راضی مشو تا اینکه خصم کافر من
اینجا کند خنده بر این چشم تر من
داغ تو پشتم را شکست ای نور دیده
رفتی و عالم تیره گشته در بر من
مشک تو تنها دلخوشی بچه ها بود
صد حیف پاره پاره شد آب آور من
تا آب آری بهر او با ظرف خالی
بیرون زخیمه ایستاده دختر من
بهر رباب برخیز و سقایی کن آخر
این چند روز آبی نخورده اصغر من
ای بودنت دلگرمی زینب ز جا خیز
تا که دلش آرام گیرد خواهر من
ادرک اخا گفتی مرا شرمنده کردی
چون یاریم سودی نداشت ای یاور من
باید بپوشانم سرت را ای برادر
تا زخم فرقت را نبیند مادر من
این چشم پیکان بسته را وا کن اباالفضل
تا بنگری داغت چه آورد بر سر من
دستت جدا فرقت دو تا چشمت دریده
اینسان تورا بینم نبود این باور من
شمشیرها قد تورا کوتاه کردند
شد اربا اربا پیکرت چون اکبر من
دریا نرفتی تو مگر پس از چه لبهات
خشک است هنوز ای باوفا آب آور من
ادامه مطلب
ای چشم تو بیمار ، گرفتار ، گرفتار
برخیز چه پیشامده این بار علمدار
گیریم که دست و علم و مشک بیفتد
برخیز فدای سرت انگار نه انگار
فاضل نظري
ادامه مطلب
آیینه ای که جلوه گر بوتراب بود
لبریز از تبسم و پا در رکاب بود
اشک فرات نیز درآمد ز دیدن
تصویر کودکی که به چشماش قاب بود
او تشنه ی وصال و شهادت شده نه آب
مردی که قطره قطره ی اشکش شراب بود
با این که موج، تشنه ی عباس شد ولی
آبی نخورد فکر عزیز رباب بود
صد تیر خورد باز به راهش ادامه داد
مردی که دلخوشیش به آن مشک آب بود
وقتی که شمر و حرمله مومن شدند...پس
هر زخم بر تنش پی کسب ثواب بود
سیراب کرد حرمله چشمان تشنه را
آن لحظه ای که روی عمو بی نقاب بود
محمد رضا رضایی
ادامه مطلب
آب را گِل نکُنید
شاید از دور علمدارِ حسین
مشکِ طفلان بر دوش
زخم و خون بر اندام
می رِسَد تا که از این آب روان
پُر کُنَد مشکِ تهی
بِبَرَد جرعه یِ آبی برساند به حرم
تا علی اصغرِ بی شیرِ رباب
نَفَسَش تازه شَوَد
و بخوابد آرام
آب را گِل نکُنید
که عزیزانِ حسین
همگی خیره به راهند که ساقی آید
و به انگشتِ کَرَم
گره کورِ عطش بگشاید
آب را گِل نکُنید
که همین مشک برایش کافیست
تا به پایان برساند عطش تشنه لبان
و سرافراز دوباره به حرم برگردد
نه سراسیمه رَوَد
نه هراسان و شتابان و دوان
آب را گِل نکنید
چشم یک ایل به مشکیست که پر می گردد
از همین آب ، همین رود فرات
چه بدن ها در خون
چه نفس ها محبوس
کاش ساقی ببرد راه به کانون نجات
آب را گل نکنید
که در این نزدیکی
عابدی تشنه لب و بیمارست
در تب و گریه اسیر
عمه اش این دو ، سه شب
تاسحر بیدارست
آب را گِل نکُنید
که از این رود پر از آب ، روا نیست شما
جرعه در جرعه بنوشید ولی
تشنگی چنگ زند روی لب
نونهالان حسین بن علی
که بُوَد مهریه ی مادرشان
نه همین آب
که هر جایِ دگر رودی و نهری جاریست
مهر زهرای بتولست.
از اینست که من می گویم:
آب را گل نکنید
آب را گل نکنید . . .
شاعر: ياسر قرباني
ادامه مطلب
از سر اسب تا زمین خوردی
تا تو ای با وفا زمین خوردی،
خاطر دخترم مشوّش شد
چِقَدَر بی هوا زمین خوردی
ای برادر تو که یل جنگی
مانده ام پس چرا زمین خوردی
مثل ایّام رفتن مادر
مثل شیر خدا زمین خوردی
لشگری بود و لشگر من تو
تک یل کربلا زمین خوردی
چه کشیدی برادرم وقتی
روی این تیرها زمین خوردی
علمت روی خاک افتاده
ای علمدار ما زمین خوردی
پنجه ی زجر واشد ای عبّاس
از سر اسب تا زمین خوردی ...
شاعر: وحيد محمدي
ادامه مطلب
این کیست اینکه جلوه ی ایمان فاطمه است
گفتم که جلوه،نه،که دل و جان فاطمه است
در کربلا حسین دگر را بروز داد
عباس رشد کرده ی دامان فاطمه است
در کربلا که مدرسه ی عشق عالم است
شاگرد اولی دبستان فاطمه است
زهرا سروده است که آب آوری کند
او شاه بیت دفتر و دیوان فاطمه است
محشر برای رو شدن اعتبار اوست
عباس یک نمونه ز یاران فاطمه است
باید که آب را برساند به خیمه ها
این مشک آب باعث درمان فاطمه است
سر میدهد در علقمه،قولش نمیدهد
زیرا هنوز بر سر پیمان فاطمه است
عباس ترک خیمه ی مولا نمی کند
زیرا که خیمه ی دلش از آن فاطمه است
با این حساب حرف امان نامه را نزن
سردار عشق گوش به فرمان فاطمه است
نادر حسيني
ادامه مطلب
من را به جز خیالت فکری دگر نباشد
دردِ فراق، شرحش این مختصر نباشد
صحن و سرایت آقا، خواب از سرم ربوده
هر شب به جز حریمت فکری به سر نباشد
جا ماندم از زیارت، در بین عاشقانت
از من که روسیاهم بیچاره تر نباشد
هر چند پر گناهم، اما تویی پناهم
فرجام دوری از تو غیر از شرر نباشد
خورشید سائلت شد، در عرش منزلت شد
همچون تو در سماوات دیگر قمر نباشد
بی مهر و بی ولایت، در بندگی عارف
هر قدر هم بگردی، غیر از ضرر نباشد
بر ما نظر بینداز ای صاحب کرامت
زیباتر از نگاهت بر ما نظر نباشد
با چشم خیس روضه، از تو حرم بگیرم
درخواست، وقتِ باران چون بی اثر نباشد
بر چله ی کمان ها چندین هزار تیر است
این رسم جنگ کردن با یک نفر نباشد
این "نیزه_ تیرِ" دشمن، با چشم تو چه کرده؟
بیرون کشیدن آن جز دردسر نباشد
از حال رفت خورشید، وقتی عمود کوبید
رأسی شکسته چون تو شق القمر نباشد
با نیزه پیکرت را بدجور جا به جا کرد
جسمی شبیه جسمت زیر و زبر نباشد
در خیمه دختری گفت در گوش مادر خود:
تکلیف ما بگو چیست سقا اگر نباشد؟
برخیز ای سپهدار، ای میر و ای علمدار
بعد از تو بهر زینب دیگر سپر نباشد
یٰا حامِیَ الظُعَیْنة، عَجّلْ عَلَیٰ سُکَیْنَة
برگرد تا رقیه بی هم سفر نباشد
شاعر : محمد جواد شیرازی
ادامه مطلب
یک باغ پر از شکوفه های یاس است
دستات شکفته اش پر از احساس است
مردی زتبار خاک وخون .شیدایی
او تشنه ترین عاشقان ، عباس است
حمید کریمی
ادامه مطلب
امام زمان و گریز به روضه ابالفضل العباس (ع)
زهجر تو شدم حیران و نالان
شبیه مرغ پر بسته به زندان
ندارم طاقت هجران و دوری
شده پر چوب خط جمعه هامان
......................................
الا ای مونس و باغ و بهارم
تمام هستی ام دارو ندارم
بیا این جمعه قلبم را مسوزان
تمام جمعه ها چشم انتظارم
......................................
ای رفته سفر ز نسل خاتم بر گرد
گردیده دلم اسیر ماتم بر گرد
در کوفه شده سر حسین بر نیزه
ای بانی روضه ی محرم بر گرد
......................................
بیا با اشک های ما وضو کن
جهان را با نگاهی زیرو روکن
تو که سنگ صبور اهل دردی
کمی بنشین و با ما گفتگو کن
......................................
شمیم دلربای یاس زیباست
دلی لبریز از احساس زیباست
اگر در کربلا این جمعه افا
بخواند روضه ی عباس زیباست
اسقندیل مذی زرجبستان
ادامه مطلب
امشب شب توسل ما بر دو دست توست
رزق تمام گریه کنان بر دو دست توست
ای دست انبیا و ملایک دخیلتان
چون ذولفقار حضرت حیدر دو دست توست
ای مستجار حضرت ارباب الدخیل
زیبا قمر پناه برادر دو دست توست
مشکی که داد برتو سکینه گواه ماست
باب الحوایج لب اصغر دودست توست
معجر نمی کشد احدی از سر کسی
وقتی دخیل گوشه ی معجر دو دست توست
سعید توفیقی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


