حضرت عباس(ع)-شهادت
وقتی بساط گریه ی مشك تو جور شد
مادر رسید علقمه وادی طور شد
پهلوی تو شكست و دلم تا مدینه رفت
داغ مدینه بر جگر من مرور شد
دور ضریح جوشن تو جا نمانده بود
در جوشن تو نیزه رسید و به زور... شد
بعد از تو شرط بسته شده بر سر حسین
بعد از شكست قد تو دشمن جسور شد
سهم سر تو بستن بر روی نیزه شد
سهم سر برادر پیرت تنور شد
بعد از سه روز داغ تو از بس بزرگ بود
در قبر كوچكی تن تو جمع و جور شد
محسن حنیفی
ادامه مطلب
حضرت عباس(ع)-شهادت
چقدر خوب كه غارتگرِ دل ها شدهای
حیدری زاده، پسر خواندۀ زهرا شدهای
حضرت ماه كه خورشید پناهنده به توست
كاشفُ الكَربِ ولی الله عظمی شدهای
قمر هاشمیان سروِ كَلاوی هایی
الحق عباس، سزاوارِ تماشا شدهای
ضرباتی كه به صِفین زدی محشر كرد
الگوی مشقِ نبردِ نخعی ها شدهای
حافظ عصمتِ ناموسِ خدایت كردند
همه ی دلخوشیِ زینبِ كبری شدهای
كمترین معجزه ی چشمِ تو سلمان سازی است
حیفِ تو نیست بگوئیم مسیحا شدهای
دست بر قبضه مَبَر جنگ به تأخیر افتد
مشك كافی است كه تو حضرت سقّا شدهای
لشكر از هیبتِ عباسیی ِتو ریخت به هم
دل به دریا زده و حسرتِ دریا شدهای
روی قولِ تو رقیه چه حسابی وا كرد
ذكرِ آرامشِ اصغر شبِ لالا شدهای
زخمِ شرمندگی اهلِ حرم با تو چه كرد
كه زمینگیرترین ساقیِ دنیا شدهای
هیچ كس فكر نمی كرد زمینت بزنند
بَد زمین خورده ولی بر سرِ نِی پا شدهای
چقدر كم شدهای حجمِ تنت را بُردند
زیرِ پا سخت در این معركه پیدا شدهای
ای گلِ امِّ بنین این چه شكوفا شدنی است
علقمه گل شده از بس كه ز هم وا شدهای
حرمله چَشمِ تو را از حدقه بیرون ریخت
خارِ چَشمِ همه ی تنگ نظرها شدهای
شیر شد ریخت سرِ شانه سرت را ز عمود
دید وقتی كه تو بی دستی و تنها شدهای
آب گشتی و نشاید به حصیرت ببرند
ای كه در كوچكیِ قبر معمّا شدهای
علیرضا شریف
ادامه مطلب
حضرت عباس(ع)-شهادت
تیغ از كمین دو دستِ تنم را گرفت و بُرد
تا گاهواره پَر زدنم را گرفت و بُرد
از پشت نخل های شریعه تبر به دست
گل برگهای یاسمنم را گرفت و بُرد
یك دشت نیزه حُرمتِ سی سال منصبِ
ساقیِ تشنهها شدنم را گرفت و بُرد
یك لشكرِ حسود و هزاران هزار تیر
امیدِ آب داشتنم را گرفت و بُرد
تیری تمامِ آرزویم ریخت رویِ خاك
مشكی كه بود در دهنم را گرفت و بُرد
رویی كه با سكینه شوم رو به رو نبود
چَشمانِ رو به رو شدنم را گرفت و بُرد
ضربِ عمودِ آهنم انداخت بر زمین
در خاك و خون توانِ تنم را گرفت و بُرد
سویِ خودش كشید مرا هر كسی رسید
با نیزه عضوی از بدنم را گرفت و بُرد
با چكمه تیرهای تنم را شكست و ریخت
آن بیحیا كه پیرهنم را گرفت و بُرد
دستی كریم بر سرِ زانو سرم گذاشت
با بوسه بوسه اش مَحَنم را گرفت و بُرد
تا خیمه رویِ شانهی قد كمانیش
داغِ ز شرم سوختنم را گرفت و بُرد
دیدم ز نیزه وقتِ اسیری به كوچه ها
زنجیرِ دستِ سینهزنم را گرفت و بُرد
علیرضا شریف
ادامه مطلب
حضرت عباس(ع)-مدح و شهادت
ای دست تو تلاطم امواج آب ها
ای سایه ات نبود همه اضراب ها
"فهمیده اند جاذبه ی توست علّت"
نشکستن غرور زمین از شهاب ها
پرواز می کنی و همه غبطه می خورند
پشت سرت تمامی حدّ نصاب ها
در هرچه گفته اند نظر می کنم تویی
خارج از این شعور حساب و کتاب ها
**
مشک پر آب بر سر دستت گرفته ای
در انتظار آمدن تو رباب ها
امّا چه زود صحنه به هم خورد و می شوند
شرمنده ی زلال نگاه تو ... آب ها
علیرضا لک
ادامه مطلب
حضرت عباس(ع)-مدح و شهادت
تا نور قمر هست به سر، سایه سری هست
هر جا که علم رفته به بالا، خبری هست
هر جا که خط و خال و قد و قامت و ابروست
دنبال سرش چشم و نگاه و نظری هست
وقتی که تو را پور اباالغوث نوشتند
یعنی که برای دل زهرا ثمری هست
گفتند تو را کاشف کرب دل ارباب
با بودن تو از غم و غصه اثری هست؟
تا پشت و پناهش تویی قامت نکند خم
تا هست علمدار کنارش، کمری هست
یک لحظه کنار تو دل خیمه نلرزید
عباس اگر هست، یقینا سپری هست
حسین ایزدی
ادامه مطلب
حضرت عباس(ع)-شهادت
بی تو شب و روزم همه سردند عمو
گل های دل باغ چه زردند عمو
تا رأس تو دیدم ز خودت پرسیدم
چشمان تو را چه کار کردند عمو
***
لب های لب آب صدا می زد آب
حرف دل آب را کجا می زد آب
وقتی که ابالفضل به دریا زد و رفت
چون طفل رباب دست و پا می زد آب
محمد رضا ناصری
ادامه مطلب
حضرت عباس(ع)-شهادت
دل داده ام به نغمه ی ادرک اخای تو
با من چه کرد شور برادر بیای تو
ای مسجد وفا بدنت، روی خاک ها
گلدسته است یا که دو تا دست های تو
دست تو روی دست من و جبرییل هم
آورده است بال پریدن برای تو
با تو چه کرد دیدن قد دوتای من
با من چه کرد دیدن فرق دوتای تو
هارون من چگونه شکافد در این دیار
دریای غصه های دلم بی عصای تو
دیگر بس است گفتن روحی لک الفدا
دیدی که مستجاب شد آخر دعای تو
در پیش خیمه گفته ام" إرکب بنفسی انت"
یعنی که بی مبالغه جانم فدای تو
یک چشمه آب اگر که میان خیام بود
صد چشمه خون نبود کنون زیر پای تو
از خنده ها بلند شده های های من
از گریه ام بلند شده های های تو
عطیه سادات حجتی
ادامه مطلب
حضرت عباس(ع)-شهادت
عباسم و در پی خطر می گردم
دور و بر خیمه تا سحر می گردم
صدبار اگر علقمه را فتح كنم
لب تشنه تر از گذشته بر می گردم
***
گاهی به حضور مهر، ای ماه برو
تا جاذبه ی سیر ، الی الله برو
زینب به طنین گام تو دلگرم است
گاهی جلوی خیمۀ او راه برو
***
تا پرچم سرخ عشق بردوش من است
شوق ظفر و صبر، هم آغوش من است
یک لحظه مرا نمی گذارد آرام
این نالۀ العطش که در گوش من است
***
با یاد اباالفضل دلم آسوده ست
با او دل ما را سر و سری بوده ست
در حاشیۀ علقمه گفتم نکند
یک عمر دو دست در تنم بیهوده ست؟!
***
کس پیش تو دم ز زور و بازو نزد
کو آن که برابر تو زانو نزد
لب تشنه ز علقمه گذشتی آری
دریا که به رودخانه ها رو نزد
محمد جواد غفور زاده"شفق"
ادامه مطلب
حضرت عباس(ع)-شهادت
آب میریزد به هم
دست در دریا زدی مهتاب میریزد به هم
رود پر جوش و خروش
از تلاطم های تو مرداب میریزد به هم
چشم هایت قاب عشق
حیف! با تیرسه شعبه قاب میریزد به هم
با عمود آهنین
هم سر و هم گیسوی پر تاب میریزد به هم
دست هایت بین راه...
هر قدم تا علقمه ارباب میریزد به هم
ای پناه خیمه ها
می روی بعد از تو دیگر خواب میریزد به هم
گر نباشی در حرم
معجر و موی سر و جلباب میریزد به هم
ادامه مطلب
حضرت عباس(ع)-شهادت
در خیمه گه نیافت چو در مشک آب، آب
آنگه سکینه کرد به سقا خطاب، آب
سیراب تر ز لعل بدخشان چو داشت، لب
موج شرر فکند بر آن لعل ناب، آب
عالم بسیل اشک نشست آن زمان، که گفت
سرچشمه ی حیات دو عالم به باب، آب
اذن نبرد، سرور لب تشنگان نداد
فرمود، با محیط ادب، آنجناب، آب
عباس را به سینۀ بی کینه، زد شرار
شد تا به نهر علقمه در پیچ و تاب، آب
صف های سرکشان ز کف داده دین شکست
آنسان که گشت خیره ازین فتح باب، آب
در آب گشت تا رخ آن ماه، منعکس
الماس نور یافته از آفتاب، آب
تا پیش لب ببرد کف آب را بریخت
از شرم شد به حضرت عباس، آب، آب
هر چند تشنه بود ولی تر نکرد، لب
دامن گرفت از پسر بوتراب، آب
لب تشنه شد برون ز فرات آن بزرگ مرد
با آنکه داشت خنگ ورا تا رکاب، آب
بی دستی و، حفاظت مشک و، عناد خصم
گردد سیاه خانه صبرت، بر آب، آب
تا ماه را، عمود، هلالی نمود، ریخت
بر دامن سپهر، ز چشم سحاب، آب
تیری گذشت از سر شستی به سوی مشک
عباس را نمود از این غم کباب آب
اسرار قبر کوچک و، آن قامت رشید
افشا کند به عرصه یوم الحساب، آب
گوید سخن ز سوز جگرگوشه حسین
"حلاج"بگذرد چو زهر نهر آب، آب
جعفر بابایی (حلّاج)
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


