هر چه ترسیدم از آن آن به سرم می آید
مشک سوراخ شد و کیست برم می آید؟
چشم پرخون شده را طاقت دیدن نبود
خون به همراهی اشک از بصرم می اید
علقمه پر شده از شیون یک بانویی
کیست او ذکر لبش " وا پسرم " می آید ؟
سخت باشد بدهم صورت او را تشخیص
چون کبودی رخش در نظرم می آید
فاطمه آمد و دستی که ندارم خیزم
اشک خجلت فقط از چشم ترم می آید
هر چه ترسیدم از آن آن به سرم می آید
ناله ی العطش اهل حرم می آید ..!!
ادامه مطلب
(( بعد از تو آب، معني درياشدن نداشت))
گُم بود در خجالت و پيداشدن نداشت
بي بوي رويت اي مهِ يكتاي هاشمي
(( شب مانده بود و جرأتِ فرداشدن نداشت))
هر كس كه آب داد به دستان تشنگان
بي إذن تو اجازه ي سقّا شدن نداشت
در بينِ نوكرانِ به اربابمان كسي
غير از شما لياقت آقا شدن نداشت
با بودنَت ميانِ سپاهِ حسينيان
اربابِ ما تفكّر تنها شدن نداشت
كرب و بلا ، اگر كه علمداريَت نبود
در چشم زينب اين همه زيبا شدن نداشت
جانبازي و رشادت و عشقت اگر نبود
امُّ البنين ، تصوّر زهرا شدن نداشت
از علقمه رسيدي و مشكت پُرآب بود
كارَت كه كاش ختمِ به اينجا شدن نداشت
از پشتِ سر به سوي تو تيري روانه شد
زيرا كه با تو قدرتِ همپا شدن نداشت
تيري دگر زِ چلّه گذشت و به مشك خورد
مشكل گشا ! دگر گِرهَت واشدن نداشت
زهرا رسيد و باده ي تو غرقِ ياس شد
جام از دو دست فاطمه...شيداشدن نداشت؟
از روي نيزه ها سرت افتاد بر زمين
انگار روي نيزه سرِ جا شدن نداشت
ويران نشينِ شام ، همان دختر يتيم
بي ذكرِ نام تو ، رمقِ پا شدن نداشت
مي گفت عمّه حوصله ي من سرآمده
قدِّ سه ساله سابقه ي تا شدن نداشت
فهميدم از شكستن قدِّ پدر كه او
بعد از عمو تحمّل بابا شدن نداشت
پرونده ي ارادتِ اين شيعه ي (اسير)
بي لطف تو، شرايط امضاشدن نداشت
شاعر : حمید رمی
ادامه مطلب
سید رضا موید
حضرت عباس (ع)-مرثیه
بس که سوز تشنگی در کودکان افتاده است
اصغر شیرین زبانم از زبان افتاده است
کودک بی شیر را گهواره جنباندن چه سود
او نخوابد کز عطش آتش به جان افتاده است
بس که گردانَد زبان خشک را دور دهن
بر لب خشکیده اش داغی گران افتاده است
از کنار خیمه ها آید صدای آب آب
مشک خشک خالی از آب در میان افتاده است
از زبان ما نمی افتد عموجان نام تو
گرچه طفلان را، زبان هم از توان افتاده است
کن ثوابی با شتابی جرعه ی آبی بیار
ای ز نامت لرزه برجان یلان افتاده است
ادامه مطلب
يا كفيل زينب(س)
ای که نور ِ تو شده پوشش روی سر من
کاش میشد که شود خرج سرت معجر من
به حسین عاقبتِ کار برادر گفتی
گِله دارم که نگفتی به من، خواهر من
ادامه مطلب
عباس احمدی
حضرت عباس(ع)-شهادت
غم از دیار غم زده عزم سفر نداشت
شد آسمان یتیم که دیگر قمر نداشت
این سو درون خیمه ی سیراب از عطش
خواهر ز حال و روز برادر خبر نداشت
عباس اگر چه دست کشید از دو دست خویش
از یاری حسین علی دست بر نداشت
زینب چه گونه باز شناسد برادران
این یک که دست در بدن و آن که سر نداشت
درد و غمش تمامی از این بود که چرا
یک جان برای هدیه به او بیشتر نداشت
او هم چو کودکان حرم تشنه بود، آه
اما دلش نیامد و یک جرعه بر نداشت
او رفت و مادرش پس از آن روز، خویش را
امّ البنین نخواند که دیگر پسر نداشت
ادامه مطلب
ابالفضلم چرا اینگونه هستی
علمدارم چرا از پا نشستی
شکایت دارم از تو ای برادر
چرا پشت برادر را شکستی
درون علقمه مهتاب گشتی
میان معرکه بی تاب گشتی
زمانی که به مشکت تیر غم خورد
همان دم از خجالت آب گشتی
ز جا برخیز عبّاس علمدار
برادر جان علم را باز بردار
برای دل خوشیّم ای ابالفضل
صدایم کن برای آخرین بار
تو بیعت با خدا کردی و رفتی
تو زهرا را صدا کردی و رفتی
امید خیمه هایم ، باوفایم
مرا تنها رها کردی و رفتی
تو را باید همین جا جا گذارم
و باید بر دل خود پا گذارم
تو را باید همین جا غرق در خون
کنار علقمه تنها گذارم
شاعر : وحید محمدی
ادامه مطلب
علی انسانی
حضرت عباس(ع)-شهادت
ای علمدار سپه، کو عَلمَت
علم و دست ز پیکر قلمت
داغت ای ماه هلالم کرده ست
الف قدّ تو دالم کرده ست
تو به خون خفته کنون در بر من
داده پیغام چنین دختر من
گر نشد آب میسّر گردد
گو عمو خود به حرم برگردد
حال خواهم به حرم برگردم
گر به آن طفل برابر گردم
خود بگو من چه بگویم به جواب
گر ببیند نه عمو هست نه آب
ادامه مطلب
محسن عرب خالقی
حضرت عباس(ع)-شهادت
من و اشک و علمداری که دیگر بر نمی خیزد
چه باید کرد با یاری که دیگر بر نمی خیزد
مریزید آب های بی حیا در این سرازیری
ز مشک آبرو داری که دیگر بر نمی خیزد
بیا و زخم های کهنه و نو را تماشا کن
کدامین زخم شد کاری که دیگر بر نمی خیزد
عمویی خواب رفت، از خواب افتادند چشمانی
مگو حرفی ز بیداری که دیگر بر نمی خیزد
خبر آمد تمام چشم ها باران شد و بارید
ببار ای گریه ی جاری که دیگر بر نمی خیزد
نگاه تشنه ی طفلی کنار خیمه می پرسد
میان گریه و زاری که دیگر بر نمی خیزد
کنار خیمه تا ده تا شمردی بارها اما
عزیزم از چه بشماری که دیگر بر نمی خیزد
ادامه مطلب
محمد سهرابی
حضرت عباس(ع)-شهادت
کعبه عشق نگر دور و برش دعوا شد
استلامش چه شلوغ است سرش دعوا شد
گوئیا مملکت وی به نگاهش بسته
در قشون بر سر چشمان ترش دعوا شد
آسمان را همه خواهند به منزل ببرند
بی سبب نیست که روی قمرش دعوا شد
قبر خورشید ندیدند که سوزانندش
چون پدر نیست به نعش پسرش دعوا شد
بر سر نیزه نشد بند... ولی علت چیست؟
علت این است بهم ریخت، سرش دعوا شد
ادامه مطلب
سید حبیب نظاری
حضرت عباس(ع)-مناجات و شهادت
من و یک درد، یک اندوه رایج
و بیم روز اعلام نتایج
بدون دستهای مهربانت
چه خواهم کرد، یا بابالحوائج؟
***
رها مانده است بر شنها چه دستی!
جدا از پیکر سقا، چه دستی!
عموی ماه! بعد از دستهایت
بگیرد دست بابا را چه دستی؟
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


