شد محشر کبری و حسین یار ندارد
ای شیر بخون خفته یل قافله برخیز

سر از تن یاران حسین چون که جدا شد
بر پا شده از آتش و خون ولوله برخیز

اکبر به زمین است ز بیداد ستمکار
اصغر شده پرپر ز شر حرمله برخیز

زینب نگران در پی سیمای حسین است
دشمن ز سر شور کند هلهله برخیز

چشمان سکینه شده گریان که عمو جان
بنگر که رقیه ز تو دارد گله برخیز

عباس علی شیر علمدار کجایی
آیین وفا را همه سرسلسله برخیز


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 21 خرداد 1396  | 12:02 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شعر مرثیه حضرت سقا (ع)

 

                                 نوای العطش کودکان کبابم کرد

                                 نگاه منتظر خیمه ها خرابم کرد

                                 قد رشید مرا قبر کوچکی جا داد

                                 مرا خجالت اشک رباب آبم کرد


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 21 خرداد 1396  | 12:02 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شعر مدح اهل بیت (ع)

ملک سرمست جام اهل بیت است

فلک در زیر پای اهل بیت است

خدا بر بام خلقت یک علم زد

و آن پرچم به نام اهل بیت است

امین وحی با کل ملائک

کبوترهای بام اهل بیت است

میان چارده نور الهی

حسن بدر تمام اهل بیت است

ابالفضل دلاور، عبد صالح

نگهبان خیام اهل بیت است


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 21 خرداد 1396  | 12:02 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

نفس خسته عیسی فقط عباس است
ذکر جادویی موسی فقط عباس است
سر در قلعه یوسف ز طلا بنوشتند
همه دیوانه و لیــلا فقط عباس است
از دو دست کرمش حاتمیان میگویند
ما گداییم که آقا فقط عباس است
عرشیان لحظه به لحظه به علی میگفتند
مرهـم سیــنه زهرا فقط عباس است
وسط صحبت خود اهل جنان دم زده اند
همگی ساحل و دریا فقط عباس است
رجز عمه سادات میان دشمن :
ما همه تشنه و ســقا فقط عباس است
شاعر امیرفرخنده


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 21 خرداد 1396  | 12:01 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

خدا كُنَد كه كسي تير اينچنين نَخورَد

بدونِ دست به يك لشگر ِ لعين نَخورَد

سه شعبه تا كه رها شد نشستم و گفتم

خدا كند كه به آن چشم ِ نازنين نَخورَد

بدونِ دستْ كسي كه تَنَش پُر از تير است

خدا كند ز بلندي فقط زمين نَخورَد

كنار ِ پيكرت افتاده استخوانِ سرت

خدا كند كه كسي گُرز ِ آهنين نَخورَد

به رويِ دست زدم تا كه دادمت از دست

بدونِ تو كه كسي آب بعد از اين نَخورَد

 

 

 

شاعر : رضا قربانی


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 21 خرداد 1396  | 12:01 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شعر شب تاسوعا ( مربع ترکیب )

پس از تو ...

به یاد ساقی و مشک و علم امشب پریشانم
میان کف العباس و حرم امشب پریشانم
شبیه بیت های محتشم امشب پریشانم
مرا دریاب تشنه آمدم ... امشب پریشانم

تویی در علقمه تا روز محشر ساقی دل ها
« ألا یا أیها الساقی أدر کأسا و ناولها »

علمدار غریب کربلا جانم فدای تو
چه بی اندازه جان سوز است یاد ماجرای تو
میان روضه ات هر بار می میرم برای تو
برای چشم خونینت برای دست های تو

به دستان تو باشد تا قیامت چشم سائل ها
« ألا یا أیها الساقی أدر کأسا و ناولها »

به سوی علقمه عازم شدی با اذن مولایت
« أبد والله ما ننس حسینا » روی لب هایت
تمام عالم بالا شده محو تماشایت
به وجد آورده هر بیننده ای را جنگ زیبایت

به قصد آب رفتی و سر راه تو مشکل ها
« ألا یا أیها الساقی أدر کأسا و ناولها »
خروشیدی و بین معرکه طوفان به پا کردی
به جانان دست بیعت دادی و جان را فدا کردی
در اوج تشنگی ماندی و یاد خیمه ها کردی
به عهد خویش با مولای مظلومت وفا کردی

وفاداری سقای ادب شد نقل محفل ها
« ألا یا أیها الساقی أدر کأسا و ناولها »

کنار علقمه غوغا شده وای از دل زینب
قیامت گوئیا برپا شده وای از دل زینب
علمدار حرم تنها شده وای از دل زینب
شهادت نامه اش امضا شده وای از دل زینب

سرش همراه خواهر می شود راهی منزل ها
« ألا یا أیها الساقی أدر کأسا و ناولها »



تو رفتی و دل فرزند زهرا غرق حسرت شد
میان کودکانش یک به یک اندوه قسمت شد
تو رفتی و زمین کربلا دریای غربت شد
پس از تو خیمه آل رسول الله غارت شد

پس از تو چشم نا محرم می افتد سمت محمل ها
« ألا یا أیها الساقی أدر کأسا و ناولها »

 

حسین علاءالدین


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 21 خرداد 1396  | 12:01 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شعر شب تاسوعا

تویی دریا
میان نا امیدی ها امید ما ابوفاضل
دوباره آمدم با دست خالی یا ابوفاضل

تمام سال را در انتظار امشبی بودم
پس از یک سال امشب کار دارم با ابوفاضل

نه تنها من ، میان روضه هایت اشک می ریزند
برایت ارمنی ها و مسیحی ها ابوفاضل

فدای تو سر و جانم چه بی اندازه مظلومی
میان دشمنان تنها ترین سقا ابوفاضل

منم صحرای خشکیده به امید نگاه تو
تویی دریا تویی دریا تویی دریا ابوفاضل

 

حسین علاءالدین


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 21 خرداد 1396  | 12:01 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

افتاد چرا دیر به پایت سر و دستم
من پیشتر از بودن خود دل به تو بستم
تا جان به تنم بود زتو دل نبریدم
تا دست به تن داشتم از پا ننشستم
دستم زقضا خورد به آبی که نخوردم
از فاطمه تا صبح قیامت خجل استم
بشکست سر و دست و تن و سینه ام اما
جان دادم و پیمان تو هرگز نشکستم
از دست و سر و جان و تن و چشم گذشتم
کز روز ازل بود همین عهد الستم
از صبح ولادت که نگاهم به تو افتاد
تا شام ابد کرد تماشای تو مستم
دانست که از دامن مهرت نکشم دست
زد روز ولادت پدرم بوسه به دستم
بی دستی من در ره تو بال و پرم شد
تو احمد و من جعفر طیار تو هستم
تا ام بنین فخر کند کاش که می شد
پیراهن خود هدیه به مادر بفرستم
میثم به امان نامه ی دشمن چه نیازم
کز هر چه به جز دوست بُوَد رشته، گسستم

غلامرضاسازگار


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 21 خرداد 1396  | 12:00 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

خورشید بَرَد سجده به خاک در عباس
مه جلوه ای از حسن خدامنظر عباس
هر سینه ی افروخته یک علقمه فریاد
هر دیده ی پر اشک بود کوثر عباس
هر زخم بدن، آیه ای از مصحف ایثار
هر خون جگر، قطره ای از ساغر عباس
فرزندیّ ِ دو فاطمه، سقایی عترت
سرداری لشگر، شرف دیگر عباس
زیبد که شهیدان همه خیزند به تعظیم
فردای قیامت همه در محضر عباس
با راس حسین ابن علی بود برابر
تاشام بلا بر سر نیزه سر عباس
ایثار و فداکاری و ایمان سه چراغند
در بزم دل از مکتب روشنگر عباس
عباس به تعداد همان باب حسین است
یعنی که بیا سوی حسین از در عباس
در علقمه چون عطر گل آید به مشامم
بوی نفس فاطمه از پیکر عباس
مارا نبُوَد زهره که گوییم ثنایش
تا یوسف زهراست ثنا گستر عباس
در دامن صحرای بلا خون خدا ریخت
از بازو و ازدیده و از حنجر عباس
افسوس که شد همسفر قاتل عباس
از علقمه تا شام بلا خواهر عباس
باسوز دل و اشک روان و شررِ شعر
میثم شده پیوسته پیام آور عباس

غلامرضاسازگار


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 21 خرداد 1396  | 12:00 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

افتاد دست بلندي ، مشكي كه خالي خالي

پيش نگاه شريعه ، در همين جا ، اين حوالي

ظرفيت چشم او را ، كيفيت اين سبو را

هرگز نخواهيد فهميد اي ظرف هاي سفالي

اينجا همه تشنه هستند ، اين واقعيت ندارد

اين حرف ها را در آورد از خود فرات خيالي

خوردن ندارد بگوييد ، اين ميوه آبي ندارد

كي ديده سيراب گردد ، لب تشنه از مشكِ كالي

ديگر نمانده عمودي در خيمه ات تا بخيزي

دستي نمانده برايت تا چشم خود را بمالي 

تو دست دادي و جايش يك مُشتِ پُر را خريدي

پس بالهايت گرانند بايد به بالت ببالي

گفتي برادر بيايد اين بوي سيب از حسين است

چشمي نداري ببيني : آمد ولي با چه حالي

گفتند : آيا عمو رفت ، گفتند و آنقدر گفتند

شايد جوابي بگيرند اين جمله هاي سئوالي

ديدم قيامت بپا شد چشمي به حرف آمد و گفت :

اينجا همه آب خوردند از دستهاي زلالي

بعد از تو بايد بخشكد اندام هرچه كه درياست

بعد از تو بايد ببارد اين آسمان ، خشكسالي


 تو سفره كردي دلت را تا ما گرسنه نباشيم

ما غافلان باز هر روز دنبال نان حلالي

رضا جعفری


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 21 خرداد 1396  | 12:00 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 88 ::         60   61   62   63   64   65   66   67   68   69   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید