ارشديت تأثير دارد؛ اما او قلباً و روحاً تسليم بابايي شده بود. شهيد بابايي مي گفت ديدم در دعاي كميل شانه‌هايش از گريه مي‌لرزد و اشك مي‌ريزد. بعد رو كرد به من و گفت: عباس دعا كن من شهيد بشوم! اين را بابايي پس از شهادت آن خلبان به من گفت و گريه كرد. او الان در اعلي عليين الهي است؛ اما بنده كه سي سال قبل از او در ميدان مبارزه بودم هنوز در اين دنياي خاكي گير كرده‌ام و مانده‌ام! ما نرفتيم؛ معلوم هم نيست دستمان برسد. تأثير معنوي اينگونه است خود عباس بابايي هم همين طور بود او هم يك انسان واقعا مؤمن و پرهيزگار و صادق و صالح بود.(بيانات در ديدار مسئولان عقيدتي، سياسي نيروي انتظامي 23/10/83)


ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 مهر 1393  ] [ 5:51 PM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

رویدادهای 22 بهمن

 با تلاش برخي از دوستان بختيار و نيز نزديکان مهندس بازرگان، بنا شد جلسه‌اي با حضور بازرگان، بختيار و قره‌باغي تشکيل گردد. عباس اميرانتظام درباره اين جلسه مي‌گويد: قبل از جلسه، بختيار به من تلفن زد و گفت استعفاي خود را در جلسه تسليم خواهد کرد. ليکن بختيار در جلسه حاضر نشد و تنها استعفا نامه خود را براي جلسه فرستاد. * واحدهاي نظامي چند شهر، از جمله لشگر زرهي قزوين، به سوي تهران روانه شدند. مردم، جاده تهران ـ کرج را به منظور جلوگيري از ورود واحدهاي نظامي، مسدود کردند. * نبرد شديد مردم با نيروي گارد در خيابان‌هاي تهران شدت بيشتري پيدا کرد. * در پي درگيري‌هاي اخير، پزشکی قانوني مملو از شهدايي است که در چند روز اخير کشته و شناسايي نشده‌اند. * تسليحات ارتش، زندان اوين، ساواک سلطنت آباد، مجلسين سنا و شورا،‌ راديو و تلويزيون، نخست وزيري، ژاندارمري و شهرباني، به دست مردم تصرف شد. * نصيري، رييس ساواک، سالار جاف، قاتل مردم کردستان و سپهبد رحيمي، توسط مردم بازداشت شدند. همچنين سپهبد بدره‌اي، فرمانده نيروي زميني، محمد امين و بيگلري، جانشين فرماندگان گارد، به هلاکت رسيدند. * فرماندهان نيروهاي سه گانه ارتش با حضور در خدمت امام خميني، استعفاي خود را تقدم کردند. * با مراجعه به منزل حضرت امام، گروه‌هاي مسلح پشتيباني خود را از امام اعلام کردند. * حضرت امام به دنبال سقوط نهادهاي اصلي رژيم و عقب‌نشيني ارتش از مردم خواستند که آرامش و نظم را مجددا برقرار کنند. * رييس ستاد کل ارتش از جمله مواردي که موجب شد ارتش اعلام بي‌طرفي کند، اينها بود: رييس ستاد شهرباني به کلانتري‌ها گفته بود مقاومت نکنند؛ در حاليکه اين خلاف دستور بود. اعزام نيروهاي زبده کمکي براي افسران محاصره شده در مسلسل‌سازي به جهت تمرد آنها بي‌نتيجه ماند. سربازان به طور دسته جمعي فرار مي‌کردند و بدون اجازه به پادگان‌ها بر‌مي گشتند. نيروهاي زرهي به علت سد شدن راه آنها توسط مردم و تير خوردن سرلشکر رياحي، موفق به کار نشدند.


ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 مهر 1393  ] [ 5:51 PM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

دردودل باشهدا

سخن اول

بودید و رفتید،بودیم وماندیم فاصله ای است به وسعت شهادت دریغا که تا چشم گشودیم شمارا مهاجر یافتیم وخود را اسیر،نه جوهره وصال در خود دیدیم ونه باور!

آنچه دیدیم حصار تمنیات بود وخواهش ها وآنچه ندیدیم خاطره ای بود که در قالب ذهن ها به فراموشی سپرده می شد، برایمان حسرتی ماند که از پرواز مرغان مهاجر تا آسمان رهایی ها حکایت می کرد.دردا که بی شما بودن با ما چه ها که نکرد؟وصدها درد که نفهمیدم معنای عاشقی را...حال که ما مانده ایم،مرثیه های دلتنگی مان را بشنوید واشکهای ندامتمان را نظاره گر باشید،شاید سراب وصال خود را امیدی باشد.شهدا شما بربال کدام ملائک نشسته ای که بی امان شتابان به سوی معبد شتافتید؟شما در نماز شب هایتان با معبود چه گفتید که معبود این گونه زود پذیرفتتان؟شما رفتید مارا لیاقت رفتن نبود،عاشق کجا ودیدن کجا وعاشق نما کجا؟شنیدن کجا ودیدن کجا؟از نجوای شبانه تان معلوم بود که مهاجرید...از شوق شب حمله تان پیدا بود که شهیدید،یادتان جاوید است وحماسه تان ماندگار،هر خانه ای مزار شماست وهر دلی مزار سرخ شما. گلون کفن،ما شعر بلند شهادتتان را خواهیم سرود ودر پیشانی خورشید خواهیم نوشت.با قطره قطره خونمان وبا قطعه قطعه پیکرمان واینک با بهاری دیگر وآغازی دیگر با شماییم.

حرف آخر

یاران شتاب کنید که قافله در راه است. می گویند گناهکاران را نمی پذیرند؟!آری گناهگاران را دراین قافله راهی نیست.اما پشیمانان را می پذیرند.این قافله،قافله عشق است واین را که به سرزمینی در کرانه ی فرات می رسد راه تاریخ است وهر بامداد این بانگ از آسمان می رسد که:الرحیل.از رحمت خدا دور است که این باب شیدایی را بر مشتاقان لقای خویش ببندد.ای دل تو چه می کنی می مانی یا می روی؟

 


ادامه مطلب
[ یک شنبه 6 مهر 1393  ] [ 5:51 PM ] [ علی بیدرام ]