دشمن چو دید جلوه آقایی تو را
چشمش گرفت جان اهورایی تو را
فکرت مدام پیش رباب است و اصغرش
داغی نشانده اند دل دریایی تو را
در پشت خیمه های حسینی، صدای شمر
بر هم زده ست خلوت رویایی تو را
شرمی نکرد نام امان نامه را که برد
آتش کشید سینه سینایی تو را
میخواست تا حریم ولایت رها کنی
یادش نبود نسبت زهرایی تو را
فردا که دید جان و دلت با برادر است
کوشید بشکند کاسه سقایی تو را
دستت به دست حضرت ارباب خورده بود
طاقت نداشتند ید بیضایی تو را
در کنج علقمه زن قامت خمیده ای...
مرهم شده ست غربت و تنهایی تو را
شاعر: حنیف منتظرقائم
ادامه مطلب
يا ابالفضل...
لذتم هست كه دستم به رهت افتاده
قطعه قطعه بدنم دور و برت افتاده
شمس قرآني و من٬ ماه، وليكن سايه
نيستم بهر كسوفت، قمرت افتاده
گرچه جان باخته ام، ليك شدم افسرده
سعي من سود نداد و علمت افتاده
پاره شد مشك، جگر سوخت كه نوميدي در
بين اطفال و زنان حرمت افتاده
خوب شد پرده ي خون چشم مرا پوشانده
كاشف الكرب نبيند كه غمت افتاده
نكند بار دگر بعد علي اكبر تو
سيّدي! "دال" به روي اَلِفَت افتاده
ديده ام خون شده، گوشم شنود هلهله را
دستت اي كوه! مگر بر كمرت افتاده؟
اين چه عطري است رسيده به مشامم ز بهشت؟
آري آري بصرم پاي جَدَت افتاده
اين سرم بر سر دامان پيمبر مانده
بازويم باز به چشم پدرت افتاده
آمد آن يوسف مسموم، و در خاطره ام
چوبه ي تير به نعش حسنت افتاده
"بارك الله" به من گفته و گويند بيا
حسرت و رشك شهيدان به پرت افتاده
ناله ي "انكسرَ" از تو شنيدم اما
چشم بر مادر ِ با قد خمت افتاده
او به من چيز دگر زمزمه دارد كه : قمر!
هيچ تنهايي مولا به سرت افتاده؟
پسرم! زينب و كلثوم و حسينم بنگر
چشمشان منتظر حنجره ات افتاده
يك " برادر" به زبان آر و دلش شاد نما
چشم او بر بدن بي رمقت افتاده
گر بيايي بزند ناله ي "هل من"، عباس!
آتش پر شررش بر جگرت افتاده؟
«يا اخا» گويم و «ادرك» كه دگر طاقت نيست
فاطمه داد نشانم كه تنت افتاده
ادامه مطلب
عباس...
اگر عاشق نشدم خشك و ترم را بشكن
پس گرفتم جگرم را كمرم را بشكن
اگر از چشمه يِ اين خانه نخوردم آبي
بعد از آن سبز شدم برگ و برم را بشكن
اگر از كوچه ی معشوق عبورم دادند
من اگركه نشِكستم تو سرم را بشكن
چند وقتيست كه در پيش تو سرسنگينم
با دوتا قطره غرور جگرم را بشكن
آنقدر گريه نكردم دلِ من قفل شده
يك شب جمعه بيا قفل حرم را بشكن
دستِ من آبرويم را به در ِ خلق تو برد
به تلافيش تو دست دگرم را بشكن
تو كه تا پشتِ در ِ قلعه ی من آمده اي
لطف كن دست بينداز درم را بشكن
نامه دادم به تو ديروز جوابش نرسيد
آه كمتر دل اين نامه برم را بشكن
من نشان ميدهمت بيشتر از آينه ات
تو فقط سنگ بزن بيشترم را بشكن
پاي بيرون بنه پيشاني من سجده کند
بعد از آن مهر نماز سحرم را بشكن
اگر از بام تو پرواز كنم ميميرم
پس بيا زود بزن بال و پرم را بشكن
ماه هم بعد اباالفضل ندارد لطفي
پس شبِ چهاردهم هم قمرم را بشكن
علی اکبر لطیفیان
ادامه مطلب
كرم و جود و وفايت همه در ياد من است
حلقه بر گوشي تو سنت اجداد من است
هر چه دارم سر اين سفره ز لطف سقاست
سگ عباس شدن علت ايجاد من است
ادامه مطلب
عباس...
ابروا تو مرا سمت مصلی می کِشد
گریه چشمان تو راهی دریا می کِشد
از خجالت آب گشتی تا که دیدی دختری
عکس مشکی را بروی خاک صحرا می کِشد
ماه جایش آسمان است علتش اینست اگر
آسمان دارد تو را بالا و بالا می کِشد
یک عمود آهنی آمد سرت پاشیده شد
ناله ات ام البنین را دارد اینجا می کِشد
راهزن هایی که دور پیکرت حلقه زدند
کارشان در علقمه دارد به دعوا می کِشد
تا رسیدم پیش تو دیدم که یک دست کبود
یک به یک از پیکر تو تیرها را می کِشد
سینه و پهلوی تو بوی مدینه می دهد
می کِشی درد عجیبی را که زهرا می کِشد
رفتی و با رفتنت ای پاسبان خیمه ها
نانجیبی معجر از سرهای زن ها می کِشد
افتادن تو از اسب در خیمه کرده تاثیر
از داغ تو برادر کردی برادرت پیر
من دستهایت اما از خاک بر گرفتم
داغت شکست پشتم اکنون تو دست من گیر
ادامه مطلب
وقتی که بوسه زد به تنت آیه های تیر
صوتی حزین شنیده شد از لابه لای تیر
گـم کـرده بـود راه وصـال تـو را دلم
پیـدا نمــوده ام پـرت از رد پــای تیر
بالی کـه شـد جـدا ز تن جبرئیل مـن
در گوشه ای فتـاده پـر از اشکهـای تیر
اشکی که سرخ بودنش انگار معجزه ست
دریای خـون که میچکـد از انتهای تیـر
من مانـده ام چگونه تو را تـا حـرم بـرم
ای مصحف ورق شــده از کربلای تیــر
خامـوش شد ستاره ی چشمت ولی بدان
شد تـا ابـد خجالت چشمت بـرای تیـر
احمد(امین) ایرانی نسب
ادامه مطلب
یا ابالفضل...
بنشین و سیر کن که چه زیبا نشسته است
در بِینِ خاک ، حضرتِ سقا نشسته است
بنشین و سیر کن که در آغوشِ چشمِ یاس
عکسی ز روی یوسفِ زهرا نشسته است
بنشین و سیر کن که در ایوانِ علقمه
طاقی فروفتاده و تنها نشسته است
بنشین و سیر کن که دو گلدسته ی بلند
بر دستهای حضرتِ مولا نشسته است
بنشین و سیر کن "رَفَعَت صَوتُ بِالعَویل"
بر آسمان ، زِ خیمه ی زنها نشسته است
حسین معصومی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


