زلف خوش بوی تو بر هم چقَدَر پیچیده

چشم و ابروی تو بر هم به نظر پیچیده

بر سرت شانه زدی یا که عمودت زده اند

سر تو پهن شده شانه به سر پیچیده

نفست پیچیده ، برگ و برت پیچیده

نکند از بدنت عضو دِگر پیچیده

ادبت کشت مرا باش سر جای خودت

کمی آرام شو ای دلبر سر پیچیده

دست تو قطع شدو باز به دور علم است

خیره خیره به یدت چشم قمر پیچیده

از سرت تا کف پایت تمامت تیر است

یکی از این همه تیر تا تهِ پر پیچیده

چقَدَر دور و برت بوی گل یاس دهد

نکند بازوی تو به میخ در پیچیده ؟

قد تو در نظرم مثل قد قاسم شد

غم اکبر ، غم تو ، زخم جگر پیچیده

بچه ها فکر کنم کار عمو یکسره شد

بین طفلان من این گونه خبر پیچیده

تو که پاشیده شدی وضع حرم معلوم است

کار و بار خواهرم وقت سفر پیچیده

 شاعر: عليرضا عنصري


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 خرداد 1396  | 12:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

با قدي مثل كوه از سر زين

قمر از عرش خورد روي زمين

تير در چشم و دست هم كه نبود

چه كشيد، آه ،آن غريب ترين

**************

او زمين خورده و كسي از ترس

يك قدم سوي او نمي آمد

تا كه آن مردك جسور لعين

به سرش با عمود آهن زد

**************

حمله ي گرگ ها شروع شده بود

هر كه يك تكه از قمر مي برد

بخت بد هرچه نيزه مي آمد

به شكاف عميق سر مي خورد

**************

هر كه شمشير داشت با شمشير

هر كه هم نيزه داشت  بد مي زد

وآنكه نيزه نداشت يا شمشير

چكمه پوشيده با لگد مي زد

**************

زير آماج ضربه ها سقا

فكر لب هاي خشك طفلان بود

زخم بسيار ديده بود اما

او براي رقيه"س" گريان بود

**************

شاه عالم چو ديد اوضاع را

بر سر او دوان دوان آمد

سوي نهر از خيام با عجله

با شتاب و نفس زنان آمد

**************

شاه با گريه اينچنين مي گفت:

خيمه ها منتظر به راه تو اند

كودكان آب هم نمي خواهند

همگي تشنه ي نگاه تو اند

**************

خيز و بنگر ميان گريه ي من

خنده هاي پليد لشگر را

اي علمدار من، بگو تو به من

جه دهم من جواب اصغر"ع" را

**************

خواستم تو را به خيمه برم

پيكرت ريخت در برابر من...

كاش اصلا تكان نمي دادم

نامرتب شدي برادر من...

**************

بس كه شمشير خورده بر بدنت

شده اي مثل يك گل پرپر

اختلافي نمانده اي سقا

بين قد تو و علي اصغر"ع"...

  شاعر: محمد هاشم مصطفوي


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 خرداد 1396  | 12:24 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عباس (ع) - غزل

من ماندم و خدا و دلي تر برادرم!

با دشتی از شقایق پرپر برادرم!

تو رفته ای و من شده ام مثل یک یتیم

خاکم نموده داغ تو بر سر برادرم!

كي مي شدند خیل شغالان تو را حريف

اي با یکی سپاه برابر برادرم!

اي خون سرخ فرق پدر در سقيفه آه

اي پهلوي شكسته ی مادر برادرم!

ديگر حرم، حريم ندارد نگاه كن

اي پاسبان حرمت خواهر برادرم!

ديگر كسي دوباره نمي خواهد از تو آب

برگرد و اشك شوق بياور برادرم!

دل تشنه ی نگاه تو هستند كودكان

درخواست ها شده ست مكرّر برادرم!

رفتي، برو برو که در آن سوی زندگی

چشم انتظار توست پيمبر برادرم!

با روي سرخ، نوبت ديدار مي رسد

اين گونه كرده اند مقدّر برادرم!

سر روي سينه ات بگذارم دلم خوش ست

تا هست روي پيكر من، سر برادرم!

 

شاعر: امیر سیاهپوش


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396  | 1:34 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عباس (ع) - دوبیتی - رباعی

وقتی که نگاه آسمان مستت بود

هم چشم زمین اسیر و پا بستت بود

از خیزش گرم موج‌ها، می‌شد دید

لب‌های فرات تشنه‌ی دستت بود!

 

شاعر: سیدعلی اصغر موسوی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396  | 1:34 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عباس (ع) - غزل

آهسته آمد به بالا، دستی که دریاترین بود

تصویر نابی که دیدند، مردم ز دریا، همین بود

چرخاند و خالی شد از آب، جایی که باید بنوشد

سهم ابوفاضل از عشق، جای تعجّب، یقین بود

گفتم که در مدّ دریا، تصویر ماهی نشسته ست

ماهی که آن شب نگاهش، غمگین و سرد و حزین بود

گفتم که تصویر او را، دریا به دریا کشیدند

گفتم که تقدیر او را، شمشیرها در کمین بود

عشق ست و گاهی تغیّر، باید که از خود جدا شد

دیدی که بی دست افتاد! مردی که عاشق ترین بود

 

شاعر: سیدعلی اصغر موسوی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396  | 1:33 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عباس (ع) - غزل

ساعت ظهرست و بخت سرخ، مسلّم

دل نگرانند شاهدان دو عالم

گوش به فرمان عشق، خامُش و آرام

ایستاده مرد، استوار و مصمُم

مرد چه مردی! که فکر می کند انگار

فرصت سر باختن شده ست فراهم

گرد رشيد دلير رفت به ميدان

محو تماشاي اوست عالم و آدم

گرد رشيد دلير رفت به ميدان

هیمنه اش را نمي كنيد مجسّم؟

قامت او سبز، مثل نيمه ی شعبان

حنجره اش سرخ مثل ثلث محرّم

کیست نداند که اوست ماه بنی عشق

کیست نداند نشان صاحب پرچم

رستم حیدر تبار فاضل عالم

حضرت عبّاس، شير خط مقدّم

 

شاعر: امیر سیاهپوش


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396  | 1:33 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عباس (ع) - مثنوی

آسمان چرخید و چرخید، آسمان چرخید و مشک

آسمان لرزید و لرزید، آسمان لرزید و اشک

دست با فوّاره‌ی خون، هم نفس شد با زمین

بازو امّا، مثل باران، چکّه چکّه روی زین

خاک تشنه، جرعه جرعه تشنه تر از مشک شد

آسمان هم رفته رفته، قطره قطره اشک شد

آه ای عشق! ای همه خون ریز، این دست من ست

دستِ دست افشان ترین عاشق، به گاه رفتن ست

این که می‌بینی به مسلخ، همچو بسمل شوقناک

نبض افلاک ست جاری، گشته در آغوش خاک

فاش می‌گویم که وقتی رفت دستم سوی آب

شد فراموشم، تعهّد نامه ام با بوتراب

عهد کرده بودم از جایی که رسم ساقی است

تشنه مانم، تشنه تا جان در نگاهم باقی است

لحظه ای دستم برای امتحان آب رفت

همچو مروارید، در اندیشه‌ی مهتاب رفت

یاد خورشید حقیقت، جان من از تاب برد

لحظه ای چشم مرا، اسرار حق در خواب برد

روی نِی می‌دیدمش، تابنده تر از آفتاب

ناگهان دستم خنک شد از نسیم سرد آب!

قهر عشق ست این خدایا، یا قبولم کرده ای؟!

کین چنین بزم بلا، در مسلخم گسترده ای!

خوش ببین ای چشم خون بنیاد، ای تمثیل عشق!

بازکرده واپسین آغوش را،‌ هابیل عشق

آسمان چرخید و سر چرخید و آب مشک ریخت

آسمان لرزید و دل لرزید و در خون، اشک ریخت

یک نفر از دور آمد، بغض خود یک آن شکست

شانه در شانه، کنار آسمان از پا نشست

 

شاعر: سیدعلی اصغر موسوی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396  | 1:33 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

برسر نعش گل ام البنین  غوغا شد

همه گفتند:حسین بن علی تنها شد

تاکه حیرت زده دردشت دودستت دیدم

گفتم ازیوسف من یک اثری پیدا شد

صوت ادرکنی تو گم شده در هلهله ها

این چه شوریست که درلشگریان برپاشد

تا که دیدم بدنت را کمرم درد گرفت

خیزازجا و ببین پشت حسینت تا شد

از بلندای قدت جای دو لب باقی نیست

این همه تیر کجای بدن تو جا شد

با چه بغضی زده این ضربه خدا می داند

که ز فرق سر تو تا به ابرو واشد

صورت تو اثر از چادر خاکی دارد

گوئیا سجده تو بر قدم زهرا شد

گوئیا لشگری از پیکر تو رد شده اند

زیر پا خطبه ترویه تو امضا شد

بین یک دشت تنت ریخته صاحب علمم

صحنه قتلگهت علقمه نه دریا شد


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396  | 1:32 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شعر مرثیه حضرت ابوالفضل العباس (ع) _ سعید خرازی

گر نخیزی تو زجا ، کار حسین سخت تر است

نگران حرمم ، آبرویم در خطر است

قامت خم شده را هر که ببیند گوید

بی علمدار شده ، دست حسین بر کمر است

داغ اکبر رمق از زانوی من برد ولی

بی برادر شدن از داغ پسر سخت تر است

دست از جنگ کشیدند و به من می خندند

تو که باشی به برم باز دلم گرم تر است

نیزه زار آمده ام یا تو پُر از نیزه شدی

چو ملائک بدنت پُر شده از بال و پر است

پیش من با سر منشق شده تعظیم نکن

که خدا هم ز وفاداری تو با خبر است

علقمه پر شده از عطر گل یاس ، بگو

مادرم بوده کنارت که حسین بی خبر است

به تو از فاصله ی یک قدمی تیر زدند

قد و بالای رَسا هم باعث دردسر است

اصغر از هلهله کردن بدنش می لرزد

گر بداند که تو هستی کمی آرام تر است

تیر باران که شدی یاد حسن افتادم

دستت افتاده ز تن ، فرق تو شق القمر است

وعده ی ما به نوک نیزه به هر شهر و دیار

که دنبال سرت خواهرمان رهسپر است


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396  | 1:32 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب تاسوعا – محمد ناصری

 

بعد از اذان ظهر زمين پر غبار شد

چشمان خيس علقمه تاريك و تار شد

 

وقتي عمود بوسه به پيشاني تو زد

قلبم شكست ، چشم قشنگت خمار شد

 

دستت كه قطع شد همگي جنگجو شدند

فرياد ميزدند ، چه شيري شكار شد

 

تو روي خاك بودي و دور و بر حسين

تا چشم كار كرد پر از نيزه دار شد

 

آن كودكي كه جاش روي شانه ي تو بود

پايش به روي خاك پر از نيش خار شد

 

عباس ! خوب شد نديدي بدون تو

ناموس اهلبيت به صحرا چكار شد

 

آه اي ركاب حضرت زينب بدون تو

يك كاروان به ناقه ي عريان سوار شد

 

شمشير سيدالشهدا تا شكستنت

از داغ تو خميده قد ذوالفقار شد

 

دستت هنوز دور علم بود روي خاك

اين خاطره براي ابد ماندگار شد

 

محمد ناصري


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396  | 1:32 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 88 ::         40   41   42   43   44   45   46   47   48   49   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید