نشسته بر روي قلبم حديث تنهايي
به يك اشاره ي چشمان مرد روئيايي
يلي كه اوج ادب در كلام او پيداست
همان خداي ادب منتهاي آقايي
سلام من به تو اي پايه و ستون حرم
حريف لشگر دشمن تويي به تنهايي
تو از قبيله ي حقي و حق به دور سرت
تويي تو ساقي كوثر به وقت سقايي
سزد حسين بنازد ز رزم تو گويد
عجب شمايل ماهي چه قد و بالايي
پر از غزل شده چشمان پر هياهويت
تويي كه نزد حسين مي كني دلارايي
دوباره ماه محرم شد اين دل پر درد
نشسته تا بنگارد حديث شيدايي
براي وصف تو آقا قلم كه مي لرزد
نفس نفس زدنش مي شود تماشايي
ز دست و پا زدنت بين شط خون پيداست
تو هم شهيد غريب از تبار زهرايي
تمام اهل حرم منتظر به ره ماندند
تو تكيه گاه و ستون حريم مولايي
به جان حضرت عباس راست مي گويم
تو برترين و يگانه عموي دنيايي
فتاده اي به روي خاك ظاهرا اما
تو باب حاجت عالم شفيع فردايي
اصغر چرمي
ادامه مطلب
برخیز از جا لشکری باقی نمانده
ای پهلوان جنگاوری باقی نمانده
جان تو و جان حسین و جان زهرا
جز بازوانت یاوری باقی نمانده
مگذار بر هم چشم های روشنت را
جز آن امید دیگری باقی نمانده
لختی بمان ای یل، برای اهل خیمه
جز شانه هایت سنگری باقی نمانده
رفتی و از آن قامت رعنا به غیر از
بی دست و خونین پیکری باقی نمانده
خون می چکد از گوشه ی لب هات عباس
بس کن برادر ساغری باقی نمانده
بعد از تو آتش بود و آتش بود و آتش
از خیمه ها خاکستری باقی نمانده
از تن در آوردند و از انگشت بردند
پیراهن و انگشتری باقی نمانده
بر جان مولایت هزاران زخم گل کرد
دیگر گمانم خنجری باقی نمانده
حالا شبیه تو به خون غلطیده اما
بر پیکرش حتی سری باقی نمانده
ای کاش می شد بیش از این ها می نوشتم
اما برایم جوهری باقی نمانده
این درد را باید تحمل کرد؛ دیگر
چیزی به روز داوری باقی نمانده
"محمد فرخ طلب"
ادامه مطلب
در وصف عشق سرخ تو هرکس قلم زده
چیزی شبیه محشر کبری رقم زده
نام مبارک تو چه دارد که این چنین
نظم و نظام این دل مارا به هم زده
یک دست مشک زخمی و یک دست اشک زخم
دست بریده ی تو به دلها علم زده
در آسمان برای خودش سروری شده
هر کس در آستان تو با سر قدم زده
ازخون توست آب اگر آبرو گرفت
چون آب خوندلم غم تو در دلم زده
عشقت همیشه عین غم است و غم تو عشق
ای خوش دلی که بوده برای تو غمزده
وصفت هنوز هم به قلم در نیامده
هر کس قلم زده به هر اندازه کم زده
عارف ساسانی
ادامه مطلب
عمـــو عباس...
جواب رد دادی خاندان مادری ات را
که آشکار کنی غیرت برادری ات را
عمو تو باشی و اهل حرم جواب نگیرند؟
فرات منتظر است اقتدار حیدری ات را
کسی ندیده که یک لحظه هم بروز کنی
در آن شکوه عقابی، دل کبوتری ات را
اگر چه کینه ی آن قوم، خون پاک تو ریخت
زبان گشود عرب قصه ی دلاوری ات را
چنان حسین "ع" ز پاکان هاشمی است نژادت
اگر قبول نکردی دمی برابریت را
تو ماه ، ماه بنی هاشمی که دختر خورشید
همان نخست پذیرفته بود مادری ات را
ادامه مطلب
ابالفضل...
روي پام چشمايه درياتو نكش
اينقدر روي زمين پاتو نكش
كاريه كه شده پس گريه نكن
اينقدر به مشك چشماتو نكش
قطره قطره جمع شو دريا شو بريم
دوباره خوش قد و بالا شو بريم
به خدا بچه ها از تو راضي ان
همشون منتظرن پاشو بريم
وقتشه لرزشه پامو ببينن
كمره انگشت نمامو ببينن
نميخوام الآن برم به خيمه ها
نميخوام كه گريه هامو ببينن
صدامو تا نشنيدن يه كاري كن
گريمو تا نديدن يه كاري كن
صدايه اسباشونو نميشنوي
دم ِ خيمه رسيدن يه كاري كن
نزن اين نيزه ها رو با پا عقب
خودتو هي ميكشي چرا عقب
روي زين بودي كه تير خوردي حالا
از جلو درش بيارم يا عقب
ادامه مطلب
عمـــو عباس...
جواب رد دادی خاندان مادری ات را
که آشکار کنی غیرت برادری ات را
عمو تو باشی و اهل حرم جواب نگیرند؟
فرات منتظر است اقتدار حیدری ات را
کسی ندیده که یک لحظه هم بروز کنی
در آن شکوه عقابی، دل کبوتری ات را
اگر چه کینه ی آن قوم، خون پاک تو ریخت
زبان گشود عرب قصه ی دلاوری ات را
چنان حسین "ع" ز پاکان هاشمی است نژادت
اگر قبول نکردی دمی برابریت را
تو ماه ، ماه بنی هاشمی که دختر خورشید
همان نخست پذیرفته بود مادری ات را
ادامه مطلب
شهید کربلا باب الحوائج
کرم کن بر گدا باب الحوائج
دلیل آن تو بودی گر که ارباب
شده خون خدا,باب الحوائج
یاسین قاسمی
ادامه مطلب
يا عباس جي بالماء...
چشم انداخت ببیند همه ی صحرا را
در نظر داشت که در مشک کند دریا را
قصدش این بود که با دست قلم هم که شده
در حرم خط بزند دلهره ی زنها را
رود می گفت که یک جرعه مرا مینوشد
عشق میگفت که نشناخته ای سقا را
با سر انگشت خودش روی تن آب نوشت
دیدی آیا لب خشک پسر مولا را
راه افتاد به سمت حرم آل الله
دید در روبروی خود همه ی دنیا را
دست افتاد زمین مشک نیفتاد زمین
تا به دندان ببرد آبروی زهرا را
رفتی و با رفتنت چه بر سر من رفت
هر چه توان داشتم زپیکر من رفت
پشت و پناه یکی دو روزه من نه
یک جبل الرحمه از برابر من رفت
دردم از این است که برادر من رفت
گفتم ابوالفضل هست غصه ندارم
عیب ندارد اگر که اکبر من رفت
بس که بلند است هلهله بگمانم
کوفه خبردار شد که لشگر من رفت
خواهر من یک به یک به اهل حرم گفت
وای ابوالفضل رفت
ادامه مطلب
گر به سوی تو بیایم حرمم را چه کنم؟
گر برِ خیمه بمانم صنمم را چه کنم؟
از غمت شوکه شدم، ساکتم و مبهوتم
مانده ام بعد دمم باز دمم را چه کنم؟
تو قسم خورده ای آب آور طفلان باشی
زیر لب باز نگو این قسمم را چه کنم!
کاش برخیزی و یک جمله بگویی به حسین!
پیش این بی صفتان قد خمم را چه کنم؟
آه...هر چند که با قوت شمشیر به پا استادم
لرزش پر تنش هر قدمم را چه کنم؟
بعد عمری که به دل خوانده ای ام جانِ اخا
دیر شد آمدنم، لطف کمم را چه کنم؟
تا به دستان علمگیر تو من بوسه زنم
ای علمدار بگو این علمم را چه کنم؟
بی تو دیگر دل زینب پر از دلشوره ست
کاشف الکرب بگو اوج غمم را چه کنم؟
بی تو پای همه تا قلب حرم وا شده است
چهره ی نیلی اهل حرمم را چه کنم؟
شاعر: حنیف منتظرقائم
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


