اشعار شب تاسوعا – محمد ناصری
اي پهلوان من نخواب عدو شير ميشود
اين مرد دل شكسته از غم تو پير ميشود
اي قطره هاي خون تو نمك كربلاي من
ميبينم اين زمين چگونه نمك گير ميشود
پيداست از نگاه زجر كه اي تكيه حرم
كابوس دخترم بدون تو تعبير ميشود
تو فكر رفتني و بعد تو هل من معين من
با سنگها و چوب و هلهله تفسير ميشود
تو فكر رفتني و بعد تو من نيز ميروم
اين دستهاي زينب است كه زنجير ميشود
عباس چشم دشمنان همه دنبال خيمه هاست
برخيز غيرت خدا به خدا دير ميشود
محمد ناصري
ادامه مطلب
اشعار شب تاسوعا – محمد رضا ناصری
دریای خروشان دل طوفانی توست
دریا خجل از دیده بارانی توست
مشکت شده پاره و دل تیغ هنوز
در حسرت یک بوسه زپیشانی توست
**
هر لحظه و پیوسته تو را می خوانند
لب بسته و دل خسته تو را می خوانند
لب تشنه به را ه تو نشستند عباس
طفلان زبان بسته تو را می خوانند
**
مرهم به نگاه دردمند آمده بود
بر سینه دشمنان گزند آمده بود
از هیبت چشمان خمارت عباس
آن روز نفس به سینه بند آمده بود
**
بر قله ی عشق پرچم افراخته بود
تا شط فرات یک تنه تاخته بود
دستش که بنوشید کمی آب فرات
آن را ز حیا از قلم انداخته بود
**
ای آب میان شعله آبم کردی
خاکستر خجلت وخرابم کردی
آخر ز چه روی پاگذارم به حرم
شرمنده ی طفلک ربابم کردی
محمد رضا ناصری
ادامه مطلب
اشعار شب تاسوعا – حسین علاالدین
رخصت بده از داغ شقایق بنویسم
از بغض گلوگیر دقایق بنویسم
میخواهم از آن ساقی عاشق بنویسم
نم نم به خروش آیم و هق هق بنویسم
دل خون شد و از معرکه دلدار نیامد
"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد"
در هر قدمت هر نفست جلوه ی ذات است
وصف تو فراتر ز شعور کلمات است
در حسرت لبهای تو لبهای فرات است
عالم همه از این همه ایثار تو مات است
از علقمه با دیده ی خونبار نیامد
"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد"
سقا تویی و اهل حرم چشم به راهت
دل ها همه مست رجز گاه به گاهت
هر چند تو بودی و عطش بود و جراحت
دلواپس طفلان حرم بود نگاهت
سقای ادب جلوه ی ایثار نیامد
"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد"
افتاد نگاه تو به مهتاب دلش ریخت
وقتی به دل آب زدی آب دلش ریخت
فرق تو شکوفا شد و ارباب دلش ریخت
با سجده ی خونین تو محراب دلش ریخت
صد حیف که آن یار وفادار نیامد
"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد"
انگار که در علقمه غوغا شده آری
خونبار ترین واقعه بر پا شده آری
در بزم جنون نوبت سقا شده آری
دیگر پسر فاطمه تنها شده آری
این قافله را قافله سالار نیامد
"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد"
ای علقمه از عطر تو لبریز، برادر
ای قصه دست تو غم انگیز، برادر
بعد از تو بهارم شده پاییز، برادر
برخیز! حسین آمده برخیز! برادر
عباس ترین حیدر کرار نیامد
"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد"
حسین علاء الدین
ادامه مطلب
اشعار شب تاسوعا – علی اصغر ذاکری
بعد از تو...
چقدر خواستنی نیست جان ِ بعد از تو
بمانم و چه کنم در جهان بعد از تو
اگر چه کـوهم اما همیشه می ترسم
به هم بریزم با یک تکان بعد از تو
چقدر خوب عزیزم! که رفتنی هستم
وگرنه وای به من در زمان بعد از تو
به خون تک تک رگ هام تشنه اند عزیز
تمام اینهمه نامهربان بعد از تو
تو نیستی و دقایق گدازه باران است
و مانده ام من و آتشفشان بعد از تو
زمین که از غم پشتش خمید جا دارد
همیشه گریه کند آسمان بعد از تو
فقط دعام بکن کم نیاورم ای عشق
چه سخت می گذرد امتحان بعد از تو
علی اصغر ذاکری
ادامه مطلب
اشعار شب تاسوعا – علی اکبر لطیفیان
به نام آب ، به نام فرات نام شما
من آفريده شدم كه كنم سلام شما
نوشتهاند به روي جبين ما دو نفر
شما غلام حسين و منم غلام شما
خوشا به حال پرو بال اين كبوترها
گهي به بام حسين و گهي به بام شما
تو آن هميشه امامي و ما همان مأموم
به قامتي كه گرفتيم با قيام شما
تو ماه بودي و نزديك آبها كه شدي
تمام علقمه پا شد به احترام شما
هزار باده ، هزاران پياله مي روئيد
همينكه تير رسيد و شكست جام شما
همينكه نالهي ادراك اخايتان پيچيد
شكست قامت طوبائي امام شما
مسير علقمه را بوي انكسار گرفت
چه حس بي رمقي بود در كلام شما
به حال و روز بلنداي تو چه آوردند
تمام علقمه پر گشته از تمامِ شما
علی اکبر لطیفیان
ادامه مطلب
اشعار شب تاسوعا – حسن لطفی
ای بزرگ قبیله ی دریا
مرد شب های روشن صحرا
قصه ی خواب کودکان حسین
ذکر نجمه، رباب با لیلا
میرسد از کنار گهواره
لای لای عمو عمو سقا
وقت رفتن برای آب انگار
میرود طور، حضرت موسی
تا که می آید از شریعه ببین
باز هم میشود سرش دعوا
همه ی کودکان به دورش جمع
بوی اسفند میکند غوغا
به پناهش همه پناهنده
همه حتی امام عاشورا
شرف تامّ و تمام شرف
کیست این شرزه شیر شاه نجف
خویش را قبله گاه عالم کرد
زره اش را به سینه محکم کرد
شه پری جای پر به خوودش زد
پری از جبرئیل را کم کرد
آسمانی فرشته بوسه زدش
تا به دستش عقیق خاتم کرد
با دو دستش علی اصغر را
بین گهواره اش معمّم کرد
پیش زینب رسید و رخصت خواست
سر به زیر ایستاده سر خم کرد
چادرش را کشید بر چشمش
نخی از آن کشید و پرچم کرد
خواست طوفان کند به هم ریزد
ابرویش را دوباره درهم کرد
برقی از نعل مرکبش برخاست
همه ی دشت را جهنم کرد
لرزه انداخته به عزرائیل
آسمان گرم شد زمین دم کرد
به رجز گفت نام زهرا را
زد گره دستمال مولا را
از میان غبار می آید
کوهی از اقتدار می آید
از سر و وضع دشمنان پیداست
مردی از کارزار می آید
میمینه میسره همه چشم است
چقدَر با وقار می آید
چشم ها خیره و دهان ها باز
مثل یک آبشار می آید
تیغ نه یک نگاه تو کافی ست
تا که وقت شکار می آید
دلِ تیغت گرفت بین غلاف
ذوالفقارت به کار می اید
بانگ تکبیر میرسد به حرم
نعره ی الفرار می آید
دختری مژده داد: عمو آمد
گفته بودم بهار می آید
آسمان زیر چکمه های عموست
این صدا این صدای پای عموست
نیتی کرد و مشک را برداشت
جگری پاره آب آور داشت
میرود علقمه وَ میسوزد
به لبش روضه های مادر داشت
روضه هایی که مجتبی میگفت
حرف هایی که روز آخر داشت:
کوچه ای بود کوچه ای سنگی
کوچه ای که دو تا کبوتر داشت
دست صیاد راه آن را بست
کینه ی بدر و بغض خیبر داشت
مادری روی خاک ها افتاد
پیش طفلی که دست بر سر داشت
پای چشمش نشان دستی بود
خون تازه به روی معجر داشت
غم گل های پرپر او را کُشت
عاقبت داغ مادر او را کُشت
...دستش افتاده سر دوتا شده است
با امیر حرم چه ها شده است
تیر آنقدَر خورده بر بدنش
چقدَر مثل نخل ها شده است
بر سرش آمده برادر وای
کمرش را گرفته تا شده است
تیری از دست حرمله بدجور
بین چشم دریده جا شده است
قامتش آب رفته اما نه
عضوهایی از او جدا شده است
زره اش تکه تکه غارت رفت
بدنی مانده نخ نما شده است
حرم از سیل خنده ها فهمید
دختری دست بر دعا شده است
زود از گوش دختران حرم
هر دوتا گوشواره وا شده است
کار زینب شروع شد دیگر
خشک شد شیر مادر اصغر
حسن لطفی
ادامه مطلب
اشعار شب تاسوعا – علیرضا لک
مثل دریا شده است و تر شده است
آسمان بود و باز تر شده است
پیش رویش هزار چشمه عطش
پشت سر آب نوحه گر شده است
بعد معراج دست ها؛ حالا
هر عمودی چه با جگر شده است
ای برادر برادرت دریاب
موقع رفتنم دگر شده است
او که از خیر دیدنش نگذشت
تیری اما به چشم شر شده است
چیزی از او نمانده است ولی
از همه هر که هست سر شده است
دختری هم به معجرش میگفت
حتم دارم که یک خبر شده است
عطر نیلی آسمان برداشت
دستهایی که بال و پر شده است
علیرضا لک
ادامه مطلب
اشعار شب تاسوعا
رفتی و رفت پشت و پناه کبوتران
خیره شده به رفتن تو چشم آسمان
رفتی و خواهرانه کسی داشت میگریست
دیگر نداشت روی سرش خیمه سایبان
اصغر زبان نداشت که همراه با حرم
با اشک و ناله هاش بگوید: عمو بمان
رفتی و مشک ها به عزایت نشسته اند
بعد از تو آب ها همه بودند روضه خوان
بعد از تو بود غارت خیمه شروع شد
بعد از تو بود قصه ی لب ها و خیزران…
ادامه مطلب
اشعار شب تاسوعا – داود رحیمی
نصیحت
ذات این قوم شرور است حواست باشد
کارشان کشتن نور است حواست باشد
زین همه حُسن و ملاحت لَجِشان می گیرد
چشم این طایفه شور است حواست باشد
بی نقاب و سپرت حمله نکن، این لشکر
رسمشان حمله ز دور است حواست باشد
تیرها و قمه ها نیزه و خنجرهاشان
همه در علقمه جور است حواست باشد
نگرانم نکند سوی تو باشد نوکش!
آخر این تیر قطور است حواست باشد
یا که این تیر به مشکت نخورد! مشک امروز
قیمتی تر ز بلور است حواست باشد
آب باید برسد تا به حرم هر طور است
و به هر زحمت و زور است حواست باشد
داود رحیمی
ادامه مطلب
اشعار شب تاسوعا – داوود رحیمی
زیبا و با صفا شده ای احتیاط کن
مثل فرشته ها شده ای احتیاط کن
اوجی گرفته ای و به طوبی رسیده ای
هم قدِّ مرتضی شده ای احتیاط کن
مهتاب روی شانه ی تو آب زیر پات
یک دست تا خدا شده ای احتیاط کن
یک "ان یکاد" نذر خودت کن برادرم
خیلی گرانبها شده ای احتیاط کن
یک لشکر آمده که بگیرد تو را ز من
از بس که دلربا شده ای! احتیاط کن
دستت که قطع شد همشان جنگ جو شدند
حالا جداجدا شده ای احتیاط کن
ای وای حرمله سر زانو نشسته است
مقصود تیرها شده ای احتیاط کن
آهسته جابه جا شو و کم دست و پا بزن
دیبای نخ نما شده ای احتیاط کن
احساس می کنم پیِ طفلی ز روی نی
خیره به انتها شده ای احتیاط کن
ترسم بیفتی آخر عزیزم تکان نخور
بد روی نیزه جا شده ای احتیاط کن
داود رحیمی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


