|
دانی که چرا مرقد ام عباس -- واقع شده اندر پس دیوار بقیع چشمش به درو دلش چه با احساس است او منتظر عزیز خود عباس است |
با تشکر از آقای منصوری بخاطر ارسال این شعر
ادامه مطلب
يا كفيل زينب
عباس زمين خورد و زمان ميلرزيد
از ترس زمين و آسمان ميلرزيد
زنهاي حرم به رو نمي آوردند
اما بدن تمامشان ميلرزيد
ادامه مطلب
من قدرتي ديگر به تن ندارم دستي دگر چون در بدن ندارم
دشمن چو بسته راه من ز هر سو به خيمه راه آمدن ندارم
افتاده ام تنها به چنگ دشمن و آن بازوي لشگر شکن ندارم
زين حال من ، عدو گرفته نيرو چون قدرتي ديگر به تن ندارم
شد پاره مشگ و ، آبها فرو ريخت به خيمه ، روي آمدن ندارم
شرمنده ام اخا ، چو پيشم آئي من قدرت بر پا شدن ندارم
زينب مگر چشم مرا ببندد در کربلا ، مادر که من ندارم
پوشيده ام لباس فخر و عزت چه غم اگر که من کفن ندارم
به مادرم ام البنين بگوئيد : ديگر غمي ازين محن ندارم
جز وصف حال عاشقان ( حسانا ) در مطلبي ميل سخن ندارم
نام شاعر:حبيب چايچيان
ادامه مطلب
ناله هاي ام البنين (ع)
|
شد مدتي ، کز تو خبر ندارم جز فکر تو ، فکري به سر ندارم |
|
نام شاعر:حبيب چايچيان |
ادامه مطلب
علـــم را بـــر زمــیــــن بگـــذارم، اما...
تـــو را دســـت خـــدا بســپارم، اما...
به چشمم تیر زد آن قوم، ای عشــق!
کـــه دســـت از دیـــدنت بردارم، اما...
***
تو احساس مرا دریاب ای رود
لبم را تر نکن از آب ای رود
تو که دستی نداری تا بیفتد
به سوی خیمهها بشتاب ای رود
***
می من! بادهٔ من! مستی من!
فدای تو تمام هستی من
دل چشم انتظار کودکان را
مبادا بشکند بی دستی من
***
دل تـو تشنه و بیتاب میرفت
به لبیک «عمو بشتاب» میرفت
تو دست رود را رد کردی آن روز
اگــر نــه آبـــروی آب مــیرفــــت
***
عطش را با نگاه آورده بودند
ولی سرشار آه آورده بودند
تـمـام کودکان تشنه آن روز
به دست تو پناه آورده بودند
***
چرا از یاد بردی نینوا را؟
نبوسیدی زمین کربلا را؟
چرا وقتی عطش بارید، باران!
رها کردی دل گنجشک ها را؟
ادامه مطلب
الآن انكسر ظهري
چشم كردند حسودان قمرم را، چه كنم؟
اين بلايي كه غم آورده سرم را، چه كنم؟
تا شكستي همه جايِ تن ِ من تير كشيد
تو بگو پشت و پناهم كمرم را چه كنم؟
نيمه ي جانِ من از داغ پسر رفت ز دست
نيمه جانيست و اين مختصرم را چه كنم؟
از خدا بي خبران تير به مشكت زده اند
عطش اصغر خونين جگرم را چه كنم؟
من چگونه بدنت را ببرم تا خيمه؟
خنده و هلهله ي دور و برم را چه كنم؟
بعدِ تو فاتحه ي چادر و معجر خوانده ست
همه رفتند و تو رفتي و حرم را چه كنم؟
ادامه مطلب
محمد سهرابی
حضرت عباس(ع)-شهادت
در جوانی غم تو پیر مناجاتم كرد
مادرت فاطمه در سجده ملاقاتم كرد
دست دادم كه كسی جز تو كرم ننماید
لیك دست كرمت قبلۀ حاجاتم كرد
تا لب تر شدۀ مشك لبم را بوسید
لب خشك تو گرفتار مكافاتم كرد
كودكان حرم شیر خدا تشنه چرا؟
عاقبت آب، زمین خوردۀ ساداتم كرد
علم و مشك من و دست، ز هم پاشیدند
دم شمشیر تو امروز چه خیراتم كرد
گریۀ دختركان گرچه دلم را میسوخت
گریۀ مشك من سوخته دل، ماتم كرد
تا كه بر پای تو افتاد دو دست قلمم
حقتعالی مَلَك مُلك سماواتم كرد
هرچه تیر است در این دشت مرا بوسیده
جذبۀ عشق تو كانون بلیّاتم كرد
ادامه مطلب
الآن انكسر ظهري
پيام درد تو اندر نوا نميگنجد
غمت ميان زمين و سما نميگنجد
چه چاره اين بدن پاره پاره ات عباس
چو جسم اكبرم اندر عبا نميگنجد
ادامه مطلب
ای بـرادر غم تـو کل تنم را لـرزاند
داغت ای یار همه هستی من را سوزاند
میزند موج فرات و همه سیراب شدند
تشنگی هـر دو لب اصغر من را خشکاند
هرکه هرجـا بِرود ردی ز پـا بگذارد
چه شده پشت سرت رد دو دستت میماند
در کنار بدنت دست گرفتـم به کمـر
خنده ی قاتلت عبـاس دلـم را رنجاند
همه جای تن تو پر شده از تیـر عدو
سر پاشیده شدت جانم و بر لب برساند
دخترم در حرمت دست به روی دستش
تا که سالم برسی بهر تو قرآن میخواند
رفتی و گشت حسین بی کس و تنها به میان
ذکر هل من به زبانش ز غریبی میراند
کس نبود تا کند آرام علی اصغر را
حرمله آخر کـار اصغر من را خواباند
ادامه مطلب
گیر مرثیه گو! شاعرا! قلم بر دست
به یاد دست قلم بر به سوی دفتر دست
بزن درون دوات این قلم به نیت غسل
مگو بدون طهارت از آن مطهر دست
ببین ظهور "ید الله فوق ایدیهم "
که حیدر است به حق دست و این به حیدر دست
بریده دست امان نامه آوران بادا
که پای دادن جان داده با برادر دست
چه غم که زخم ببارد ، احد شود تکرار
که بر نداشت دمی حیدر از پیمبر دست
دمی ز یاد گل یاس تشنه غافل نیست
که روی آب کند قاب عکس اصغر دست
یقین شرار جگرهای تشنه با او بود
که دید آب چو آتش شده ست و مجمر دست
عبث نبود لب خشک تر نکرد از آب
نخورد آب که یابد به حوض کوثر دست
نوشت : عشق ، فتوت ، ادب ، عطش ، ایثار
قلم به کف علمش بود وگشت دفتر دست
ببین به غیرت و همت ، وفا ، علمداری
که دست شد قلم از تن ولی علم در دست
چو تیر خورد به مشک آبروی دریا ریخت
که یک حرم پی یک مشک بود یک سر دست
مطیع امر ولی هر که می شود ز ادب
به روی چشم گذارد به امر رهبر دست
به جای دست نهادن به چشم خود عباس
گذاشت تیر که او را نبود دیگر دست
"چگونه سر ز خجالت بر آورم بر دوست "
نه مشک آبی دارد نه آب آور دست
علی به مهد زدش بوسه و حسین به خاک
چه نقشی اول دست و چه بردی آخر دست
اگر چه بار گناهان به دوش سنگین است
شفیعه آورد از او به روز محشر دست
بیار مشکل خود را مبین به بی دستیش
که دست او شده مشکل گشا تر از هر دست
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


